2011-09-30

برنامه های تلویزیون

مدتهاست که شبها پای تلویزیون می نشینم و سریال و فیلم های سینمائی رنگارنگ و جوراجور خارجی تماشا می کنم. در بیشتر سریال های این وردنیا دختر و پسر با هم آشنا می شوند. بعد به خانه ی هم کوچ می کنند و بعد از دو سه سالی بچه هاشان به دنیا می آید و سپس می نشینند و با هم مشورت می کنند که توافق اخلاقی دارند یا نه و یواش یواش به فکر ازدواج قانونی می افتند. دیشب که قسمت اول شهریار را تماشا می کردم ، در صحنه ای بادی وزیدن گرفت و پرده را کناری زد و پدر شهریار، کوکب خانم را بدون نقاب دید و یک دل نه بلکه صد دل عاشقش شد و از خدا چه پنهان که کوکب خانم هم دل به سید داد و چه شاعرانه برای هم حافظ خواندند. از این صحنه ی ناب قدیمی خیلی خوشم آمد. سید شب به خواهرش خبر داد که عاشق شده است و خواهر زد زیر گریه. اما چرا گریه؟ صحنه ای که روحم را آزرد ، مراسم عقد خوانی بود. سید می خواست صیغه ی عقد را جاری کند که سر و صدا بلند و حیاط خانه از تفنگ به دستان و زخمی ها پر شد. یعنی ما بندگان طفلک خدا هر جا که می رویم و در هر فیلمی که می بینیم ، باید مزه ی چاشنی تلخ قتل و مرگ و تفنگ را هم در ذهن و جانمان بچشیم؟ آخه خدا را خوش می آد؟
*
از گریه بدم می آید. گریه را که شروع می کنی ، دیگر زبانت برای گفتن حرف حق ات ، در دهان نمی چرخد. نمی توانی از خودت دفاع کنی. گریه امانت را می گیرد. تلاش کردم گریه را ترک کنم و کم کم عادت کردم که کمتر و بندرت گریه کنم . اما حیف که دیر جنبیدم.
*
گریه از چشمانتان دور و لبانتان همیشه خندان باد
*

خودکشی

گلچین گیلانی می گوید:
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا
هست زیبا
هست زیبا
من اما از خودم می پرسم چه می شود که آدمها یکی پس از دیگری از خیر زیبائیها می گذرند و شتابان می گریزند؟ گویی می گویند : دنیا نگهدار پیاده بشم. تو هم نگه نداری ، خودمو از پنجره ات به بیرون پرتاب می کنم.
آخ که دلم به شدت به درد می آید از شنیدن خبر خودکش ها ، خودسوزی ها و ....

