2011-07-18

مربای ریواس

بهارو تابستان که از راه می رسید ، خدا خوردنی های خوشمزه و طبیعی را برای ما بچه ها از زیر خاک و روی شاخه درختان می رویاند. گوجه سبز ، ریواس ( اوشغون ) ، چاغاله بادام ، آلبالو و دیگر میوه های ترش که دوستشان داشتیم. ریواس را وقتی که سبز و ترد و خوشمزه بود دوست داشتم. میوه های ترش در مغازه حاج حسین سوزوچو ، مشهدی علی بقال و دیگر سبزی فروش ها فراوان بود. مادرم گوجه سبز ترش را میشست و دانه هایش را درمی اورد و روی دلمه های برگ مو می ریخت تا غذا خوشمزه شود. بعضی وقتها هم گوجه سبز ترش و جعفری تازه را خرد می کرد و داخل آبگوشت میریخت و می شد آلچا جعفری آبگوشتو ( آبگوشت گوجه و جعفری ) موادش همان آبگوشت معمولی بود با این تفاوت که همراه با سیب زمینی ، گوجه سبز و جعفری هم به آن اضافه می شد. این آبگوشت یکی دیگر از غذاهای محلی ماکوست.
فصل بهار و تابستان و پاییز تا زمانی که هوا سرد می شد ، هر روز سبزی خوردنی داشتیم. آن زمانها ارزان و فراوان بود. هر وقت ماردم مرا برای خرید سبزی می فرستاد ، اجازه می داد که برای خودم چاغاله بادام یا ریواس یا گوجه سبز و میوه ترش دیگری بخرم. چقدر خوشحال میشدم. آن زمانها زندگی کودکانه ما با چند برگ ریواس شیرین می شد. بیشتر وقتها من و دختر همسایه با هم به خرید سبزی می رفتیم. مادر او هم مختصر پولی به او می داد تا برای خودش میوه ترش بخرد. یادش به خیر . دختر زرنگی بود. می گفت :« چرا هر دو یک چیز بخریم ؟ بیا یکی مان ریواس و دیگری گوجه سبز بخریم و با هم قسمت کنیم.» پیشنهادش را قبول می کردم . بعد از خریدن و پاک کردن سبزی ها ، می خوردیم و با هم بازی می کردیم . ما دو عاشق آیاق جیزیغی ( لی لی ) بودیم. او زرنگ تر از من بود و بیشتر وقتها بازی را می برد و آنگاه برایم شعر و غزل می خواند که سن هله پیس پیساسان بیزلرینن باشارماسان ، سن هله توسباغا سن بیزلره سن چاتانماسان ( تو هنوز سوسکی حریف ما نمی شوی ، تو هنوز لاک پشتی به گرد ما نمی رسی ) چقدر دوست داشتم این دختر را . او دل و جانم بود. بیشتر از سی سال است که ندیدمش ، اما چهره اش ، خنده هایش ، تلو تلو کنان راه رفتنش از جلوی چشمم دور نمی شود. او در صفحات آلبوم قدیمی ام نفس می کشد و همیشه در خاطراتم جای دارد.
چندی پیش گل صنم زنگ زد و خبر داد که مغازه ها ریواس آورده اند و حیف است نخریم. با هم رفتیم و خریدیم. این ریواس با انچه که ما می خریدیم تفاوت داشت . سرخ و سفت و سخت بود. به خانه برگشتیم. تکه کوچکی را بریدم و پوست کنده و خوردم . وای چقدر ترش و سفت بود. اگر مادربزرگ مرحومم زنده بود می گفت :« این ریواس ها پیر شده اند . دیر کنده شده اند. اینها خوردنی نیستند.» دیگر دندانهایم اجازه خوردن نمی داد. گل صنم هم نتوانسته بود بخورد چون زنگ زد و گفت حیف است اگر دور بریزیم .چه کارش کنیم. گفتم :« پوست بکنیم و خرد کنیم . نصف اش را داخل خورش بریزیم و با نصف دیگرش مربا می پزیم.»
اماروش پخت مربا : اول پوست ریواس ها را می گیریم . بعد می شوییم و قطعه قطعه می کنیم . داخل قابلمه ریخته رویشان به اندازه کافی شکر می ریزیم . اگر می خواهید مزه ترش اش از بین برود باید شکر زیاد اضافه کنید.می گذاریم یک روز بماند و بعد روی اجاق می گذاریم تا بپزد . چون زود له می شود. اگر بخواهیم مربا له شود بیشتر می جوشانیم
.



