2026-04-05

جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی

محمود دولت آبادی 
هشتاد و پنج ساله، متولد دولت آباد سبزوار، خالق آثاری بی بدیل همچون « کلیدر»، راوی رنج و محنت بخشی روستاهای ایران که آثارش به چندین زبان ترجمه شده است.

*
جای خالی سلوچ رمانی دیگر از محمود دولت آبادی: زمانی که عباس سر به سر لوک « شتر نر» میگذارد و شتر که در کین شهره آفاق است، دنبالش می کند و قصد کشتن اورا که در چاه افتاده، می کند. زبان حال عباس داخل چاه، مو بر تن راست می کند و بعد از نجاتن از چاه و مارها، این عباس است که از ترس پیر می شود و موهای ابرو و سرش سفید می شود.
این که در چاه خواهد مرد، برایش یقین بود. اما این که چگونه و کی ماران به سراغش خواهند آمد، چیزی بود که تصورش ممکن نبود. تنها چیزهایی، به روایت ها و داستانهایی از قول مارگیرها، ساربان ها، چوپان ها، یابه ندرت دهقان های پیر – خبره ها و آشنای مار – از کنار گوش عباس گذشته بود:
« مار به معصوم کاری ندارد.»
« تا قصد مار نکنی، قصد تو نمی کند.»
« مار نیت آدم را می فهمد.»
« پا روی دُم مار نگذار.»
« اگر دیدی مار می رود، تو هم راهت را بگیر و برو.»
« مار خانگی برکت کندوست. قصدش مکن.»
*
مارها به عباس چشم دوخته اند. عباس دیگر نیست. پیشاپیش خاکستر شده است. یکی از مارها می جنبد. خیزش ملایم خود را آغاز می کند. چمبره اش نرم نرم باز می شود. قدش دم به دم درازتر می شود. رو به عباس می آید. کاش اقلا می شد به دل گفت:«بگذار بیاید و آسوده ام کند!» کاش می شد به دل گفت! اما این محال است. یخبندان روح. مار می آید. آمد. سر به زانوی عباس گذاشت و خزید. نرم خزید و جا خوش کرد. حلقه زد و ماند. چمبر. تا کی؟ نه چندان طولانی. تا این که عمر عباس تمام شود. پس به راه افتاد. از روی برهنگی شکم بالا خزید. سینه را سُرید. روی شانه، تابی به دور گردن و عبور از میان کاکل سر، و سپس سر به دیوار کشاند و نرم، تن از عباس واکشاند. به دیوار چسبید و عباس دیگر چیزی حس نکرد. کور و کر و لال و کرخت، لاشه ای غوطه ور در عرق سرد.
*
مرگان باور نمی کند. نه! نه! ان عباس او نیست! پیش می آید. عباس لب چاه ایستاده است. تکان نمی خورد. خیره مانده است. خشک. قاف نی. آفتاب می دود. می تابد. موهای سر و ابروی عباس سفید شده اند!

2026-04-04

اشک های مالی

مالی، سگ همسایه

آقای همسایه سن و سال زیادی نداشت. بیمار بود و راهی بیمارستان شد. بعد از عمل جراحی، دکترناامیدش کرد که بیماری اش سرطان است و هر کاری از دستش برمی آمد برایش انجام داد و خلاصه چند ماهی مهمان این دنیاست. از بیمارستان مرخص شد تا آخرین ماه های زندگی اش را در خانه سپری کند. او که عادت داشت هر  روز سه بار همراه با سگ پشمالویش« مالی» بیرون برود، ناتوان شد و زبان بسته را به همسرش تحویل داد تا او را بیرون ببرد. سگها در خانه توالت نمی کنند و باید برای رفع حاجت بیرون بروند. صاحب سگ قلادۀ حیوان را گرفته و با او قدم می زند. دستمال پلاستیکی هم همراه دارد تا مدفوع سگ را جمع کرده و داخل ظرف اشغال بیاندازد. چند وقتی است که زنش، سگ را به گردش می برد و گاهی از من می خواهد که همراهش بروم. اما من همان روز اول از دیدن پلاستیکی که همچون دستکش به دستش کرده و مدفوع را جمع می کند، چندشم شد و از او خواهش کردم، خبرم نکند و او مرا درک کرد و پیشنهادم را پذیرفت.
حالِ آقای همسایه، در آخرین هفته زندگی اش بسیار وخیم شد. بیچاره خیلی درد کشید. از کنار خانه شان که رد می شدم، صدای مالی را می شنیدم. صدایش شبیه به زوزه ای آرام بود تا واق واق. از زنش درمورد صدای غیرطبیعی سگ پرسیدم. گفت:« وقتی شوهرم از درد ناله می کند و از من میخواهد که داروی آرام بخش را دوبرابر کنم، مالی متوجه می شود. صدائی که برایت غیرطبیعی است، گریه های مالی برای صاحب اش است. می بینی چقدر وفادار است؟ برعکس دخترش.»
دو هفته پیش، حال آقای همسایه به شدت وخیم شد و درد امانش را برید. زنش به بیمارستان زنگ زد و آمدند و گفتند که لحظات آخر را سپری می کند. صبح زود جنازه اش را سوار ماشین کرده و به سردخانه بردند. آنچه توجه من و دیگر همسایه ها را جلب کرد، صدای بی وقفه سگ « مالی» بود. همچون آدمیزادی که در سوگ پدر شیون می کند، زوزه می کشید. من زوزه می گویم، اما زن همسایه اسمش را گریه بی امان می گوید.
دو هفته از درگذشت مرد همسایه می گذرد. بنا بر وصیت خودش جسدش را سوزانده و به خاک سپردند. زنش بر مزار شوهر گلهای رنگارنگ خرید و همراه با مالی به گورستان رفت. بعد از بازگشت، حال سگ را پرسیدم. گفت:« کنار مزار شوهرم نشسته بود و می گریست. آنقدر آنجا ماندم تا آرام گرفت و برگشتیم. اکنون هم وقتی من می خواهم از خانه بیرون بروم، سر و صدا راه می اندازد و جلو در می ایستد که نتوانم بیرون بروم. به زحمت قانعش می کنم که بیرون کار واجب دارم و نمی توانم ار را با خود ببرم. من می روم و او تا برگشتن من دم در می نشیند و منتظر می ماند. می بینی این سگ باوفاتر از دخترش است.»
می گویم:« نگو. دخترش هم سر کار می رود و هزار تا کار و گرفتاری دارد.»
حرفم را ناتمام می گذارد و پاسخ می دهد:« اما دو روز آخر هفته تعطیل است. درست است که هزار تا کار و گرفتاری دارد، اما می آید و لباس ها و وسایل شخصی پدرش را جمع می کند و می برد. حالا خدا را شکر که شوهرم وصیت کرده و همه چیز را بجز لباسها و وسایل شخصی اش به من بخشیده است. سگ را هم به من بخشید، تا در غیابش همدم من باشد.»
*

2026-04-02

سیزده بدر

سیزده بدر است

باید سبد پیک نیک مان را از تنقلات باقی مانده از عید و میوه و شیرینی و غذائی مختصر پر کنیم و به دشت و دمن بزنیم. جای دور رفتن لازم نیست. همین شاه گؤلو و گولوستان باغی، جاهای خوبی هستند. کافی است که پتو یا زیراندازی با خود ببریم و با فامیل لایمان دور هم بنشینیم و گپی بزنیم و افسوس بخوریم که امروز آخرین روز تعطیلی است و از فردا مدرسه و درس و مشق و تمرین شروع میشود. باید سبزه گره بزنیم. مادربزرگ مرحومم می گفت:« سبزه گره زدن خوب است. همه اش که نباید سیزده بدر، سال دگر، خونه شوهر، بچه بغل گفت. می توانید برای قبول شدن در امتحان، پیدا کردن شغل خوب، شفای بیمارو غیره سبزه گره بزنید.»
امسال و امروز نه جائی رفتم و نه حوصله رفتن دارم. سری به باغچه می زنم و علفی بلند پیدا می کنم و همراه با گره زدن می گویم:« سیزده بدر، سال دگر، جنگ و بلا، از ما بدر، سیزده بدر، سال دگر، فقر و عزا، از ما بدر.»

2026-03-31

چاک نوریس

چاک نوریس: والکر تکزاس رِنجِر

والکر تکزاس رِنجِر، نام یک سریال تلویزیونی است. سبک این سریال وسترن و جنائی استو هنرپیشه اصلی اش، چاک نوریس بود که در 19 مارس سال 2026 درگذشت. خدا رحمتش کند. والکررنجر تکزاس، مجری قانون است و با راهزنان و شورشیان و جنایتکاران، مبارزه و نظم را در تکزاس برقرار می کند. در ویکی پدیا نوشته شده است که سریال دویست قسمتی است و در بیشتر از صد کشور پخش شده است.
ولکر دورگه است و والدینش سرخپوست و سفید پوست بودند. او در کودکی پدر و مادرش را از دست داد و نزد عمویش« رای» در محل اسکان سرخپوستان، بزرگ شد. او به عنوان یک نژاد مخلوط، در آنجا کار راحتی نداشت و فقط از طریق سازگاری دیرهنگام، دوستان مادام العمر پیدا کرد. دوران خدمتش در نیروی دریایی و اقامت طولانی اش در آسیا، او را به جنگنده ای که امروز هست تبدیل کرد. او در این سریال قهرمانی است که مردم مظلوم را از شر راهزنان و غارتگران نجات می دهد و اجازه پایمال شدن حق شان را نمی دهد.
این سریال در منطقه ای به نام « دالاس » که در ایالت دالاس قرار دارد فیلم برداری شده است. منطقه ای که ساکنانش قبیله « کادوها »، یکی از قبایل سرخپوستان امریکا بود.این مردم قبل از  ورود اروپائیان و غصب آب و خاکشان، در مناطق شرقی و جنوب شرقی امریکا، همچون ایالت تکزاس زندگی می کردند.
پس از دوری از وطن و خانه و کاشانه ام، این سریال نیز همچون کلمبو، سی اس آی میامی ( هورشیو )، هرکولس و زینا، شارمد سه خواهر افسونگرو غیره جزء سریال های محبوب من بود که بارها و بارها تماشایشان کردم.با تماشای این سریال ها به خود گفتم:« رویاهایم آزادند. بگذار آزادنه در قلمرو این قهرمانان بچرخند و بگردند و با اطمینان خاطر و بردون ترس، برای خودشان زندگی کنند.»

