2007-03-31

قیز بس


اولین روز از مدرسه بود . لیست اسامی دانش آموزان را از معاون مدرسه تحویل گرفته و به کلاسم رفتم . بعد از شنیدن آواز خوش سلام دانش آموزان خود را معرفی کردم .اسامی دانش آموزان را یکی یکی از روی لیست می خواندم و پای تخته سیاه می آمدند و اسم خودشان را روی تخته نوشته برای همکلاسی شان در مورد خود و خانواده شان توضیحی مختصر می دادند و سر جایشان می نشستند . مهری و جیران و زری ، فاطمه و اولدوز و پری و ... اسمی که خواندم موجب لبخند و پچ پچ دانش آموزان شد . فورا با اشاره انگشت آنان را دعوت به سکوت کردم . قیز بس ( دختر بس ) جلو تخته سیاه آمد . گفت که پنج خواهرند و دو سال پیش پدرش در یکی از کارخانه ها کار پیدا کرده و آنها از روستا به این شهر منتقل شده اند . فرزند کوچکتر خانواده است و بچه ای دیگر نیز در راه است . حکایت این اسم برایم نا آشنا نبود . آن قدیمها در خانواده هائی که سه یا پنج یا هفت دختر پشت سر هم به دنیا می آمد اسم دختر آخر را قیز بس می گذاشتند . به این امید که فرزند بعدی پسر باشد و من هیچ انتظار شنیدن این اسم در این زمان را نداشتم .
تلفظ این نام آن هم هر روزدراولین دقایق کلاس برایم آزار دهنده بود . چرا باید خود و دانش آموزانم هر روز لااقل یک بار می شنیدنم که از تولد مکرر دختر بیزاریم ؟ در این میان خدا را شکر می کردم که لااقل اسم درست و حسابی دارم .
چند روزی از مدرسه گذشته بود که مادر قیزبس به مدرسه آمد به محض دیدنش و بعد از سلام و علیک مختصر گفتم : مردم برای نامگذاری فرزندشان دنبال اسمی کمیاب و زیبا می گردند و آنوقت شما اسمی روی بچه گذاشته اید که خودش هم خجالت می کشد خودش را به این اسم معرفی کند . اگر اسم شما را قیزبس می گذاشتند خوشتان می آمد ؟ لبخندی زد و جواب داد : مگر چاره دیگری هم داشتم ؟ از سوال و پرخاشم خجالت کشیدم و عذر خواهی کردم . او گفت : در روستای ما وجود فرزند پسر مهم است و من پنج دخترپشت سرهم زائیده ام . چند سالی بود که خودم مخفیانه جلو بچه دار شدنم را می گرفتم . اما حالا که این بچه در راه است دستم به دعاست که پسر باشد . گفتم : پسر و دختر فرقی ندارند نا شکری نکنید . به این جمله ام خودم هم ته دلم خندیدم . خودم هم می خواستم این تساوی راباور کنم . او ادامه داد : نه خانم جان مساوی نیست . دستم به دعاست که پسر باشد . میدانید هم از زخم زبان و سرزنش و گاهی دلسوزی راحت می شوم و هم خانم معلم ، اوزوم آیاغیوین آلتینا ( این اصطلاح را وقتی از گفتن حرفی خجالت می کشیم می گوئیم ) پرروئی است از بچه زائیدن خلاص می شوم خودتان می دانید چقدر مشکل است . خیلی نذر و نیاز کردم این یکی پسر باشد . خودت باسوادی و میدانی ممکن است آخرش به کجا بکشد . او راست می گفت. اما من باسواد نبودم فقط مثل او بازی روزگار را می شناختم . باز در ادامه صحبتهایش گفت : خانم معلم اصلن میگم خدا جون قربان عدالتت برم چرا وقتی حوصله نداشتی ما را خلق کردی ؟ اول مردها را آفریدی ، همه چیز را به آنها دادی بعد وقتی می خواستی ما را خلق کنی خسته شدی و یک دنده ما را کم آفریدی ، عقلمان را نیز نصفه نیمه آفریدی . اصلن خانم معلم این دخترها مگر مرض دارند به دنیا می آیند ؟ گفتم : نا شکری نکن . بچه در شکم داری خدا را خوش نمی آید . طفلک چقدر با من درد دل کرد گوئی داشت از بد روزگار به قاضی یا وکیل دادگاه شکایت می برد . چقدر از ته دل از دست فلک بدکردار می نالید . نمی دانست که من خود در کوره راه زندگی درمانده ام ( دئدیلر دردلی هارا گئدیرسن ؟ دئدی درده جر یانینا .)
از او اجازه خواستم اسم دخترش را عوض کنم . مثلا قیزناز ( دختر ناز ) بگذارم . لبخندی زد و گفت : خانم معلم شما بزرگ مائید . هر اسمی که دلت خواست بگذار اما اگر پدر و پدربزرگش متوجه شوند اسمش را عوض کردی و بچه من دختر باشد تمام گناهان را به گردن شما می اندازند که شما موجب شدید قیز بس نشود . گفتم : شما نگران نباشید پدرش که به مدرسه نمی آید من هر وقت کاری داشتم شما را دعوت می کنم . به بچه های هم محله هم می سپارم دقت کنند . طفلک زن دعا و تشکر کرد و رفت . بعد از رفتنش حرفهایش فکر مرا به خود مشغول کرد اول اینکه چگونه توانسته بود این چند سال مخفیانه از حاملگی خودش جلوگیری کند و دوم این که این زن بی سواد از کجا در مورد یک دنده ناقص زنها و عقل نصفه نیمه شان با چنین اعتماد به نفسی حرف می زد ؟
به کلاس رفتم و گفتم : بچه ها اسمی برای دوستتان قیز بس انتخاب کرده ام . نظر شما چیست اگر او را قیزناز صدا کنیم ؟ قبل از جواب بچه ها او با سادگی کودکانه اش یکباره از صندلیش بلند شد و گفت : خانم معلم راستی ؟ گفتم : دروغ نداریم . طفلک چقدر خوشحال شد . من نیز از بچه ها خواستم داخل مدرسه اگر خواستند دوستشان را با اسم کوچک صدا کنند قیزناز صدایش کنند .
یکی از روزهای سرد زمستانی بود . قیزناز دیر کرده بود . از بچه ها سراغش را گرفتم . گفتند که مادرش بیمار است و من حدس زدم که مادر وضع حمل کرده است . نیم ساعتی نگذشته بود که در کلاس به صدا درآمد . گفتم : بفرمائید . در باز شد و قیزناز همراه پدر وارد کلاس شد. دست قیزناز دسته گلی بزرگ بود و دست پدرش قوطی بزرگ شیرینی . سوال کردن لازم نبود و یقین پیدا کرده بودم که نورسیده عزیزگرامی پسر است . پدر از الطاف بیشمار من و قدم نیک و خوش یمن من سپاسگزاری کرد و از خدا خواست سایه مرا از سر این مدرسه و بچه ها کم نکند وقول داد در اولین فرصت که مرخصی بگیرد در مورد تعویض نام دخترش به قیزناز اقدام کند و رفت . مبصر دسته گل را گرفت و داخل گلدان گذاشت و قیزناز نیز قوطی شیرینی را باز کرد و همراه همکلاسی هایش به میمنت تولد نورسیده دهانش را شیرین کرد . وقتی قوطی را روی میزم گذاشت پرسیدم : ماجرای اسم قیزبس چیست ؟ گفت : خانم معلم دیروز که مامانمون رو از بیمارستان آوردند مامان بزرگهامون و بابابزرگهامون مهمونمون بودند پدربزرگمون که اسم ما رو صدا کرد گفتبم من قیزبس نیستم و اسم من قیزناز است و ماجرا رو تعریف کردم .مامان بزرگمون گفت : این اسمی که خانم معلم روت گذاشته خدا را خوش آمده و بچه پسر شده است . حالا خودم هم موندم در این که بچه ای که در شکم مادر رشد کرده و جنسیتش قبلن معلوم بوده چگونه یک باره تغییر جنسیت داده و پسر شده است . قیزناز بعد از گذاشتن قوطی شیرینی روی میز باز انگشتش را به علامت اجازه بالا گرفت و گفت : خانم معلم شما فکر می کنید من به خاطر داداشی خوشحالم ؟ پرسیدم : مگر دلیل دیگری هم داری : گفت : بله خانم معلم اسم قشنگم . حالا مامانمون می تونه راحت اسمم رو صدا بزنه . پرسیدم : حالا می خواهند اسم داداشی را چی بگذارند ؟ با لبخند تمسخرآمیزی گفت : سؤیوندوک ( خوشحال شدیم ) راستش من هم خنده ام گرفت . اما بعد توی دلم گفتم : ای کاش منصرف شوند و اسم خوبی برای بچه بگذارند و گرنه طفلک آقا معلمی که هفت سال بعد معلم این سؤیوندوک خواهد شد .