یک قصه کودکانه

قابلمه

نویسنده : افسانه شعبان نژاد
قابلمه داشت غذا می پخت. خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید. جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر آشپزباشی آمد که غذا را بکشد، دید غذا نپخته است. با خودش گفت:« این قابلمه دیگر کهنه شده است. خوب غذا نمی پزد. باید یک قابلمه نو بخرم.
قابلمه غصه دار شد. زار زار گریه کرد. خاله سوسکه جلو آمد و پرسید:« چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟»
قابلمه جیغ زد و گفت:« برو! برو! من از تو می ترسم.»
خاله سوسکه گفت:« چرا می ترسی؟ من که با تو کاری ندارم.»
قابلمه گفت:« هر وقت تو را می بینم نمی توانم غذا بپزم. می خواهند یک قابلمه دیگربه جای من بیاورند.»
خاله سوسکه خیلی مهربان بود. دلش سوخت. فردای آن روز از آشپزخانه اسباب کشی کرد و رفت تا قابلمه غذایش را بپزد.
*
قابلاما
قابلاما پیشمیش پیشیریردی. گؤز ساتاشدی میطباغین بوجاغیندا دوران پیس پیسا خالایا. چیغیریب هوشو باشیندان چیخدی. داها پیشمیشین پیشیره بیلمه دی. ناهارچاغی اشبازباشی گلدی یئمه یی چکیب آپارا. گؤردو پیشمیش پیشمییب. اؤز – اؤزونه دئدی :« بو قابلاما داها کوهنه لیب. یاخجی پیشمیش پیشیره بیلمیر. گرک بیر تازا قابلاما آلام.»
قابلاما غصه ائله دی، باشلادی حزین – حزین آغلاماغا. پیس پیسا خالا قاباغا یئرییب سوروشدو:« نه اولوب ؟ نییه آغلیرسان؟»
قابلاما چیغیریب دئدی:« یئری گئت ، گئت ، من سندن قورخورام.»
پیس پیسا خالا دئدی :« نییه قورخورسان؟ منیم کی سنین له ایشیم یوخدو؟»
قابلاما دئدی :« ناواخ سنی گؤرورم ، پیشمیش پیشیره بیلمیرم.ایستیرلر منیم یئریمه بیر تازا قابلاما آلالار.»
پیس پیسا خالا چوخ مئهریبانیدی. اوره یی قابلامایا یاندی. اونون ساباحیسی گون آشبازخانادان داشینیب گئتدی بلکی قابلاما پیشمیشین پیشیره بیلسین.


*
qablama

qablama pişmiş pişirirdi . gözü sataşdı mıtbağın bucağında duran pis pısa xalaya . çiğirib hüşü başından çıxdı . daha pişmişin pişirə bilmə di . naharçağı aşbazbaşı gəldi yemə yi çəkib apara . gördü pişmiş pişmiyb . öz – özünə dedi : « bu qablama daha köhnə lib . yaxcı pişmiş pişirə bilmir . gər? k bir taza qablama alam . »

qablama qüssə elə di , başladı həzin – həzin ağlamağa . pis pısa xala qabağa yeriyb sürüşdü: « nə olub ? niyə ağlırsan ? »

qablama çiğirib dedi: « yeri get , get , mən səndən qurxuram . »

pis pısa xala dedi : « niyə qurxursan ? mənim ki sənin lə ışım yüxdü ? »

qablama dedi : « navax səni görürəm , pişmiş pişirə bilmirəm . istirlər mənim yerimə bir taza qablama alalar . »

pis pısa xala çox mehrıbanıdı . orə yi qablamaya yandı . onun sabahısı gün aşbazxanadan daşınıb getdi b?lki qablama pişmişin pişirə bilsin .

