2009-10-28

دخترک جوراب فروش

یک کمی قدیم بود. از سالن انتظار فرودگاه خارج شدم. خاتون منتظرم بود. سلام و احوالپرسی کردیم و سوار تاکسی شدیم.قرار بود به ترمینال برویم و از آنجا سوار اتوبوس شده راهی تبریز شویم. به ترمینال رسیدیم. هوا تازه داشت روشن می شد. روی یکی از نیمکتها نشستیم. خاتون رفت و چند دقیقه بعد با دو لیوان چای داغ و ساندویچ برگشت.
گفتم :« دلم نان سنگک تبریز می خواهد.»
خندید و گفت :« وای خاک عالم زن جماعت که به شکمش فکر نمی کند! آنوقت می گویند نفسالیس!»
گفتم :« خوب بگویند. این همه راه آمده ام سنگک داغ تازه نخورم که نمی شود. از این ساندویچها آن طرفها فراوان است.»
گفت : « صبر داشته باشی فردا صبحانه نوش جانش می کنی. الحق والانصاف سنگک داغ و تازه با پنیر لیقوان و خاتین سوزوسو عجب کیفی دارد.» داشتیم با هم گل می گفتیم و گل می شنیدیم که چشمم به دخترک پانزده چهارده ساله افتاد. چادر مشکی بر سر داشت و با یک دست چادرش را محکم گرفته بود و در دست دیگر چند جفت جوارب مردانه گرفته و به مردها نشان می داد.
با تعجب گفتم :« آنجا را نگاه کن ! دخترک با آن سن و سال و قد و قواره اش توی ترمینال چه کار دارد؟»
گفت :« نان درآوردن . »
گفتم :« بین این همه مرد! آن هم داخل ترمینال ؟ »
گفت : « پس می خواهی کجا باشد دبی؟»
باز هم تعجب کردم حرفهایش برایم بدون مفهوم بود.
گفتم :« حرفهایت مثل این است که من دئییرم فدم دمه بو دئییر دامدان داما / من چه می گویم این چه جواب می دهد.»
گفت :« تو خیلی وقت است که از این جامعه دور شده ای و نمی دانی چه می گذرد. این دخترک از سپیده دم تا پاسی از شب اینجاست و جوراب می فروشد. دارد نان خود و خانواده اش را درمی آورد . کس و کاری ندارند . برادر کوچکش هم آن طرف تر بساطش را پهن کرده و دارد جوراب می فروشد.درست مثل فیلم سینمائی های قدیمی که حالا آبگوشتی اش می خوانند. که یکی به خاطر لقمه نانی و تهیه پول دوای مادر مریض و پدر علیل خود را به آب و آتش می زند. حداقل توی فیلم ها معجزه ای می شد و فردین و ملک مطیعی ای و چه می دانم یکی پیدا می شد و نجاتش می داد. عالم حقیقت با افسانه خیلی فاصله دارد. »
گفتم :« حالا چرا جوراب زنانه نمی فروشد؟»
گفت :« که من و تو نصیحتش بکنیم که ناموس از هر چیزی مهم تر است . دخترجان بین این همه مرد چه کار داری ؟ برو خانه تان . برو کلفتی کن و اینجاها کار نکن. در حالی که می دانیم آجین ایمانی اولماز/ گرسنه نمی تواند ایمان داشته باشد.»
گفتم :« خوب اگر نصیحت هم بکنیم حق داریم. ترمینال و فروش جنس در اینجا کار درستی نیست . ببین بعضی مردها چطوری نگاهش می کنند؟ »
گفت :« نصیحت موقعی چاره ساز است که راه حلی هم همراه داشته باشد.»
حرفش تمام نشده بود که دخترک جلو آمد و سلامی کرد و خاتون جواب سلامش را داد و دخترک شروع به تعریف و توصیف اجناسش کرد. خاتون دو جفت جوراب از او خرید. دخترک رو به من کرد و گفت :« حاجی خانم شما هم می خواهید؟ جنس اش اعلاست. بشوی و بپوش . گل بئله مالا قویما قالا/ بیا این جنس را بخر و نگذار بماند.»
دو جفت خریدم و از او خواستم جوراب و اجناس زنانه هم بیاورد. ترمینال که مختص مردان نیست زنان هم خریدار جورابند. لبخندی غیرعادی زد و دور شد و به دنبالش چشمم به چشمان خیره خاتون افتاد که خیلی معنی دار نگاهم می کرد. نه از لبخند دخترک و نه از نگاه خیره و عجیب خاتون ، هیچ سر درنیاوردم.