2026-03-30

امروز دوشنبه است


امروز دوشنبه است. شب از نیمه نگذشته که به صدای زنگ موبایلم از خواب می پرم. تماس از ایران است و ویدیوئی. تصویر بدون کیفیت است. صدا قطع و وصل میشود. مجبوریم جمله ای را دو یا سه بار تکرار کنم. هم خوشحالم و هم نگران. می گویم:« حرف بزن»
می گوید:« سر و صدا زیاد است و با دخترجان نشسته ایم و منتظریم که شاید چشمانمان خسته و بسته شود. حالمان خوب است. اصلا و ابدا نگران حال ما نباشید.»
می گویم :« مرحوم پدرمان می گفت این دختر دروغگوی بسیار بدی است. دروغ که می گوید صدا و قیافه اش فریاد می زند که باور نکن.»
دخترجانش می گوید:« گفتم زنگ نزن بگذار آرام بخوابد و فکر کند ما نیز خوابیده ایم. اما او گفت بگذار شانس مان را امتحان کنیم. خدا را چه دیدی بلکه تماس حاصل شد و چند دقیقه ای همدیگر را دیدیم.»
می گویم:« درست است که می خوابم. اما فکر و ذکر و دنیایم پیش شماست. پیش وطن و مردم عزیزم.»
در حالی که سعی می کند بغض اش را کنترل کند، با لبخندی کاذب می گوید:« خوب جوانم و دوست دارم زندگی کنم. از جنگ و مرگ و کشت و کشتار متنفرم. دلم آرامش می خواهد.»
می گویم:« خدا بزرگ است و بزودی به آرامش می رسیم.»
پس از چند دقیقه، تماس با اجازه خودش قطع می شود.
*
امروز دوشنبه است. دهمین روز از فروردین 1405 که با ادامه کشت و کشتار مردم کشورم، آغاز شد. اگر
درست حساب کرده باشم، یک ماه و دو روز از آغاز جنگ گذشته است. هر روز که چشم بر این دنیای فانی باز می کنم، با امید به شنیدن پایان جنگ، اخبار را گوش می کنم. « الف » را که می شنوم، به گوش هایم اجازه شنیدن« ب » نمی دهم و رادیو را خاموش می کنم.  
*
امروز دوشنبه است و هوا تاریک و باران به شدت و بی وقفه می بارد و باد شدید در حال وزیدن است و قطره های باران را با قدرت تمام به سر و صورتمان می کوبد. گوئی زمین و زمان و باد و باران، از دست آدمیان خشمگین اند.
آری امروز دوشنبه است.
*


2026-03-28

عکسی از ماکو - قیه داغی - زنگیمار چایی

قیه داغی










زنگیمار چایی : رودخانه زنگمار

در این روزهای وطن

سرزمین ساکت وبلاک ها 
حوصله ام که سر می رفت، سراغ وبلاکهای بروز شده می رفتم. بلاکفا، فهرست وبلاکهای بروز شده و غیره.
اکنون که حوصله ام سر رفته و نگران اخبار وطنم، سراغ همین آدرس ها می روم. جنب و جوشی نیست. هر که دسترسی به اینترنت پیدا کرده، آمده و مختصری نوشته و رفته است. یکی ناراحت از بمباران دانشگاه علم و صنعت، دیگری پریشان از صدمه ای که فولاد اصفهان و جاهای دیگر وطن می بینند.
سرانجام صبح زود، صدای زنگ موبایلم بیدارم می کند. خبر خوش است و تماس ضعیف ویدیوئی و تصویر رنگ پریده و صدایی که قطع و وصل می شود. خوشحال می گویم:« خدا رو شکر دیگر حمله نمی کنند. دارند مذاکره می کنند.»
می گوید: « ای بر پدر دروغگوی بچه کش لعنت. شباز صدای بزن و بکوب و بکش، خوابمان نبرد.»
می گویم:« خدا بزرگ است این نیز بگذرد.»
می گوید:« باید بگذرد. خسته شده ایم از صدای مرگ و کشتار و این همه پررویی. این دو پس پیسا ادعا می کنند که می خواهند به مردم کمک کنند و از ظلم نجات دهند. در حالی که می زنند و می کشند و ویران می کنند. سفرۀ خالی و نان بی خوشت را، خالی تر می کنند. نان خالی را نیز از سفره ها غارت می کنند. من دلم آرامش می خواهد. دلم شادی مردم وطنم را می خواهد. از خانواده من کسی کشته نشده، اما وقتی خانواده های عزادار را می بینم، همراهشان به عزا می نشینم. دلم برای شاه گؤلو و عروسی بردنشان تنگ شده.»
آنگاه هر دو با هم دعا می کنیم برای آرامش روح پدران و مادران عزیز داغدیده وطن.
*

 

2026-03-27

جنگ است و دلم تنگ است

 و امروز هفتم فروردین و دلِ تنگ

چند روزی است که خبری از نزدیکانم نداشتم. امروز با صدای زنگ تلفن و دیدن شماره ایران، سراسیمه از جا پریدم. تبریز بود و صدای آشنای مهربان. گفت که زنده اند. اما حالشان خوب نیست. با شنیدن هر صدای انفجار وحشتناک، قلب کوچکِ دخترکش به شدت می زند. گت صبح که همسرم می خواهد از خانه بیرون برود، پسرش محکم به او می چسبد و اجازه رفتن نمی دهد، چون می ترسد که بابا برود و برنگردد. می گوید روزهایمان با اضطراب سپری می شود و شبها با امید بیدار شدن، به رختخواب می رویم. با عجله حرف می زند که مبادا تلفن قطع شود. فوری خداحافظی می کنیم. نیم ساعت دیگر دوباره، با صدای تلفن و شماره ایران، به طرف تلفن می روم. این بار تهران و کرج است و خبر زنده ماندن و اخبار بسیار کوتاه از بمب و آتش و دود و خاکستر.
*
در جنگ هشت ساله ایران و عراق، تبریز بودم ولشکر صدام بمباران می کرد. اما حسی را که اکنون دارم، نداشتم. اکنون در این سوی دنیا بیشتر از هر چیز نگرانم. نگرانم برای ایرانم، وطنم، تبریز و ماکو و تهرانم، فامیل و اقوام و در و همسایه و همه ساکنان ان آب و خاکم.
*
شاه گؤلو - نصیر پایه گذار  

*

2026-03-26

نصیر پایه گذار دبیر ورزش ما

نصیر پایگذار سلطان جناس

نصیر و ناصر پایه گذار دو برادر، دبیر ورزش در دبیرستان و دانشسرای مقدمائی تبریز بودند. اسم پایه گذار را که شنیدم ، کنجکاو شده و سری به دنیای اینترنت زدم. نصیر پایه گذار، یوتیوب، اینستا، فیس بوک و خلاصه همه جا پر است از صدا و اشعار زیبا با آن صدایش که شبیه صدای دایی مرحومم است. مثل او شمرده و متین حرف می زند و شعر می خواند. گویا دایی عزیزم روبرویم نشسته و نصیحتم می کند. گوش به نوایش می دهم و از شنیدن این حجم شعر نغز چه ترکی و چه فارسی، لذت می برم.  به او لقب « سلطان جناس » داده اند. متولد یازدهم بهمن ماه سال 1311 در شهر مرند است.
*
بایاتی هایی از نصیر پایه گذار که در یوتیوب شنیدم.
فلک بیزی یامان اودا سالیبدیر
اولمایا الینه او، داس آلیبدیر
آسیر، کسیر، سئچیر، بیچیر، تله سیر
بیزلری نظردن، اودا سالیبدیر
*
نازلی یاریم، ناز گتیریب بیر سَلَه
دورما گولوم، تاپ منه ده وئر سَلَه
یازدا، یارین نازینا وار چوخ نیاز
آل نازی جان قیمتینه وئرسله!
*
دریادا اوزوم اولماز
هر قورا اوزوم اولماز
یار مندن جان ایسته سه
یوخ دئییم، اوزوم اولماز
*
قویلانیب قارا اوزوم
آغ اوزوم، قارا اوزوم
یاریم گیلئیلی گئتدی
اولاسان قارا، اوزوم
*

2026-03-24

افکار عمومی متعجّب است

نفیسه کوهنوردی

داشتم اینترنت گردی می کردم که سخنان زنی توجه ام را جلب کرد « نفیسه کوهنوردی» خطاب به کسانی که از بمباران ایران پایکوبی می کنند. می گوید:« مگر سرنوشت عراق را ندیدید؟ حتی افکار عمومی مردم عراق هم از واکنش برخی ایرانیان متعجّب هستند.»
نفیسه کوهنوردی، متولد 1356 خبرنگار و روزنامه نگار ایرانی از شهرارومیه است. او در بی بی سی فارسی فعالیت می کند . او بلافاصله  پس از سقوط صدام ، برای پوشش وضعیت عراق به آنجا سفر کرد.
بعد از شنیدن سخنانش، سری به نظرات زدم. طبق معمول نظرات موافق و مخالف را خواندم. من تعجّب می کنم از کسانی که دم از آزادی می زنند و وقتی نظری مخالف با نظرِ خودشان را می خوانند، شروع به فحاشی و بی حرمتی می کنند.دلم می خواهد به این سوالم جوابی بدون فحش و ناسزا بدهند:« مگر دم از آزادی بیان و عقیده و ... نمی زنید؟ پس چرا سعی در خفه کردن دیگران می کنید؟ »