*

yazar : əfsanə şəban nəjad

çevirn : şəhrbanu
*

2011-07-16

زنگ تفریح

سایت الیزا را حدود یک سال پیش پیدا کردم. او زنی است که با علاقه و اشتیاق فراوان می بافد و کارهای هنری اش را با گشاده دستی در اختیار همگان قرار می دهد. برای آموزش بافتنی و قلاب بافی الیزا کافی است که روی مدل کلیک کنید و ویدیوی آموزشی را ببینید. من همان روزهای اول دفتری برداشتم و تقریبا تمامی ستاره های قلاب بافی و حدود نود درصد بافت دو میلش را بافته و طریقه بافت را نیز نوشته و نمونه را در صفحه مقابل چسبانیده ام و حالا سه دفتر قلاب بافی و بافت دو میل دارم. با استفاده از مدل ستاره ها می توان روبالشی و روتختی و انواع مختلف لباس و شال بافت و در پایان کار از تماشای کاردستی زیبا لذت برد. شب اولی که اورزولا مهمانم بود و داشتیم فیلم سینمائی تماشا می کردیم ، با دیدن میل و کاموا در دستم خنده ای کرد و گفت :« پیرزن شده ای ! این کارها مخصوص پیرزنهاست. حالا از مد افتاده و الا اخر . اما وقتی در پایان فیلم پاپوشهای آماده را دید اصرار کرد که به او هدیه اش کنم. من هم با کمال میل کار را دوختم و برایش دگمه گذاشتم و به او هدیه کردم. اما هفته بعد که به خانه اش رفتم ، کاموا و میل خریده و منتظرم بود تا بافت پاپوش را به او یاد بدهم .
*
روش بافت پاپوش تقدیم به دوستان عزیزی که علاقه به بافتنش دارند. من با میل شما سه بافتم. برای بافت این پاپوشها کاموای دو رنگ لازم داریم. من از رنگ صورتی و سفید استفاده کرده ام.
اول با رنگ صورتی سی دانه سر می اندازیم و به اندازه ده سانتی متر می بافیم. مدل بافت ما باید همه از زیر باشد. ما به این مدل ( گئت – قئیید ) می گوییم. بعد از این که ده سانتی متر بافتیم ، پانزده دانه را کور می کنیم.
بعد کاموای سفیدمان را برداشته و چهار رج راست ( اوواند ) می بافیم. بعد زا چهار رج کاموایمان را عوض کرده و چهار رج صورتی می بافیم. مدل این چهار رج هم راست ( اوواند ) است اما بر عکس رنگ سفید. باید نه بار رنگ سفید را ببافیم. حالا مدل صورتی و سفید ما به شکل مستطیل درآمده است. حالا پانزده دانه را کورمی کنیم.
بعد مربعی را که به رنگ صورتی بافته ایم و همچنین مستطیل دو رنگمان را مطابق شکل تا می کنیم و می دوزیم
.

*

نئجه توخویاق
بو پاپشیلاری توخوماق اوچون ایکی رنگده کاموا لازیمیمیزدی. من آق ایله چهره ای سئچدیم.
اول ده نمره اوچ ، جوت میل ایله اوتوز دانا ایلمه سالاروخ. بو اوتوزدانا ایلمه نی اون سانتا قدیر گئت – قئیید توخویاروخ. سونرا اوتوز دانا ایلمه نین اون بئشینی که سه روخ. قالان اون بئش ایلمه نی دؤرد سیره آق رنگ کامواینان اوواند توخویاریق . دؤرد سیره دن سونرا کاموامیزی ده ییشیب چهره ای کامواینان گئنه ده اوواند توخویاروق اما بو دؤنه اوواندیمیزی ده ییشه ریک کی نقشه میز قووس دوشسون. آخیردا بو اون بئش دانامیز یول – یول دوشه جاق. یادیمیزدا اولسون کی همیشه اول ده آق کامواینان توخویاق. توخوماغیمیزی او واخ قورتاراجاییق کی آق اوواندلاریمیز دوققوز دانا اولسون. اوست – اوسته اون یئتدی دانا یول – یولوموز اولاجاق .سونرا بو اون بئش ایلمه میزی که سه جاغوخ.
چهره ای رنگ ده توخودوغوموز ایله یول – یول توخودوغوموزو عکیس ده گؤردویوموز کیمی قاتلییاچاییق.
ایندی آشاغی کی چهره ای رنگی تیکه جاغیق. اما یول – یولو بیر آز بوزه جاغیق. سونرا یوخاری اوز ده ده کی یول یول وار بوزه – بوزه تیکه جاغوخ. آخیرده ده بیر خیردا گول یا گؤزل دویمه ایله بوزدوغوموز یئری تیکه جاغیق کی همی ایشیمیز گؤزل گؤرسه نسین همی ده تیکیش یئریمیز کی پاپیشین یوخاری سی دیر گؤرسه نمه سین.