2009-10-26

Abtraumkater


Albtraumkater
کتاب شهلای نازنین به چاپ رسید. ضمن تبریک به این دوست عزیزم ، کتاب را می توان از طریق آمازون یا با تماس با شهلا باورصاد تهیه کرد.
*
شهلا چنین نوشته است:
امروز بعد از چهار ماه دوباره نیاز به نوشتن چشمک می‌زند. برگشتن به عادت‌های سالیان چندان هم بد نیست! فردا به نمایشگاه کتاب فرانکفورت می‌رویم. اولین مجموعه داستان من هم آنجا ست. از شما چه پنهان، چندان شاد نیستم. کتاب بدون نقد یعنی چند صفحه کاغذ سیاه شده که بعد از مدتی از یادها می‌رود. تا اولین نقد، مثبت یا منفی، روی کتاب نخورد خوشحال نخواهم شد. دیروز با یکی از دوستان آلمانی‌ام که کتاب را دارد صحبت می‌کردم. پرسیدم، کتاب را ورق زده است. گفت، زده است، اما نمی‌تواند بخواند اش. داستان‌ها برای او زیادی غم‌گین و مالیخولیایی هستند. تأکید کرد اما که زبان زیبایی دارد. همین برای من کافی بود. نگرانی من از دیده نشدن کتاب به خاطر زبان کتاب است. در پس زبان آلمانی، فارسی هم قابل شنیدن است. این کار را با هدف انجام داده‌ام و برای حفظ این ویژه‌گی با ویراستاری کامل داستان‌ها مخالفت کرده‌ام. ببینیم حق با من بوده یا نه!
طرح روی جلد کتاب رو دوستم پارسوآ باشی برایم زده است. کتاب را از طریق آمازون می‌شود خرید. سعی می‌کنم در اولین فرصت کتاب را به فارسی در شبکه بگذارم. برخی داستان‌ها نیاز به ویراستاری جدی دارند و به همین دلیل ممکن است طول بکشد.

2009-10-23

دیوانه و زنجیر

داشت از روبرو می آمد . با خودش حرف می زد. می خندید. عصبانی می شد. نصیحت می کرد. این کار همیشگی اش بود. مرا که دید ، ایستاد و مودبانه سلام کرد. پیشانی و چانه اش را پانسمان کرده بودند. گفتم :« خدا بد ندهد ، چه اتفاقی افتاده ؟»
گفت :« هیچی دیوانه ها سنگم زده اند.»
گفتم :« یعنی چه ؟ چرا سنگت زده اند؟»
گفت :« چه بدانم؟ والله به خدا من کاری به کار کسی ندارم. دوسه تا پسر دیوانه تا مرا می بینند سر به سرم می گذارند. هو می کشند ادایم را درمی آورند. خیلی وقتها سعی می کنم خویشتن داری کنم . اما نمی شود دیگر. پریروز از کوره دررفتم و دنبالشان کردم. به طرفم سنگ پرتاب کردند و به پیشانی و چانه ام خورد و خون آمد . ماشین پلیس را دیدم و ازشان کمک خواستم . مرا به بیمارستان بردند و پیشانی و چانه ام را پانسمان کردند. هر چه درمورد ضارب پرسیدند ، گفتم اسمشان را نمی دانم . درموردشان اطلاعی ندارم. قرار شد هر وقت آنها را دیدم به پلیس خبر بدهم . نخواستم گرفتار شوند. دیوانه اند دیگر جایشان دیوانه خانه است.»
گفتم : چرا نگفتی ؟ کسی که کار خلاف انجام می دهد باید تنبیه شود. حداقل به والدینشان شکایت کن.»
لبخندی زد و گفت :« والدینشان ! آنها که بد تر از بچه هایشان هستند. یک دفعه سیب زمینی خریده بودم و داشتم به خانه برمی گشتم . دنبالم کردند و ادایم را درآوردند و آنقدر با چوبشان به پلاستیک سیب زمینی زدند که پلاستیک پاره شد و سیب زمینی ها ولوی زمین شدند. من هم از کوره دررفتم و دنبالشان کردم . با چوب محکم زدند . بازویم کبود شد. در خانه شان رفتم و زنگ درشان را زدم . مادرش دم در آمد و موضوع را گفتم . در را نیمه باز گذاشت و به خانه رفت صدایش را شنیدم که به شوهرش می گفت باز بچه ها این دیوانه را دنبالش کردند برو ببین چه می گوید. پدر آمد و بازویم را نشانش دادم و ازش خواستم به بچه هایش بگوید اذیتم نکنند . بچه ها هم که بچه نیستند که . گنده و لنده هور هستند. مرد کمربندش را برداشت و افتاد به جان پسرها آش و لاششان کرد و از من معذرت خواست. حالم خیلی خراب شد. پدردیوانه زنجیری هست جنون دارد. مادر هم دیوانه خفیف است. »
خنده ام گرفت و گفتم :« از کجا فهمیدی که دیوانه هستند ؟ آن هم از نوع زنجیری و جنون یا خفیف ؟»
گفت :« خوب معلوم است دیگر . من رفتم در خانه شان مودبانه ازشان درخواست کردم بچه شان را ادب کنند زن دیوانه ام خواند و مرد مثل بیمار سادیسم افتاد جان پسرها. تازه بچه های آدمهای دیوانه که عاقل از آب درنمی آیند. برای همین هم هست که تا خانه و کنار والدین هستند از ترس آنها سیچان دلیگین ساتین آلیرلار ( از ترس آنها سوراخ موش را با پول می خرند. )وقتی بیرون می آیند زنجیر پاره می کنند و ایته دئییرلر سن قاپما من قاپاجام ، قوردا دئییرلر سن ییرتما من ییرتاجام ( به سگ می گویند تو گاز نگیر من گاز می گیرم .، به گرگ می گویند تو ندر من می درم.) ترو خدا کارمان را می بینی ؟»
خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد. از پشت سر نگاهش کردم . از راه رفتنش می فهمم در چه حالی است. قدم برداشتنش شبیه رقصی عصبی بود. از راه رفتنش فهمیدم که چقدر دلخور است. در حالی که با خود حرف می زد دور شد . با خود تکرار می کرد که ای خدا حالم ببین دیوانگان سنگم زنند.متاثر و متاسف گذشتم . این دنیا درست شدنی نیست که نیست. هر جا هم بروی آسمان همین رنگ است که هست.
گویا پروین اعتصامی مرحوم سالها پیش در وصف حال این آدم شعر دیوانه و زنجیر را سروده است.
گفت با زنجیر شبی دیوانه ای
عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند
*