2026-03-23

دید و بازدید عید

دید و بازدید عید نوروز و فطر و اندر احوالات سویل

نوروز امسال با عید فطر مصادف بود. الف و همسرش برای تبریک سال نو و عید فطر به دیدنم آمدند و مطابق آداب و رسوم خودمان، روز بعد همراه با فرزندان به دیدن مادر الف رفتیم. همه دورهم بودیم و بعد از ظهر آفتابی با دیداری تازه بعد از چند هفته دلمان را شاد کردیم. سراغ سویل، را گرفتم. معمولا هر وقت که به خانه شان می رفتیم او نیز به دیدنمان می آمد. مادرش گفت که او از سر کار برگشته و بسیار خسته شده و گویا خوابیده است. بعد از نیم ساعتی او نیز به جمع ما پیوست. قیافه ی خسته و عبوس، چشمانِ بی نور و دستانِ بی رمق اش توجّه ام را جلب کرد. حدود چهل و پنج سال دارد و پیرتر و شکسته تر از سن و سالش دیده می شود. حال پسرش را پرسیدم. گفت که کار دائمی پیدا کرده و سرگرم است. اظهار امید کرد که دختری مناسب خودش پیدا کند و سرو سامان بگیرد. یکی از مهمان ها گفت:« تو نیز جوانی و باید به فکر خودت باشی و با شخصی مناسب حال و هوایت ازدواج کنی.»
لبخندی تلخ بر لب آورد و گفت:« چنین ریسکی نمی کنم.
یاری مایان یاریماز
گفتم:« خدا را چه دیده ای.
آللاه ایکی چوپپانی بیر باشا چالماز
گفت:«
ایلان چالان آلاچاتی دان قورخار. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد. هیجده ساله بودم که ازدواج کردم. نوزده ساله بودم که پسرم به دنیا آمد. بیست ساله بودم که همسرم رفت و خبر نداد و برنگشت. همه نگران حال او، او در حال عیش و خوشی. عاشق زنی شده و خانه را بی خبر ترک کرد. مرا لایق خبردادن و خداحافظی کردن ندانستهو راهش را کشیده ورفت. از والدین اش خواستم که پسرشان را مکلف به دیدن بچه اش بکنند. گفتم که این بچه احتیاج به محبت پدر دارد. اما آنها از هر زحمتی شانه خالی کردند. از بیست سالگی وارد دنیای کار شدم. نه سواد کافی داشتم و نه کاری درست و حسابی بلد بودم. شدم نظافتچی. با هزار درد و مصیبت پسرم را بزرگ کردم. هم خودم کار کردم و هم والدین و برادرم از نظرعاطفی و اقتصادی کمک دست من شدند. یک بار زمانی که پسرم شانزده ساله بود ازدواج کردم. همسر جدید شرایط مرا می دانسته و قبول کرده بود که برای پسرمِ نقش پدر را بازی کند. دوست او باشد. اما یکی دوهفته بعد از ازدواج شروع به حسادت و نق نق کرد و از من خواست که جگر گوشه ام را به خانه پدرم بفرستم. فهمیدم که تفاهم غیرممکن است و همان هفته سوم جدا شدم. درست است که دو جا کار می کنم و زیادی خسته می شوم، اما دستم به جیب خودم است و با پسر و والدین و خانواده برادرم، خوب کنار می آییم و خوشبختم. پس از بیست و شش سال تازه پدرش یاد بچه اش افتاده و پیغام فرستاده که می خواهد پسرش را ببیند و این حق مسلم اوست. قبل از این که من حرفی بزنم پسرم با خشم فریاد زد، زمانی که بچه بودم، دوست داشتم بابا داشته باشم و مرا به مدرسه برساند. دست نوازش بر سرم بکشد. هزاران حسرت و نقصان از مهر پدر در دل دارم. زمانی که از غم بی پدری دیوانه شده و بر در و دیوار می کوبیدم و عصیان می کردم، مادرم کنارم بود و درآغوشم می کشید و با من می گریست. حالا دیگر بزرگ شده ام و نیازی به محبت پدر ندارم. مادری همچون شیرزن ماده دارم و از وجود پدر بی نیاز.
شوهر سابقم، جوانی مرا، عمر مرا، سلامتی مرا از من گرفت. در اوج جوانی و زیبائی ام پیرم کرد. زندگیم را فدای خوشبختی و آرامش بچه ام فدا کردم. رمقی برای فدا شدن به پای بیگانه ای ندارم. دلخوشی ام پس از کار سخت روزانه، قهوه تلخ و سیگار و پسرم هست که عصرها کنارم نشسته و همراه من سریال تماشا می کند و به هنگام سختی و دلتنگی قربان صدقه ام می رود. امروز و فردا ازدواج می کند و چشمم به جمال عروس و نوه روشن می شود. من نیازی به آقا بالاسر ندارم.»
مادرش گفت:«
بیر دؤنه آغزی یانان، آشی اوفلویه – اوفلویه ایچر. آما قیزیمین آغزی ائله یانیب کی، آشین ایستی سهل دی، سویوغونا دا اینانمیر
یاندیریب یاخدی منی
داغ – داشا چاخدی منی
مرد بیلیب آرخالاندیم
نامرددیر آتدی منی

2026-03-22

اول فروردین بود

 دیروز اولین روز از فروردین 1405 بود.

روزی که با اضطراب و غم و دلتنگی گذشت. میهمانان برای تبریک عید فطر و عید نوروز به دیدینم آمدند. آفرین به معرفتشان که حال و احوال فامیل و اقوامم را در ایران پرسیدند و دعا کردند که کسی صدمه ای ندیده باشد. گفتم که شاهد جنگ هشت ساله ایران و عراق بودم. عراق حمله را شروع کرد و ارتش و سپاه و سرباز و داوطلب و همه یک صدا و همراه، به دفاع از کشور برخاستند. زنان در خانه برای جنگاوران وسایل لازم تهیه و ارسال می کردند و مردانِ شیر دل در خطِ مقدمِ جبهه. با هر بمبی که بر محلّه و خانه ای اصابت می کرد، پنجره ها به شدت می لرزید. بچه ها وحشت زده می شدند. با شنیدن صدای آزیر پله ها را دو تا یکی کرده و به سوی زیرزمین می دویدیم. طفلک برادرِ کوچکِ ترسو و شوخِ ما، وسط حیاط می ایستاد و می گفت:« بمب که به خانه بخورد، همگی می میریم، چه زیرزمین باشیم و چه حیاط. من به زیرزمین نمی روم تا امدادگران برای یافتن جسدم تلاش نکنند.» راستی که ما ایرانیان چه ها که تحمل نکردیم.
امسال نه سال نوی میلادی اش برایمان شادی آور بود و نه سال شمسی. ژانویه 2026 غم پدران کمرشکسته و مادران داغدیده، جگرخونمان کرد. اسفندِ آخرین ماه از سال  1404 با حملۀ دو دشمن، دانش آموزان میناب به خاک و خون کشیده شدند و جنگ و خونریزی در کشور شروع شد و ادامه دارد. با هر بمبی با هر ویرانه و کشتاری، عده ای شادی می کنند و سپاسگزارند از قاتلین مردم وطنم، از ویرانگران مراکز اقتصادی وطنم. این ور دنیا نگران وطن و ایل و تبارم. چشم و گوش به تلفن دوخته ام که یکی زنگ بزند و بگوید  که زنده است. نگران اینده مردم وطنم هستم. با این همه ویرانی، چقدر زمان لازم است برای آبادی؟

2026-03-19

من خوشحال نیستم

خوشحال نیستم

از شنیدن کشته شدن هموطنانم، از نابود شدن سرمایه های کشورم، از کشتار بی رحمانه کودکان و زیر آوار ماندن کوچک و بزرگ، از سوختن عسلویه، از بمباران شهرهای آباد کشورم، از به خاک و خون کشیده شدن« خارک» م خوشحال نیستم و نمی رقصم. ترامپ عموی من نیست. در حالی که دنیا به حمله دو دشمن به وطنم و کشتار بچه دبستانی ها اعتراض می کند، آنان که ادعای وطن پرستی میکنند، می رقصند و پای می کوبند و چشم می بندند به این ستم بزرگ.
وقتی گفتم:« عموجانتان عاشق چشم و ابروی ایرانیان نیست، برایش ایرانی و جانش و آزادی اش پشیزی ارزش ندارد.» عطیه خانم و امثالش ریشخندم کردند و جاهلم خواندند که عمو جان می آید و رهبر و رئیس جمهور را برکنار می کند و ما در اوج خوشبختی و فراوانی و اقتصاد شکوفا، با افتخار زندگی می کنیم.
ما را مسخره می کنند که شما پنجاه و هفتی ها یک معذرت خواهی به ما بدهکارید. من هرگزمعذرت نمی خواهم چون به دشمن  التماس نکردم که به کشورم حمله کند.
من نه تنها خوشحال نیستم که می گریم و می نالم بر حال این چنین هموطنانی.
من هرگز خوشحال نیستم.
*
آغلارام آغلار کیمی
دردیم وار داغلار کیمی
وطنیم ویران اولور
ویرانه باغلار کیمی
*

2026-03-18

حکایت کتابسوزی در ایران

حکایت کتابسوزی در ایران

دیشب پیامی برایم رسید در اعتراض به سکوتم در مورد کتابهای ترکی که سوزانده شده اند. به همین سبب سری به گوگل زده و جستجو کرده و به ویدیوئی رسیدم که یکی از هموطنان ترک به اشتراک گذاشته و با اعتراض و فریاد از این کار وحشیانه اظهار تنفر می کند. ویدیو را چندبار تماشا کردم. سربازانی که داشتند کتاب می سوزاندند، نه لباس سربازی ایرانی بر تن داشتند و نه قیافه شان ایرانی بود. خوب که دقت کردم پی بردم که اینها سربازان نازی یا خارجی هستند و ویدیو هیچ ربطی به ایران ندارد.
تا آنجائی که من اطلاع دارم، اسکندر مقدونی پس از تسلط به ایران عزیزمان اوستا را که بر چرم گاوی نوشته شده بود، سوزاند و نابود کرد.
می گویند در حمله اعراب مسلمان به ایران، هجوم ترکان، حمله سلطان محمود غزنوی، سرانجام حمله مغولان به ایران، کتابها سوزانده شدند.
اما در ایران معاصر، احمد کسروی و پیروانش کتابهائی را که به خیالشان زیان بار بود، می سوزاندند.احمد کسروی و گروهش ( پاکدینان) کتاب های حافظ و سعدی، خیام، مولوی و بعضی از علمای شیعه را زیان بار می دانستند.
اکنون نوبت به امریکا و اسرائیل رسیده است و تلاش می کنند به بهانه آزادسازی مردم ایران، به زور اسلحه و کشتار هموطنانم، وارد خاک وطن شوند. به چه قیمتی؟ خدا می داند.
خدایا وطنم را از شر دشمنان محفوظ بدار.
خدایا جوانان وطن را از بلاهای مختلف حفظ بفرما.
خدایا گرگان مخفی در لباس میش را رسوا بفرما.
وطنم، ایرانم، بمیرم برات، الهی که ویرانی ات نبینم.
*

2026-03-17

چهارشنبه سوری 1404

چهارشنبه سوری امسال

خواب پدر را دیدم. جلو پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. با اشتیاق جلو دویده، گفتم:« آقا جان خوش آمدی.»
لبخندی زورکی تحویلم داد و گفت:« خوش گونون اولسون 
به دستانش نگاه کردم. خالی بود. پرسیدم:« آقا جان آینه و شانه ی من کو؟ توی جیبته؟»
گفت:« نه دخترم. پیش تو که می آمدم، خواستم سر راه از مغازه اصغری برایت شانه و آینه بخرم. بیچاره حالش خیلی بد بود. خبر کشته شدن پسرش را داده بودند. چطورمی توانم از کسی که عزادار است» بغض گلویش را گرفت و سخن اش باتمام ماند. گریه امانش را نداد. با صدای بلند و های های گریست و من هم صدا با او گریستم. نیمه های شب بود که به صدای گریه ام از خواب پریدم.
در این چهارشنبه سوری، شمعی روشن می کنم به یاد و خاطره کشته شدگان در وطن عزیزم. فاتحه ای می خوانم برای آرامش روح هموطنان عزیز خفته در خاکم. دعای صبر می خوانم برای آرامش و صبر خانواده های داغدار و شریک غم شان هستم.