داستان بکارت


( قصه ناتمام ، گلین بانو ) مرا به دوران کودکی برد . حدود دوازده ، سال داشتم . من و مهناز و دو دختر دائیم با هم دوست بودیم . دختر بچه ای به نام سنبل هم دوست دیگر ما بود . سنبل تقریبن هم سن و سال ما بود . خانواده خاله ام او را از ده آورده بودند تا کمک خاله و مادرشوهرش باشد و به علت سن کمش وظیفه اش فقط نگهداری بچه کوچولو بود تا خاله و مادرشوهرش با خیال راحت به کارهایشان برسند . سنبل از خانواده فقیری بود و در قبال خوراک و پوشاک و دستمزد اندکی که پدرش هر ماه از خانواده خاله ام می گرفت ، کار می کرد . هر گاه خانواده ها دور هم جمع می شدند ، اومن و مهناز و دو دختر دائیم را دور خودش جمع می کرد و در گوشه ای برایمان قصه می گفت . از همان قصه های مادربزرگم . او در قصه گوئی مهارت خاصی داشت . صدا و ادای هر یک از قهرمانان قصه را به خوبی در می آورد . اگر امکان تحصیل برایش فراهم می شد یقینن هنرمندی معروف می شد .
روزی از روزها دختردائی بزرگم از من پرسید : بکارت چیست ؟ گفتم : نمیدانم . این حرف را از کجا درآورده ای ؟ گفت : از مجله جوانان . مامانم داشت مجله جوانان میخواند ، من هم آنجا دیدم . پرسیدم : خوردنی است ؟ گفت : نه پسری داشت پاره اش می کرد و خودش هم مثل اینکه پرده بود . مامانم به اتاق برگشت و نتوانستم بقیه اش را بخوانم . بعد از مامانم پرسیدم جواب داد که زیاد حرف نزن . چقدر پررو شده ای تو. دخترها این حرفها را نمی زنند ( ای عجب آنچه که می بایست دخترها همه چیز را درموردش بدانند ) می خواستیم از مادرمان بپرسیم که دختر دائی کوچکم گفت : کار خطرناکی است نگوئید تا تنبیه نشویم . خلاصه در این کلمه بکارت که خودش هم پاره شدنی و انگار پرده بود مانده بودیم . روزی فرارسید که باز خانواده ها دور هم جمع شدند و ما دختربچه ها جلسه کودکانه مان را تشکیل دادیم . باز سنبل رشته سخن را به دست گرفت و این چنین گفت : در روستای ما به بکارت ( قیزلیق ) می گویند . این قیزلیق چیز بسیار مهمی است که هر دختری که به خانه شوهر می رود با خودش همراه می برد و اگر دختری قیزلیق را با خودش به خانه شوهر نبرد شب عروسی خانواده داماد او را سوار الاغ می کنند و روی سرش گونی یا چوال می اندازند اول توی کوچه ها می گردانند و بعد به خانه پدرش می فرستند . پرسیدم : بعد از آن چه می شود ؟ گفت : مادر بزرگم تعریف می کرد که قدیمها چنین دختری را پدر یا برادرش می کشت . حالا که ژاندارمها همه جا هستند و نمی توانند بکشند ، تا آخرعمرش درخانه می ماند و بیرون نمی آیدو آنها همیشه دعای مرگ این دختر را دارند . ( حبس ابد با اعمال شاقه در خانه ) پرسیدم : خوب می توانستند اجازه بدهند برود و از خانه پدرش بیاورد حتما یادش رفته و نیاورده . مهناز پرسید : جنس ای قیزلیق از چی بود ؟ گویا سنبل در این مورد بیشتر می دانست تازه می خواست درموردش توضیح دهد که صدای خنده و مسخره بلند زن دائی کوچکم که متاسفانه معلم نیز بود توجه همه را به خود جلب کرد . او که متوجه کنجکاوی ما شده و بعضی از کلمات ما را شنیده بود با سرو صدایش مادران ما را با خبر کرد که دختران شما ، ( یومورتادان چیخمامیش جوک جوک ائدیرلر) هنوز از تخم در نیامده جیک جیک سرداده اند . به جای قصه گقتن حرفهائی از شوهر و ...می زنند . چشمتان روز بد نبیند که ما هر چهار دخترجلو چشم زن دائی فضول و اطرافیان هم تنبیه شدیم و هم اجازه حرف زدن و دوستی از ما سلب شد ، چون در نظر مادرانمان بچه های بی تربیتی بودیم و باید این گونه ادب می شدیم . سنبل بیچاره کتک نخورد اما سرزنش شنید و اخطار داده شد که اگر بار دیگر دور و بر دخترها بپلکد به پدرش تحویل داده خواهد شد و او که در سایه این خانواده شکمی سیر و لباسی گرم داشت و به پدرش نیز کمک می شد دیگر نزد ما نیامد و قصه های ناتمامش را مادربزرگم برایم ادامه داد .
حدود یکی دو ماه از این ماجرا گذشت روزی که باز فامیل دورهم جمع شده بودند مهناز به من نزدیک شد و گفت : بالاخره راز بکارت را کشف کردم . به دختر دائی ها هم اشاره کردیم که خبر مهمی داریم . مادر مهناز که توجهش کاملا به ما بود یک دفعه گفت : با در گوشی حرف زدنتان مغز ما را نخورید بروید آن یکی اتاق سر و صدایتان ناراحتم می کند . این لغو تحریم آشکار ما بود . با خوشحالی به اتاقی خلوت رفتیم و مهناز گفت : سه روز پیش یواشکی از معلمم پرسیدم و او از من خواست سر جایم بنشینم ، بعد خودش با صدای بلند در مورد بکارت حرف زد و همه چیز را گفت .آن روز مهناز درسی را که از معلمش یاد گرفته بود به ما نیز توضیح داد
بعدها متوجه شدیم که همین معلم با مادر مهناز تماس گرفته وبه وسیله او به مادرانمان پیام فرستاده بود که
وظیفه ای را که برعهده داشتید به انجام نرساندید ، حداقل مزاحم آموزش غیرمستقیم من نباشید

حکایت صنم و صادق


این حکایت را به روح پاک و رنج کشیده بانوئی که به جرم زائیدن سه دختر پشت سرهم ، دردادگاه خصوصی زندگی زناشوئی محاکمه و محکوم شد تقدیم می کنم .

سیزده ساله بودم که به خانه بخت رفتم . صادق جوانی بود که تازه از خدمت سربازی برگشته و شروع به کار کرده بود . محل کارش شهرستانی کوچک در نزدیکی ماکو بود . خانه ای کوچک اجاره کرده بود . زندگی آرامی داشتیم و احساس خوشبختی می کردیم . عصرها که از سر کار برمی گشت غذایش را گرم می کردم می خورد و چائی تازه دمش را می نوشید و خستگیش را درمی کرد و می گقت : صنم جان برو دایره ات را بیاور و برایم بزن . دایره ام را که از خانه پدری آورده بودم می زدم و برایش یاللی میخواندم و می رقصیدم رقص و آواز محلی ماکو
کؤبنه یی یاشیل اوغلان ، تئللو پسری که پیراهنت سبز رنگه
عجب یاراشیر اوغلان ، تئللو این پیراهن عجب بهت میاد
قاپیمیزدا دولانما ، تئللو دم در خونه مون نگرد
آنام ساواشیر اوغلان ، تئللو مادرم عصبانی میشه پسر
....
قیزیل گولو دره للر ، تئللو گل محمدی را می چینند
مخمر اوسته سره للر ، تئللو روی پارچه مخملی پهن می کنند
خئیری اولسون او قیز کی ، تئللو خوش به حال دختری که
سه ودیغینه وئره للر ، تئللو به پسر دلخواهش شوهر می دهند
و او ادامه می داد که :
قیزیل گولو درمیشه م ، تئللو گل محمدی را چیده ام
مخمر اوسته سه رمیشم تئللو روی پارچه مخمل پهن کرده ام
گؤزل قیزلار ایچینده ، تئللو در بین دختران زیبا
سن گؤزلی سئچمیشم ، تئللو تو دختر زیبا را پسندیده ام
با هم می خواندیم و می رقصیدیم . همدم و مونس هم در روزهای خوش و ناخوش زندگی بودیم . تا زمانی که فرزند اولم به دنیا بیاید دردی نداشتیم . فرزند اولم دختر بود . اخم پدرشوهر مرا به وحشت انداخت . فرزند دوم نیز دختر بود . روزی از روزهای سرد و برفی پدر شوهر میهمان ما بود . برایش قلیان آوردم و صادق هیزم آورد و داخل بخاری ( اودون سوباسی ) گذاشت . پدر شوهر به حرف آمد و گفت میدانی با زنی که همه اش دختر می زاید چه باید کرد ؟ هر دو سکوت کردیم . گوئی دل هردومان لرزید ادامه این جمله را میدانستیم ، با این همه او ادامه داد : زنی که دم بریده باشد باید همانند این هیزم خرد کرده داخل سوبا بیاندازی تا لااقل بسوزد و گرمایش مفید باشد . بعد از رفتنش من و صادق باز ساکت بودیم و به هم نگاه می کردیم . نگاههای ما حرف میزد از هم پاشیدن این زندگی را خبر می داد هر دو آرزو می کردیم که فرزند سوم پسر باشد . با این آرزو در انتظار فرزند سوم بودیم که او نیز دختر شد .
زندگی ما رنگ و روی خود را باخت . پدرش می گفت دیگرعمری ازمن باقی نمانده و نمیخواهم در حسرت نوه پسر بمیرم . پسر دوام بخش نسل مرد است . سرانجام مادر و مادر شوهرم را مامور کردند که رضایت ما را برای آمدن زنی دیگربه خانه مان جلب کنند . این دو زن تجربه دیده هردو می گفتند : خودت را بد نکن اینها مودبانه از تو اجازه می خواهند .پدر شوهر برای محکم کاری زنی بیوه را که پسری هم زائیده وشوهرش یکی دو سال پیش درگذشته انتخاب کرده است و کار تمام است . می گفتم صادق مرا دوست دارد راضی نمی شود . اما مادرشوهربه من فهمانید که پسرش نیز بی میل نیست وگرنه مقاومت می کرد و به این زودی چنین تصمیمی گرفته نمی شد و تا تولد فرزند چهارم و پنجم صبر می کردند .خیلی ها تا تولد دختر پنجم صبر کرده اند . اولش باور نکردم اما وقتی شب زمزمه های صادق را شنیدم فهمیدم که دارم خانه خراب می شوم .
صادق آن شب گفت : تو همیشه سوگلی و عزیز دل منی . میخواهم کنیزی داشته باشی که کارهایت را انجام دهد ، بچه هایت را نگه دارد . تو سرور و رئیس خانه ای و او کنیزت . نالیدم ، خواهش و التماس کردم که من کنیز نمیخواهم ، کارهایم را خودم انجام می دهم ، اما گوشی شنوا وجود نداشت و بالاخره در مقابل پافشاری صادق سرم را به علامت رضایت اجباری پایین انداختم . چون مادرم روز قبلش گفت : باز هم صادق که میخواهد دلت را به دست بیاورد . مردها وقتی می خواهند زن دیگری صیغه یا عقد کنند از زنانشان که اجازه نمی گیرند .اصلا زن چه کاره است که بخواهند با او مشورت کنند ؟ این حرفهای مادرم به دلم امید می داد و با خودم می گفتم : صادق من با بقیه مردها فرق دارد .صادق من عدالت را رعایت می کند ، صادق من مرا فراموش نمیکند ، بازهم برایش دایره خواهم زد .
بالاخره بیوه زنی به نام فریده بعنوان همسر دوم صادق به خانه آمد .چقدر دلم گرفت انگار زیر پاهایم خالی شده است . در گوشه ای از اتاق به دیواری تکیه داده و نشستم ، اما انگار دیواری در این خانه نبود ، انگار جائی برای تکیه دادن باقی نمانده بود . روزها و ماهها سپری شد و من هنوز هم صنم جان صادق بودم . فریده حامله بود و من آشفته . بالاخره فرزند اول، پسر به دنیا آمد و فریده عزیز گرامی پدرشوهرشد . آنچه که دلم را لرزاند صادق بود . من دیگر صنم جانش نبودم بلکه فقط صنم بودم . پس از تولد پسر دوم و سوم ، من دیگر صنم هم نبودم .یکی بودم در آن خانه که فقط جواب سلامش داده می شد . مدت زمانی گذشت و وجود من در آن خانه کم رنگ و کم رنگتر و کم رنگترین و سرانجام بیرنگ شد . اکثر اوقات من در کنار فرزندان فریده و سه دخترم به پرستاری و نگهداری از بچه ها می گذشت من دیگر صنم نبودم بلکه فاطمه افسانه سنگ صبور بودم و به طور کلی از خاطر صادق پاک شده بودم حتی مرا نمی دید . دیگر جواب سلامم را هم نمیداد و فریده رئیس خانه بود . دختر بزرگم درسش را تمام کرد و استخدام شد و به بهانه اینکه دختر است و نمی تواند تنها در شهرستان زندگی کند مرا از آن خانه بیرون آورد ، از همان خانه ای که با آمدن اولین نوزاد پسر از من گرفته شد . ازهمان خانه ای که در طول سالها کار و خدمتم فقط صاحب یاخدانی ( صندوقی که آن زمانها به عنوان کمد لباس و وسایل شخصی استفاده می شد )شده بود م که به خانه دخترم بردم . دختر وسطی ازدواج کرد و دختر کوچکترم به بهانه ادامه تحصیل در دانشگاه پیش دائیش رفت . پس از دو سال دختر بزرگم ازدواج کرد و داماد مرا نیز مانند مادرش با آغوش باز پذیرفت . دامادم گرچه مهربان و بامعرفت بود ، گرچه مودب و جوانمرد بود ، اما همیشه دلم در اضطراب بود اگر او جوابم می کرد به کجا پناه می بردم ؟ در طول عمرم همیشه خود را روح سرگردانی می دانستم که برای یافتن مکانی برای آرامش بین زمین و هوا معلق است .. وقتی فرزندان فریده ازدواج می کرند و او مرا نیز همراه میهمانان به خانه ای که حداقل می بایستی با او شریک بودم دعوت می کرد ، چقدر دلم می گرفت . بیشتر وقتها خودم را به بیماری می زدم و در خانه می ماندم و این فرزندان فریده بودند که به دنبالم می آمدند و نمی خواستند زنی را که دایه دوران کودکیشان بود فراموش کنند و مرا با پافشاری و محبت فراوان به عروسیشان می بردند . نمیدانید چه سخت است در خانه خود میهمان بودن .
سالها گذشت . روزی دامادم هوس کرد که با زنش به مکه برود . او هیچ وقت مسافرت بدون خانواده را دوست نداشت . میخواست من و مادرش را نیز همراه ببرد . ازآن همه محبت او شرمسار بودم . گفتم : شما بروید من پیش بچه ها می مانم . فورا گفت : من از بهانه خوشم نمی آید شما سالهاست که پیش نوه هایتان ماندید و ما با خیال راحت سرکارمان رفتیم . این حق شما هم هست تا مسافرتکنید . سپس گوشی را برداشت و به صادق زنگ زد و از او خواست امشب را به دیدنشان بیاید و صادق آمد . داماد سر صحبت را باز کرد و گفت : میخواهیم دو مادر را با خودمان به مکه ببریم به پاس زحماتی که کشیده اند . صادق در جواب سوال کرد : کدام زحمت ؟ مگر پسر زائیده اند ؟ ( این کنایه آشکارش به من بود ) داماد گفت : مگر زائیدن دختر چه مشکلی دارد ؟ پسرو دخترهر دو نعمتهای خدا هستند این حرفها مال دوران حاهلیت است . از این گذشته ، دعوتتان نکردم که کنایه بزنید بلکه میخواستم با هم به محضر برویم و برای مادر اجازه خروج از کشور و صدور گذرنامه بدهید . برگشت و گفت : به چه کسی ؟ چه غلطهای زیادی ؟ مگر زن ابتر هم لایق مکه رفتن است ؟
نمیدانم چه شد ، نمیدانم چه حالی به من دست داد به مصداق ضرب المثل پیشیگی چوخ قیسناسان قئییدیب جیرماخلار ( اگر گربه را زیاد در تنگنا قرار دهی برمی گردد وبا چنگ حمله می کند ) یک دفعه از جا جهیدم و یقه اش را گرفتم : تو کی هستی که میخواهی به من اجازه بدهی ؟ تو دیگر کیستی که به من امر و نهی می کنی ؟ به تو چه که لایق مکه ام یا نه کی از تو خواست که اجازه بدهی خودم با پای پیاده از مرز می گذرم . مگر تو شوهرم بودی که اختیارم را هم داشته باشی ؟ .حالا دیگردر مقابل چشمان حیرت زده و متعجب اطرافیان ، با دست چپم یقه اش را گرفته بودم و با دست راستم به صورتش سیلی میزدم و می گفتم : اصلن میخواهم آنجا بروم برای خودم صادق بخرم می روم صادق گم شده ام را پیدا کنم ، برای صادقم دایره بزنم و یاللی بخوانم .
در حالی که داماد و دخترم آرام مرا کنار می کشیدند داشتم می خواندم ، یاللی می خواندم اما این بار یاللی من حکایت از آتش درونم داشت نه شادی دوران جوانی :
فلکین داد الیندن / داد از دست فلک
اولمادیم شاد الیندن / نشدم شاد ز دست فلک
یامان یئرده ییخیلدیم / در جای بدی به زمین خوردم
دوتمادی یاد الیمدن / کسی دستم را نگرفت
*