2009-10-21

گلها





چند وقتی است که مغازه یک یوروئی به محل جدید خود ، روبروی گلفروشی نقل مکان کرده است. از همان روز هم بجز اجناس یک یوروئی ، گل نیز می فروشد. گلدانهای زیبای گل که با گلهای این گلفروشی و آن گلفروشی رقابت می کنند. تر و تازه و زیبا با قیمتی مناسب که تا حدودی دکان این یکی ها را تخته کرده است. قدر مسلم هم اینکه چند وقتی است پشت پنجره های اتاقم پر از گلهای رنگارنگ شده است. مدت کوتاهی است که به علت کمبود جا ، دیگر گل نمی خرم. فقط هر وقت که از آن خیابان می گذرم برای تماشای گلها دقایقی جلو مغازه یک یوروئی می ایستم. چند روز پیش که از کنار مغازه می گذشتم ، چشمم به گلی افتاد و نگاهش کردم. اما نتوانستم از آن دل بکنم و خلاصه دست بردم و یکی را از جا گلدانی پلاستیکی بیرون آوردم.پیرزنی کنارم ایستاده بود . رو به من کرد وبا عصبانیت گفت : « راستی راستی می خواهی این گل را بخری؟» گفتم :« بله مگه چه ایرادی دارند؟» گفت:« این گلها روزهای آخر زندگیشان را می گذرانند. به خانه که رسیدند بعد از دو سه روزی می میرند. فکر می کنی برای چی ارزان می فروشند؟ از گلفروشی روبرو بخر و ببر بگذار یکی دو سالی زنده بمانند.» پیرزن چنان مرا نصیحت می کرد که گوئی با دختر خودش حرف می زند. خواستم گلدان را سر جایش بگذارم که دلم رضا نداد. ایستادم و پیرزن در حالی که یکریز حرف می زد که پولم را دارم بیرون می ریزم ، رفت. خلاصه از گل دل نکندم و فوری به مغازه رفتم. و خریدمش . فروشنده گل را داخل کیسه پلاستیکی گذاشت و با خود به خانه آوردم. گل را از داخل پلاستیک بیرون آورده و اول نگاهش کردم. یک لحظه احساس کردم که زبان بسته با زبان بی زبانی به من حالی می کند که از گرسنگی و تشنگی و تنگی جا دارد خفه می شود. برگهای سبز و دراز و گل به هم فشرده و یک جا جمع شده بودند . درست شبیه کسی که در سلول انفرادی نیم متری حبس شده و فضائی برای حرکت ندارد. ریشه از سوراخهای زیر گلدان بیرون زده و به دور گلدان چسبیده بود. گلدان به اندازه ای کوچک بود که طاقت وزن گل و ساقه را نداشت و رها که کردم یک وری افتاد. گلدانی بزرگتر با خاک تازه آوردم و گل را از داخل گلدان کوچک بیرون آورده وداخل خانه جدیدش کاشتم. طفلکی گل ، گوئی از داخل قبر یا سلول نجات پیدا کرده است. کمی آبش دادم و سرگرم کارهایم شدم . البته حرفهای پیرزن و وضع گل یک کمی ناامیدم کرده بود. خوب اگر هم بمیرد مسئله ای نیست. چند ساعتی تماشای زیبائیهای خدادادی به لذتش می ارزد. یک دو ساعتی گذشت. چائی داغی برای خودم ریختم و وارد اتاق شدم . به گل تازه ام نگاه کردم. جالب بود. گوئی در طول همان یکی دو ساعت برگها و ساقه گل رشد کرده و برای خودشان جا باز کرده بودند. احساس کردم که دارند به من لبخند می زنند. تازه متوجه شدم که طفلکی این گل چقدر زیبا و شاداب است.
گلها یکی دیگر از شاهکارهای خدا هستند که در هر هنری جایگاه مخصوص خود را دارند. در شعر شاعران ، لالائی مادران ، وصف حال عشاق و ...
*
من عاشقم گولوم وای / من عاشقم وای گلم
بولبولوم وای گولوم وای / وای بلبلم وای گلم
بیر باغدا باغبان اولدوم / باغبان باغی شدم که
هئچ درمه دیم گولوم وای / هیچ گلی ازش نچیدم
*
یار قاپینی آچیپدی / یارم در را باز کرده
نه یه رنگین قاچیبدی / چرا رنگش پریده
دور گل بیزیم باغچایا / بیا به باغچه ما
گؤرنه گوللر آچیپدی/ ببین چه گلهائی باز شده
*
لای لای بالام گول بالام / لالائی بچه ام ، بچه گلم
ساچلاری سنبل بالام / گیسوانش مثل سنبل بچه ام
چیچک دن قیزیل گول دن / از غنچه گل و گل محمدی
یوخوسو یونگول بالام / خوابش سبک و آرام بچه ام
*
گول اوسته آری خوشدور/ زنبور روی گل خوش است
هئیوانین باری خوشدور/ میوه به خوش است
قیشدا قاری سئوه رم / درزمستان برف را دوست دارم
پاییزین ناری خوشدور/ انار پاییز خوش است
*