*

2026-03-16

حکایت سلوی عروس کوچک

منبع این حکایت: kirmizi oda 

حکایت سلوی عروس کوچک
سلوی همراه با دو خواهر و مادرش، در روستائی زندگی می کند. پدری ظالم دارد که روزها در قهوه خانه ی روستا می نشیند و زن و دخترهایش را به مزرعه برای کار می فرستد. برایش، گرفتن دستمزد زن و فرزندان مهم است و بس. حوصله بچه ها را ندارد و مادرقبل از برگشتن شوهر، غذای بچه ها را می دهد و برای خواب به اتاقشان می فرستد. پدر چوبی دارد و صدائی خشن و به هر بهانه ای مادر و سه دخترش را کتک می زند. با تمام بدبختی ها و سختی های زندگی، مادر سعی می کند با کوچکترین وسیله ای هم که شده بچه هایش را خوشحال کند.
روزی از روزها، (رضا) مرد ثروتمندِ بیوۀ پنجاه ساله ای از استانبول به روستا می آید. سری به قهوه خانه می زند و از قهوه چی سراغ دختری سربزیر و خوب را می گیرد. زنش مرده است و می خواهد کلفتی محرم بگیرد. کلفتی که هم نیاز جنسی و هم کلفتی خانه را به عهده بگیرد. قهوه چی پدر سروی را معرفی می کند. رضا مبلغ نان و آب داری به عنوان شیربها به پدر سلوی پیشنهاد می کند و مرد پول پرست می پذیرد. پدرِ سلوی، دخترک پانزده ساله اش را در قبال پول به عقد رضا درمی آورد. مادر و خواهرها از طرفی مضطربند و از طرفی دیگر خوشحال.خوشحالند که سلوی به استانبول می رود و از آزار و کتک های بی رحمانۀ پدر نجات می یابد. در هر حال نگران دخترک هستند که چه سرنوشتی در انتظارش است.
سرانجام سلوی به همراه رضا، با لباس عروسی، سوار اتومبیل می شود و به استانبول می روند. خانه ای بزرگ و مجلل، راننده ای شخصی و دو دختر، که یکی هم سن او است و دیگری کوچکتر از او، در انتظارش هستند. رضا او را به اتاق خواب می برد و کمد زن متوفایش را باز می کند و می گوید که هر لباسی که می خواهد می تواند بردارد و بپوشد. شب زفاف می رسد. شبی وحشتناک و فراموش نشدنی.
روز بعد او خانه و اتاق دخترها را تمیز و مرتب می کند. دختر کوچک که از مدرسه برمی گردد، با دیدن وضع اتاق و لباس مادرش که تن سلوی است، خشمگین شده و اعتراض می کند. رضا مشت محکمی به صورت دخترش می زند و در مقابل دفاع سلوی که کودک چیزی نگفت، او را نیز به باد کتک می گیرد. سلوی از آن روزمی فهمد که ( دامجی دان قورتولوب یاغیشا راست گلیب) و تصمیم می گیرد در کنار دخترها و تسکین دهنده شان باشد. روزها رضا سر کار و دخترها به مدرسه می روند و او سرگرم کار در خانه می شود. دخترها کم کم با او دوست می شوند تا جائی که دختر بزرگتر به او خواندن و نوشتن می آموزد. روزی همسایه جوانِ سلوی برای خوش آمد گوئی به خانه شان می آید و  خوشحالش می کند. رضا به خانه برمی گردد و پس از رفتن همسایه کتک مفصلی به سلوی می زند و سپس سروقت همسایه می رود و اعتراض می کند که به خانه شان رفت و آمد نکند. کتک های بی رحمانه، حبس در خانه و بی مهری های رضا، او را به قدری پریشان می کند، که تصمیم می گیرد به خانه پدر پناه ببرد. چوب و ترکه های پدر را به اوضاع وحشتناک خانۀ رضا ترجیح می دهد. آهسته به در خروجی نزدیک می شود اما از بخت بدش، در خانه قفل است و نمی تواند بازش کند. بی خبر از این که پدرو مادرش نیز نمی توانند به او نزدیک شوند.
این زنِ نوجوانِ پانزده ساله، حامله می شود و باز کتک می خورد. رضا شرط کرده است که بچه نمی خواهد و این دخترک بی تجربه فکر می کند اگر دلش بچه نخواهد، حامله نمی شود. رضا تهدید می کند که اگر بچه پسر نباشد، او را به خانه پدرش می برد و پولی را که بابتش پرداخت کرده از پدرش پس می پگیرد. او صاحب دو پسر می شود. دختر کوچکتر ازدواج می کند و اینچنین از کتک های پدر خلاص می شود. دختر بزرگتر به تحصیلاتش ادامه می دهد و معلم می شود و خانه پدر را ترک می کند. سلوی با دو پسرش، سرگرم میشود. او اجازه بیرون رفتن از در خانه را ندارد.
از دیدار مادر و خواهرانش نیز محروم است.
پسرها بزرگ می شوند. پسر بزرگتر( ایگیت) بر اثر تصادف از دنیا می رود و او نمی تواند سر مزار پسرش حاضر شود. داغ پسر را می بیند. از درون ویران می شود. اما باید به خاطر پسر دیگرش( مَرد) خود را جمع و جور کند و به زندگی ادامه دهد. پس از مدتی کوتاه رضا سکته مغزی می کند و محتاج کمک سلوی میشود. اگرچه دیگر نمی تواند سلوی را کتک بزند، اما زبان تلخ و توهین هایش کم نمی شود. سلوی باز به او رسیدگی می کند. سر وقت، غذا و داروهایش را می دهد. اونیز بعد از مدتی کوتاه می میرد و سلوی می ماند و خانه شیک و مجلل و همه چیز که از شوهر ثروتمندش به ارث برده است. اما او از خیابان و پشت در خانه شان می ترسد. اینجاست که پسرش « مرد» تلاش می کند تا مادر را از خانه بیرون ببرد و او را با یک زندگی معمولی و آرام آشتی دهد. اما زنی که سال ها از خانه بیرون نرفته و از پشت پنجره بیرون را تماشا کرده، از بیرون می ترسد. او جرات ندارد حتی یک قدم بیرون از دم در بردار. « مرد» دکتر روانشناسی را پیدا کرده و از او کمک می خواهد. سلوی از طریق اینترنت و لاپ تاپ با روانشناس تماس تصویری برقرار می کند. یرانجام با کمک  دکتر روانشناس و حمایت پسرش مَرد، می تواند از خانه بیرون بیاید و به زندگی طبیعی و آرام خود ادامه دهد.

2026-03-14

چه گویم؟

دئییر: نئجه سن قانمییام قالاسان یانا – یانا 

داشتیم بحث می کردیم. قول داده بود که عصبانی نشود و پرخاش نکند. آنچه که او می گفت، با عقل من جور درنمی آمد و آنچه او می گفت، مرا دلخور می کرد. بحث ما داشت بالا می گرفت و او در جواب های کوتاه من، که اجازه نمی داد حرفم تمام شود، جوابهای تند می داد و دلم را می شکست. در این گیر و دار آبجی تلفن کرد و فقط دو دقیقه، خبر داد که هنوز زنده اند و اگر زیر بمب دشمن کشته شدند، حلالش کنم. بسته هایی را سفارش داده بودم که به علت اوضاع وحشتناک، نتوانسته بود برایم پست کند. پس از خداحافظی، نتوانستم جلوی اشکها و بغضم را بگیرم. گفتم:« متوجه اوضاع نیستی. حال ایل و تبار و مردمی را که در آن سوی آبها هستند و دارند کلمه شهادت خویش را می خوانند، درک نمی کنی.»
گفت:« خوب که چی؟ اگر بمیرند، جانشان را فدای مردم کردند. اگر زنده بمانند باید سپاسگزار ما باشند.»
گفتم:«  
لای لای بیلیرسن به اؤزون نیه یاتمیرسان؟
لالائی بلدی چرا خودت خوابت نمی برد؟ تو که هر سال به ایران سفر می کردی، حالا برو و جانت را فدای مردم بکن. مرگ خوبه برای همسایه؟»
خشمگین شد. خواستم بگویم که چرا خفه ام می کنی؟ چرا اجازه حرف زدن به من نمی دهی؟ در گفتار، مخالف دیکتاتوری هستی و در رفتار، دکتاتور از دیکتاتوری. ناگهان صدایش بلند شد و چند تا جمله عجیب و غریب بارم کرده و گوشی را قطع کرد. به خود گفتم هرچه بارت کرد حق ات بود. تا تتو باشی و به تلفن هایش جواب ندهی.
*
یک استکان چایی برای خود می آورم و زیر لب زمزمه می کنم
چه گویم؟ نگویم که ناگفتنم بهتر است
زبان در دهان پادشاه سر است
*

2026-03-08

هشتم مارس

 سرزمینم، هموطنانم، ایرانم، همه را به خدا سپردم.

هشتم مارس است و نهمین روز از جنگ خانمان سوز. سال گذشته کیکی پخته بودم، همراه با چای دو غزال عطری و دورهمی صمیمانه ای با دوستان و روز خوشی سپری کرده بودیم. امروز اما آن دوستان اجنبی صمیمی می دانند که حالم خوش نیست، نیامدند. تلفنم بی وقفه زنگ خورد یکی پس از دیگری اظهار تاسف کردند از بمبی که بر سر مردم عزیزم در تهران و سایر شهرها سرازیر و آسمانش را دود غلیظ و سمی، سیاه می کند. سال قبل در چنین روزی منتظر یک گلدان گل لاله بودند و امروز صدایشان درنیامد. می دانند که لاله های وطنم دارند می سوزند و دیگر حوصله ای برای گل ندارم. عصر آمدند، هرکدام شمعی در دست. چراغها را خاموش کردیم و شمع هایمان را روشن کردیم به یاد وطنم. به یاد آب و خاک مقدسم. برای تبریزم و ماکو و تهران و میناب و... ذره ذره سنگریزه هایش.
این اولین هشتم مارسی است که به شدت گریستم. برای تلفنی که خاموش است و خواهری که دیگر خبری از او ندارم. برای قوم و خویشانم که امکان تماس ندارند. برای ایرانم که جان و دلم است.
*    
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
نظامی گنجوی- هفت پیکر