2011-09-25

اول مهر ماه

اولین روزی بود که از مادر جدا می شدم . می بایست نیمی از زندگیم را بدون مادر بگذرانم. روز اول چقدر سخت بود که زنی خط کش به دست را به جای مادر ببینی که بالای پله ها ایستاده و به بچه ها زل می زند ، چپ نگاه می کند ، می ترساند. هم اویی که مجبورت می کند که نظم پیشه کنی. او مثل مادر گذشت ندارد. جواب هر خطا خط کش است و تنبل سر صف نفرت انگیزتر از هزار خط کش . بعد اتاقی که کلاس نامیده می شود. نه پتویی که رویش بنشینی و نه متکایی که تکیه گاهت باشد و نه پدری که هنگام دعوا با داداش کوچکه و داداش بزرگه به دادت برسد. نه مادربزرگی که هنگام دعوای مادرت تو را از دستش برهاند. روی نیمکت چوبی می نشینی و از یک تا صد را می نویسی . به اندازه ای که دفترت از اعداد ریز و درشت پر شود و زنگ بعد آب – آب – بابا – آب .
از روز اولی که به مدرسه رفتم ، روز اولی که از مادر جدا شدم ، شاید چهل و شش سال می گذرد. هروقت اسم کلاس اول و خانم معلم کلاس اول را می شنوم. چهره ی خانم معلم کلاس اول در نظرم نمایان می شود. مرحوم خانم امینی ، مهربان بود. دوست داشتنی بود و عجب حوصله ای داشت ، وقتی که قهر می کردم و کیفم را برمی داشتم و با گریه می گفتم که با تو قهرم می روم خانه ی خودمان.
از همان کلاس اول تا کوچ به غربتسان مدرسه خانه ی دومم بود. هنوز هم ، هر سال اولین روز مدرسه دلم نمی خواهد بیدار شوم . مثل سالگشت از دست دادن یکی از عزیزترین هایم. احساس پیری و از کار افتادگی زودرس ، چه احساس عجیب و آزار دهنده ای است. اول مهر عجیب دلم تنگ می شود برای مرحوم خانم امینی ، مرحوم دبیر تاریخمان ، مرحوم آقای رحیمی ، خانم ناهید کاشف . حتی همان خانم ناظم بد اخلاق خط کش به دست که نگاه خشمگینش را دوست نداشتم. انصاف نیست که دلتنگش نشوم آخر هر چه باشد خیلی زحمت کشید. هر کسی روشی برای کار خود دارد. شاید او هم این خلق و خوی خشن را رمز موفقیت خود در امر برقراری نظم در مدرسه اش می دانست.
اول مهر دلم تنگ می شود برای پدر. برای روزهایی که دست در دست او راهی مدرسه می شدم. تا سر کوچه با هم می رفتیم و با هم تمرین می کردیم « پروردگارا تو را به یگانگی می ستاییم و به پیامبران و برگزیدگانت درود می فرستیم . و ... » زنده یاد شهریار دوست داشت دوباره در آغوش خان ننه اش به دوران کودکی اش برگردد. اما من آرزو دارم دست در دست پدر به دوران کودکی برگردم.
جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام / آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
پدر جانم تو دلت نمی آمد گریه کنم / گریه نمی کنم از چشمانم اشک می ریزد
*
جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام / عاشیق زولفیه

*

2011-09-22

برای دنیز وخلوتکده خاموش دلش

دنیای مجازی ، همین وبلاکستان جایی است شبیه به دنیای واقعی. اصلا همزاد دنیای واقعی است. روزی به یکی از خانه های مجازی اسباب کشی می کنی. اول با کلیدها و پله ها و اتاقها و پستوی آن بیگانه ای. همسایه ها را نمی شناسی. اما همسایه ها متوجه توی تازه وارد می شوند. درست مثل دنیای واقعی که با یک استکان چای و لقمه ای نان و پنیر به دیدنت می آیند وخسته نباشید می گویند و چای و نان تعارف می کنند و تو خسته از جابجائی و رفت و روب ، چای را می نوشی. همسایه های مجازی نیز با پیامی ، لینکی ، تبلیغی ورودت را گرامی می دارند. به دوست و آشنا خبر می دهند. شبها که چراغ خانه مجازی ات را روشن می کنی ، متوجه حضور همسایه ها می شوی. خیابانها و کوچه پس کوچه های دور و برت روشن و پر جنب و جوش است. زنگ خانه ات را برای گپ و گفت و گو به صدا درمی آورند. غربت خانه ی حقیقی ات در هیاهوی خانه ی مجازی ات گم می شود و خود را در میان مردم ، نه تنها اهل محل و کوچه و ولایت و شهر که سراتاسر وطن می بینی. اینجا همه جمعند. از هر دین و مذهب و فکر و عقیده و اخلاق و روحیات متفاوت .
اولی اقیانوس شعر و ادب و هنر است.
دومی اهل گل و بلبل است .
سومی ضمن اینکه سیاسی است زبان طنز تلخ و تندی دارد.
چهارمی نویسنده است. از همانهایی که قصه هایش را می خواندی .
پنجمی در گوشه ای از این کوچه ی طویل و باریک خانه ای ساخته و گهواره ای گذاشته برای کوچولوی دلبندش و تو را با شیرین کاریهای بامزه و بی مزه طفلکش سرگرم می کند. حرکات کودکش را زیر نظر دارد و خانه اش مرکز اطلاعاتی است برای آنکه می خواهد در مورد رفتار و رشد گام به گام کودکان مطالعه کند. تو خواهی دید که سالها بعد چه دایره المعارفی می شود این گهواره های شیرین کودکان.
ششمی تو را نیز در غم از دست رفتن طبیعت زیبای وطن شریک می کند.
آن دیگری در کوچه پس کوچه های ولایتش گم شده است. گرچه برای خود مردی است. اما هنوز همچون طفلک معصومی است که در جستجوی رد پای مادربزرگش محله را قدم به قدم ، خانه به خانه ، مدرسه به مدرسه ، مسجد به مسجد ، زیر پا می گذارد. بلکه دوباره نشانی از آغوش گرم این پیر روزگار بیابد. گویی که غذاهای رنگارنگ این مملکت غریب ، جای خالی شوربای مادربزرگ را برایش پر نمی کند. زیرا که شوربای مادربزرگ پیر طعمی دیگر دارد. مزه ای از جنس محبت ، گرما ، شفقت و یک دنیا عشق.
اهالی این ولایت مجازی نیز سرنوشت ها و مشکلات و بیماری های گوناگون دارند. یکی دچار افسردگی می شود. آن یکی سکته می کند.آن دیگری قلبش را عمل می کند. یکی هم تصادف می کند همراه دخترکش قربانی تصادف می شود. چراغ خلوتکده ی دلش خاموش می شود. این قربانی ها دنیزجون است. گویا در اثر تصادف اتومبیل درگذشته است. وقتی خبر را دریافت کردم برایش پیامی گذاشتم. ایمیل ارسال کردم و متاسفانه جوابی دریافت نکردم.
چه تلخ است رفتن و برنگشتن. هر رفتنی پدر را ، برادر را به خاطرم می آورد. مراسم خاکسپاری شان را ، مجلس عزایشان را ، چهلمشان را به چشم خود ندیدم. به خود می گویم هر وقت به وطن رفتم ، زنگ خانه را که زدم ، برادر از طبقه ی سوم و از پشت پنجره نگاه کرده و می گوید :« یک زن خارجه ایه پشت در است.» و پدر در حالی که با عجله پله ها را یکی دو تا می کند خواهد گفت :« دخترم همین الان می آیم صبر کن ... حالا پله اخرم ... دارم به در نزدیک می شوم ... اهه این حیاط چقدر بزرگ است» و مادر را که بالای پله ها ایستاده و دست به کمر زده و با خنده می گوید :« آی ... دختر ... تو راستی راستی آمدی؟»
*
پ . ن . دنیز عزیز هنوز باور ندارم که رفته ای. اگر این پست را می خوانی ، برایم پیامی بگذار که به دوستان خبر سلامتی ات را بدهم
.