فلکین قهری منه / قهر این فلک بر من
گلمدی رحمی منه / رحم نکرد فلک بر من
دولدوردو غم پیاله سین / پیمانه غم را پر کرد
ایچیرتدی زهری منه / زهرش را نوشانید بر من

یکی بود یکی نبود


یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . من بودم و آقای شوهر بود و مادر کنترل از راه دورش بود . یکی دیگر هم بود ، او مادرم بود ، مادری که هم نبود و هم بود . نبود زیرا به جرم حاضرجوابیش ، جوابش کرده بودیم ، نبود زیرا تحمل آن همه رنج فرزندش را نداشت و فریاد برمی آورد که : خدانشناسها نمی خواهید طلاقش بدهید ( اؤلمه ک اگر اؤلمه کدیر ، بو نه جان وئرمه کدیر ) مرگ یک بار و شیون هم یک بار . بفرستید خانه ام چرا می کشیدش ؟ نبود زیرا وجودش در خانه ای که نداشتم ممنوع بود . و اما بود زیرا که هر روز اول صبح سر کوچه به انتظارم کشیک می کشید و وقتی مرا می دید لبخندی به رضایت بر لبانش می نشست که خدا را شکر فرزندش هنوززنده است . بود زیرا هر شب برادر کوچکم را دم در خانه مان می فرستاد که ببیند سروصدائی از خانه نمی آید و وقتی می شنید که چراغها خاموش است و همه اهل خانه خوابیده اند او نیز با خیال راحت می خوابید که خدا را شکر دخترش هنوززیر مشت لگد نمرده و زنده است . بود زیرا شبها دیروقت که می شد زنگ در خانه و تلفن زهره چاکش می کرد و فشار خونش بالا می رفت و از ته دل ناله می کرد که : خدای من دختر را کشتند وگر نه این وقت شب این کیست که زنگ می زند ؟
روزی از همان روزهای تیره خدا میهمان مادرشوهر بودیم . بوی قورمه سبزی همه جا پیچیده بود . سفره چیده شد و همه سر سفره رفتیم . هنوز قاشق اول را به دهانم نبرده بودم که مادر شوهر جان یک قاشق پر خورش را روی برنجم ریخت و گفت : قربان چشمانت بروم تو خسته ای چرا کم کشیدی ؟ گفتم کافیست به اندازه ای که سیر شوم کشیده ام . اما او خورش را توی بشقابم ریخته بود . اگر چه بوی خوب قورمه سبزی آدم را مست می کرد اما من مزه اش را نپسندیدم . گوئی سبزیهایش را خوب نشسته بودند و ریگ زیر دندانم آزارم میداد . حرفی نزدم زیرا که همه با اشتها میخوردند . هیچ کس اعتنائی به موضوع نداشت . فکر کردم مثل لباس تازه پادشاه همه میدانند و صدایشان در نمی آید به ناچار من نیز صدایم را درنیاوردم اما غذا را که در دهانم می گذاشتم سعی می کردم نجویده قورتش بدهم . تا تمام شدن غذای بشقابم چه آزاری کشیدم . شب هنگام خواب باز هم محبت خانم گل کرد و قربان صدقه ام رفت و اصرار کرد که دوش بگیرم و حمام را به خاطر من گرم کرده است . بعد از دوش هم یک لیوان شربت آلبالو برایم آورد مزه اش طوری دیگر بود مثل این که در ظرف حلبی زنگ زده نگهداری شده است و یا خیلی کهنه و مانده است . نمیتوانم درست شرح دهم که چه مزه ای داشت . خواستم صبر کنم و یواشکی دورش بریزم اما او رضایت دهنده نبود و سر صحبت از این در و آن در باز کرد و من مجبور شدم آرام آرام شربت را بنوشم . هنگام بازگشتمان به من سرمه هدیه داد که سفارشی است و از مکه آورده اند .
دو سه روزی از این ماجرا گذشت . ساعت یازده بود داشتیم برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم که تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم . یکی از دوستان که عروس آن خانواده بود پس از سلام و احوالپرسی شروع به قاه قاه خندیدن کرد و پرسید : خوشمزه بود ؟ خوردی و نوشیدی ؟ گفتم : چی خوشمزه بود ؟ گفت : قورمه سبزی و شربت . گفتم : زنگ زدی که این سوال را بپرسی ؟ می بخشی دیرم شده . حرفم را قطع کرد و باز با خنده گفت : زیادمزاحم نمی شوم فقط میخواهم بدانم چه مزه ای داشت . گفتم : ترو خدا سربه سرم نگذار دیرم شده . میشه عصر بهت زنگ بزنم ؟ گفت : نه نمیشه من تا عصر نمیتونم صبر کنم . توی شربت یه ذره خون گرگ بود که بعد از خوردن شوهرت ترو به چشم حیوان وحشی ببینه و ازت بدش بیاد ، توی قورمه سبزی هم خاک مرده بودکه بعد از خوردن در نظر شوهر مثل مرده به شکل یوست و استخوان دیده شوی و ازت بدش بیاد ، تو چطور متوجه نشدی دختر ؟ من که بیشتر نگران دیر کردنم بودم گفتم دیرم شده بعد صحبت می کنیم . گفت : حرفی نمانده فقط خواستم حواست را جمع کنی سرمه هم جادو جنبل شده به چشمت نکش بیانداز توی توالت تا اثر جادو باطل شود . دیگر زیاد مزاحمت نمیشم نمیخوام ناراحتت کنم برو سر کارت . خداحافظی کرده با عجله از خانه بیرون رفتیم . وقتی به مدرسه رسیدم دستهایم به شدت می لرزید . یکی از همکاران با دیدنم فوری پرسید : باز چه بلائی سرت آورده اند ؟ بغض گلویم را گرفت و گفتم : گرگ خورده ام ، خاک مرده خورده ام ، سرمه ام جادو شده . مگر این زن خدا ندارد ؟ گفت : می بینی که ندارد . و پرسید سرمه کو ؟ گفتم هنوز توی کیفم است بازش نکرده ام . کیفم را باز کرد سرمه را درآورد و توی توالت انداخت و پرسید : حالا خیالت راحت شد ؟ خیالم راحت نشده بود کنترل اعصابم را به کلی از دست داده بودم . گفت : مگر بچه ای دختر ؟ مگر خرافاتی هستی که این حرفها از کوره به درت کنه ؟ گفتم : من نه بچه ام نه خرافاتی اما فکرش را بکن یکی به قبرستان رفته قبرکهنه ای را کنده خاک کثیفی را از میان استخوانهای پوسیده برداشته و در غذای من ریخته ، خون حیوان مردار است و او خون حیوان کثیفی مثل گرگ را به خورد من داده است . چشم یکی از اعضای حساس بدن است خدا می داند داخل سرمه چه ریخته بود خوب شد که به چشمم نکشیدم . فکر میکنم تمام اعضای بدنم مردار است . اگر به پسرش بگویم خون راه می افتد که به مادر شریف من تهمت می زنی . گفت اگر نگرانی برویم آزمایش خون . اما دو سه روز از این ماجرا گذشته نگران نباش . یقینا هیچ نشده است . ببین بچه ها نگرانت هستند برو کلاست و با آنها سرگرم شو حتما ما هم خدائی داریم . سر کلاس که رفتم بچه ها رنگ و روی پریده ام را دیدند و پرسیدند : خانم معلم چی شده ؟ گفتم : مهم نیست بچه ها فشار خونم پایین آمده بود . نگران نباشید . یکی میگقت : خانم معلم بدنتون ضعیف شده مامانمون لقمه خرما برامون گرفته میخواهید بدم بخورید حالتون جا میاد ، دیگری میگفت : خانم معلم ما تو کیفمون سیب داریم میخواهید یه تیکه به شما بدهیم ؟ و سومی می گفت : خانم معلم بریم از دفتر براتون آسپرین بیاریم ؟ و دیگری ......
دلم میخواست این دخترکان کوچولوی مهربانم را در آغوش بگیرم و سرم را روی شانه های کوچولویشان بگذارم و های های بگریم و بگویم من سوختم و مادرو خواهرم را نیز به درد خود سوزاندم . من نتوانستم راه خوشبختی را بیابم ای کاش شما بتوانید .