2026-03-07

من و این روزهای من

من و هاله و عطیه در این روزهای تیره

هوا آفتابی است و میز و صندلی بالکن را چیده ام و با هاله نشسته ایم و قهوه می خوریم. داریم در حال و هوای خودمان از اوضاع می گوییم. با هم تاسف می خوریم و با هم ای کاش چنین نمی شد. ای کاش مردم کشورمان در آرامش زندگی می کردند. ای کاش خونریزی نمی شد، که سر و کله عطیه پیدا می شود و ما را می بیند. راه گریزی نیست و مجبورم در را به رویش باز کنم. یک فنجان قهوه برایش می آورم و می نشیند. به صحبت ادامه می دهیم. هاله می گوید:« بنویس.»
می پرسم:« چه بنویسم؟ از خون هموطنانم که بر زمین گرم می ریزد؟ از خانه ها و اداراتی که ویران می شود؟ از مادرانی که بر مزارفرزندان نازنین شان، شیون می کنند؟ یا از آنانی که از به خاک و خون کشیده شدن و کشته شدن مردم خوشحالند و می رقصند؟»
می گوید:« پدران را فراموش کردی؟ آیا آنها در سوگ دلبندانشان عزادار نیستند.»
می گویم:« حساب پدران روشن است. تعریف می کنند وقتی امام حسین پسرش را به میدان می آورد، شمر می گوید بزن. حرمله می پرسد پدر را یا پسر را؟ شمر جواب می دهد پسر را بزن، پدر می افتد. طفلک پدران سرزمینم! آنالاریز اؤلسون آتالار.»
عطیه وسط حرفمان می پرد و می گوید:« چقدر فراموش کارید! دی ماه یادتان رفته؟ نالۀ سپهر من کجائی رافراموش کرده اید؟»
می گویم:« نه فراموش نکرده ایم. چقدر وحشتناک است که، اکنون ایران سراسر به دنبال سپهرهایش، مهساهایش و...  می گردد. چه زیر آوار، چه در زندان، چه در قتل و کشتار. وحشتناک تر از این مرگ و قتل، هموطنانی که این ور نشسته اند و دارند خفه مان می کنند که دشمن حق دارد و خیر ما را می خواهد. »
جواب می دهد:« حق تان است. شما نمی فهمید که ایشان خیر ما را می خواهند. می خواهند نجاتمان دهند. شما زبان نمی فهمید و ما می خواهیم شما را به بهترین ودرست ترین راه هدایت کنیم. روزی خواهد رسید که به خاطر این اظهارنظرهایتان عذر خواهی کنید.»
می گویم:« اگر راست می گوئی و بر عقیده ات صادقی، دختر و داماد و عروسها وپسرانت را به ایران بفرست تا کمک دست این خیردوستان باشد. چرا اینجا نشسته ای و برای مردم داخل ایران نسخه می پیچی؟»
هاله رو به من کرده و می گوید:« خاموش باش. به قول دکتر انوشه بحث با احمق مثل سیلی زدن به صورت خودت است.»
او در حالی که  خشمگین است از جای برمی خیزد و با دلخوری و خشم فراوان که دیگر قدم به خانه تان نمی گذارم، و بدون خداحافظی می رود، این مهمان ناخوانده.
این نیز به یادگار بماند از هشتمین روزجنگ بی رحمانه
*
پدرو سانچز،
نخست وزیردولت اسپانیا موضع دولت اسپانیا را در یک جمله خلاصه کرد. «نه به جنگ»
*  

2026-03-06

عموجان؟؟؟؟

 خدا جان، ای خدا

آنان را که ادعای وطن دوستی دارند و دشمن سرسخت و جانی عزیزانشان را عمو جان خطاب می کنند، کجای دلم بگذارم؟

2026-03-05

این روزهای تلخ

و من می گریم برای این روزهای تلخ

درست یک هفته قبل در چنین روزی، زنگ زد وبا لبخند و شادی گفت:« نان و بیسکویت و گردو، آب فراوان خریده ایم و منتظر مهمانیم که بیاید و بزند و راحت شویم.»
پرسیدم:« چه مهمانی؟ ترامپ مهمان نیست. او دشمن است. می آید و ایران را ویران می کند و می رود. این مصیبت است و خوشحالی ندارد.»
گفت:« اشتباه تو در اینجاست. او ظرف سه روز حکومت را سرنگون و رضا پهلوی را جایگزین می کند.»
ناراحت شده وگفتم:« حکومتی که با کشتار عمدی مردم توسط بیگانه سر کار بیاید، یک شاهی ارزش ندارد. به شنگول السلطنه اعتماد نکن.»
مسخره ام کرد. گویا من خارج از کشور نشسته ام و درد ملت را نمی دانم و فکر می کنم مملکت گل و بلبل است و الی آخر.
امروز صبح زنگ زد و خیلی کوتاه گفت:« سلام به زحمت توانستم تماس بگیرم ممکن است قطع شود. نگران نباشید. ما هنوز زنده ایم.»
می گویم:« گفته بودم. به این کودک کشِ بی رحم اعتماد نکنید. وای به حال ما ملت که بیگانه را ناجی خود قرار دادیم.»
با عصبانیت می گوید:« هفته بعد همین روز خبر سرنگون شدن دولت را می دهم.»
پس از خداحافظی و قطع کردن تلفن، های های می گریم. به حال خودم و خودمان و همه مان.
*



منبع تصویر: تابناک، اخبار ترکیه و جهان

2026-03-03

آنان اؤلسون آنا یوردوم

این روزهای سختِ وطنم

از صبح امروز هیچ کاری انجام ندادم. جلو تلویزیون نشسته و دکمه کنترل را از کانالی به کانال دیگر فشار دادم. همه جا سخن از ایران است. به هر زبان و هر شیوه ای. فیلم آتش و بمب و مرگ. هرکسی چیزی می گوید. اما من به دنبال خبری هستم از سلامتی مردم وطنم. دقایقی بعد زنگ موبایلم به صدا در می اید. شتابان جواب می دهم. آبجی بزرگ است و بعد از سلام می گوید که هنوز سلامتیم و سوپرمارکت ها و نانوائی ها بازند. می خواهم سوالاتی برسم اما او فرصتی ندارد و خداحافظی می کند. ته دلم خوشحال می شوم که اقوامم هنوز زنده اند. اما تلویزیون خرابه ها و مرگ و میر و آتش را نشان می دهد و باز نگرانی دل و جانم را می سوزاند. من این سوی دنیا، جایم امن است، اما روح و روانم نه. زیرا جگرگوشه هایم آنجا در معرض خطرند. ایرانِ من، هموطنانِ من، همگی جگرگوشه های من هستند.
*
چه کسی می گوید، جنگ آزادی می آورد؟ کدام آزادی؟ این لعنتی بجز ویرانی و بی خانمانی و ریختن خون بی گناهانی که نقشی در کشت و کشتار ندارند، چه ارمغانی برای بشر دارد؟
*
 

2026-03-02

زمستان است اخوان جان

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

داشتم صدای رشید کاکاوند را گوش می کردم. شعر زیبای اخوان ثالث را می خواند و شرح می داد. پریشان و مشوش بودم. یعنی ممکن است روزی گرفتار اسکندر شویم؟ تا این که صبح روز شنبه نهم اسفند 1404 خبر رسید که امریکا و اسرائیل، به ایران حمله کرده و رهبر جمهوری اسلامی را به قتل رسانده اند. در نخستین ساعات شروع جنگ، دبستان و پیش دبستانیِ دخترانه شجره طیبه در مینابِ استان هرمزگان، هدف قرار گرفته و 160 نفر دانش آموز به خاک و خون کشیده شدند.
اسرائیل ادعا می کند که هدف حملاتش « رفع تهدیدات علیه کشور اسرائیل است.» یعنی 160 دانش آموز، کودکان بدون سلاح تهدیدی برای بقای ایشان بود؟؟؟ امریکا ادعا می کند که می خواهد رژیم را عوض کند و مردم به آزادی برسند و زندگی عادلانه ای داشته باشند.
می گویم:« اخوان جان برخیز و به چشم ببین، اسکندر پیدا شد، آن هم دو تا.»
و گویا اخوان در گوشم این چنین زمزمه می کند:   
هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زان چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب  
مهدی اخوان ثالث ( م. امید)

2026-02-25

بلند آسمان جایگاه من است

اندرحکایت بلند آسمان جایگاه من است و ترانه معروف ( خالق ماهنی سی ) سروان اوغلان در دوران محصلی ما  

دختر دبیرستانی بودیم و تبلیغات نیروی هوائی با شعار« بلند آسمان جایگاه من است» همراه با تصویر خلبانی شیک پوش و رعنا، با لباسی به رنگ آبی، چشم را خیره می کرد. « گؤز قاماشدیریردی ». ان خلبانِ شیک پوش و رویائی با لباس آبی که بر زمین و آسمان تسلط پیدا کرده و دلها را می ربود، همان « سروان اوغلان» بود. مرد رویاهای دختران نوجوان آن زمان.هر کسی در حق اش بایاتی سرود و این بایاتی ها جمع شد و ترانه « سروان اوغلان» را به وجود آورد. یادش به خیر، در فاصله ناهار که در مدرسه می ماندیم از حکیمه خواهش می کردیم که برایمان سروان اوغلان را بخواند.
این ترانه نقل مجالس شد. در زمان ما مجالس عروسی در خانه ها و حیاط های بزرگ، گرفته می شد و برای گرم کردن مجلس، خواننده زن دعوت می کردند. مشهورترین این خواننده ها، گروه ملکه لر بود. ملکه خواننده بود و مادر و خاله اش نیز همراهش که یکی دایره می زد و دیگری قارمون. او صدایی رسا و بسیار زیبا و چهره ای زیباتر داشت. هرسه با چادر و پوشیده می آمدند. ملکه لباسش را عوض و آرایش می کرد و پس از رفتن داماد، وارد مجلس می شد. « زمان ما داماد فقط همراه عروس وارد محل جشن می شد و بعد از دقایقی مجلس را ترک می کرد.» ملکه فقط  برای زنان هنرنمائی می کرد. ترانه های شاد و زیبای محلی می خواند همچون قاینانا، خواهرجون، سئیدآوا، گولوستان باغی، شاهگلو یوللاری، هیپی اوغلان و... و ترانه سروان اوغلان را چند بار و به درخواست حضار می خواند. 
در حقیقت سروان اوغلان خالق ماهنیسی است و شاعر خاصی ندارد. البته امروزه به جای سروان اوغلان کلمه سرباز اوغلان به کار می برند.
*
اما متن سروان اوغلان


یولدان گلیب یورولموسان، سروان
نییه دوروب سویونمورسان
گل چیخاردیم جورابلارین، سروان
اووم یورغون آیاقلارین
*