*












2011-07-09

فعلی که تابو بود


آن قدیمها در خانه ها حمام نبود. مردم برای شست و شو به گرمابه ( حمام ) می رفتند. گرمابه از دو قسمت زنانه و مردانه تشکیل می شد. در حمام زنانه ، زنان و حمام مردانه مردان کار می کردند. از در خروجی که وارد می شدی اتاق بزرگی به چشم می خورد. وسط اتاق حوض بزرگی پر از آب سرد و دور تا دور اتاق سکو بود. زن صاحب حمام ، هم مسئول صندوق و هم مواظب وسایل مشتری ها بود. مشتری ها بقچه حمامشان را را روی سکو گذاشته و لباس وتمیز و حوله و وسایل دیگر شخصی شان را روی بقچه می چیدند و بعد لباسهایشان را درآورده فوته به خود می بستند و همراه با بچه های قد و نیم قد وارد اتاق بزرگ دیگری می شدند. در این اتاق خزینه وجود داشت زنی دیگر ( هاوا باجی ) هم مشربه بزرگ در دست جلو خزینه روی سکو نشسته و بر سر و روی مشتری ها آب گرم می ریخت. مشتری همراه خودش مشربه و تشت می آورد و هاوا باجی ظرفها را پر آب گرم می کرد و مادرها سرگرم شستن سر و روی بچه ها می شدند. آب که تمام می شد سر و صدای زنها بلند میشد. یکی می گفت « هاوا باجی بیر تاس سو » دیگری می گفت « هاوا باجی اوشاغین گؤزو یاندی تئز اول » خلاصه هاوا باجی بود و زنان و بچه ها. آدمی حیران می ماند به این صبر و حوصله هاوا باجی . یک تنه جواب همه را می داد. اما مادربزرگ مرحومم می گفت :« چؤرک داش دان چیخیر/ نان از زیر سنگ درمی آید.» فرقی نمی کند حمامچی باشی یا معدنچی . بعضی ها وقتی وارد اتاق یا حمام می شدند از هاوا باجی یک مشربه آب می گرفتند و ضمن سلام و علیک با دوستان و فامیل و آشنایان یک ذره از آب را روی آنها می ریختند و طرف همراه با جواب سلام ، از بابت آب تشکر می کرد. گوئی همین مسئله موجب شده که ضرب المثل معروف « حامام سویوینان دوست توتماق » به وجود آمده است. خوب با آب حمام خدمت دوست و آشنا سلام عرض کردن هزینه ای ندارد. خلاصه که بعد از شست و شو و کمک هاوا باجی کار تمام می شد و زنان یکی یکی بچه هایشان را به اتاق حوض دار می بردند و لباس می پوشاندند. آخر سر هم کار شست و شوی خودشان تمام می شد و لباس می پوشیدند و هزینه حمام را به زن صندوقدار می دادند و زن صندوقدار با گفتن : ساحاتلارین اولسون / صحت آبگرم.» مشتری را راهی می کرد. بین راه هم دوست و آشنا با دیدن بقچه حمام و صورت سرخ و پخته از آب داغ هاوا باجی متوجه برگشت از حمام می شد و ساحاتلارین اولسون می گفت و می گذشت.