2011-09-21

فریدون مشیری شاعر کلمات مهربان

یکی از روزهای سرد پاییزی بود. من و مهناز و مهرناز و پریناز دور هم نشسته و از این در و آن در صحبت می کردیم. مهرناز کاستی را که تازه خریده بود نشانمان داد و باز کرد و گفت :« ببینید چه محشری به پا کرده اند.» پرسیدیم :« چه کسانی ؟» گفت :« مشیری و شجریان. گوش کنید.» موزیک شروع شد و بعد از لحظاتی شجریان لب به آواز گشود.
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها
که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
*
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
*
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
*
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
*
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این که ناله می کشم از دل که آب ... آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
*
پر کن پیاله را
*
ترانه تمام شد. دو باره ، سه باره گوش کردیم. مهرناز گفت :« بعد از کوچه ، این زیباترین شعر مشیری است.» پریناز گفت :« بعد از شعر کوچه ، انسان باشیم ، بسیار زیباست.» و مهناز سکوت اش را بیشتر می پسندید. نوبت به من که رسید ، در انتخابش واماندم. بعد از شعر کوچه ، از کدامین اثرش به عنوان بهترین نام ببرم؟ آزادی؟ گرگ ؟ نمی خواهم بمیرم؟ چرا از مرگ می ترسید ؟ خوش به حال غنچه های نیمه باز ؟و ... و ... و ... یا اشک زهره که در ماتم ماه سروده است؟ اگر بخواهم آثار برگزیده اش را نام ببرم ، باید تمام آثارش را بنویسم.
س . ح . الهامی سردبیر مجله روشنفکر در توصیف او می نویسد :« فریدون شاعر کلمات مهربان ، کلمات پاک و نازنین است. در تمام عمرش از فریادهای ( عربده های ؟ ) متشاعرانه به دور بوده . او حتی وقتی دردی جهانی را در شعرش مطرح می کند ، فریاد نمی کشد با همان کلمات نازنین خود گلایه می کند. چون او نه از جنگ افروزان آتش ریز است ، نه فریاد او درمان دردی است.»
محمدرضا شفیعی کدکنی می گوید :« شعر او به یکبار خواندن تمام زیبائی ها و رازهای خود را به خواننده می بخشد.»
اکنون در سالگشت مشیری عزیز یکی دیگر از زیباترین شعرش را برای چندین بار می خوانم.
اشک زهره
پس از دست یابی بشر به ماه