گل آل منی، گل آل منی سروان
آلماسان آتارام سنی
*
ماشینیوین توزون سیللم، سروان
سنی ایکی گؤزوم بیللم
اؤزون بیلیرسن کی، سروان
سن گلمه سن، اؤزوم گللم
*
گل آل منی، گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
باشماقلاریوی یاغلارام، سروان
بیر- بیر بندینی باغلارام
منی آتیب گئدن اولسان، سروان
یانارام، اوره ک داغلارام
*
آتما منی، آتما منی، سروان
عشق اودونا سالما منی
*
یولووا قویموشام انجیر، سروان
تاپانچاوین باشی زنجیر
اؤزون بیلیرسن سروانیم، نئجه
اوره ک سنن اؤتور اسیر
*
یولووا قویموشام خرما، سروان
داغ باشیندا مایوس دورما
آند وئریرم آللاهیوا، سروان
بو یورغون عاشیقی وورما
*
گل آل منی گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
یولووا قویموشام اوزوم، سروان
سن گئدیرسن نئجه دؤزوم
ایکی گون دؤزه بیلمیرم، سروان
ایکی آیی نئجه دؤزوم
*
چاتما قاشیوا دولانیم، سروان
گئتمه باشیوا دولانیم
*
یوولوا قویموشام قرآن، سروان
سنه باخیری بو گورهان
گلئدیرسن گل حلالاشاق، سروان
باشین اوسته توتوم قرآن
*
یولوا قویموشام آلما، سروان
سوی قابیغین یئره سالما
آند وئریرم آللایوا سروان
تهرانین قیزلارین آلما
*
گل آل منی گل آل منی، سروان
آلماسان آتارام سنی
*
یولووا قویموشام اییده، سروان
دور بویووی گؤروم بیده
نذر ائلیرم تئز گلسن، سروان
دونومو وئرم سییده
*
نعلبکی ده پنیر واردی سروان
نه گؤزل گردنیم واردی
قوللارین سال گردنیمه سروان
سنن انتظاریم واردی
*
رضایه لی کسدی یولوم، سروان
سولارگلیب کسدی یولوم
گلیردیم سروانی گؤرم، آنا
مزاحم لر کسدی یولوم
*
سروان گئتدی بیرده گلدی، قیزلار
بارماغیندا حلقه گلدی
آز حلقه وی منه گؤرست، سروان
دای اوره ییم درده گلدی
*
آتدی منی، آتدی منی، آنا
بی وفالارا قاتدی منی
*
سروانیمی سالدیم یولا، آنا
قارا گؤزوم دولا – دولا
آلا ایپک دسمال وئریم سروان
ماشین دا بوینووا دولا
*
دالان اوسته دالان واردی، سروان
دالان دا یئر سالان واردی
دئدیم گئتمه، سروان اوغلان
گؤزو یولدا قالان واردی
*
رضایه نین یوللاریندا، سروان
گل اولئیدیم، کوللارینده
بیر جوت بازوبند اولایدیم، آللاه
سروانیمین قوللاریندا
*

2026-02-24

این روزهای غمگین من

اوره ییم توتولوب اولمویان کیمی

شمع یانار یاغدا اریر
قار یاغار داغدا اریر
من دوشن درده دوشن
موم اولور داغدا اریر
*
ساعت یک و نیم نیمه شب بود. داشتم به صبح سه شنبه نزدیک می شدم. خواب از چشمانم گریخته بود. تاریکی به من دهن کجی می کرد و تیک تیک ساعت فحشم می داد.گفتم برخیزم و دو رکعت نماز بخوانم و آرامش روحی بگیرم و آرام شوم. نماز را خواندم و آخر سر نفهمیدم چند رکعت خوانده ام و به هنگام رکوع و سجود چه گفته ام. چادرم روی سرم سرزنشم کرد که بندۀ خدای حواس پرت، در حضور خدا، حضور ذهن داشته باش. شرمنده از خدا، روی مبل نشستم و با روح و روانم به ستیزه برخاستم. صبح به صدای زنگ ساعتم از جا پریدم. دستهایم پشت سرم خشک شده و پایین نمی امد. به زحمت دستان گره کرده ام را بازکرده و با سلامی به سه شنبه، آرزوی روزی آرام کردم.
*  
باغلار لالاسیز اولماز
داغلار قالاسیز اولماز
حق سؤز دئین ایگیدین
باشی بلاسیز اولماز
*


آناسی اؤلموش آنادیلیم

او قدر باشیمی ایتیرمیشم ،آنادیلی گونونو گئجیکدیرمیشم.

اولابیلر یادیمنان چیخا، حیدربابایه سلام کتابی قاداغانیدی؟ یادیمنان چیخار بو کتابی بیر قوهوم دان امانت آلاندا سؤز وئردیم کیم دن آلدیغیمی هئچ کیمه دئمیم؟ نئجه تلسیک یاززماغا باشلاییب و ایکی گون ایچینده کتابی صاحابینا قایتاردیغیم، یادیمدان چیخارمی؟ نفت دنیزینده اوزوردوک. نه یازیق کیحلبی سی بیر تومنه نفته پولوموز یوخویدو. گئجه لر سویوخدا یاتیردیق.
ایندی سن دورمادان دئ، او زامانلار اؤزگورلوک واریدی. ایندی سن دئ، او زامانلار توخلوق دان قودوردوق. ایندی سن هئی دئنن اوزامانلار بوللوقدو.
دئمیرم ایندی گوللو گولوستاندی، آمما یاغیش دان قورتولوب دولویا دوشمویک.
آنان اؤلسون بالاسینین داغیندا یانان.
*

2026-02-20

برای ماه مبارک وروزه داری و روزه خواری

چقدر مودب بودیم

ماه رمضان که از راه می رسید، همه روزه می گرفتیم. من و دوست جان نذر می کردیم که اگر نمره های درسی مان خوب باشد، به پیشواز برویم. یعنی یک روز مانده  به رمضان، روزه را شروع کنیم. چقدر خوش به حالمان می شد از روزه داری و ایمان مان و خدائی که آن بالا ناظردل پاک و قوی ما بود و دعایمان را رد نمی کرد.
زمانی که شرع اجازه نمی داد و مجبور به خوردن بودیم، بجز مادر، کسی متوجه نمی شد. مرتب برای صرف سحری بیدار می شدیم و هنگام افطار همراه روزه داران، سر سفره می نشستیم و طبق معمول همیشه، همراه با روزه داران میخوردیم و می آشامیدیم. روزخواری در ملا عام را کاری ناپسند و خلاف عرف و آداب و رسوم می دانستیم و به نحو احسن رعایت می کردیم، بدون ترس از شلاق و جرم و مجازات و غیره. کسی دایه مهربانتر از مادر نبود. کسی جرات نداشت در حضور مادربزرگمان از ما درمورد روزه بودن و نبودن، یا گناه روزه خواری در ملا عام صحبت کند. زیرا به محض باز شدن مبحث یاد شده، مادربزرگ با خشم می گفت:« سن دئمه سئیدین، تویوغو توکلو – توکلو یئیه جکدیک.» و طرف خاموش می شد.
*
عالیجنابی جسارت کرده و برای بهتر دیده شدن، تهدید به سوزاندن قرآن کریم کرده است. قرآن کریم کتاب مقدس و مورد احترامِ من و ما و میلیون ها مسلمان روی زمین است. شما اجازه توهین به مقدسات ما را ندارید. جناب برای شما متاسفم. همین.
*
ای عاشق شوريده ی اين دشت بلاخيز
*

2026-02-19

به بهانه رمضان و ماه روزه

 دلم رمضان خانۀ پدری میخواهد

عصر کسل کننده ای بود. ظهر برای عرض تسلیت پیش زن همسایه رفتم. هفتۀ گذشته، شوهرش درگذشت و بنا به وصیّت اش پیکرش را سوزانده و داخل کوزۀ کوچک سفالی ریخته و داخل قبری کوچک در آرامگاه شهر دفن کردند. گویا شوهرش دوست نداشت که حشرات و جک و جانور زیرزمین لاشه اش را بخورند. داشت میان گریه می خندید و من حالش را به خوبی می دانستک آهسته گفتم:« نخند دخترِ شوهرت می بیند و ناراحت می شود.»
آهسته گفت:« دخترِ شوهرم خیلی خوب می داند که چرا می خندم و می گریم و ناراحت نمی شود. گریه از بابت مرگ همخانه ام و خنده از رهائی ستمی که در حق من کرده است. کار می کردم و با دستمزدم سیگار و آبجو و قلیانش را آماده می کردم و زبانش یک متر درازتر بود و هرازگاهی در سرمای سوزان زمستان، از خانه بیرونم می کرد. اجازۀ نشستن در اتاق نشیمن را نداشتم. می خواست مرا دست خالی از خانه براند. خدا را خوش نیامد و چندماهی از بیماری سرطان رنج برد. پزشک جوابش کرد و او سرانجام چیز را به من بخشید و رفت. می بینی حالا روی مبل شیک او نشسته ام و برایش می گریم. اتاق خواب متعلق به من است و مجبور نیستم در اتاق غذاخوری بنشینم و بخوابم. حالا همه جا از آنِ من است. او میخواست مرا از خانه بیرون کند، خدا خودش را بیرون کرد. با خدا و اراده اش نمی شود شوخی کرد.»
*
او حرف می زد و من غرق دنیا و رویاهای خود بودم. به خانه برگشتم و با بی حوصلگی تلویزیون را باز کردم. در یکی از کانالها فیلم سینمائی
Zurück in die Zukunft 
را دیدم. حکایت پسر جوانی که با اختراع دکتر براون میتوانست به آینده سفر کند و برگردد. این فیلم و قسمت های مختلف اش را یک بار دیده ام و حوصلۀ دوباره دیدنش را ندارم. اما امروز با دیدن ماشین دکتر براون، آرزو کردم که ای کاش ماشینی اختراع شود که آدمی را به گذشته ببرد و دوباره بازگرداند. دلم هوای رمضان در خانه پدر را کرد. کاش می شد برگردم و سر سفرۀ افطار پدر بنشینم. هر شب سر سفرۀ افطار یکی از اقوام، بنشینیم و بعد از افطار نیز ما دختران نوجوان راهی آشپزخانه شویم برای شستن ظروف. ( هنوز ماشین ظرفشویی اختراع و به خانه ها راه بازنکرده بود.) بعد از اتمام کار ظرفشوئی، توسط نیزبان، مهمان یک لیوان بزرگ چائی ترکی شویم و زولبیا و بامیه نیز از طرفی به ما چشمک بزند. موقع بازگشت به خانه نیز، کلوچه و نان افطاری از میزبان هدیه بگیریم برای نوش جان کردن به هنگام سحری.
دلم برای دعای سحر تنگ شده است. برای صدای مادر که به هنگام سحر بیدارمان می کرد و نازمان را می کشید که بخوریم و بیاشامیم تا کل روز را توان و طاقت داشته باشیم. دلم برای دستان گرم و مهربان پدر تنگ شده است که وقتی می گفتم از گرسنگی دارم بیهوش می شوم، دستم را محکم می گرفت و می گفت:« چشم مرواریدِ بابا، نگران نباش تا دستت در دست من است، بیهوش نمی شوی من کنارت هستم. از هیچ چیز نترس.» برای اذانِ افطار و چای داغ و فرنی خوشمزه مادر.
دلم تنگ شده برای دین و ایمان و باور بی منّت مان. به دور از هر سیاست و نیرنگ و دغل.



2026-02-18

ایران خانۀ ماست

حزب رستاخیزِ ملّتِ ایران

یازدهم اسفندماه 1353، حزب رستاخیز ملّتِ ایران به دستورمرحوم محمّدرضا شاه پهلوی تاسیس شد. همه احزاب ایران در این حزب ادغام و اعضا این احزاب، موظف به پیوستن به این حزب شدند. ایشان به مخالف تک حزبی فرمود که او یا جایش زندان است. یا اگر بخواهد با کمال میل و بدون اخذ حق عوارض، گذرنامه دستش می خواهد برود، چون که ایرانی نیست.
*
اواخر دی ماه سال 1398 مجری برنامه، جناب زینب ابوطالبی گفت:« اگرکسی اعتقاد ندارد، جمع کند از ایران برود.»    
همه بدانند که ایران خانۀ ماست.
داغدان گلیب باغداکین قووامازسیز
*
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتی
از گلوگاه یک پرنده
« احمد شاملو»
*

2026-02-17

بلند آسمان جایگاه من است - محمّد صالحی

محمّد صالحی

سال 1320 در تهران چشم به جهان گشود. می گویند، در رشته پزشکی قبول شده. اما به سبب علاقه ای که به پرواز داشت، به نیروی هوائی رفت.  او خلبان مک دانل داگلاس اف 4 – فانتوم بود و بعد از حمله عراق به ایران، اولین پاسخ را به رژیم بعثی عراق داد. هواپیمای جنگنده به هنگام بازگشت از عملیات دچار سانحه شد و او به همراه خالد حیدری، کشته شدند.
محمّد صالحی از نخستین خلبانان کشته شده در عملیّات برون مرزی است. او برای دفاع از کشورش آموزش دید و در راه دفاع از آب و خاک وطن کشته شد. پیکرش در سال 1391 پس از 32 سال به ایران برگشت و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد..  

2026-02-16

Rosenmontag

امروز نوبت کارناوال شهرماست.

بچه ها لباس کارناوال تهیه کرده اند و منتظرند ظهر برسد و لباس بپوشند و بیرون رفته و در پیاده رو برای جای مناسبی برای خویش تدارک ببینند تا هم  بتوانند کاروان شادی را از نزدیک ببینند و هم به راحتی شیرینی و شکلات جمع کنند.
کاروانها با لباس ها و موزیک و تنقلات گوناگون رژه می روند و به سوی تماشاگران، بخصوص بچه ها شیرینی و اسب بازی وگل پرتاب می کنند. به این ترتیب روزی سراپا دلخوشی و تفریح سپری می شود. عصربچه ها با کیسه هایی پر به خانه برمی گردند و کیسه شان را خالی کرده و با شمردن و مرتب کردنِ جمع کرده هایشان کلی شوق و ذوق می کنند. به نوه جان می گویم:« عزیز مادربزرگ، بابا و مامان شیرینی های خیلی خوشمزه برایت می خرند، لزومی به جمع کردن این همه شکلات و آب نبات و بیسکویت و... نداری.»
می گوید:« مادربزرگ جان نمی دانی چه کیفی دارد دانه دانه جمع کردن و خوردن این ها، باور کن اینها لذّتِ دیگری دارند. این آب نبات ها مزه دیگری دارند.»
به او حق می دهم. جمع کردن آب نبات و رقصیدن با موزیک و تماشای رژه روندگانِ شاد، با لباس های مختلف و رنگارنگ، کامشان را شیرین می کند، نه شکر داخل شیرینی.
*

2026-02-15

مهربان - ترجمه ترکی

مهربانین باشینین قضو - قدری

ترکیه لیلر چالیشقان، جدیتلی هابئله اؤز اولکه لرینه باغلی بیر ملت دیلر. هرگره دان، دین دن، مسلک دن اولسالاردا، زور گونده بیر – بیرلیرنین یانیندا دیلار. بعضی وطن داشلایمیزین عکسینه بیز آذربایجانلیلارا سایقی و حرمتلری واردیر. شوخلوخلا بیزی آشاغیلیب، قلبیمیزه گلنده ده، قاباقدان گلمه یلک ائلیرلر، ندی – نه دییر کی بیز ظارافات اهلی دییلیک و دیمه دوشریک.
نه باشیزی آغریدیم، بونلارین بیرسی ده« مهربان» منیم قونشومدو. او بیر دول آرواددیر. دئمک اولار اوتوز یئددی یاشی وار. ایکی دؤنه اره گئدیب. او.شاغی اولماماق اوچون بوشویوبلار. بیر ایش یئرینده، سیل – سوپور ایشی گؤرور. ایش یئریندن، ائوه جاق ییرمی دیقه یولوموز وار و اتوبوس دا تانیشیب، سلام علیکیمیز وار. ایلک زامانلاردا یانلیز سلام علیک ائدیردیک. اما یاواش – یاواش یولداش اولدوق. گل – گئتیمیز اولدو. هردن بیزه گلیردی و دردلشیردیک. دئدیلر دردلی هارا گئدیرسن؟ دئدی درده جر یانینا. منیم له دردلشیب، هردن دنیایه قارقیش ائدیب، یئر گؤیه یامان – یووز دئییردی. سونزا باشلیردی آللاه تعالی نین صبریندن دئییردی. آللاه سئودییبنده سینه دردی ده چوخ وئریب امتحان ائلیرو ایستیر بیزیم اوره ییمیز پیس لیک دن آرینا، سونرا دوز بهشته گئدک.
پیغمبریمیزین مبعث گونویدو. ایشدن ائوه قئییتدیک دن سونرا بیزه گلدی. الینده بیر خیردا پیالا واریدی. پیالانین ایچینده حالوا، حالوانین اوستونه ده بیر خیردا ترکیه پرچمی تاخمیش منه سووقت وئردی. چایدمله نیب حاضرایدی. بیرلیکده چای ایله حالوا یئدیک و اوردا – بوردان دانیشماغا باشلادیق. مهربانین اوره یی چوخ دولویدو.منیم له دردلشیب اوره ییبی بوشالتدی. اوره کدن آغلیاراق دئدی:« اوشاغیمیز اولمادی. بیر اوشاغیم اولسایدی اریم منی بوشامازدی. جلال ایله ائولندییم ده، او آلمان دا بیر ایش یئرینده ایشلیردی. ائولندیکدن سونرا منی کند دن آلمانا گتیردی. من بئش ایل درس اوخوموشدوم. جلال اذن وئرمدی آلمان کلاسینا گئدم و دئدی منیم دیل اؤرگنمه یه احتیاجیم یوخ و ائو خانیمی اولاراق اونونلا یاشیاجام. ایلک ایللر چوخ یاخجی یاشادیق. اما اوشاغیمیز اولمادی. جلال اوشاق ایستیردی. دکترلار منیم قیسیر اولدوغومو دئدیلر. جلال گئنه بیر ایکی ایل دؤزدو. سونرا منی ایسته مدی. سونوندا منی بوشاییب و ترکیه یه گئری دؤنمه ییمی ایسته دی. اتاما تلفن ائدیب گئری دؤنمه ییم دئدیم. آتام و آنام هر ایکیسی ده منه چاغیریب – باغیردیلار.
منیم دول اولوب ترکیه قئییتمه ییم اؤزلرینه بؤیوک عاییب بیلدیلر. بوردا قالدیم. ایش آختاردیم. یازیب – اوخومام اولمادیغینا گؤره، تمیزلیق ایشی تاپابیلدیم. بئله چیلیک کئچینیردیم. الدیغیم ازجا پول منی گؤروردو.
بیر ایل دن سونرا، بیر شعبان آدیندا بیر کیشی منیم له ائولنمک ایسته دی. اونون بیر اون ایکی یاشیندا اوغلو واریدی. منیم قیسیر اولدوغومو بیلندن سونرا دئدی:« جانین ساغ اولسون. منیم بیر اوغلوم وار. داها اوشاغ ایسته میرم.» من ده ایناندیم. ائولندیکدن سونرا، دئدی بوندان سونرا هر آی حقوقوی منه وئر، ایکیمیزین ده پولون، بیر یئره ییغیم. ترکیه ده بیر ائو بیرده توکان آلیم. قئییدیب اوردا یاشییاق. من ده جان و دلدن بئش ایل دورمادان، هله اضافه ده ایشله ییب بوتون گلیریمی  شعبانا وئردیم. سونوندا ترکیه یه قوناق گئتدیک. اریمین کندینده ائو ایله توکان آلدیق، اریم ترکیه ده دئدی گئدک المانا گلن ایل گئری دؤنوب ائوین و توکانین یارسین سنین آدیوا سالاجام. ارخایین اولاسان.آلمانا قاییتدیق. بیر ایکی آی سونرا منیم له گئچینمه مزلیق باشلاییب، دئدی منیم آتا – آنام قیسیر گلین ایسته میرلر. حق لری ده وار. منیم اوغلوم بؤیوموش ایکینجی اوشاغی ایستیرم. آنجاق نه باشیوی آغریدیم. منی بوشادی. الیم هئچ بیر یئره چاتمادی.
سوروشدوم:« نه دئییرسن؟ بو مملکتین قانونو وار. حق حقوقو وار.»
دئدی:« نه شکایتی؟ کیمی کیمسه نی تانیمیرام. من دادگاه دان وکیل دن نه آنلارام؟ جناب آللاه  آدامی جهنم ده ده کیمسه سیز بوراخماسین. جناب اللاه دان ایستیرم اونو جزالاندیرسین.»
دئدیم:« جناب آللاه بویورموش سندن حرکت، مندن برکت. ساکت اوتوروب دینمه مک ده اولماز دای!»
دئدی:« لای لای بیلیردین، به اؤزون نیه یاتمادین؟»
دئدیم:« من ایله سنین وضعیتیمیز ده فرق وار. من دئدیم کبینیم حلال جانیم آزاد. اگرچه کبینیمی هانکی حیله ایله وئردیم دئییب، جهیزیمی ده چوخدان ساتمیشدی.»
ایکیمیزین ده دردی باشیمیزدان آشمیش. دردلریمیزی دئییب آغلادیق. منیم له مهربانین بیر نئچه فرقیمیز وار. او هله ده اره گئدیم بیر کیشی اولسون. ائویمه چوره ک گتیرسین. جام سیلمک دن، یئر یوماقدان. توز آلماقدان قورتولوم. آللاه بؤیوک دور. اولابیلیر معجزه اولا اوشاغیم اولا. ن اما آج قولاغیم دینج قولاغیم دئییرم و یالقیزلیغیمدان چوخ، چوخ، چوخ ممنونام. منیم ایکی ائولادیم و نوه لریم وار. اما او تک تنها دیر.
دئییر گئچن لرده بیر یاشلی – باشلی و بئش اوشاغین آتاسی، ایسته مه یه گلدی. من قبول ائتیم، آما او منی بینمدی. چوخ آجیقلانیب، اؤز – اؤزومه دئدیم
عزیزیم بودا منی
آغاج آل بودا منی
گؤر نه گونه قالمیشام
بینمیر بودا منی
*
 

 

2026-02-14

STROMAE

استرومای و ترانه اش

یکی دو روز است که در فضای مجازی ترانه ای می شنوم که روح و روانم را به هم می ریزد و سخت غمگینم می کند. آهنگ و صدای خواننده، خیلی آشکار درد را فریاد می زند. ترانه را استرومای خواننده، موسیقی دان و رپرِ رواندا – فرانسوی ساخته است. پدرش در نسل کشی رواندا کشته شد. در سال 1944 سقوط هواپیما موجب دشمنی بین دو قوم « هوتو» و « توتسی» شد. قوم« هوتو» با حمایتِ دولت وقت، دست به قتل عام قوم « توتسی » کرد که پدر استرومای یکی از این قربانیان بود. ویکی پدیا نوشته است که در این قتل عام هشتصدهزار مرد و زن و کودک کشته و به بیش از دویست تا پانصد زن تجاوز جنسی شده است.
استرومای، آهنگ بابا  کجائی؟ را در سال 2014 روانه بازار کرد. او در این ترانه غیبت پدر و تاثیر آن را بیان کرده است.
کنجکاوی ام سبب شد که به دنبال ترجمه این ترانه بگردم و در وبلاک « حس سبز » پیدایش کردم.