بعضی ها به حمام رفتن « یویونماق ، چیممه ک ، باشینا بیر تاس سو تؤکمه ک » نیز می گفتند.علاوه بر گرمابه در بیشترخانه ها چالاسر یا همان انباری بغل مطبخ هم بود که بعضی وقتها بزرگترها آب گرم می کردند و آبجا به قول خودشان « بیر تاس سو / یک مشربه آب » بر سرشان می ریختند. بعد ها هر حمامچی ، گوشه گرمابه اش چند دانه نمره دو متری ساخت و اسمش شد نمره. وقتی وارد گرمابه می شدی ، صاحبش می پرسید خصوصی می خواهی یا عمومی ؟ کسی که نمره خصوصی می خواست مجبور به نشستن سر نوبت بود. نمره خصوصی هم برای خودش حکایتهای جالب و بامزه ای داشت. بعدها بنی آدم آموخت که در گوشه ای از خانه و کاشانه اش جائی یک متری به حمام خصوصی اختصاص دهد. گرم کردن این حمام های خانگی در فصل های گرم کار ساده ای بود. اما زمستانها گرمابه مشتری خوبی داشت.
اما آنچه که تابو و به زبان آوردنش پیش دیگران مثل پدر و پدرشوهر و فامیل مرد خوب نبود، به کار بردن افعال مربوط به حمام رفتن بود. حالا چرایش را خیلی از هم سن و سالهای من می دانند. اکنون دیگر گویا این تابو کهنه شده و دوش گرفتن و حمام کردن و شنا کردن و سونا رفتن و ... الی آخر حرفها و افعال عادی بین مردم هستند.
در آن ایام که هنوز بر زبان آوردن آن افعال تابو بود ، برایمان مهمان از راه دور رسید و ما هم در گوشه ای از زیرزمین خانه حمامی بزرگ داشتیم که با موتور کار می کرد و بعد از خاموش شدن موتور نیز آب داغ داشت. مادربزرگ به مهمان پیشنهاد کرد که به حمام برود و به قول قدیمی ها یک مشربه آب بر سرش بریزد تا رفع خستگی شود. زن کودکش را هم با خود برد و تشت حمام را از آب گرم پر کرد و کودک را داخل تشت نشاند و هم خودش راحت حمام کرد و هم بچه از بازی با اب و شست و شو لذت برد. هنگام ناهار که همه دور سفره نشسته بودند و تقریبا بی سر و صدا غذا می خوردند ، کودک به خیال خود خواست که از لذتی که در حمام و بازی از آب برده سخن بگوید . یک دفعه با صدای بلند گفت :« چیمدیم / شنا کردم ، حمام کردم.» حضار خود را به کوچه علی چپ زدند که مثلا نشنیدیم تا خانمها و بخصوص مادر بچه خجل نشود. کودک که متوجه بی توجهی حضار شد ، بعد از لحطاتی دوباره گفت :« چیمدیم ، چیمدیم » باز جوابی نشنید و این بار داد زد :« چیمدیم آی چیمدیم ، چیمدیم آی چیمدیم.» صدای قاه قاه خنده بزرگترها بلند شد و طفلک مادر سرخ شد. اما حضار راه خجالت را بر مادر بستند و هر کدام سوالی از بچه پرسیدند و او با شیرین زبانی از آب گرم و تشت و صابونی که چشمانش را نسوزاند و کانادادرای که بعد از حمام کردن نوشید تعریف کرد و با آن قد و قواره فسقلی اش ، سفره غذای شادی را به وجود آورد.
حاماما گئتمک : به حمام رفتن
یویونماق : خود را شستن ، شست و شو کردن ، به حمام رفتن
چیممک : شنا کردن ، در اصطلاح حمام کردن
باشینا بیر تاس سو تؤکمه ک : یک مشربه آب بر سر ریختن ، در اصطلاح حمام کردن