2009-10-19

یک بازی دیگر

به دعوت غربت نشین کوچه های امیریه می نویسم که از در و دیوارخانه مجازی اش غم دلتنگی وطن می بارد. کسی که با خاطرات امیریه اش ، به یاد مادربزرگ مهربانش و با عشق به وطنش زندگی می کند.
قرار است در مورد ده چیزی که دوست داریم و ده تای دیگر که نمی خواهیم و دوست نداریم بنویسیم.
دوست دارم مرزها از میان بروند و دنیا ، دنیائی لبریز از مهر و صفا و شادی شود.
سپیده دم را دوست دارم. وقتی چشم باز می کنم احساس می کنم روزم دارد صاف و ساده و زلال شروع می شود.
در یک روز گرم و آفتابی تابستان ، همراه با انارخاتون و گل صنم خاتون و هاله و بقیه دوستانم ، پیاده روی لب رودخانه شهرمان را دوست دارم.
شبها تماشای فیلم سینمائی از تلویزیون را دوست دارم . در حالی که همراه با نوشیدن یک فنجان چای داغ ، بافتنی در دست سرگرم تماشای فیلم باشم. بعد از تمام شدن فیلم میزان هیجان انگیز بودن فیلم را از مقدار بافتنی بافته شده ام می سنجم.
کامپیوتر و اینترنت را دوست دارم.
از تماشای گلها و گیاهان زیبایم لذت می برم و دلم می خواهد زمینی چند هکتاری داشته باشم و تبدیل به کلکسیون گیاهان جهان بکنم.
در میان ماهی های سرخ و زردم « زمرد قوشو » را که از همه بزرگتر است ، بیشتر دوست دارم. با آن جثه بزرگ و باله های قرمز و خوش رنگش چقدرزیبا دیده می شود .از جست و خیز خسته نمی شود. گوئی مرا می شناسد . تا به ظرف نزدیک می شوم جلو می آید و درست نکته ای که برایشان غذا می ریزم می ایستد و با اشتها می خورد. گاهی وقتها ماهی های دیگر را دنبال می کند و بازی شروع می شود. جست و خیزشان در آن لحظات تماشائی است.
هرگاه دلم می گیرد و نگرانم دلم می خواهد یکی از شعرهای حافظ را به فال نیک بگیرم و بخوانم.
شبها قبل از خواب کتاب« رمان » می خوانم. گاهی هم قهرمانان رمان را در خواب می بینم. مثل فیلم سینمائی.
اما چه چیزهائی را نمی خواهم؟
از سیگار بدم می آید.بدم می آید و بدم می آید.
ناامیدی و بلاتکلیفی را دوست ندارم.
از تعارفات مانند : قربانت شوم . دور سرت بگردم. درد و بلات بجانم. قربان مردمک چشمت بروم . هیچ خوشم نمی آید. دوست داشتن یکی که با این جملات ثابت نمی شود.
فرض کنید جائی مهمان دعوت شده اید. میزبان زحمت کشیده و سفره ای تدارک دیده است. آن وقت سر سفره شروع می کند به تعارف کردن که تو رو خدا بفرما . من بمیرم از این بخور ، جان فلانی بخور. آخر سر هم بشقابت را برمی دارد و یک پرس دیگر غذا می ریزد که بخورید. خوشم نمی آید.
هیچ دوست ندارم با کسی سر ساعت قرار بگذارم . سر وقت حاضر شوم و یک ربع بعد دوست عزیز بیاید و بگوید می بخشی خواب مانده بودم . یا هیچ یادم نبود که قرار داشتم.
شنیدن خبر قطع درختان دلم را می آزارد.
فیلمهای ترسناک و قتل و کشت و کشتار را دوست ندارم.
دور هم نشستن به هدف تکرار و تقلید حرکات شخص غایب و خندیدن به نقص عضو یا لکنت زبان و گویش و هر حرکت دیگر اذیتم می کند.
از جنگ و ترور بیزارم.
سرانجام در عفو لذتی است که در انتقام نیست. چشم در مقابل چشم دوست داشتنی نیست. کاش نه قتلی اتقاق بیفتد و نه یکی دیگر به جرم ارتکاب به قتل قصاص شود.
به رسم بازی من هم دختر همسایه و خانومچه و قلم یاز و افرا و پاییز و همدم روح و شیرین ناز وآشپزباشی و بقیه دوستان عزیز را دعوت به بازی می کنم.
*
راستی بین دوستان چه کسی روش پرورش و نگهداری از قناری را می داند؟

