Showing posts with label زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد. Show all posts
Showing posts with label زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد. Show all posts

2025-10-19

شرح این قصه شنو از دو لب دوخته ام

فرّخی یزدی - تاج الشعرا

داشت زیر لب زمزمه می کرد
آن زمان که بنهادم، سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
هم صدای خوبی دارد و هم شعر زیباست. می گویم:« صدایت خیلی به دل می نشیند. »
می گوید:« این صدای من نیست. صدای شاعر لب دوخته مان است.»
عطیه خانم فوری وسط حرفمان می پرد:« هاله جان، احساساتی نشو. می خواست ساکت شود و حرف نزند. کسی که می گوید چوبش را هم می خورد دیگر.
دیلین دئمه سین... یئمیسین
جوابش را نمی دهد. اما دوست جان می گوید:«
دانیشدی دا، دئدیلر دانیش، دئدی جامیش
چگونه ساکت می نشست. اگر هم می خواست نمی توانست. او شاعر بود و آزادی خواه، دموکرات بود و مشروطه خواه و نمایندۀ مردم یزد. اگر قرار بود خاموش بنشیند که نماینده نمی شد. زندانی شد و فرار کرد و بازگشت. سرانجام با آمپول پزشک احمدی کشتند به بهانه بیماری مالاریا و... دریغ از مزار شناخته شده ای.    
*


2025-07-28

شیخ شهاب الدین سهروردی

زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد

هشتم مرداد مصادف با بزرگداشت شهاب الدین سهروردی است. لقب او شیخ مقتول، شیخ اشراق، شیخ شهید است. او یکی از فلاسفۀ بزرگ و شاعر و همچنین بنیانگذار « فلسفۀ اشراقی » است. در قرن پنجم هجری و زمان صلاح الدین ایوبی« سردار معروف مسلمانان در جنگ صلیبی» می زیست و مورد احترام او بود. می گویند ساده می زیست و ژنده پوش بود و توجهی به عکس العمل دیگران در مورد پوشش و طرز زندگی اش نداشت.
صاف و پوست کنده و بی پروا سخن میگفت و در هر بحث و مناظره ای پیروزی با او بود و همین باعث شد دشمنان فراوانی داشته باشد. این دشمنان ساکت نماندند و از او به صلاح الدین شکایت بردند. گفتند که شیخ اشراق مرتد و ملحد و بی دین است و خونش مباح است و الی آخر. صلاح الدین که نمی خواست مقام و منزلت اش خدشه دار شود، موجب زندانی شدن او را فراهم آورد و شیخ در زندان درگذشت. معلوم نیست چگونه و با چه درد و مرضی از دنیا رفت. یکی می گوید سر از تن اش جدا کردند و دیگری می گوید آنقدر گرسنه و تشنه نگاهش داشتند تا جان سپرد. همین که رفت موجب خرسندی دشمنان و رقیبانش شد، برایشان کافی است.
باشا دئدیلر کئفین نئجه دی؟ دئدی بو دیلیم – دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دی

2025-05-22

زبانِ سرخ، سرِسبز می دهد برباد

سید اشرف الدین حسینی گیلانی ( نسیم شمال)

باشا دئدیلر کئفین نئجه دی؟ دئدی بو دیلیم – دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دی
دست مزن، چشم ببستم دو دست
راه مرو، چشم دو پایم شکست
حرف نزن، قطع نمودم سخن
نطق مکن، چشم ببستم دهن
هیچ نفهم، این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کرشوم
لیک محال است که من خر شوم