هفت شین - انتقال استبداد


به عنوان زنی که بيشترين ستم و شکنجه و ضربه را از سوی مرد ديده ام و يکی از قربانيان اين نابرابری اخلاقی و قانونی و شرعی هستم ، به خود اين اجازه را می دهم که در مورد هفت شين اظهار نظر کنم .
مگر ما مخالف قانونی يک طرفه که همه حقوق انسانی را به مرد داده نيستيم ؟ مگر ما ادعای برابری با مرد را نداريم ؟ چطور شد که در قانونی که وضع می کنيم مرد را کاملا کنار می گذاريم ؟ در اين هفت شين حق را از مرد گرفته به زن می دهيم .
( تاجی علی نين باشيندان گؤتوروب ، ولی نين باشينا قويوروخ ) تاج را از سر علی برداشته بر سر ولی می گذاريم . و اين راه چاره نيست . تازه اگر به احتمال ضعيف اين هفت شين مورد نظر به مجلس راه باقت ، چه کسی برای تصويبش تلاش خواهد کرد ؟ زنی که با رای ما زنان به مجلس راه يافته و برای خودشيرين به زنان توصيه می کند که حسادت را کنار بگذارند و اجازه بدهند شوهرشان زن دوم اختيار کند تا مشکل جامعه حل شود ؟؟؟
چرا به جای انديشيدن به هفت شين به موضوع مهمتری نمی انديشيم که آن شروع تربيت زن و مرد آينده از دوران کودکی است ؟ چرا وقتی بچه هايمان دعوايشان می شود دختر را وادار به سکوت می کنيم ؟ چرا وظايف پسرمان را گوشزد نمی کنيم ؟ دختری که از دوران کودکی پسر را برتر از خودش می داند ، پسری که خود را يک سروگردن بالاتر از دختر می پندارد ، چگونه می تواند زن يا شوهر ايده آل باشد ؟ پسری که از مادرش آموخته
( آرواديوا مينيک وئرمه ) نگذار زنت سوارت شود چگونه می تواند شوهر ايده آلی باشد ؟ يکی نيست بپرسد مرد حسابی مگر اسبی که کسی بخواهد سوارت شود ؟
تا زمانی که به فرزندانمان نياموزيم که دختر و پسر هردو انسانند و برابر، هر دو حق زندگی و برخورداری از آزادی يکسان را دارند ، تا زمانی که جوانها به حقوق يکديگر احترام نگذارند و تا زمانی که مادرشوهر جادو را باور دارد هفت شين که نه هفتادشين نيز دردی را درمان نمی کند و اين هفت شين نقش انتقال استبداد را بازی می کند نه بيشتر
من بیست سال تمام در محل کارم با مادران و دخترانشان ( که از طبقه متوسط و پايين جامعه بودند و اکثر مردم ما را اين طبقه تشکيل می دهند ) سروکار داشتم . در غم آنها همراهشان گريستم و در شاديشان همراه با آنها شاد شدم و در اين مدت بيشتر اوقات نقش زن را در ستم بر زن پررنگتر ديدم . فکری به حال اکثريت بکنيم

بچه که بودم


بچه که بودم ، دختر خوب و باادب و سربه زيری بودم . توسط مادربزرگ و مادر و ... ادب را خوب ياد گرفته بودم . آموخته بودم که با صدای بلند نخندم ، جواب سربالا ندهم ، چشم بگويم و مهمتر از همه اين که ( نه ) کلمه بسيار بدی است و دخترهای باتربيت اين کلمه را بر زبان نمی آورند . اگر هم روزی به خانه بخت رفتم بايد موضوع مهم ( دختر با لباس سفيد به خانه شوهر می رود و با کفن سفيد بيرون می آيد . ) را آويزه گوشم کرده بودم . هنگام دعوا با برادرهايم حق با آنها بود و من کوتاه می آمدم . باز هم خدا رحمت کند بر اموات پدر عزيز و نازنينم را که اجازه نمی داد آنها روی من دست بلند کنند و می گفت : دخترها مخلوق زيبا و ظريف خدا هستند و اگر در خانه ای دختری کتک بخورد فرشته های خدا قهر می کنند و به آن خانه سر نمی زنند و در تمام طول عمرم حتی به شوخی زدنش را هم نديدم . اما مادرم عقيده ای ديگر داشت و می گفت ( الله آروادی ووردی کی آرواد يارتدی ) خدا مارا زده که زن آفريده وگرنه ما هم مرد خلق می شديم . اما خودش دست بزنی داشت .
زنان فاميل و همسايه مرا خيلی دوست داشتند و می گفتند : ماشاالله چه دختر خوب و باادب وخجالتی ، کاش ما هم چنين دختری داشتيم ( مه له سه ، اتی يئييلر ) منظور مثل گوسفند مظلوم بودن است . و همراه با به به و چه چه و ماشاالله انگشتشان را به تخته می کوبيدند که چشم نخورم و خدای نکرده زبانم برای دفاع از خودم باز نشود . از مادرم می خواستند اسپند دود کند . مادرم نيز با افتخار فراوان اسپند دود می کرد و دور من می گردانيد که مبادا دختر کر و کور و لالش چشم بخورد . زن همسايه می گفت : حيف که بچه ای و اختلاف سن تو و پسرم خيلی زياد است و گرنه ترا عروس خودم می کردم . داشتن عروسی مثل تو آرزوی هر مادرشوهريست . ( نميدانم چرا مادر شوهر ما ندانست قدر ما را ؟ )
يکی از نزديکان ما که مخالف چنين تربيتی بود می گفت : دوران خجالتی بودن دختر سپری شده است . دختری که در آينده وارد جامعه خواهد شد بايد زبان باز کند و حرفش را بزند . بايد کمی جرات داشته باشد . بايد زندگی کردن در جامعه را ياد بگيرد . اين دختر خيلی مظلوم است مثل گوسفندی که در گوشه حياط به درخت بسته شده است . در جامعه گرگ زياد است و ( قويونون ياخجی سی قوردا يئتيره ر ) گوسفند فربه نصيب گرگ می شود . منظورش از گوسفند به درخت بسته شده ، گوسفندی بود که برای قربانی کردن به خانه آورده و در گوشه ای از حياط به درخت بسته بودند و آن روز اجلش رسيده بود . همان روز قصاب با شاگردش آمد گوسفند را گرفت و بر زمين کوبيد و شاگردش دستها و پاهای زبان بسته را محکم گرفت و او سر حيوان بيچاره را گوش تا گوش بريد . طفلک زبان بسته لرزيد و لرزيد و سرانجام از حرکت ايستاد . توی دلم گفتم چرا راحتش نمی گذاريد لااقل به حال خودش بميرد سرش را که بريده ايد ؟ دست و پا زدن زبان بسته دلم را لرزاند به اين فکر بودم اگر آدم در زندگيش به بن بست برسد کارش به کجا خواهد کشيد ؟
بزرگ که شدم ، به خانه بخت که رفتم :
منی بير قورد دالادی گرگی مرا دريد
قانيمی دا يالادی خونم را هم ليسيد
دئدی به صاحاب سيزام فکر کرد که بی کسم
اوستومه داش قالادی لاشه ام را با سنگ پوشانيد

چرا او که اعتراض کرد سوخت ؟

اعتراضش از نظر بزرگترها قابل قبول نبود و می گفتند : زن و حاضر جوابی ؟ زن و مقاومت در مقابل مردش ؟ مگر خانه شوهر خانه خاله جان است که هر کاری دلت خواست بکنی و هر حرفی دلت خواست بزنی ؟ او جواب می داد : خانه شوهر خانه خاله جان نيست خانه مشترک ماست ، ما شريک زندگی هستيم نه ارباب و رعيت . همانگونه که من اجازه بی ادبی و فحاشی ندارم ، او هم چنين اجازه ای ندارد . همانگونه که من اجازه دست بلند کردن به او ندارم او نيز اجازه دست بلند کردن به من را ندارد . و پاسخ می شنيد : مردی گفته اند و زنی گفته اند ترا چه به اين حرفهای گنده تر از دهانت ، برو سرت را بيانداز پايين و زندگيت را بکن . او که ترا می زند البته کار خوبی نمی کند . اما تو هم بی تقصير نيستی ، اشتباه می کنی ، حرفش را گوش نمی کنی ، گاهی وقتها وظايفت را درست انجام نمی دهی . و او باز جواب می داد : او هم بيشتر وقتها اشتباه می کند و وظايفش را فراموش می کند ، مگر من می زنمش ؟ بزرگترها انگشت به لب می گزيدند گه چه دختر پرروئی کتک زدنش باقی مانده بود .
اين چنين بود که مثل آب خوردن طلاقش دادند . گردن بند طلايش ، ظروف نقره اش ، قالی کرمانش و... را با خود به خانه پدرش باز گرداند و نیمه تنش و گوشه جگرش را در خانه شوهر جاگذاشت . طبق حکم دادگاه هفته ای يک روز اجازه ديدار فرزندانش را داشت . اما موفق به ديدارشان نشد . روزی همراه بزرگترها به کلانتری مراجعه کرد . مرد در جواب تلفن رئيس کلانتری مودبانه اظهار داشت که راهش دور است و نميتواند هر هفته مرخصی بگيرد و اما قول می دهد سه ماه تابستان بچه ها را پيش مادرشان بفرستد . در ضمن اگر زنش پشيمان شده و ( باشی رحلت داشينا ده يدی ) به شرطی که معذرت بخواهد و قول بدهد که زن خوب و حرف شنوئی باشد ، حاضر است دوباره زندگی را با او از سر بگيرد . عذر مرد و پيشنهادش مورد پسند رئيس کلانتری و بزرگترها شد . به نظر آنها اين فرصت مناسبی برای آشتی دادن و پيوند دوباره آنها بود . اما مهناز نپذيرفت و اظهار کرد گناهی مرتکب نشده که عذری بخواهد و شرطی بپذيرد و باز مورد نکوهش بزرگترها قرار گرفت و مجبور شد تا تابستان حوصله کند . اما کو تا تابستان ( ائششه ييم اؤلمه يونجا بيتينجه ن ، يونجام سارالما توربا تيکينجه ن ) بزک نمير بهار مياد کمپوزه با خيار مياد . روزها به کندی سپری شد و تابستان فرارسيد . و مرد زير قولش زد و پيامی فرستاد که : اگر زن خوب و مادر شايسته ای بودی خانه و زندگی وبچه ها را رها نمی کردی .
نااميد نشد و سعی کرد کاری پيدا کند تا بتواند خود روی پاهای خود بايستد و حضانت فرزندانش را طلب کند . اما با ديدن چند مورد جو نامطلوب در حق زنان بيوه ، خانه نشينی را ترجيح داد . دوری از فرزندانش از يک سو و سرزنش و سرکوفت و تحقير نزديکان و دوستان و جامعه از سوئی ديگر او را از پای انداخت . توانائی پاهايش کم و کمتر و سرانجام فلج شد . گفتند که پزشک معالجش می گويد بيماری او روحی است نه جسمی . سعی کنيد به او روحيه و قوت قلب بدهيد تا بتواند دوباره سر پا بايستد .
دلداری و تسلی و قوت قلب اطرافين خود زخمی بود جداگانه : خودت کردی ، ( اؤزو ييخيلان آغلاماز ) خود کرده را چاره نيست . ما گفتيم تحمل کن و حرفمان را گوش نکردی . ميدانستی که بچه هايت را از آغوشت می گيرند . اگر کمی کوتاه می آمدی حالا تو هم برای خودت خانه و زندگی داشتی و اينقدر بدبخت نمی شدی . حالا ترو خدا خودت را ناراحت نکن . سرنوشتت اين بود . چه می توان کرد . شايد قسمتت اين بود و ...
بچه ها کمی بزرگ شدند و توانستند مداد و کاغذ به دست بگيرند برايشان نامه نوشت درخواست کوچکش اين بود که دستخط آنها را ببيند حتی اگر جمله ای کوتاه باشد . می خواست برايش تلفن کنند تا صدايشان را بشنود . اما نامه ها هرگز به دست بچه ها نرسيد .
نوجوان که شدند دلشان برای ديدن مادر پر نمی کشيد . می گفتند : زنی که فرزندانش را فدای غرور خود کند شايسته مادری نيست . اما با گذشت زمانی کوتاه متوجه واقعيت تلخ آنچه که بر مادر گذشت شدند . فهميدند که ( آغاج آجيدير ، جان شيرين ) ضربه چوب و چماق تلخ است و جان شيرين و ميزان تحمل انسانها متفاوت .
اينک شوق ديدار فرزندان به پاهای مادری رنج کشيده و ناتوان قدرت بخشيده تا پنج شنبه ها با قدمهای آهسته از خانه بيرون بيايد و دم کوچه به انتظار ديدار فرزندانش بايستد . مادری که می گويد : هفته يک روز است و آن روز پنج شنبه است .
***
دوری از فرزند
بر من شده عرصه جهان همچو قفس
در ديده نمانده نور و در سينه نفس
رنجی که من از دوری فرزند کشم
يعقوب از آن درد خبر دارد و بس
...
مادر که ز طفل خويشتن محجور است
يعقوب وش ار کور شود معذور است
چون من که تعلقم ز اسباب جهان
بر يک پسر است و آنهم از من دور است
...
نام شاعر : عالم تاج قايم مقامی - ‌ژاله