2009-10-13

حافظ

حافظ
طیبه یکی از همکلاسی های ما بود. با دلی خوش به مدرسه می آمد. می دانست کلاس نهم که تمام شود خانه دار خواهد شد. والدینش می گفتند همین که نه کلاس درس خواند و خوب و بد را از هم تشخیص داد کافی است. مادربزرگش می گفت :« آخر کار دختر رفتن به خانه شوهر و شستن کهنه و لباس بچه و جارو کردن و پختن است. حالا چه خانه دار باشد چه دکتر و پروفسور و رئیس اداره.» ما همکلاسی ها که دور هم جمع می شدیم ، از این افکار و نظرات بزرگترها انتقاد می کردیم. درس خواندن و باسواد و روشنفکر شدن چه ربطی به کارهای خانه دارد. الهه تعریف می کرد که برادرش دانشجو است و هر وقت پدر و مادرش برای دیدنش به شیراز می روند ، برایشان قورمه سبزی و آبگوشت می پزد. پیراهنش را هم خودش می شوید و اتو می کند. خوب مادر پیش او نیست که برایش غذا بپزد و لباس بشوید. آدم باید در هر شرایطی که است خودش را با آن شرایط وفق دهد. پدر من می گوید دختر باید بیشتر از پسر تلاش کند تا برای خودش پشتوانه ای درست کند. پسر دستش تنگ شد می تواند بیل دستش بگیرد و پیش یک بنا عملگی و کارگری کند . دختر هم می تواند ؟ بجز الهه برادرهای راحله و حکیمه هم در شهرهای دیگر دانشجو بودند . آنها هم کارهای شخصی شان را خودشان انجام می دادند.
طیبه آشکارا به حال الهه و بقیه دوستان غبطه می خورد. چه می شد خدا پدر او را نیزمثل پدر الهه خلق می کرد.دست خدا که کار شقی نیست.
داشتیم امتحانات ثلث اول را می دادیم.روزی طیبه افسرده و غمگین وارد کلاس شد. علت را پرسیدیم. گفت : می دانید که شیمی من در چه حالی است. مادرم گفته که اگر تجدید شوم دیگر اجازه نخواهد داد به مدرسه بیایم. من امروز امتحان شیمی را خراب می کنم و فاتحه مدرسه را می خوانم .
ناراحت بود قطراتش اشک مردمک چشمانش را شفاف کرده بود.هر کدام از ما به گونه ای سعی داشتیم دلداریش بدهیم. حکیمه گفت : « دختر جان اینطوری ناراحت باشی که هرچی خواندی از یادت می رود و امتحان را خراب می کنی. پشت سر من بنشین ورقه ام را نشانت می دهم.» گفتم :« حکیمه شیمی اش خوب است کمکت می کند کافی است که ورقه ات را پر کنی هر چی بلدی بنویس . حتی جوابهائی را که به درست بودنش شک داری بنویس. بیست و پنج صدم نمره هم غنیمت هست. می خواهی نظر حافظ را هم بپرسم؟ » قبول کرد. حافظ را یار صمیمی و همیشگی ام را از داخل کیفم درآوردم و صفحه ای راباز کردم . به ! به ! چه غزل زیبائی!
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش دراندازیم
غزل را به فال نیک گرفتیم. تو امروز خوشحال خواهی شد. امتحان شروع شد ورقه ها را یکی یکی می دادیم و به حیاط مدرسه می آمدیم. طیبه راضی بود. گفت:« دوازده یا سیزده می گیرم حالا یک غزل دیگر از حافظ برام بگو دلم آرام تر شود.» بی اختیار گفتم
از غم و درد مکن ناله که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می آید
خوشحال شد غزل را به فال نیک گرفت و حال هوائی خوش سرگرم شوخی و خنده شدیم.حکیمه گفت : « هر روز عصر مادربزرگم از من می پرسد نماز عصرم را خواندم یا نه . من هم گاهی وقتها تنبلی می کنم و همین طور الکی می گویم خواندم و وقتی می فهمد نخواندم عصبانی می شود و همه اش می گوید می روی جهنم و جلز ولز می شوی. چنان می سوزی که خاکسترت هم ناپیدا می شود و از این حرفها دیگه . جای حافظ شیراز خالی که بگوید
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
راستش را بخواهید من هم همه اش توبه می کنم و به خودم می گویم دیگر تنبلی نمی کنم و نمازم را سر وقت می خوانم اما چه کار کنم