با مرگ ماه ، روشنی از آفتاب رفت
چشم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک تاج خدایان عشق بود
در تند باد حادثه همچون حباب رفت
این قوی نازپرور دریای شعر بود
در موج خیز علم ، به اعماق آب رفت
این مه که چون منیژه لب چاه می نشست
گریان به تازیانه ی افراسیاب رفت
بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
ای دل ، بیا ، سیاهی شب را نگاه کن
در اشک گرم زهره ببین ، یاد ماه کن
*
روحش شاد ، نور ایچینده یاتسین


*

از «فریدون مشیری»، در سایت پرند :● کوچهآخرین جرعۀ این جامما همان جمع پراکندهاشکی در گذرگاه تاریخخوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌بازکارآگاه «بهروز وثوقی»، بد مستی «فریدون مشیری» و یک دهن غزل خراباتی!


2011-09-19

به بهانه ی بازگشائی مدارس

چند روزی به بازگشائی مدارس باقی مانده است. داشتم با دختر ناز کوچولو حرف می زدم . از اول مهر و روپوش و لوازم التحریر پرسیدم. گفت :« حرفش را نزن که دارم غش می کنم. زهره چاک می شوم هنوز یک شکم سیر کارتون و برنامه کودک تماشا نکرده ام. مسافرت کردیم و گشتیم و کیف کردیم و برنامه های کودک از دستم رفت.»
یک عالمه گله کرد از تابستانی که به سرعت گذشت و مهرماهی که با یک چشم برهم زدن دوان دوان از راه می رسد. بعد از این که یک دنیا نصیحتش کردم که در حق درس و مشق و مدرسه و خانم معلم چنین و چنان نگو ، یاد کودکی ها و دوران مدرسه ی خودمان افتادم. ما با اشتیاق فراوان آماده رفتن به مدرسه می شدیم. با کیف و روپوش و کفش نو ، دفاتر جلد گرفته ، به استقبال سال جدید تحصیلی می رفتیم. اما در طول مدرسه هم کم خسته نمی شدیم. کم آرزوی تعطیلی نمی کردیم. عجب حال و هوای خوشی داشتیم. در طول سال طبع شعر طنزمان هم گل می کرد و اشعار و دوبیتی ها و تک بیت ها و مصراعهای فراوان می سرودیم. شعر طنزی را که در یکی از مجلات وقت ( به احتمال قوی مجله جوانان ) چاپ شده بود ، هنوز به خاطر دارم . نمی دانم شاعرش کیست؟ یا در چه تاریخی چاپ شده است. چون با همکلاسی ها ازبر کرده و هر کدام به حال و هوای خود مصراعهایی به آن اضافه کرده بودیم. این شعر را جهت مزاح و شوخی برای دانش آموزان عزیز می نویسم.
*
باز دگر مدرسه ها باز شد
مسئله با هندسه آغاز شد
وای ز تانژانت و ز سینوس، خدا
کشت مرا رنج کوسینوس ، خدا
وای که این مدرسه غول من است
آفت سرمایه و پول من است
وای زبر کردن جغرافیا
هم ز اروپا و هم از آسیا
وای ز تاریخ و ز شاهان او
هم از چنگیز و هم سپاهان او
وای که این فیزیک جانم گرفت
نمره صفر در امتحانم گرفت
مانده و درمانده شیمی شدم
چون نخود دیگ حلیمی شدم
حفظ کنم فرمول سولفات دو سود
من که دواخانه ندارم چه سود
من چه کنم شیوه ی من یللی است
تنبلم و حرفه ی من تنبلی است
*
میرزا حسن رشدیه ، پدر تعلیم و تربیت نوین / جبار باغچه بان معلم دنیای سکوت / عباس یمینی شریف از نخستین شاعران و نویسندگان کودک ایران /

*

2011-09-18

ای حلزون شاخکی

ای حلزون شاخکی / کجا می ری یواشکی / اول فکر کردم مرده . اما حرکت که کرد دلم به حالش سوخت و بردم گذاشتم سر جای اولش