*


*

2011-07-02

دو لغت با دو معنی متفاوت

با پینار قرار گذاشته بودیم که لب رودخانه برویم و گردش کنیم. اما هوا، حال و هوای عجیبی داشت. ابر و باد و باران و خورشید ، دست به دست هم داده همچون کودکان بازیگوش در آسمان بالا و پایین رفته با ورجه وورجه هایشان گرد و خاکی به پا کرده بودند که نگو و نپرس. ابرها دور هم جمع شده خیال باریدن داشتند. قطرات باران به تندی از آسمان بر زمین فرود می آمدند. ابر شیطون بلا دوان دوان می آمد و وسط بازی شان می دوید. طفلک دانه ها رقص کنان و به در و دیوار و پنجره کوبان بر زمین می نشستند. خورشید از میان تکه ابرها راهی پیدا کرده و برای دقایقی چند ، لبخندکی می زد و دوباره پشت ابرها قایم می شد. گویی خیال قایم باشک بازی داشت. بالاخره پینار در حالی که چتر شکسته اش را می بست ، از راه رسید. باد بازیگوش چترش را شکسته بود. با خشم گفت :« نمی فهمم می دانند که آب و هوای اینجا چگونه است ، می دانند که با این همه باران باید چتری بادوام بسازند.چرا نمی سازند؟ چرا با یک باد الکی این چترهای لعنتی هم می شکنند؟»
گفتم :« این باد الکی نیست . ببین چه سر و صدا و قیل و قالی راه انداخته ؟ ابر و خورشید و در و پنجره را به ستوه آورده است. تازه اگر چتر را با دوام بسازند، یک بار می خری و چند سالی استفاده می کنی . آن وقت این چتر ساز و چتر فروش مادرمرده چی بخورند؟»
برای ناهار سوپ قدیمی و سنتی پخته بودم. از همانهایی که مادربزرگ و مادر و خاله جانم می پختند. حالا دیگر انواع مختلف سوپ موجب شده که به سوپ خاله جان ، سوپ قدیمی یا سوپ ساده بگوییم. داشتیم می خوردیم که پینار دستور پخت را پرسید. گفتم :« این سوپ غذایی ساده و بی دردسر است. اول یک دانه پیاز را در روغن سرخ میکنیم . وقتی پیاز طلائی شد ، ادویه و نمک و رب هم اضافه می کنیم بعد به اندازه لازم ، آب به آن اضافه می کنیم. وقتی آب به جوش آمد هویچ را که قبلا پاک و خرد کرده ایم به آن اضافه می کنیم و می گذاریم خوب بپزد. سپس سیب زمینی پوست کنده و خرد شده را به آن اضافه می کنیم و آخر سر هم رشته سوپ و آبغوره یا غوره غوره را اضافه کرده بعد از یک دور جوش زدن ، از روی آتش برمی داریم و می گذاریم ده دقیقه ای بماند. می توانیم در آخر سر جعفری تازه یا خشک خرد شده را به آن اضافه کنیم. البته من همراه با سوموک سویو ( آب استخوان ) هم ریخته ام. جمله آخرم موجب شد قیافه پینار عوض شود. گویی چندش اش شد و گفت :« چرا حالم را به هم می زنی؟» منظورش را نفهمیدم. غذایمان را خوردیم و بعد از کمی استراحت بعد از ناهار، متوجه شدیم که ابرها کوتاه آمده اند و میدان را برای جولان باد خالی گذاشته و پی کار خود رفته اند. گفتم :« حالا که هوا بادی است بهتر است دون ( پیراهن زنانه ) نپوشم تا باد اذیت نکند.» باز قیافه پینار عوض شد و گفت :« امروز تو چه ات شده آن از سوموک سر سفره و این از دون.این حرفها حالم را به هم می زند. نگو جانم نگو زشت است.»
گفتم :« مگر چه گفتم ؟ سوموک و دون کجایشان زشت است که تکرار نکنم؟»
گفت :« یعنی معنی شان را نمی دانی؟»
گفتم :« چرا نمی دانم ؟ سوموک یعنی استخوان و دون یعنی پیراهن زنانه ، همانی که گاهی ماکسی و گاهی میدی و گاهی هم مینی ژوپ است. ما به دونی که چین سوزنی داشته باشد زوبون می گوییم. »
گفت :« نه خیر جانم سوموک یعنی خل دماغ ، آب بینی . دون هم یعنی شورت. دون سوز یعنی لخت و پتی بی چیز ، تومانچاق. ما به استخوان کئمیک می گوییم. »
تازه دو ریالی ام افتاد. با هم قرار گذاشتیم که هر وقت فرصتی شد ، لغاتی را که تلفظ مشترک و معنی متفاوت دارند پیدا و در یک دفتر جمع آوری کنیم.
*