محمود دولت آبادی
هشتاد
و پنج ساله، متولد دولت آباد سبزوار، خالق آثاری بی بدیل همچون « کلیدر»، راوی رنج
و محنت بخشی روستاهای ایران که آثارش به چندین زبان ترجمه شده است.
جای خالی سلوچ رمانی دیگر از محمود دولت آبادی: زمانی که عباس سر به سر لوک « شتر نر» میگذارد و شتر که در کین شهره آفاق است، دنبالش می کند و قصد کشتن اورا که در چاه افتاده، می کند. زبان حال عباس داخل چاه، مو بر تن راست می کند و بعد از نجاتن از چاه و مارها، این عباس است که از ترس پیر می شود و موهای ابرو و سرش سفید می شود.
این که در چاه خواهد مرد، برایش یقین بود. اما این که چگونه و کی ماران به سراغش خواهند آمد، چیزی بود که تصورش ممکن نبود. تنها چیزهایی، به روایت ها و داستانهایی از قول مارگیرها، ساربان ها، چوپان ها، یابه ندرت دهقان های پیر – خبره ها و آشنای مار – از کنار گوش عباس گذشته بود:
« مار به معصوم کاری ندارد.»
« تا قصد مار نکنی، قصد تو نمی کند.»
« مار نیت آدم را می فهمد.»
« پا روی دُم مار نگذار.»
« اگر دیدی مار می رود، تو هم راهت را بگیر و برو.»
« مار خانگی برکت کندوست. قصدش مکن.»
*
مارها به عباس چشم دوخته اند. عباس دیگر نیست. پیشاپیش خاکستر شده است. یکی از مارها می جنبد. خیزش ملایم خود را آغاز می کند. چمبره اش نرم نرم باز می شود. قدش دم به دم درازتر می شود. رو به عباس می آید. کاش اقلا می شد به دل گفت:«بگذار بیاید و آسوده ام کند!» کاش می شد به دل گفت! اما این محال است. یخبندان روح. مار می آید. آمد. سر به زانوی عباس گذاشت و خزید. نرم خزید و جا خوش کرد. حلقه زد و ماند. چمبر. تا کی؟ نه چندان طولانی. تا این که عمر عباس تمام شود. پس به راه افتاد. از روی برهنگی شکم بالا خزید. سینه را سُرید. روی شانه، تابی به دور گردن و عبور از میان کاکل سر، و سپس سر به دیوار کشاند و نرم، تن از عباس واکشاند. به دیوار چسبید و عباس دیگر چیزی حس نکرد. کور و کر و لال و کرخت، لاشه ای غوطه ور در عرق سرد.
*
مرگان باور نمی کند. نه! نه! ان عباس او نیست! پیش می آید. عباس لب چاه ایستاده است. تکان نمی خورد. خیره مانده است. خشک. قاف نی. آفتاب می دود. می تابد. موهای سر و ابروی عباس سفید شده اند!