2011-09-14

به بهانه بازی وبلاکی

اسد علی محمدی بازی وبلاکی به راه انداخته ، بازی شیرین و پرهیاهوی وبلاکی که مدتی بود به دست فراموشی سپرده شده بود. نه تنها بازی ، که خود وبلاکستان داشت کم کم به تاریخ می پیوست. چراغهای خانه های مجازی یکی یکی خاموش می شدند. آنها که هنوز اشتیاق نوشتن داشتند ، فیلترخانه به سراغشان می آمد و در خانه شان را مهر و موم می کرد و صاحب خانه نیز مجبور می شد ، با دور فیلترینگ و چه و چه وارد خانه اش شود تا بتواند چند جمله ای بنویسد. دردسر هزینه و وقت و کم شدن مخاطب موجب دلسردی نویسنده شده و در پست آخرش خداحافظی کرده و به مخاطبین باقی مانده خبر می داد که دیگر نمی نویسد. فی لترخانه هنوز هم فعال است و با جان و دل سرگرم خانه نشین کردن و شکستن مداد صاحب خانه.
از فیل ترخانه که بگذریم می رسیم به عده ای از هموطنان عزیز که هنر نزد آنهاست و بس. آنها که کار و پیشه خاصی نداشته و ندارند بجز سرک کشیدن به وبلاکها و خوانده یا نخوانده فحش دادن. عده ای هم که دوست نداشته و ندارند مطالب خلاف میل خود را بشنوند و بخوانند شروع می کردند به پرخاش و دادن فحش هایی از نوع خواهر و مادر. یاد مادربزرگ مرحومم به خیر که می گفت :« شما خودتونو ناراحت نکنید ، کسی که فحش می دهد دهان خودش مردار می شود و باید آب بکشد. » حالا باید بگوید کسی که فحش می نویسد قلم و مداد خودش مردار می شود. این تعداد از عزیزان هنوز هم عادت خود را ترک نکرده اند و ساده ترین راه این است که بخش کنترل نظرات به کار بیفتد تا بیایند و دل خوش کنند که از طرف نویسنده وبلاک خوانده شده اند.
دوستی که سال گذشته وبلاکش را پاک کرد می گفت :« هم هزینه و وقت صرف کنم. زحمت بکشم و بنویسم و فحش بشنوم؟ مگر دیوانه ام؟ دفاتر دویست برگی ام کجا مرده اند که در اینترنت بنویسم و داداش بزرگه و داداش وسطی و داداش کوچکه فحش ها را ببینند و پرخاش کنند که زن جماعت را چه به نوشتن در اینترنت و خوانده شدن و ناسزا شنیدن؟»
آن یکی ، زن جوانی که وبلاکش را ساکت و بی صدا رها کرد و دیگر نمی نویسد. او از دغدغه هایش ، از غمی که بر دل داشت می نوشت. کاری به کار کسی نداشت. برای دل خودش می نوشت و برای خواننده گانی که می خواندند و تسلی اش می دادند. اسمی که برای وبلاک و نویسنده اش انتخاب کرده بود ، موجب شد که مرد رد یابی اش کند. شناختش و کار را به جایی کشاند که به آدرس ایمیل مخاطبین او چنین و چنان نوشت و خسته اش کرد. او که هنوز هم دلبسته وبلاکش است ، ساکت و خاموش نگاهش داشته است. خوب نخواستی و نخواستم . شما را به خیر و ما را به سلامت . این که دعوا ندارد. اما چه می شود کرد که آدمهای دنیای مجازی همانند که در دنیای واقعی زندگی می کنند. همه جور آدم پیدا می شود. اردبیل بیر شهر دیر هره سی بیر تهر دیر / اردبیل شهری است و آدمهایش هرکدام به گونه ای متفاوت هستند.
من اما از کودکی عادت به نوشتن دارم که ترک عادت به موجب مرض است. یادم می آید روزی از روزها، همکلاسی مان لیلا از خانم ناظم چند خط کش پی در پی نوش جان کرد، چنانکه که بعد از رفتن خانم ناظم ، خانم معلم مان دلش به حال لیلا سوخت و با حالتی عاجزانه گفت:« دخترم مواظب باش دیگر ! کاری نکن که عصبانی بشه. » زنگ تفریح یک صفحه از دفترش را پاره کرد و روی صفحه پشت سر هم نوشت خاک بر سر خانم ناظم خاک بر سر خانم ناظم .. و آخر سر وقتی صفحه پر شد ، با خنده نگاهی به صفحه ی کاغذ انداخت و گفت :« آخی دلم خنک شد. چهار تا خط کش زده بود چهل تا ناسزا بارش کردم و جرات نکرد جوابم را بدهد.» بعد هم صفحه را پاره کرد و