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم
صبح توبه می کنم و عصر توبه می شکنم. یعنی فکر می کنید خدا از من بدش می آید؟»
گفتم:
دوستان عیب نظربازی حافظ نکنید
که من او را ز محبان خدا می بینم
هنوز ثلث دوم شروع نشده بود که طیبه باز دمق و عصبی و پریشان آمد و سر جایش نشست. حدس می زدیم چه اتفاقی افتاده است. چنین کنی دیگر به مدرسه نمی روی ، چنان کنی اجازه نمی دهیم . اما گویا کار فراتر از این حرفها بود. از فردا طیبه راستی راستی ترک تحصیل می کرد. در آن اسفند بهاری که بوی خاک نم خورده از باران صبحگاهی دل و جان را می نواخت ، ما در غم طیبه شریک بودیم. درسهایش خوب نبود و نمی خواستند ادامه بدهد. دختری که مردود شود احتیاجی به مدرسه رفتن ندارد. چرا بیخودی پول دفتر و کتاب بدهیم؟ آخر فقیر نبودند که. دلمن می خواست مادربزرگم همسایه یا فامیل آنها بود و حرفهای همیشه اش را تکرار می کرد : « مردودی و تجدیدی و دوساله شدن را برای شاگردها گذاشته اند دیگر برای من پیرزن که نه . محصل تجدید نشود ، مردود نشود ، پس چه کسی مردود و تجدید شود من؟» اما حیف که مادربزرگ نبود شاید هم در طایفه شان یکی که نه چند تا مثل مادربزرگم بود ، اما حرف آخر را والدینش می زدند که زده بودند. دلم خیلی گرفت باز حافظ را باز کردم
کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد
خون شد دلم ز درد و به دامان نمی رسد
کتاب را زود بستم و داخل کیف گذاشتم. به او نگفتم که حافظ چه گفت.
*
این غزل حافظ را با صدای شهرام ناظری خیلی دوست دارم
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم

2009-10-11

گیوتین

خاصیت میز و صندلی و نیمکت و کلاس و مدرسه ، شلوغی و بازیگوشی و بر سر و روی همدیگر پریدن است. بوی گچ و مداد تازه تراشیده شده ، محصل را رئشه می کند که از هر موضوعی لطیفه و شعر بسازد ، هنگام سخن گفتن معلم به هر جمله جزئی بخندد ، پودر گچ رنگی را روی صندلی معلم بپاشد و سلیقه و پاکیزگی او را به هم بزند. گاهی که به حرفهای مرحوم دبیر تاریخمان می خندیدیم ، می گفت :« امروز بخندید زیرا خصوصیت آشکار محصل خندیدن است. بخندید تا دنیا با شما بخندد. اما فردای روزگار که یاد سخنان من می افتید البته که بر روح صبور و آموزگار من فاتحه خواهید خواند. روزی داشت درمورد فرانسه و گیوتین صحبت می کرد. در مورد روش کار این وسیله مخوف سخن می گفت وما وحشت زده گوش می کردیم. آنان دیگر چه حیواناتی بودند ؟ مگر می شود با خیال راحت بنی آدم را گرفت و سرش را زیر تیغ گذاشت و با آن ضربه هولناک از تن اش جدا کرد؟ دبیر تاریخمان می گفت :« هر کار وحشتناک اولش ترس و غم و گریه و تاسف دارد . اما وقتی تکرار شد عادی می شود و به تدریج موجب هیجان و شادی نیز می شود. مثل همین گیوتین. اعدام با گیوتین اول موجب وحشت و ناراحتی تماشاگران شد. بعد به تدریج مردم برای تماشای جان دادن معدوم دور گیوتین جمع شدند و سرانجام تماشای جان دادن محکومین برای تماشاگران تبدیل به نوعی تفریح و هیجان شد. »
دبیر تارخمان می گفت :« از تاریخ یک جمله خوب آموخته ام در عفو لذتی است که در انتقام نیست. شما هم یاد بگیرید. دونیانین قویروغو اوزوندو ( دم دنیا دراز است) و ممکن است روزی به دردتان بخورد.»
امروز با خواندن مطالبی در مورد دکتر گیوتین و اعدام و گذشت نکردن ، برای چندین و چند بار به روح دبیر تاریخمان قاتحه خواندم.
سخنان وکیل این نوجوان اعدام شده

2009-10-07

غم نان و غم نان

عکس تزئینی است

هوا سرد و ابری و گرفته بود. جهت تماشای گلهای تازه گلفروشی از خانه بیرون آمدم. قدم زنان به طرف مغازه می رفتم. چشمم به زوج هنرمند خیابانی افتاد. ایستادم و تماشایشان کردم. قدشان بلندتر از حد معمول دیده می شد. روی چهارپایه ای ایستاده بودند. مرد کت و شلوار سیاه رنگی به تن داشت. صورت و دستهایش سفید سفید به رنگ کچ بود. کلاه شاپوی سیاه رنگی بر سر داشت و عصایش از بازوی راستش آویزان بود. زن لاغر اندام و جوان می نمود. پیراهن بلند قدیمی و مدل اروپائی به تن داشت موهایش نیز قدیمی و از پشت پیچیده و جمع شده بود. لباس و دست و صورت و موهایش سفید سفید به رنگ گچ بود. خوشم آمد و دوربینم را از کیفم درآوردم چشمانم را به چشمان آبی دریائی و خوش رنگ زن دوختم . فهمید که از او اجازه می خواهم عکس اش را بگیرم. لبخندی زد و مردمک آبی رنگش به پایین دوخته شد. زیر پایش کلاه شاپوی وارونه ای وجود داشت. با انگشت به شاپو اشاره کرد. فهمیدم که باید اول پول خرد آن تو بریزم و بعد عکس بگیرم. داخل شاپو پول خرد ریختم و عکسی از هر دو گرفتم. لبخند زدند. آنگاه مرد با حرکت بسیار آهسته و پانتومیم خود سر خم کرده از من تشکر کرد و آهسته کمر راست کرد و میخکوب بر جایش ایستاد. زن یک بار خیلی آهسته و رقص کنان دور خود چرخید. بعد دوباره هر دو مثل مجسمه بر جای خود خشک شدند. به چشمان زن نگاه کردم . مژه هایش نیز سفید بودند. سنگینی پلکهایش را احساس کردم. این زن و مرد چگونه می توانند سنگینی این رنگ و لباس و سرپا ماندن پنج شش ساعت مدام را تحمل کنند.
آن قدیمها فکر می کردم کار کمدین ها خیلی ساده است. بی خیال از عالم و آدم هر کاری که دلشان می خواهد انجام می دهند. نیازی به تکرار و تمرین ندارند. اما هنرمندان خیابانی که کمدین نیستند.کاری بجز ایستادن و تکان خوردن ندارند. اما همین چند ساعت مدام سر پا ایستادن خودش نوعی هنر است. می خواهند نان شب شان را تامین کنند و این تنها کاری است که بلدند. الحق که چؤرک داشدان چیخیر/ نان از سنگ در می آید.
ترانه دلقک با صدای محمد اصفهانی
کفش های لنگه به لنگه
می پوشه که هی بلنگه
می دونه که هر چی سنگه
پیش پای لنگه
واسه نونه واسه نونه
که به کارهاش بخندی
که اگه اینو بدونی
تو به دلقک نمی خندی