ترجمه ی ترانه:PAPAOUTAI, ترانه ای از STROMAE
Dites-moi d'où il vient
Enfin je saurais où je vais
Maman dit que lorsqu'on cherche bien
On finit toujours par trouver
Elle dit qu'il n'est jamais très loin
Qu'il part très souvent travailler
Maman dit "travailler c'est bien"
Bien mieux qu'être mal accompagné
Pas vrai ?
بهم بگو پدرم اهل کجاست ؟
شاید یه موقع بدونم کجا دنبالش برم
مامان میگه وقتی همه جا رو خوب بگردم
یه موقع به انتهای راه میرسم و مسیر و پیدا میکنم
مامان میگه ، پدرت راه خیلی دوری نیست
هر روز میره سر کار
مامان میگه کار کردن (برای مرد ) خوبه
بهتر ازینکه توی کار خلاف باشه ، اینطور نیست ؟
Où est ton papa ?
Dis-moi où est ton papa ?
Sans même devoir lui parler
Il sait ce qui ne va pas

Ah sacré papa
Dis-moi où es-tu caché ?
Ça doit, faire au moins mille fois que j'ai
Compté mes doigts
پدر بهم بگو کجایی ؟
بدون اینکه حتی باهاش حرف بزنم میدونم که از کاری که کرده 
پشیمونه
پدر ، پدر عزیزم ، بهم بگو کجا پنهان کردی خودتو
فک کنم هزار بار شد که این سوال و پرسیدم
به تعداد انگشت های دستم ، این و پرسیدم
Où t'es, papaoutai ?
Où t'es, papaoutai ?
Où t'es, papaoutai ?
Où t'es, où t'es où, papaoutai ?
پدر بهم بگو کجایی ؟
پدر بهم بگو کجایی ؟
پدر بهم بگو کجایی ؟
بهم بگو کجایی ، پدر بهم بگو کجایی ؟
Quoi, qu'on y croit ou pas
Y aura bien un jour où on y croira plus
Un jour ou l'autre on sera tous papa
Et d'un jour à l'autre on aura disparu
Serons-nous détestables ?
Serons-nous admirables ?
Des géniteurs ou des génies ?

Dites-nous qui donne naissance aux irresponsables ?
Ah dites-nous qui, tient
Tout le monde sait comment on fait les bébés
Mais personne sait comment on fait des papas
Monsieur Je-sais-tout en aurait hérité, c'est ça
Faut l'sucer d'son pouce ou quoi ?
Dites-nous où c'est caché, ça doit
Faire au moins mille fois qu'on a, bouffé nos doigts
چه اعتقادشو داشته باشیم و چه نداشته باشیم
یه روزی فرا میرسه ، چه ایمان داشته باشیم و چه نداشته باشیم
یه روز یا شاید یه روز دیگه ای فرا میرسه که من و تو بهم میرسیم 
پدر
یه روزی میرسه که ما دیگه اینجا نخواهیم بود
معلوم نیست که اون موقع نفرت و تو دلمون بزرگ کردیم
یا خرسندیم
اینکه آخر نبوغ و هوشیاری باشیم و واسه خودمون کار و کاسبی 
دست و پا کرده باشیم فرقی نمیکنه
یکی بگه بدون مراقبت از کسی ، کی اجازه ی مسوول بودن و داده
یعنی تا وقتی نمیتونی از یکی مراقبت کنی کی این اجازه رو بهت 
میده که فک کنی در قبالش مسوولی؟
یکی بهم بگه
همه میدونن چطوری یه بچه رو میشه بزرگ کرد
ولی کسی نمیدونه که چطوری میشه یه پدر و به مسوولیتش پایبند 
کرد ،
یا چطور میشه یه پدر و تربیت کرد
ما همه این چیزارو از یه بزرگتر یاد میگیریم
مردیه که انگشتش رو میمکه ؟؟ دیگه چی ؟؟
بهم بگو کجا پنهان شده ، این پدر کجا خودشو قایم کرده

2026-02-10

وقتی حواست جمع نیست

چه کنم دست خودم نیست

دارم « قماربازِ داستایفسکی» را می خوانم. به صفحۀ 47 رسیده ام، اما دریغ از فهمِ یک جمله! چشمم به حروف است و عقلم جای دیگر. حس می کنم چشمانم تار است، همچون چشمان آشک آلودِ مادری که در عزای فرزند رشیدش می گرید. کلمه ها با خشم و بغض، بر چشمانم خیره شده اند. ژانویه ای که امسال از راه رسید، زندگی را از این رو به آن رو کرد. همه چیز به هم خورد. دیگر حالی برای کتاب خواندن نماند. چهل و هفت صفحه به روخوانی بدون درک کلمه ای سپری شد.
کتاب را می بندم و نشان را برمی دارم. باید فردا از صفحۀ اول شروع کنم. البته اگر حال و حوصله ای باشد. اگر زندگی جریان داشته باشد.
*



بدون شرح


 

2026-02-09

ما هواداران آزادی

 در حیرتم

تعجب می کنم از کردار و گفتار مان، از ادعای آزادی بیان و ...و  مخالف اعدام و سنگساریم. اما وقتی کسی نظری خلاف میلِ ما می گوید، با سخنان تند و تیز، سنگسارش می کنیم. طناب ناسزا و توهین را بر گردنش انداخته و خفه اش می کنیم.
راستی چقدر آزادی بیان را دوست داریم و به افکار مخالف ارزش قائلیم!

2026-02-05

حیف از دیروز شیرینِ ما

برای نیمه شعبان

چند روزی گرفتار بودم و امروز که تقویم را باز کردم، متوجّه شدم که دیروز نیمه ی شعبان بود. این اولین بار است که متوجه این روز قشنگ و پرخاطره نشده ام. قدیم ها در چنین روزی ( در فصل بهار و تابستان ) اعضای فامیل قرار گذاشته، هرکسی غذائی می پخت و تنقلات و تخمه ای برداشته، دور هم جمع شده و با اتوبوس به ائل گولو ( شاه گلی سابق ) می رفتیم. شب ماشین های عروس، بوق زنان و آرام دور ائل گولو می گشتند و شادی می کردند و ما به عروس و دامادهائی که نمی شناختیم، تبریک می گفتیم. عروس و دامادهای خجالتی سرشان را پایین انداخته و با لبخندی آرام تشکر می کردند. روز بعد با دوست جان و مهری و مهرناز و مهناز، آمار عروس و داماد را می دادیم. ما این تعداد ماشین عروس دیدیم. جوانانی که زندگی جدید شروع می کردند و ما نمی شناختیم و تبریک می گفتیم و مادربزرگ هایمان دعای خیرشان را بدرقه راهشان می کردند. درست مثل این روزهای غمگین که شریکِ غمِ  پدران و مادران داغدار که ندیده و نمی شناسیم، هستیم. هرچه باشد ما ایرانی ها از هر ایل و طایفه و عشیره باشیم، همیشه در کنار هم هستیم.
دیروزچهارشنبه پانزده بهمن ماه 1404 مصادف با نیمه شعبان، قره بایرام جوانان پرپر شده بود و کسی حال و احوالی برای شادی نداشت. مادران بر مزار پسران ناکامشان به تلخی می رقصیدند و پدران دختران کفن پوش خویش را گریان و رقصان به خانه جدید ابدی شان بدرقه می کردند. مردم در غم  کسانی که نمی شناختند، شریک بودند.  
قدیمها ملا ها مهربان بودند. سوم هر ماه قمری مادرم مجلس روضه داشت و سوم شعبان تولد امام حسین بود و ملا روضه نمی خواند و فاتحه به روح امواتمان می فرستاد و تبریک می گفت و می رفت.  پس از رفتن او، مادرم بین مهمانان کلوچه اهری پخش می کرد و خاله ام شکر پنیر و مامان دوست جان خرما و الی آخر. این چنین کام همه شیرین می شد.  
قدیمها مادربزرگ هایمان به ماه شمسی « دولت آیی» و به ماه قمری « ملت آیی» می گفتند. هر سال و ماهی احترام و عزت خاص خودش را داشت. از نوروز آغاز سال نو و زایش زمین، از چلّه درازترین شب سال و فال حافظ، گرفته، تا رمضان و عبادت و تبرک، از شعبان ماه مبارک تولد امامان و امام زادگان و از صفرماه تسلیت و عزا و غم.

2026-02-03

پس از ژانویه

چهاردهمین روز از بهمن 1404

*
داغ باشین چن آلارمی؟
آلسا کؤلگه سالارمی؟
بیر مظلومون قیصاصی
بیر نامردده قالارمی؟
*
به زحمت توانسته بود با من تماس بگیرد. هر دو از شنیدن صدای هم خوشحال شدیم. می پرسم:« حال و هوای آنجا چگونه است؟»
جواب می دهد:« بسیار ابری و تیره، سیاه، بارانی، اما نه از آسمان، از اشک چشمان پدران و مادران داغدار.»
می پرسم:« شنیده ام پدرِ فلانی و مادربزرگ فلان کس درگذشته است.»
جواب می دهد:« بله در مراسم خاکسپاری هر دو شرکت کردم. اما کسی اشک نریخت. همه به فکر کسانی بودیم که داغ جوان دیده اند. کسی حالی برای گریستن نداشت.»
دلم می خواهد سوال پیچش کنم. اما او فرصتی به من نمی دهد و می گوید:« می بخشی هم هزینه تلفن زیاد است، هم با دوستان قرار داریم. آنها منتطر من هستند.»
می پرسم:« خیر باشد، کجا؟»
جواب می دهد:« گوشت کیلویی دو میلیون تومان شده است. همگی دور هم جمع شده، مبلغی جمع کرده ایم. می رویم گوشت چرخ کرده بخریم و همراه با روغن و سیب زمینی به خانه محتاجان ببریم. آخر در این اوضاع باید حال و هوای همدیگر را داشته باشیم.»
می گویم:« دمتان گرم. خدا همراهتان. بروید.»
هر دو لحظه ای سکوت می کنیم. گونه ام خیس شده است. هوای چشمانم به شدت ابری است. باران اشک از چشمانم سرازیر است. با پدران و مادران داغداری که نمی شناسمشان، همدردم.