داخل سطل آشغال انداخت. کلی خندیدیم و از او آموختیم که نوشتن بر هر دردی دواست. راستی که در آن دوران کودکی خانم ناظم و خط کش اش و آن چشمان درشت و غضب آلودش درد بی درمان مان بود. این خانم ناظم از همانهائی بود که تعارف مادرانمان را مبنی بر( اتی سنین سومویو منیم / گوشتش مال تو و استخوانش مال من ) باور داشت. این چنین بود که شروع به نوشتن کردم. دوران کودکی و نوجوانی ام کسی کاری به دفاتر و ورقه های قصه و شعر من نداشت. مادرم سر سطر را که نگاه می کرد ، نخوانده به خودم برمی گرداند. فقط موقع درس اجازه نوشتن و خواندن شعر و قصه نداشتیم. شاید به فکرش هم نمی رسید که نویسنده این قصه های غلط و عجیب و غریب خودم هستم. بعدها که زندگی حال و هوای خود را از دست داد ، نوشته هایم را مدتها در پستوی خانه که نه ، آنجا مکانی آشکار است. ( دو سه باری لو رفته و به دردسرم انداخته بود ، قصه ای که نوشته بودم و یابنده فکر کرده بود درباره ی او نوشته ام و کلی توی دردسر افتادم ) زیر سنگهای انبار شده در زیر زمین ، زیر کمد سنگین تلویزیون ، زیر گونی بزرگ برنج و خلاصه هر جایی که عقل انس و جن به آنجا نمی رسد ، ینهان می کردم. روزی از روزها میهمانی به قصد کمک وارد آشپزخانه شد و تا من بجنبم قابلمه بزرگ را جلو کشید و اسرار نگوی من برایش فاش شد. نگاهی به چهره ام انداخت و البته که بچه نبود و زود فهمید که این دفاتر نمی توانند دفاتر آشپزی و قلاب بافی و بافتنی ام باشند . فوری در قابلمه را بست و همراه من سرگرم پاک کردن لوبیا شد و رازم را فاش نکرد. خانه که خلوت شد دفاترم را از داخل قابلمه بیرون آوردم و نشانش دادم و دو سه تا از اشعارم را برایش خواندم . خوشش آمد و گفت که این نوشته ها نباید داخل دیگ و قابلمه پنهان شوند. اینها باید خوانده شوند. از او قول گرفتم که هیچ جا حرفی نزند. اما از قدیم گفته اند ( سؤزووی دئمه باجیوا ، باجیوین دا باجیسی وار / حرفت را به خواهرت نگو که خواهرت نیز خواهری دارد.) مدتی کوتاه از رفتنش گذشت و ناگهان متوجه شدم که یکی دارد داخل قابلمه و دیگ را می گردد تا دفاتر شعر و قصه ام را پیدا کند. زبانم به لکنت افتاد. اما جایشان را قبلا عوض کرده بودم. چه دنیای عجیبی است نه ؟ یکی از همان کودکی نویسنده و شاعر می شود. عضو انجمن نویسندگان می شود. هیجده ساله نشده کتاب چاپ می کند وآن دیگری در خزان زندگی تازه گرد و خاک از دفاترش می زداید. قسمتهای پوسیده از نم دست نوشته هایش را مرمت می کند. تازه می خواهد غلط های املایی و دستوری اش را نیز تصحیح کند ، البته اگر عمری باقی بماند. .
من نوشتن در این خانه مجازی را دوست دارم. به دلایل مختلف . یکی این که از پنهان کردن و پنهان شدن خسته شده ام. در کوچه پس کوچه های این دنیای مجازی که می چرخم ، فکر و ایده ی جدیدی برای نوشتن پیدا می کنم که موجب می شود بنویسم و بعد از اتمام کار می بینم که خیلی زیاد نوشته ام و از حوصله وبلاک خارج است. بایگانی اش می کنم برای وقتی مناسب و این نوشتن های پی در پی تمرین نوشتن هستند. به قول نق نقو من مرض نوشتن مزمن دارم. هر از گاهی می آیم و می نویسم و می روم. فقط یک بار بهار سال گذشته شیطان جنی به سرم زد که وبلاکهایم را از سیر تا پیاز حذف کنم. اما منصرف شدم .
البته دلایل اصلی رکود وبلاکستان را اسد علی محمدی - نق نقو – عمو اروند – سرزمین آفتاب – دختر همسایه – ف م سخن – نوشته و جان کلام را ادا کرده اند . من با زبان ساده و عامیانه نوشتم و به جزئیات ساده پرداختم..
خوشحالم که بلاک نیوز دوباره فعال شده است و امیدوارم فعال بماند.
*