2009-10-01

نخستین زنان ایران - قسمت سوم

مهستی گنجوی : بانوی شاعر ایرانی در قرن پنجم و ششم هجری بود. او در شهر گنجه در زمان سلطنت غزنویان به دنیا آمد
عالمتاج قائم مقامی متخلص به ژاله : در اواخر دوره قاجار به دنیا آمد. او در سنین کودکی خواندن فارسی و عربی را شروع کرد. اودر سن پانزده سالگی با علی مراد خان بختیاری ازدواج کرد و پس از هفت سال از همسرش جدا شد. در سال 1326 در سن 63 سالگی درگذشت. حسین پژمان بختیاری شاعر معروف تنها فرزند عالم تاج قائم مقامی می باشد.
فروغ الدوله : دختر ناصرالدین شاه و از زنان آزادیخواه بود. او به طرفداری از مشروطه ، با برادرش مظفرالدین شاه مخالفت کرد.هنگامی که مجلس به فرمان محمد علی شاه به توپ بسته شد ، محمدعلی شاه دستور تخریب خانه و غارت اموال فروغ الدوله را صادر کرد.او عضو انجمن اخوت بود و بدون حجاب به جلسه می رفت.
فخر عظمی ارغون : مادر سیمین بهبهانی ، از موسسین جمعیت نسوان وطنخواه بود. در سال 1314 روزنامه « نامه نسوان » را تاسیس کرد.
سیمین بهبهانی : شاعر معروف ایرانی در سال 1306 در تهران متولد شد. او یکی از فعالین زنان است.
مرضیه ارفعی : اولین سرتیپ در سال 1338 به درجه تیمسار سرتیپی رسید.
فاطمه توانائی : اولین پرستار زن
اقدس غربی و اختر فردوس : اولین زنان داروساز
مهین افشار : اولین تاجر زن
دکتر مهرانگیز منوچهریان : نخستین زن ایرانی که به سناتوری رسید. در سال 1328 کتاب « انتقاد بر قانون اساسی ایران از نظر حقوق زن » را چاپ کرد . در سال 1968 موفق به دریافت جایزه صلح حقوق بشر شد.
فرخ روی پارسا : نخستین زن وزیر ایرانی . در زمان امیر عباس هویدا به وزارت آموزش و پرورش رسید.
مهرانگیز دولتشاهی : نخستین زنی که به سفارت رسید و سفیر ایران در دانمارک شد.
فرخنده جورابچی : در زمینه حقوق و مسائل زنان فعال بود. او در اردیبهشت 1314 در کنگره زنان که در شهر استانبول تشکیل شده بود شرکت کرد و به نمایندگی از زنان ایران سخنرانی کرد.
شهلا لاهیجی : نخستین زن ناشر فعال در زمینه چاپ آثار زنان است که کار خود را از سال 1363 آغاز کرد . او نویسنده و مترجم است.
فوزیه مجد : آهنگساز و پژوهشگر ، اقدام به گردآوری کموسیقی محلی ایرانی کرد. او در سال 1351 کتاب « نفیر نامه » را به چاپ رسانید.
ارفع اطرابی : در سال 1320 متولد شد . او از نخستین زنان موسیقی دان حرفه ای ایران به شمار می رود.
بدرالملوک بامداد : نخستین شاگرد اول « دارالمعلمات » بود. او جزو اولین زنانی بود که با آزاد شدن راه دانشگاه بر زنان در سال 1314 وارد دانشسرای عالی شد و در سال 1325 ریاست دانشسرای دختران را بر عهده گرفت.
طاهره : در سال 1236 متولد شد. او شاعری توانا بود و مقالات بسیاری در دفاع از حقوق زنان در مجلات می نوشت. سلسله مقالاتی از او در روزنامه « ایران نو » با نام خانم دانشمند به چاپ می رسید که در آنها از تعدد زوجات و طلاق و .. انتقاد می کرد.
مهرانگیز کار : در سال 1323 به دنیا آمد. او از نخستین زنانی است که بعد از انقلاب به طرح مسائل حقوقی زنان پرداخت. آخرین کتابی که از او به چاپ رسیده است « خشونت علیه زنان » نام دارد.
شمس کسمائی : در سال 1263 ش . به دنیا آمد. او شاعری تجدد طلب بود خاندان کسمائی از اهالی گرجستان بودند که به آذربایجان مهاجرت کردند. خانه شمس در تبریز و محفل نویسندگان و دانشمندان بود.او در سال 1340 درگذشت.
بانو قهرمانی : خواهر فروغ آذرخشی مدیر مدرسه بانوان بود . او مدت 15 سال این مدرسه را به صورت ملی اداره کرد.
فیروزه مهاجر: متولد سال 1336 است. او از فعالان مرکز فرهنگی زنان و استاد دانشگاه تهران در رشته ادبیات ایتالیائی است. او کتابهای زیادی را به زبان فارسی ترجمه کرده است.
پروین اردلان : روزنامه نگار ، پژوهشگر و از اعضای اولیه کمپین یک میلیون امکضا است. در سال 1386 جایزه اولاف پالمه را دریافت کرد.
نخستین زنان ایران قسمت اول قسمت دوم
هر سه قسمت خلاصه ای از کوشش نوشین احمدی خراسانی در سالنمای زنان. سالنمای زنان چند سالی است که چاپ نمی شود.
نوشین احمدی خراسانی : نویسنده ، مترجم ، ناشر ، فعال حقوق زنان ، بنیان گذار مرکز فرهنگی زنان ، عضو کمپین یک میلیون امضا ، فعال جنبش زنان و منتشرکننده « سالنامه زنان ایران » است.
ادامه دارد
*