سید اشرف الدین حسینی گیلانی، می گویند در سال 1249 هجری شمسی در قزوین به دنیا آمد. پس از درگذشت پدرش و غصب ارث پدری اش با فقر در کنار مادر زندگی کرد. بعدها به رشت مهاجرت و در آنجا هفته نامه ی « نسیم شمال» را منتشر کرد. می گویند عشق نافرجام سبب مجرد ماندنش شد. با انحلال و بمباران مجلس توسط محمدعلی شاه، نسیم شمال نیز تعطیل شد و اشرف الدین با لباس مبدل از رشت گریخت. پس از چندی به رشت بازگشت و دوباره هفته نامه اش را منتشر کرد. چندی بعد دوباره با بهانه انحلال مجلس دوم توسط روسها، نسیم شمال تعطیل و چاپخانه اش ویران شد.
او با قلم خویش دولتها را به تنگ آورد. برای ساکت کردنش اسم دیوانگی بر وی نهادند و راهی تیمارستان اش کردند و طولی نکشید که در تیمارستان به سادگی آب خوردن، سر به زیر شد. بدون این که کسی بفهمد، به گورستان برده و دفن اش کردند. اشعارش ساده است و بر دل می نشیند
*
نمونه ای از اشعارش
غُلغُلی انداختی در شهر تهران ای قلم
خوش حمایت می کنی از شرع قرآن ای قلم
گشت از برق تو ظاهر نور ایمان ای قلم
مشکلات خلق گردد از تو آسان ای قلم
نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم
*
ای غَرقه در هزار غم و ابتلا وطن
ای در دهانِ گرگِ اجل مبتلا وطن
ای یوسف عزیز دیار بلا وطن
قربانیان تو همه گلگون قبا وطن
بی کس وطن، غریب وطن‌، بینوا وطن
*
ما زارعین مظلوم هر روز در بلاییم
گاهی به چنگ ارباب، گه دست کدخداییم
آخر ترحّمیکن، ما بنده ی خداییم
بر مفلسان مضطر بزن بلا نبینی
شلاق را به لنگر بزن بلا نبینی
   

2023-09-09

زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

فرّخی یزدی شاعر لب دوخته
محمد فرخی یزدی در سال 1268 خورشیدی در شهر یزد به دنیا آمد. او پسر محمدابراهیم سمسار یزدی بود. پس از طی دوران خردسالی، به تحصیل پرداخت. پانزده ساله بود که به سبب سرودن شعری، از مدرسه اخراج شد. پس از اخراج از مدرسه به کارگری پرداخت و در نانوایی کار کرد. به علت این که به خانه اغنیا و اشراف نان می برد، اختلاف طبقاتی را مشاهده می کرد. با سواد اندکی که داشت به شعر علاقمند شده و با تاثیر از مسعود سعد سلمان به سرودن شعر پرداخته است. زبان تند و تیزی داشت و در اشعارش انتقاد و اعتراض اش را بی هیچ ترسی اظهار می کرد. این امر سبب می شد که حاکمان کینه اش را به دل بگیرند. در آغاز مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات در ایران، او نیز از دموکرات های حدی و حقیقی یزد و جز آزادیخواهان آن شهر بود و شعر « قسم به عزت و قدر و مقام آزادی» را سرود.

در زندان به فرمان ضیغم الدوله لب و دهان فرخی را دوختند.
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام
سرانجام پس از یکی دو ماه از زندان فرار کرد و با زغال روی دیوار نوشت:
به زندان نگردد اگر عمر طی
من و ضیغم الدوله و ملک ری
به آزادی ار شد مرا بخت یار
برآرم از آن بختیاری دمار
سرانجام ضیغم الدوله از کار برکنار شد و حاج فخر الملوک به حکومت یزد رسید و از فرخی دلجویی کرد.
*
فرخی برای شرکت در جشن انقلاب شوروی به این کشور سفر و از آنجا به آلمان رفت. تیمور تاش وزیردربار وقت به اروپا رفت و در برلین با فرخی ملاقات کرده و به او وعده و وعید داده و فریفته و به ایران بازگرداند و روانۀ زندانش کرد. بیشتر عمرش در زندان قصر و شهربانی و انفرادی گذشت. او زندگی سخت و رنجهایش را چنین بیان می کند:
بس جان ز فشار غم به زندان کندیم
پیراهن صبر از دل عریان کندیم
القصه در این جهان به مردن مردن
یک عمر به نام زندگی جان کندیم
*
خواب من خواب پریشان، خورد من خون جگر
خسته گشتم ای خدا از خورد و خواب زندگی
بهر من این زندگانی غیر جان کندن نبود
مرگ را هر روز دیدم در نقاب زندگی
*
بستۀ زنجیر بودن هست کار شیر و من
خون دل خوردن بود از جوهر شمشیر من
راستی گر نیستم با شیر از یک سلسله
پس چرا در بند زنجیریم دائم شیر و من؟
*
در کشور ما که مهد اندوه و غم است
در آن دل و جان شاد بسیار کم است
از هم قدمان خود عقب خواهد ماند
هر کس که در این زمانه ثابت قدم است
*
سرانجام در 25 مهر ماه 1318 در سن پنجاه سالگی در زندان قصر، به دست پزشک احمدی کشته می شود. مزار او معلوم نیست.
زین محبس تنگ در گشودم رفتم
زنجیر ستم پاره نمودم رفتم
بی چیز و گرسنه و تهیدست و فقیر
زانسان که نخست آمده بودم رفتم
*


زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

میرزاده عشقی

سید محمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی در تاریخ بیستم آذر 1273  در شهر همدان به دنیا آمد. او شاعر، نویسنده، روزنامه نگار و نمایشنامه نویس و مدیر نشریّۀ قرن بیستم بود. از مهمترین شاعران عصر مشروطه بود. او شاعری نوپرداز و وطن پرست و مدافع حقوق زنان بود. زبان سرخی داشت و در انتقاد از اوضاع کشور اشعار اعتراضی می سرود. او پس از کودتای سوم اسفند 1299 روزنامۀ « قرن بیستم» را منتشر کرد. اما اشعار و مقالات تند و انتقادی او علیه ستم و استبداد، سبب تعطیلی روزنامه شد. افسوس که عمر کوتاهی داشت و به قول ما « باشا دئدیرلر کئفین نئجه دی؟ دئدی بو دیلیم – دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دی» دوازدهم تیرماه 1303 در خانه خودش به ضرب گلوله کشته شد. می گویند قاتل دستگیر و پس از محاکمه و غیره تبرئه شد.
*
او در اعتراض به عهدنامه ایران و انگلیس در عهد وثوق الدوله شعری اعتراضی می سراید و راهی زندان میشود.
وای از این مهمان که پا در خانه ننهاده هنوز
پای صاحب خانه را از خانه بیرون می کند؟
داستان موش و گربه است، عهد ما و انگلیس
موش  را گر گربه برگیرد، رهایش چون کند؟
*
و در زندان چنین می سراید:
چو من گوینده از ایران که قربانش کند آخر
به هر ملکی که پیدا گشت، جان سازند قربانش
در این کنجی که دررنجم، به گورم من نه در گنجم
به سختی اندراین کنجم، که بس تنگ است ایوانش
*
عشقی بود ار نوحه گر امروز، عجب نیست
خون می چکد از دیده ایرانی ایران
*
شراب مرگ خورم بر سلامتی وطن
به جاست گر که بر این مستی افتخار کنم
*
بگو به شیخ مکن عیبم این جنون عقل است
ترا نداده خدا عقل من چه کار کنم؟
*
احتیاج است آن که زو طبع بشر، رم می کند
شادی یک ساله را یک روزه، ماتم می کند
احتیاج است، آن که قدر آدمی کم می کند
در بر نامرد، پشت مرد را خم می کند
ای که شیران را کنی روبه مزاج
احتیاج، ای احتیاج
*

من که خندم نه بر اوضاع کنون می خندم
من بر این گنبد بی سقف و ستون می خندم
تو به فرمانده اوضاع کنون می خندی
من به فرماندهی کن فیکون می خندم
همه کس بر بشر بوقلمونی خندد
من به حزب فلک بوقلمون می خندم
خلق خندند به هر آبله رخساری و من
به رخ این فلک آبله گون می خندم
هر کس ایدون ، به جنون من مجنون خندد
من بر آنکس که بخندد به جنون می خندم
آن چه بایست به تاریخ گذشته خندید
کرده ام خنده بر آینده، کنون می خندم
بعد از این می زنم از علم و فنون دم، حاشا
من به گور پدر علم و فنون می خندم
*

2022-09-18

سیف فرغانی

سیف فرغانی چه خوش می فرماید:

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت، غبارش فرونشست
گردِ سَمِ خَرانِ شما نیز بگذرد

سیف فرغانی