پ . ن - به نوجوانها حسودی نمی کنم بلکه به آنها غبطه می خورم . برایشان آرزوی موفقیت می کنم. در مورد خودم راضی ام که از قدیم گفته اند ( ضررین یاریسیندان قئییتمک ده منفعت دیر / برگشتن از نصف ضرر هم خودش نعمتی است. )

*

2011-09-08

سگ پشمالو

مرد قد بلند قوی هیکل در حالی که قلاده سگ پشمالو در دستش بود ، سوار اتوبوس شد. سر اولین ایستگاه صدای فریاد سگ بلند شد. واق ... واق ...واق. مرد سرش داد کشید و از او خواست خفه شود. سر ایستگاه دوم صدای واق واق سگ شبیه فریاد بود. مرد گفت :« ساکت ! مگر نگفتم خفه ؟ » اتوبوس دوباره به راه افتاد . سر ایستگاه بعدی صدای فغان و فریاد سگ گوش فلک را کر کرد و مرد باز پرخاش کرد و اتوبوس دوباره به راه افتاد. ایستگاه بعدی احساس کردم که صدای سگ از واق واق به ناله و التماس تبدیل شده است. شاید مرد دلش به حالش سوخت و گفت : « می فهمم . صبر کن حالا پیاده می شویم. » حرصم گرفت . آرزو کردم که این سگ پشمالو زبان آدمیزاد سرش بشود و بگویم ای حیوان بیچاره دربند ، چه کار به پیاده شدن داری ؟ همین جا وسط اتوبوس گیش کن تا مرد قوی هیکل که زبان تو را نمی فهمد جریمه شود. اصلا او که زبان تو را نمی فهمد چه اجازه ای دارد که قلاده بر گردنت بیاندازد و تو را با خود به این سوی و آن سوی بکشاند؟
ایستگاه بعدی پیاده شدند. سگ پشمالو سراسیمه می دوید و مرد را به دنبال خود می کشید و مرد فریاد می زد :« یواش تر مگه نگفتم یواش تر؟» سگ پشمالو با عجله خود را زیر درخت بزرگ بلوط که روی چمن ها سایه افکنده بود رساند. پایش را بلند کرده ، رفع حاجت کرد و مرد از داخل جیب شلوارش نایلون فریزر را درآورد و مثل دستکش به دستش پوشید و تپاله سگ را برداشت و داخل ظرف آشغال انداخت و هر دو راهی شدند.
طفلک سگ پشمالو ، حیوان نجیب یا بی تمیز که در خدمت آدمیزادی ، دوست و همراه آدمیزادی ، نگهبان بی جیره و مواجب آدمیزادی ، سفید برفی پشمالو ، آخر این جاها چه کار داری ؟ پاره کن زنجیر را ، باز کن قلاده ی صاحب مرده را از گردنت ، رها شو از دست این آدمیزاد خودخواه . این جنگل انبوه تا دلت بخواهد گوشت شکاری دارد. جای تو جنگل و طبیعت و دشت و صحراست ، نه پنجه قوی و تنومند آدمیزاد با آن آپارتمان دو متری اش که خودش به زور آن جا ، جا می شود. رها کن آدمیزاد را . غذای کنسرو شده خوشمزه و بیاتش پیشکش خودش .
مینت ایله چیلوکاباب یئمک دن – اؤز چؤره ییمین لاپ یاوانی گؤزل دیر
نان خالی خودم از چلوکبابی که با منت داده می شود خوشمزه تر است
.