من و مهناز


بچه که بوديم دو دوست بوديم ، مثل دو خواهر ، اما نه ، فراتر از دو خواهر ، مانند يک روح در دوجسم . باهم بازی می کرديم ، باهم می خنديديم و می گريستيم . با هم آذری می رقصيديم و پای بر زمين می کوبيديم . باهم می خورديم و می خوابيديم . باهم می خوانديم و می نوشتيم . باهم رجز می خوانديم و شعارهای گنده تر از دهانمان می داديم . هردو در يک شب طوفانی به خانه بخت رفتيم . راهمان جدا شد و سرنوشتمان يکی . او زير ضربات مشت و لگد صبور نبود و سوخت ، من زير ضربات مشت و لگد صبور بودم و سوختم . او با فرياد اعتراضش سوخت ، من با سکوتم . مقاومت او در مقابل جور و ستم خانه خرابش کرد، صبر و سکوت من در مقابل جور و ستم . او در حسرت ديدار فرزندانش سوخت و من در کنار فرزندانم . او بی وفا و گستاخ لقب گرفت و من پخمه و دست و پا چلفتی . او به دور از فرزندانش به بيماری روحی و جسمی مبتلا شد ، من در کنار فرزندانم . او جور روزگار کشيد و من جور همسر . چندی پيش ما دو دوست همديگر را در مجلس عروسی ديديم هر دومان همچون کشتی طوفان ديده ويران ، پير و شکسته و گرد سالها غم بر رخمان نشسته بود .ديگر آذری نرقصيديم ، زيرا نه در پاهای او توان پای کوبيدن مانده بود نه در قلب من . اکنون دو جوان برومند او گاهگاهی به ديدار مادر رنج کشيده شان می شتابند و دو جوان برومند من در کنارم بر زخمهای کهنه دلم مرحم می گذارند

طوبی خانم

طوبی خانم زن قد بلند و تپل مپلی بود شوهرش مشهدی قوچعلی برعکس او ، مردی لاغر اندام و ریزه میزه بود و صدای بم وحشتناکی داشت . وقتی داد می کشید صدایش تا عینالی نین اته یینه قدر یئتیریردی ( به آن دور دورها تا دامنه کوه عون ابن علی می رسید . ) خانه آنها کوچک و دو اتاقه بود پشت دهلیز کوچک آشپزخانه ای بدون پنجره درست کرده بودند . زیراتاقها نیز زیر زمین بود . وقتی می خواستی از پله های زیر زمین پائین بروی مجبور بودی خم بشوی تا سرت به سقف نخورد . وسط حیاط حوض کوچک و تقریبن عمیقی وجود داشت وقتی هوا گرم می شد حوض را شسته و تمیز کرده و پر آبش می کردند و دورتادورش گلدانهای شمعدانی می چیدند . مشربه ای فلزی و دسته دار را باطناب به شیرآب بسته بودند و هر یک از اعضای خانه که آب نیاز داشت می بایست بوسیله این مشربه از حوض آب بردارد . چون مشهدی قوچعلی دوست نداشت مصرف آب زیاد شود . شبها نیز تا او خوابش می آمد و می خواست بخوابد باید اهل خانه نیز می خوابید . حالا برایش فرقی نمی کرد ساعت نه شب باشد یا دوازده شب یا هر وقت دیگر . چون به نظر او وقتی مرد خانه خوابش می آید یعنی دیر وقت شب است . در این میان ستم اصلی به بچه های قد و نیم قد این خانه که هنوز انجام تکالیف مدرسه شان تمام نشده ، می شد . بیچاره ها تقصیری هم نداشتند . چون آن زمانها ما بچه ها هم صبح و هم بعد از ظهر به مدرسه می رفتیم . عصر هم مجبور بودیم مشق بنویسیم . مثلن ، دوبار از روی قوقولی قوقو، یک بار از یک تا صد . کلاس سوم که رسیدیم قربانش بروم سر و کله جدول ضرب یویولمامیش قاشیق کیمی تاپیلدی ( مثل قاشق نشسته ) نیز پیدا شد . باید توی دفتر حساب می نوشتیم دو دو تا چهار تا ، دو سه تا شش تا ، دو چهار تا هشت تا ، و الی آخر و من چه دیر جدول ضرب را آموختم . بین خودمان باشد اشکال هندسی و مساحت و مستطیل و مخصوصن مثلث را بعد از اینکه خودم معلم شدم همراه با یاد دادن به بچه ها خودم نیز یاد گرفتم . ماشالله دئنه ن نظر دیمه سین منه ( ماشالله بگو که چشم نخورم ) خلاصه کلام که بیچاره بچه ها منتظر می شدند تا پدر به خواب برود و آنها یواشکی فانوس را روشن کنند و زیر نور کم آن تکالیفشان را انجام دهند .
خود طوبی خانم هم وقتی شوهرش سر کار بود لباسها و ملافه ها و دیگر شستنی ها را می شست و سپس آب حوض را عوض می کرد و به بهانه اینکه حیاط خانه ما بزرگ است رختها را در حیاط ما و روی طنابهای بلند پهن می کرد . بعد از خالی شدن ظرفش آن را مانند طبل بغل می گرفت و می زد و با صدای قشنگش بایاتی می خواند . وای که من عاشق صدا و ترانه های این زن بودم . با اینکه از سبزی پاک کردن خوشم نمی آمد اما وقتی طوبی خانم سبزی زمستان می خرید و از ما نیز برای پاک کردنش کمک می خواست به سر می دویدم . زیرا او همراه با پاک کردن سبزیها بایاتی می خواند . زنی که با همه درد و مشقت و فقر خنده از لبانش کم نمی شد . قهقهه هایش را دوست داشتم . ملافه بزرگی روی زمین پهن می کرد و می نشست وپاهای تپلش را دراز کرده و سبزی پاک می کرد . روزهای پاک کردن سبزی مهمان کوکوی سبزی او بودیم . وقتی قوره تمیز می کردیم برایمان آش قوره می پخت و آش گوجه فرنگی اش چقدر خوشمزه بود . دادیندان دویموردوم ( از لذت غذایش سیر نمی شدم )
مادرم با من هم عقیده نبود گاهی اوقات نیز با شوخی از او انتقاد می کرد که زن حسابی این چیه که به خورد ما میدهی ؟ گوئی برنجها با نخودها قهرند و آب این آش هم مثل آب حوضتان بد رنگ و بد مزه است . اما او با خنده بلند و آوازهای خوش و قربان صدقه اش جواب مادرم را می داد و مادرم می گفت ایلانی یووادان چیخاردان دیلین وار ( زبانت مار را از لانه اش بیرون می کشد ) مادرم فکر می کرد چون من از صدا و اخلاق این زن خوشم می آید از خوردن غذایش نیز لذت می برم . طوبی خانم می گفت قاباغیما یاوان چؤره ک قوی خوش اوزونه ن ( جلویم نان خالی بگذار اما با خوش روئی ) او بیشتر اوقات از بداخلاقی و بی رحمی همسرش شکوه داشت . همسری که به بهانه تنبیه به جگرگوشه اش نیز رحم نمی کرد روزی از او پرسیدند : چه عجب چنین مردی روی تو دست بلند نمی کند ؟ گفت : در سالهای اول زندگی زیاد و به سختی کتک می خوردم . در خانه ای مستاجر بودیم فقر و تنگدستی از طرفی و آزار و اذیت همسر از طرفی دیگر زندگی را برایم جهنم کرده بود . روزی از روزها که مرا با کمربندش می زد و فریادم به آسمان بلند شده بود صاحبخانه وارد اتاق شد با خشم کمربند را از دست او گرفت و غرید که به تو اتاق اجاره داده ام نه قتلگاه . هر چه زودتر خرابه ای برای خودت پیدا کن و از خانه من برو گم شو و دیگر هیچوقت پاسخ سلام شوهرم را نداد . این خانه را با قرض و وام خریدیم . خلاصه که باز هم راحتم نمی گذاشت . میدانید تحمل ضربات کمربند و سیلی و مشت مرد چقدر تلخ است ؟ روزی زیر لگد و ضربات کمربند ، یک لحظه فکر کردم که اگر خودم را نجات ندهم قلبم دیگر از تپش خواهد ایستاد به سرعت کمربند را که بر سرم فرود می آمد در هوا گرفتم و به سرعت از جای بلند شدم و او را به طرف دیوار هول دادم و او بهت زده در حالی که انتظار چنین عکس العملی را از من نداشت غافلگیر شد به سختی به دیوار فشارش دادم و گفتم : یک بار دیگر به روی من دست بلند کنی زیر این هیکل درشتم له ات می کنم . خودت بهتر می دانی که اگر روی سرت بنشینم خفه می شوی . بهت زده تماشایم کرد و کمربندش را به زمین انداخت و سر جایش نشست
.

2007-03-23

حکایت من و غفار

در این سال جدید باز دلم می خواهد بنویسم . می خواهم آنچه که دلم می خواهد بنویسم . نه از چپ نگاه کردن مادرم بترسم ، نه از بی حیا لقب گرفتنم پروا داشته باشم و نه پایبند تعصب و تبعیض شوم . من که الکیم اله نیب ، قلبیریم گؤیده فیریلداییب ( منظور از من دیگه گذشته ) از چی باید بترسم و خجالت بکشم ؟ ملاحظه چه چیزی را بکنم ؟ بیشتر از نصف عمرم غرق درتعصب و تبعیض و نابرابری سپری شد . به جوانیم رحم نکردم به پیری ام چرا رحم کنم ؟ بگذار بگویند فلانی سر پیری سخن ازعشق بر زبان می راند . می خواهم از نوجوانیم بنویسم از همان دورانی که ما دخترها نیز مثل پسرها انسان بودیم و دل داشتیم و نوجوان بودیم و خدا در دل ما نیز عشق و احساس و دل آفریده بود . آن دورانی که وقتی برادرهایمان از زیبائی ودلربائی دختری سخن می گفتند مادرانمان قربان صدقه شان می رفتند و برایشان اسپند نیز دود می کردند . از آن دورانی که ما را با پارچه سفیدی مقایسه می می کردند که اگر لکه ای می خورد با هیچ پاک کنی پاک نمی شد . از آن دورانی که پدران و مادران ما را نصف انسان حساب کردند و پس از آن نیز قانون نوشتند و این افکار و اندیشه شان را روی کاغذ نیز به رسمیت شناختند . دوست داشتم از پسری حرف بزنم که از قیافه اش خوشم می آمد. اصلن چرا پاکات ایچینده سؤز دانیشیم ؟ (چرا داخل پاکت حرف بزنم و سر بسته سخن بگویم ) در آن بحران نوجوانی عاشق پسری بودم که غفار نام داشت .دانشجوی خوش تیپی که دل از کفم ربوده بود . می خواستم من نیز مثل برادرم خیلی راحت به مادرم بگویم که از غفار خیلی خوشم می آید چون شبیه فلان شاعر است . اما این اجازه را نداشتم چون گفتن همان و در نظر بزرگترها خانه خراب شدن همان . چه بسا که با اظهار چنین حقیقتی خانه نشین می شدم مثل خیلی از دخترها . مثل دختر همسایه که تا کلاس پنجم ابتدائی درس خوانده و خانه نشین شده بود . طفلک مرتکب خطائی هم نشده بود فقط پدر و مادرش فکر می کردند دختر اگر زیاد درس بخواند فاسد می شود . در دوران ما اشتباه کوچکی به گناهی بزرگ و غیرقابل بخشش تبدیل می شد . بعضی از مردان به من اعتراض می کنند که فقط از مشکلات زنان می نویسم آنها نیز مشکل دارند و آنها نیز بیشتر مواقع مثل ما سوختند . خوب به ایشان نیز حق می دهم اما آقایان عزیز باور کنید ما زنان زیادی سوختیم خیلی زیادی .
آن دوران که هنوز دانش آموز دبیرستان بودم و گویا پانزده ساله بودم ، همراه با هم مدرسه ای هایم مهناز و مهری و اشرف و دلبر ، از دربندهای کم عرض و کوچه پس کوچه های طولانی راسته کوچه می گذشتیم به خیابان دراز و طویل می رسیدیم که آن سرش ناپیدا بود . هنوز خط واحد در آن مسیر، اتوبوسی نداشت و ما پیاده راه طولانی تا مدرسه را سپری می کردیم . خانه رحیمه خانم در بین راه مدرسه ما بود . او هر ماه به مجلس روضه مادرم می آمد . او و مادرم در مسجد با هم آشنا شده بودند و فامیل دور دلبر نیز بودند . رحیمه خانم شش فرزند داشت و مرا نیز خیلی دوست داشت و هر وقت می دید به به و چه چه می کرد که ما...شا...لله... چه دختر خوب و سربزیری ، همسرم آقا جلیل نیز هر وقت این دختر را می بیند برایش دعا می کند و می گوید خوش به حال خانواده ای که این دختر عروسشان بشود . چقدر مظلوم مه له سه اتی یئییلر ( اگر بع بع کند گوشتش خوردنی می شود ، منظور مثل گوسفند مظلوم است ) از این ضرب المثل او چقدر بدم می آمد . غفار فرزند بزرگ رحیمه خانم بود او دانشجو بود و عجب تیپ و قیافه ای داشت . محشر بود . هر روز که ما دخترها به مدرسه می رفتیم او نیز از خانه بیرون می آمد و از روبروی ما می گذشت . گاهی لبخند می زد و من آرزو داشتم این لبخند اظهار علاقه او نسبت به من باشد . گاهی اوقات حس می کردم دلبر نیز به او لبخند می زند اما من به دل نمی گرفتم . تقریبن به دیدنش عادت کرده بودم . او را دوست داشتم و در عالم رویاهایم با او حرف می زدم و برایش عشق نامه می نوشتم . روزی که سر راهمان قرار نمی گرفت نگرانش می شدم اما پرسیدن از دلبر که فامیلت امروز نیست در شان من نبود به قول مادربزرگم دختر باید غرور داشته باشد و حرف از دوست داشتن پسری به زبان نیاورد . اصلن زن نباید به مردش بگوید که دوستش دارد چون مردها ظرفیت ندارند و زود خودشان را می بازند . خلاصه بعد ازمدت کوتاهی متوجه شدم که رفت و آمد رحیمه خانم به خانه ما بیشتر شد و احساس کردم کاسه ای زیر نیم کاسه است و مخفیانه متوجه شدم که از من خواستگاری می کند اما برای چه کسی ؟ نمیدانستم . می دانستم که مخالف اصلی پدرم است چون او دوست نداشت دخترانش دیپلم نگرفته به خانه بخت بروند . مادرم هم عقیده داشت دختری که در سن کم ازدواج کند ترسو می شود و نمی تواند از خودش در مقابل زورگوئی دفاع کند .( نه که من هیچ ترسو نشدم . ) روزهای آخری که غفار نگاهم میکرد احساس می کردم که از چشمانش شعله های خشم زبانه می کشد نگاهش رنگ نفرت دارد تا عشق . روزی دلبر به من نزدیک شد و گفت : شماره تلفن تو رو به غفار دادم حرف مهمی با تو دارد . در حالی که دلم برای شنیدن صدایش می لرزید گفتم : خانه ما پرجمعیت است و نمی توانم با او حرف بزنم . گفت : هر وقت تنها شدی به من زنگ بزن و من هم باهاش تماس می گیرم . ضمن این که قبول کردم ، از او کار مهم را پرسیدم اول نمی خواست بگوید بعد زبان باز کرد که گویا مادر و پدر غفار علی رغم میل باطنی او مرا برای نامزدیش انتخاب کرده اند و او میخواهد در این مورد با من صحبت کند . از شنیدن این خبر نمی توانم بگویم چه حالی شدم . پسر مورد علاقه من ، مرا نمی خواهد . خیلی کنجکاو بودم علت عدم علاقه او را بدانم . بالاخره خانه خلوت شد و او توانست با من تماس تلفنی داشته باشد . وای خدای من چه صدائی داشت مثل پرنس رویاهای من چه زیبا و دلنشین سخن می گفت . درست مثل شاعر مورد علاقه من که یک بار شعرش را با صدای خودش از تلویزیون شنیده بودم . خلاصه کلام او به من گفت : پدر و مادرم اصرار دارند که من و تو ازدواج کنیم . تو دختر زیبائی هستی و در میان دانشجویان و پسرهای محله خاطرخواه زیاد داری من تو را مثل خواهر خودم خیلی دوست دارم . اما بعنوان همسر ، دلبر را ترجیح می دهم . من و او مدتی است که همدیگر را دوست داریم و به هم نامه می دهیم و دور از چشم خانواده مان تلفنی حرف می زنیم . در جوابش گفتم : شما خیلی دلربا هستید و من هم شما را مثل برادر خودم خیلی دوست دارم . خیال ازدواج نیز ندارم و فکر نمی کنم خانواده ام به این وصلت رضایت دهند چون خواهر بزرگتر از من در خانه مان است . گفت : در خانه ما حرف اول را پدرم می زند و مادرم نیز پیروی می کند انها خیال دارند خانواده ات را راضی کنند و تا ازدواج خواهر بزرگتر هم صبر کنند . بگو که مرا نمی خواهی فحشم بده اصلن بگو این پسر شما لات و بی سروپاست و تریاکی هست و با دخترها لاس می زند هر چی دلت خواست بگو ناراحت نمی شوم فقط تورا نمی خواهم .
به او قول دادم مادرش را مایوس کنم . اما آن شب تا صبح خوابم نبرد گویا تب داشتم و توی دلم هذیان می گفتم چقدر غمگین بودم . از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان آهسته و بی صدا گریستم . این عشق یک طرفه نوجوانی عجب حالم را گرفته بود . لحظاتی شیطان جنی توی جلدم می رفت و می گفت : حالا که خانواده اومرا می خواهند چرا فرصت را از دست بدهم اصلن غفار مرا دوست نداشته باشد هر صبح دیدن او خودش نعمتی است . اما پس از لحظاتی عقیده ام عوض می شد مردی که مرا دوست نداشته باشد می خواهم چه کار؟ اگر تابلو بخواهم که عکس شاعر مورد علاقه ام را پیدا کرده پشت جلد کتابم زده ام و هر روز و هر لحظه می بینمش . غفار خشمگین را می خواهم چه کار ؟ مخصوصن جمله ای که بین حرفهایش به من گفت حالم را خیلی گرفت . او اظهار کرد که گویا من بع بعی هستم و مه له سه م اتیم یئییله ر و او بع بعی نمی خواهد دلبر را می خواهد . من هم دلم سوخت و جواب دادم : پسری که از ترس باباش تو سوراخ موش قایم شود به درد من نمی خورد من بامردی ازدواج می کنم که مرد باشد . اما دل او نسوخت ، حرف من ناراحتش نکرد فقط دست به دامنم شده بود که یک کاری بکنم . در عالم رویاهایم شب وحشتناکی را گذرانده بودم . مرد رویاهایم پرکشیده و رفته بود . صبح که برنامه ام را توی کیفم می گذاشتم عکس شاعر عزیز و دوست داشتنیم سر جایش بود و به من لبخند می زد .
چند روز بعد که روضه بود و رحیمه خانم هم به خانه ما آمده بود از خوبی پسرش تعریف کرد که چقدر پسر خوبی است و سر به زیرو مهربان و شوخ طبع است و من بلافاصله با خنده ای مصنوعی گفتم : یعنی میمون است . شکلک هم در می آورد ؟ مادرم چپ نگاهم کرد و با دست راستش صورتش را نیشگون گرفت و رحیمه خانم هم مثل چغندر سرخ شد و گفت : یعنی تو پسر گل منو به میمون تشبیه می کنی ؟ گفتم : حاشا من این حرفو نزدم فقط مثال زدم . او دوباره شروع به تعریف و توصیف از پسرش کرد و من هم در حالی که توی دلم حرفهایش را تصدیق می کردم گفتم : هئچ کیم اؤز قاتیغینا تورش دئمه ز ( هیچ کس نمیگه ماست من ترشه ) در حالی که از حاضرجوابی من خوشش نیامده بود از زیبائی پسرش و شباهت او به فلان خواننده و فلان مرد بزرگ و غیره سخن گفت . گفتم : قارقایا دئدیلر گئت لاپ گؤزل اوشاقی تاپ گه تی گئتدی اؤز اوشاقین گه تدی به کلاغه گفتند برو زیباترین بچه را پیدا کن و بیاور رفت بچه خودش رو آورد . رحیمه خانم از جواب من خیلی ناراحت شد و از مادرم خواست مرا گوشمالی بدهد . اما گویا مادرم از جواب من راضی بود چون بعد از رفتن رحیمه خانم سر سخن را باز نکرد .
چند روزی نگذشته بود که دوباره دلبر به من خبر داد که غفار حرف مهمی دارد . گفتم : نمی خواهم صدایش را بشنوم . خوب حق هم داشتم در عالم خودم با دلم عهد و پیمان بسته بودم که او را فراموش کنم و سعی زیادی هم کرده بودم حالا چرا باید دوباره صدایش را بشنوم . اما دلبر دست بردار نبود . بالاخره غفار زنگ زد وبه من خبر داد که جوابهای آن روز من دل مادرش را زده حالا دیگروقتی سخن از من به میان می آید می گوید خدا نصیب گرگ بیابانی نکند چه دختر پرروئیست . گفت : تو یک فرشته ای خیلی دوستت دارم و میخواستم اولین نفری باشی که به عقدکنان من و دلبر دعوت می شوی . من هم دعوتش را قبول کرده و در جشن و عقدکنانشان نیز شرکت کردم . اما بین خودمان باشد عشق نوجوانی مثل باران بهاریست .

2007-03-19

2007-03-18

معلم


از دوران تحصیل و دانش آموزی خاطرات تلخ و شیرینی دارم از ضربات خط کشی که بر کف دستهایم فرو می آمد ، از سیلی که بیخ گوشم را سرخ می کرد ، از سخنان تلخ و سرزنشهای گزنده ای که روحم را آزار می داد . اما می دانستم و می دانم که آنچه که آموخته ام از آنان آموخته ام . از بابت کتک خوردن زیاد گلایه ندارم زمانی که ما درس می خواندیم روش تعلیم و تربیت چنین بود و کمتر دانش آموزی بود که خط کش و سیلی نوش جان نکند و جلوی تخته سیاه تک پا نایستد و برایش سر صف تنبل کشیده نشود .گاهی اوقات که تکالیفم را انجام نمی دادم مثل بقیه بچه ها می گفتم که انشالله پایش می شکند و به مدرسه نمی آید . اما وقتی بیمار می شد و نمی آمد ، سر کلاس خود را بی سرپرست و بی پشت و پناه حس می کردم مثل زمانی که مادرم با آن همه بداخلاقیش در خانه نبود . صبح روز بعد که از خانه بیرون می آمدم سر راه که گدای همیشگی را روی زمین نشسته می دیدم ، پول توجیبیم را برای بهبود حال خانم معلم نذر و نیاز می کردم . با هر آفرین اش به آسمانهای آبی پرواز می کردم ، با هر تشویقش به اوج می رسیدم ، پیکهائی را که دور از چشم مادرم امانت می داد با اشتیاق می خواندم . چگونه می توانم هنگام دستگیریش در این ایام نوروزی بی تفاوت تماشا کنم و برای بی تفاوت نبودن چه کاری از من ساخته است . دلم خواست چند سطری بنویسم اما قلمم از نوشتن عاجز است . برای همین هم تصمیم گرفتم ایمیلی را که ازیکی از دوستان کوچولوی بسیار عزیزم دریافت کرده ام اینجا بنویسم . او با فکر و دستهای کوچکش بهتر از من نوشته است . این نامه را با اسم و امضا محفوظ اینجا برایتان می نویسم .
بسمه تعالی
خانم معلم عزیز پس از عرض سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد . حال ما نیز خوب است . پدر و مادر و خواهر کوچکم هم به شما سلام می رسانند . ما امسال هم خانه تکانی کردیم . کاش شما ایران بودید برای عرض تبریک به دیدنتان می آمدیم .
می خواستم در وبلاک شما به خدمت شما نوروز را تبریک عرض کنم . اما نوشتن در وبلاک شما خیلی سخت است وقتی می نویسم پیام پاک می شود . برای همین هم به کمک مادرم آدرس ایمیل شما را پیدا کردم که هم سال نو را تبریک عرض کنم و هم با شما حرف بزنم .
خانم معلم می خواستم به شما خبر بدهم که آقا معلم ما چند روزی است که به مدرسه نمی آید نمی گویند چرا نمی آید اما من و دوستم می دانیم که او در زندان است . او به ما می گفت که در لحظه تحویل سال نو همه اهل خانه سر سفره هفت سین جمع می شوند . حالا من خیلی غمگین هستم آخر آقا معلم امسال سر سفره هفت سین کنار خانواده اش نخواهد نشست . خوب شما توی وبلاکتان بنویسید بلکه زندانبانها بشنوند و آقا معلم ما را آزاد کنند . ما خیلی دلمان برایش تنگ شده است . باور کنید آقا معلم ما خیلی خوب و مهربان است و هیچ کس را اذیت نمی کند .
شما شعر معلم را شنیدید . معلم سرباز قرآن است آخر سرباز قرآن را که به زندان نمی اندازند مگر آقا معلم ما چه کار بدی کرده که باید دستگیرش کنند . من شعر معلم را عوض کردم و برای آقا معلم خودمان نوشتم .
تو که سرباز قرآنی معلم
تو که بر جسم ما جانی معلم
تو که خورشید سوزانی معلم
آخه چرا توی زندانی معلم ؟
دل ما تنگ شد برایت معلم
خدا باشد پناهت معلم
بابام میگه بچه ها توی کارهای بزرگترها دخالت نمی کنند . من توی کار بزرگترها دخالت نمی کنم فقط دلم برای معلمم تنگ شده و میخوام تا موقع تحویل آزاد بشه
خوب خانم معلم اگر زیاد وقت گرانبهاتونو گرفتم می بخشید
سال نو را به شما و خانواده عزیزتان تبریک عرض می کنم و امیدوارم که سال خوبی داشته باشید
خداحافظ

2007-03-16

چادر نماز مادربزرگم اولین پست من

وبلاک زن متولد ماکو یکساله شد
یک سال پیش در همین روز ، بیست و پنجم اسفند ماه 1384 اولین نوشته ام « چادر نماز مادربزرگم » را در پرشین بلاک نوشتم و دارم می نویسم و خواهم نوشت

چادرنماز مادربزرگم
بچه بودم که يکی از خاله هايم ديپلم دانشسرا دريافت کرد و معلم شد و با حقوق اولش برای مادربزگم چادرنماز هديه خريد .مادربزرگم را ميگوئيد قند توی دلش آب شد اما چون متعصب و مذهبی بود نمتوانست از آن استفاده کند . آن زمانها ميگفتند حقوق زن نبايد قاطی مخارج زندگی بشود . استفاده از درآمد زن حرام است . خلاصه روزی که در خانه ما مجلس روضه خوانی بود و ملا آمد و روی صندلی نشست و هنوز بسم الله اش را تمام نکرده بود که صبر مادربزرگم تمام شد و با صدای بلند گفت : حاج آقا دخترم با حقوق اولش برايم چادرنماز خريده است . ملا بلافاصله گفت نماز خواندن با چادری که با پول زن کارمند خريداری شده باشد باطل است . مادربزرگم گفت : حاج آقا والله دختر من از آن دخترها نيست سرش را پايين می اندازد و به مدرسه ميرود بعد از زنگ هم بلافاصله به خانه برميگردد . ملا که متوجه اشتياق مادربزرگم شده بود و گويا نميخواست توی ذوقش بزند ، پرسيد باچادر سرکار ميرود ؟ مادربزرگم با آب و تاب تعريف کرد که بله رويش را از نامحرم می پوشاند اصلا يک تار مويش هم ديده نميشود و ... ملا گفت : در اين صورت نماز خواندن با اين چادر صحيح است و برای تربيت کنندگان چنين دختری دعا کرد . مادربزرگم با خوشحالی چادر را داخل سجاده مخصوص خودش گذاشت . او داخل سجاده اش چادر و مقنعه و جوراب مخصوص نماز داشت و هميشه بعد از شستن آنها عطر کوچک مشهد که بوی تند گل سرخ داشت ميزد . اما به آن چادر هرگز عطر نزد و در مقابل کنجکاوی اطرافيان گفت بوی اين چادر را خيلی دوست دارم بوی اؤز اليم اؤز باشيم ميتوان استقلال معنی کرد ميدهد . به نظر من ملاها تا بيست و چند سال پيش حق داشتند پول زن را حرام بدانند .حتما ميدانستند در جامعه ای که مردان حاکم مطلق زن هستند اگر مسئوليت تامين مخارج خانه به عهده زن باشد چه اتفاقی می افتد . يقينا آقای شوهر مرا به بيگاری واميداشت . يکطرفه و مغرضانه نمی نويسم بلکه از روی تجربه ای که به قيمت غارت شدن همه زندگيم کسب کردم مينويسم .حدود شش سال پيش از طرف اداره کار به هردوی ما نامه ای رسيد که خود را به فلان خانه سالمندان معرفی کنيم که نيازمند کارگر هستند . سر ساعت مقرر در اتاق رئيس بخش حاضر شديم و آقای شوهر شروع به آه و زاری و التماس کرد که دکتر است و اگر فرصت داشته باشد ميتواند در امتحان برابرسازی شرکت کند و شغل لايق خودش را پيدا کندو ... رئيس بخش نگاهی به من انداخت و ديد که مثل بع بعی ايستاده ام و حرفی نميزنم و سکوت را علامت رضا دانست و کار را به من داد . قرار داد يک ساله امضا شد و به خانه برگشتيم . آقای شوهر اظهار کرد که ايشان مقام والائی هستند و کار کارگری در شان ايشان نيست و موجب افت شخصيت برای مقام والايشان ميشود .من شدم کارگر و ايشان گؤزل آقا چوخ گؤزليدی بيرده بير چيچک چيخارتدی (گل بود به سبزه نيست آراسته شد ). بی پرواتر شد و هرچه دلش خواست کرد

2007-03-13

درد دلی دوستانه با خانم فرحناز قند فروش


بعد از ظهر روز پنج شنبه هشتم مارس ساعت کارمان که تمام شد بنا به دعوت خانم رئیس به دفترش رفتیم و بعد از سخنرانی کوتاه به هرکدام از ما شاخه گلی هدیه کرد و روز جهانی زن را تبریک گفت . به من که رسید سه شاخه گل سرخ هدیه داد . توی دلم فکر کردم که شاید از اتفاقاتی که در سرزمینم برای زنان ما می افتد خبر دارد . حدسم درست بود و ایشان برای زنان دستگیر شده آنهم جلوی خانه ملت آرزوی آزادی کرد . گاهی وقتها می بینم که این خارجی ها در مورد آنچه که برما می گذرد بیشتر از ما خبر دارند .
دیشب که داشتم وبلاکها را می خواندم به سخنان خانم فرحناز قند فروش رسیدم . گویا از سوی کمیته بانوان استانداری تهران به مجلس شورای اسلامی پیشنهاد شده است که هشتم مارس را به عنوان روز گفتمان زنان ایرانی با زنان دیگر کشورهای جهان نامگذاری کنند . به خودم گفتم : به تو چه ؟ تو سرتو بیانداز پائین و حکایت بنویس . سرم را پائین انداخته و حکایتی را شروع کردم اما آنچه که خوانده بودم فکرم را به خود مشغول کرد . آخر چگونه می توانم به من ربطی ندارد بگویم ؟ دلم خواست با این خانم دوستانه درد دل کنم و حرفم را بزنم . البته به فارسی می نویسم و انشالله که بیشتر زنان دیگر کشورهای جهان فارسی بلد نیستند و نمی دانند چه می نویسم . دلم میخواهد از این خانم عزیز بپرسم : فرض کنیم هشتم ماه مارس هر سال روز گفتمان زنان ایرانی با زنان دیگر کشورهای جهان است و میخواهیم به آنها بگوئیم که موقعیت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و ... ما برتر از شماست . چگونه حرفمان را ثابت می کنیم . مثلن می گوئیم ما وقتی زنی را محکوم و مجازات می کنیم اول وسط میدانی زمین را می کنیم و او را تا شکم داخل زمین چال می کنیم ، بعد یک کامیون سنگ را که از روز قبل زحمت کشیده و جمع آوری کرده ایم به میدان می آوریم و بعد دورتادوراین زن فلک زده حلقه می زنیم و سپس سنگ ریزه ها را بین هم تقسیم می کنیم و سرانجام آنقدر سنگ به سروچشمش پرتاب می کنیم تا ذره ذره جان بکند. تازه اگر گوشت انسان حلال بود بعد از جان کندنش ، سرش را مثل گنجشک از بدنش جدا کرده گوشتش را کباب کرده و بعنوان تبرک به هر سنگ زن تکه ای می دادیم تا نوش جان کرده و رفع خستگی کند . پس ما برتر از شمائیم .
یا می گوئیم برای اینکه از دردسر دادن طلاق و مهریه و مخلفاتش به ما زنان ، خیلی راحت افترای ناموس می زنند و ( بلانسبت همه مردان ) مردهایمان هم که ما... شا... لله ...هزار ... ما ....شا ...لله غیرت و مردانگی کاملی دارند همانجا با چاقو تکه پاره مان می کنند و برای بقیه زنان درس عبرتی می شویم . پس ما برتر از شمائیم .
یا می گوئیم بلائی بر سر ناموس و عفت آورده ایم که دختران ما با رضایت کامل و با دو پای قوی دو شبه به دبی می روندو برمی گردند . پس ما برتر از شمائیم .
یا می گوئیم اگر زیادی حرف بزنیم زیر مشت و لگد همسرانمان له و کور و چلاق می شویم ، پس ما برتر از شمائیم .
یا می گوئیم ما کلاه قرمزی هستیم که اگر از سری برداشته بر سر دیگری گذاشته شویم مردار می شویم و یا پارچه سفیدی هستیم که زود لکه دار می شویم و ارزش ما به اندازه کلاه قرمز و پارچه سفید است . پس ما برتر از شمائیم .
یا می گوئیم ما آزادترین زنان جهانیم اگر باور نمی کنید ازهمجنسانمان که به جرم تجمع جلوی مجلس که خانه ملت است ، دستگیر و به بند 209 منتقل شده اند بپرسید و حتی باور کنید که وضع جسمانی خانم بنی یعقوب هم هیچ خوب نیست . پس ما برتر از شما هستیم .
یا می گوئیم زنان شما وقتی تنها تکیه گاهشان یعنی خانه پدر و همسر را از دست دادند خانه زنان بی سرپرست و پلیس را دارند که از آنها حمایت می کند و برایشان مسکنی و کاری پیدا می کند ، اما زنان ما در این شرایط خدا می داند چه سرنوشتی در انتظارشان است . وقتی هم کمیته امدادی و ... کمکش می کند اول از این و آن در مورد وضعیت طرف می پرسد و وقتی حیثیت اجتماعیش را سکه یک پول کرد برایش حقوقی مقرر می کند و من معلم تا می فهمم ، از فرزند او ، مثلن برای کمک ، وقتی از همه پول برای پلی کپی یا مخارج دیگر می خواهم از او طلب نمی کنم و دلم به حالش می سوزد . دیدید که ما از هر لحاظ بهترین موقعیت را داریم .
راستی خانم قند فروش من نمیدانم در مقابل این همکارانم که در مورد ما سخن می گویند چگونه از حقوقی که داریم دفاع کنم . مقاله ای با آب و تاب فراوان بنویسید تا ازبر کنم و در مواقع ضروری به خورد زنان این غربتستان بدهم . اگر چه آنهادر مورد آنچه که بر ما می گذرد بیشتراز ما می دانند .
راستی یادم رفت بنویسم لطفن اگر حوصله جواب نوشتن دارید ، برایم ننویسید که زنان ما حرمت و آزادی زیادی دارند و می توانند درازای سیراب کردن شکم نوزادشان توسط شیر خود از شوهرشان طلب دستمزد کنند . جواب این دلیل کودکانه را خودتان نیز می دانید . آخر کدام مادر دیوانه می تواند بچه اش را گرسنه نگاه دارد ؟
ادعا نکنید که مردانی که دو زن یا بیشتردارند باید عدالت را بین هر دویا بیشتر رعایت کند و همه آنها را به طور مساوی دوست داشته باشند . دیدند و دیدیم و خواهند دید که چنین عدالتی امکان ندارد .
ادعا نکنید که زن سوگلی و معشوق مرد است . زن نمی خواهد سوگلی و معشوق باشد ، اومی خواهد انسان باشد .
ادعا نکنید که زنان شاغل هستند و می توانند دوشادوش مردان کار کنند . خیلی از زنان در اضطرابند که اگر همسر جلوی فعالیت اجتماعیشان را بگیرد چه خاکی بر سرشان بکنند .
نگوئید که زنان نیز مثل مردان گذرنامه دارند و به سیر و سفر و زیارت می روند ، چرا که هر وقت مرد هوس کند گذرنامه زن تفاوتی با یک دفتر چهل برگ خط خورده ندارد .
خانم دبیر کمیته استانداری تهران ، قندفروش خانم جان : سن بیر یئییب ایچمیش بیز بیر ایچی گئچمیش .
*

2007-03-07

روز جهانی زن

هشت مارس 17 اسفند ماه روز زن بر زنان مبارک
در سایت مهرانگیز کار خواندم ، جنبش زنان از بند 209 عبور خواهد کرد
خبر دستگیری زنان را لحظه به لحظه دنبال می کنم . تجمع آرامی که با خشونت جواب داده شد . اینان غافلند از اینکه خورشید از پشت ابرهای تیره روزنه ای به بیرون باز کرد و دیری نخواهد گذشت که این ابرها را کنار خواهد زد و همه روشنائی و گرمایش را حس خواهیم کرد . دیگر آن روز ترلانها کور نخواهند شد ، نیلوفرها شاهد تکه تکه شدن مادرشان نخواهند بود ، مادر زری و پری به درخت بسته نخواهند شد ، شب بوها به جرم نامه نگاری شکنجه نخواهد شد ، مرحمت ها قربانی افترا نخواهد شد ، صنم ها به جرم زائیدن دختر از خانه شان رانده نخواهند شد ، مهنازها در فراق فرزند نخواهند سوخت . نسترن ها از بیم دوری از فرزند سکوت نخواهند کرد.
دیگر آن زمان ما نصف مرد نیستیم ، گذرنامه مان به فرمان آقا شوهرها باطل نمی شود ، ما نیز حق طلاق داریم
آزادی و برابری حق مسلم ماست
...
مصاحبه من در هشتم مارس بین ساعت 9 تا 10 شب به وقت اروپای مرکزی با برنامه رادیو قاصدک به مناسبت روز جهانی زن

2007-03-04

هارای - هارای من انسانم


خواستم به بهانه دستگیر شدن زنان در ایران حرفی بزنم و درد دلی کنم
فکر می کنم ده روز پیش بود که یکی از دوستان عزیزتوسط ایمیل به من اطلاع داد که یکی از وبلاکهای زبان مادریم فیلتر شده است و به دنبال او دوستان دیگری که همین خبر را دادند . مرا می گوئید ، داد و بیدادی راه انداختم که نگو نپرس . ایمیلی به آونگ خاطره های ما و ایمیلی دیگر به نیاک نوشتم که ای داد و افغان و فریاد مینو خانم عزیز ، دکتر احمد سیف بدادم برسید که وبلاکم فیلتر شد . مینوی نازنین از راه دور وبلاکها را کنترل کرده و خبر داد که هیچکدام فیلتر نشده است . من چقدر به این خانم نازنین زحمت می دهم . دکتر احمد سیف هم پیامی برایم فرستاد که خود درسی بود
امروز که وبلاک خوانی می کردم ، عکسهای احمد باطبی و اکبر محمدی و عباس لسانی و.... و سرانجام در وبلاک فرناز سیفی لیست زنانی را که دستگیر شده اند دیدم هم از خودم خجالت کشیدم و هم دلم به درد آمد . هر اسمی را که می خواندم ته دلم برای دل خودم شعار می دادم که هارای – هارای من انسانم . این حق را دارم که نسبت به این همه تبعیض اعتراض کنم . زن ایرانی خورشیدی است که ابرهای تیره جلو نورافشانیش را گرفته اند دستگیر شدگان روزنه ای هر چند کم نور باز کرده اند و دیری نخواهد گذشت که این خورشید بطور کامل نورافشانی خواهد کرد
در وبلاکهای زبان مادری ، اشعار و فولکلور و ضرب المثل و خلاصه هر چه دلم می خواهد به زبان مادریم می نویسم . به طور کلی وقتی به زبان مادریم می نویسم لغات و جملات و افعال و ... بدون اینکه نیازی به دقت و ویرایش داشته باشم ، بر زبانم جاری می شوند و من فقط زحمت نوشتن را به خود می دهم . این زبان از آبا و اجدادم به من رسیده و مادربزرگم به نحو احسن یادم داده است . آن مرحوم دستور زبان و آئین نگارش را همراه با ملک محمد و زمرد قوشو و اوگوبولوخ ، به من آموخت و رفت و من اکنون با کمی مطالعه می توانم بهتر بنویسم و گلیم خود را از آب بیرون بکشم .بگذار روسیاهی به معلمی بماند که به جرم « سو » گفتن به « آب » با خط کش چوبیش دستهای کوچکم را سرخ کرد . بگذار بدی به معلمی بماند که پول تو جیبی مرا از دستم گرفت و داخل قلک جریمه اش ریخت . اگر اکنون به زبان فارسی می نویسم به سبب عشق و علاقه ام به هموطنان عزیزم است . زبان این ساده ترین وسیله ای که می تواند مرا با اقوام مختلف ایرانی پیوند دهد و من به وجود این دوستان عزیز و بزرگوار بر خود می بالم . اگر به زبان مادری می نویسم علت اصلی آن علاقه زیاد و تشنگی سیراب ناپذیری است که نسبت به گویش مادریم دارم و شاید علت دیگر دهن کجی به خط کش چوبی و قلک جریمه معلم است
عزیزان فارسی زبان شاید شما احساس مرا درک نکنید اما فکرش را بکنید هم شما را از سخن گفتن به زبان مادری باز دارند و هم به سبب سخن گفتن به این زبان سرزنش و تنبیه کنند آن وقت چه احساسی به شما دست می دهد ؟ رضا شاه میخواست مردم ایران را یکدست و متحد کند ؟ لر و کرد و ترک و بلوچ و دیلم و گیلک و عرب و فارس و ... مگر قبل از این شاه به زبان مادری سخن نمی گفتند ؟ ( مگر ایرضا قولدور یوخویدو سحر آچیلمیردی ؟ ) مگر وقتی رضا قلدر نبود صبح نمی شد ؟
...
باخیرام چینارلارا به درختهای چنار نگاه می کنم
کؤلگه سالیب تاغلارا که روی شاخه ها سایه افکنده اند
الله اؤزون رحم ائله خدا خودش رحم کند
بیزیم بو جاوانلار بر جوانهای ما
...
بو باغدا چیخیبدی نار در این باغ انار روئیده
دؤره سین آلیبدی خار دورتا دورش را خار گرفته
گؤروم بو جاوانلاری آرزو می کنم این جوانها را
ساخلاسین پروردگار خدا خودش حفظ کند
...
عزیزیم گئده ر قالماز عزیزم می رود و نمی ماند
قارا گون گئده ر قالماز روزگار تیره ، می رود و نمی ماند
بیرگون سنینده بئلین روزی میرسد که کمر تو هم
بوکوله ر بئله قالماز خم می شود و چنین نمی ماند