2026-08-21

به یاد ایرج و فردن

ایرج ( پهلوان آواز ) ، فردین ( گنج قارون )

روزی از روزهای خوش تابستان بود. پدرم با آقا دایی و آقا جمشیدمان قرار گذاشته بودند که هر وقت فیلم فردین برای اکران به سینما بیاید، خانوادگی به تماشا برویم. پدرم خبر داد که فردین با « گنج قارون» اش به سینما آمده و امشب همگی به تماشا می رویم. من و آبجی بزرگ از پدرم پول خواستیم تا از بقالی تخمه بخریم. پدرم به من دو ریال و به آبجی بزرگ پنج ریال داد. دو تایی با خوشحالی به بقالی سر کوچه رفتیم. آبجی بزرگ یک پاکت پر، تخمه آفتاب گردان خرید و من یک مشت آب نبات که به آن « مانپاس » می گفتیم. عصر آماده شده و جلو سینما رفتیم. خانواده آقا دایی و آقا جمشیدمان هم رسیدند. به محض باز شدن در سالن، به طرف صندلی هایمان رفتیم. صندلی های سالن پر شد و به وقت معین چراغ ها خاموش و همگی ساکت نشستیم. اول از همه سرود شاهنشاهی شروع شد و همگی به اجبار از جای بلند شدیم و به توصیه بزرگترهایمان مثل همیشه ساکت ایستادیم. پس از تمام شدن سرود همگی سر جایمان نشستیم. با شروع فیلم به رسم معمولِ تماشاگران ، صدای تخمه شکستن سالن را پر کرد. آنچه که در آن سن و سال از فیلم فهمیدم، رقص و آواز علی بی غم بود و گاه گاهی صدای هق هق گریه تماشاگران. « آقا خودش خوب می دونه»، « علی بی غم»، « اومدم از هند اومدم» و رقص بسیار زیبای فردین همراه با این آواز زیبای ایرج که فکر می کردم واقعا این فردین است که می خواند. شیرین « فروزان» که به علی بی غم علاقمند شده بود،  با رقص و آواز سعی میکرد توجه او را به خودش جلب کند. در پایان فیلم، فردین پدرش را از دست کامران و لوطی هایش نجات داد و پدر و پسر همدیگر را در آغوش گرفتند و تماشاگران با جان و دل از جای بلند شده و برای فردین فداکار و باگذشت و دوست داشتنی کف زدند و هورا کشیدند و چراغ ها روشن شد. در خروجی سالن سینما باز شد و همگی از در خارج شدیم تا جا را برای تماشاگران منتظر، باز کنیم. دایی کوچک که صدای خوبی هم داشت، شروع به تقلید از خواننده کرده و با صدای بلند خواند « آقا خودش خوب میدونه، که ما اونو از رودخونه، درش آوردیم، بیرون آوردیم، آوردیمش توی خونه » آقا دایی نگاهی سرزنش آمیز به او انداخت و گفت:« چه زود هم ازبرکرد. اگر درس شیمی و ریاضی بود، آه و ناله می کرد که سخته و حافظه ام ضعیفه.»
دور و زمان ما، نه تلویزیون بود، نه اینترنت، نه کامپیوتر و غیره. بعد ها تلویزیون به شهرمان رسید که هر روز از ساعت پنج عصر تا دوازه شب برنامه داشت. گفتند که خریدن و داشتن تلویزیون در خانه گناه است. معلم قرآن ما مرحومه اکرم خانم می گفت. داشتن دستگاه تلویزیون در خانه گناه نیست. این دستگاه برنامه های گوناگون پخش می کند. آنچه که گناه است تماشا نکنید. اما خانم صلاحی که بسیار تند و خشن حرف می زد، می گفت: هر کس در خانه تلویزیون دارد، بلند شود و از مجلس من بیرون برود.» روزی که این چنین پرخاش می کرد،در حالی که نیم خیز شده بودم، آهسته از مادر دوست جان پرسیدم:« حالا چکار کنیم؟ بیرون برویم؟» و او زانویم را به زمین فشار داد و دندانهایش را به هم فشرد و آهسته گفت:« بشین سر جایت دختر.» از آن روز به بعد من و دوست جان و مادرم و مادرش، دیگر پا به جلسه خانم صلاحی نگذاشتیم.
اکنون پس از گذشت سال ها، هر از گاهی فیلم را تماشا و همراه با ایرج، ترانه هایش را زمزمه می کنم.

No comments: