2012/02/19

روز عشاق یا والنتین یا سپندارمذگان


روز عشاق یا والنتین یا سپندارمذگان بر عاشقان پیر و جوان ( با تاخیر ) مبارک باد. برای همه ایام خوش آرزو می کنم
*

2012/02/05

بشر همچنان در عصر حجر

تماشای سریال هنری هشتم ( تودورزها ) ، دیدن اجساد - زن و مرد و پیر و جوان و حتی کودکی بیگناه - آویزان از دارهای چوبی ، رقص آرام کودک بیجان با نوازش باد ، التماس مادر پیر برای زنده ماندن و بی رحمی جلاد ، همچون کابوسی وحشتناک خواب از چشمان می رباید. برای تسکین دل آشفته ات از ته دل خدا را شکر می گوئی که در زمان هنری هشتم به دنیا نیامده ای. آنگاه مقایسه می کنی آن شاهان را با این شاهان ، افغانستان ، عراق و .. و .. و اکنون کشتار بی رحمانه در سوریه. جانی را که پروردگار به بندگانش هدیه داده به چه اجازه ای می گیری جلاد؟

2012/02/03

سر کلاس نویسندگی

من و دوست جدیدم ریتا هفته ای دو روز به کلاس نویسندگی و روزنامه نگاری می رویم. آقا معلم روزهای دوشنبه مان ، نویسنده و محقق مسائل اجتماعی است. موضوعات انشایش آسان است و با علاقه می نویسیم. بعد از خواندن متن مان نیز با تشویق و امیدواری نقاط ضعف و قوت انشایمان را توضیح می دهد. هفته گذشته از ما خواست که به نانوائی یا قهوه سر کوچه مان برویم و قهوه ای خریده و مدتی آنجا بنشینیم و مشتری ها را زیر نظر بگیریم و قصه کوتاهی بنویسیم. به ما اصمینان داد که با همین نگاه کردنها می توانیم قصه ای خواندنی بنویسیم.
حرفهای او « تاکسی نوشت » ناصر غیاثی را به یادم آورد. تاکسی نوشتهای او را خواندم و اگر فرصتی دوباره داشته باشم باز می خوانم.
آقا معلم روزهای پنج شنبه مان ، آدمی عبوس و تندخو است. هر بار که سر کلاس می آید پنج یا شش کلمه را در تخته سیاه می نویسد و از ما می خواهد قصه ای کوتاه با همین کلمات بنویسیم. هفته گذشته روی تخته سیاه نوشت ( آب – ترس – سگ – شلیک – پلیس – دستگیر )
نوشتم : صبح از خانه بیرون آمدم . دیرم شده بود و با عجله به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم که صدای پارس سگ همسایه را شنیدم. به طرف سگ رفتم و دیدم صاحبش خاتم لوتای پیر روی زمین افتاده است. خیلی ترسیدم چون فکر کردم قاتلی چیزی گلوله ای به طرف او شلیک و زخمی اش کرده ، خواستم به پلیس زنگ بزنم که دیدم نه حال لوتا خانم خوب است و فقط زمین خورده است. از روی زمین بلندش کرده و کمکش کردم که روی نیمکت بنشیند. آب را از داخل کیفم درآوردم و جرعه ای خورد . وقتی مطمئن شدم حالش خوب است ، خداحافظی کرده و به راه خودم ادامه دادم.
آقای معلم بعد از خواندن انشایم اخم کرد و گفت:« خانم این یک قصه بچه گانه است.»
ریتا گفت:« اتفاقا خوب است. بچه ها یاد می گیرند که نسبت به بزرگترها و کمک به آنها بی تفاوت نباشند.»
لورا گفت:« قصه بچه گانه هم هنر می خواهد. قصه خوبی بود. نقاشی پسرم خوب است اگر بخواهی دوتا نقاشی برایش می کشد.»
آقا معلم با اخم گفت:« نه نمی شود. این انشا یک چیزی کم دارد. پس قاتل و جسد و پلیس کو؟»
خلاصه که انشای هیچ کدام از ما را نپسندید و نیم ساعتی وقت داد که بازنویسی کنیم. ریتا و لورا با اشاره از من خواستند که دست به قصه ام نزنم و قصه دیگری بنویسم. صفحه کاغذ سفیدی برداشتم و نوشتم:
صبح از خانه بیرون آمدم. دیرم شده بود و با عجله به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم که صدای شلیک گلوله ای را شنیدم و پس از آن پارس سگ بینوای خانم همسایه. با عجله خودم را به سگ رساندم. دیدم که خانم همسایه نقش بر زمین افتاده است. با دست شانه اش را تکان دادم و یک لحظه چشمم به شکم خون آلودش افتاد. طفلکی گلوله به شکمش خورده و درجا مرده بود. با ترس و وحشت به پلیس زنگ زدم. کارآگاه مک تئیلا و اورشیو با عجله خود را به محل حادثه رساندند. داشتم برای کارآگاه مک تئیلا جریان را تعریف می کردم که اورشیو جلو آمد و گفت:« خانم محترم شما را به جرم قتل خانم همسایه دستگیر می کنم.»
از ترس زبانم بند آمده و با لکنت گفتم :« من بی گناهم.»
گفت:« اثر انگشت شما را روی شانه خانم همسایه پیدا کردیم.»
می خواستند دستبند به دستانم ببندند که از ترس زهره چاک شدم و همان لحظه جان دادم و مردم.»
بعد از خواندن انشا گره از ابروان آقا معلم باز شد و گفت :« اولش را خوب پیش آمدید . اما آخر قصه تان غم انگیز بود. شما می توانید از ترس غش کنید و بیهوش شوید اما اجازه مردن ندارید. زیرا که شاهد و سرنخ ماجرا هستید. اگر بمیرید قصه ناتمام باقی می ماند. باید زنده بمانید و به کمک پلیس دنبال قاتل بگردید و پیدایش کنید. شما استعداد نوشتن رمان های پلیسی و جنائی را دارید.»
گفتم :« از لطف شما سپاسگزارم اما من ترجیح می دهم غش کنم و بمیرم . کارآگاه تئیلا و اورشیو خودشان قاتل را پیدا می کنند و اگر نیاز به کمک باشد مونک را هم خبر می کنند.» از آقا معلم اصرار بود و از من انکار و از ریتا و لورا و بقیه همکلاسی ها خنده های ریز.

لینکها



*


خواب دیدم - رادیو زمانه


*





*

سیاه مشق های یک معلم




2012/01/23

این شوخی بی مزه

روز بارانی و کسل کننده ای بود. هاله زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت:« اورزولا اینجاست تو هم بیا با هم باشیم. »
گفتم :« نه نمی آیم. می دانم که شب سریال هنری هشتم را نگاه می کنی. مزاحم نمی شوم.»
گفت :« چه مزاحمتی؟ تو هم دوست داری ، با هم تماشا می کنیم. »
گفتم:« تو را می شناسم ، پا می شوی و شام درست می کنی و پذیرائی می کنی و نمی توانی فیلمت را ببینی.»
گفت:« اتفاقا اگر بیائی سه تائی فیلم را می بینیم. من هم قول می دهم تا شروع فیلم ، شام را بخوریم و سفره را جمع کنیم و تا تمام شدنش از جایم بلند نشوم. تازه قول هم می دهم که فقط املت درست کنم»
قبول کردم و رفتم. اورزولا و هاله از دوستان خوب و مهربان و دلسوز من هستند. همانطور که خودش قول داده بود ، گوجه فرنگی ها را توی ماهی تابه چید و روی اجاق گذاشت و یک کاسه سالاد درست کرد و به کمک هم سفره را چیدیم. اورزولا برای پختن املت چند دانه تخم مرغ را در کاسه ای می ریزد و به هم می زند و داخل ماهی تابه می پرد. اما املت وطنی ما را هم دوست دارد و با اشتها می خورد. تازه تخم مرغها را شکسته و به گوجه فرنگی های پخته اضافه کرده بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد.عطیه خانم بود. دلش تنگ شده و آمده بود. با اینکه بیشتر اوقات موجب آزار دوستان می شود، اما همیشه دلمان برایش می سوزد. با هزار مشکل و بدبختی زندگی می گذراند. بقول خودش با سیلی صورتش را سرخ می کند. هاله عقیده دارد که این زن از بس رنج کشیده که حالا عقلش کار نمی کند. نمی فهمد چه می گوید و با تلخ زبانی مردم را می آزارد. حرفهایش را از این گوش بگیر و از آن یکی گوش در کن.» اما اورزولا می گوید :« از کسی که اذیتت می کند دور شو. حیف زندگی نیست که فدای آدمیزاد مردم آزار شود؟»
خلاصه که داشتیم املت خوشمزه هاله را می خوردیم که یک دفعه شوخی بی مزه عطیه گل کرد و گفت:« ببینم اگر یکی بچه تان را از داخل شکمان بیرون بیاورد و نیمرو کند و بخورد ، خوشتان می آید؟ این تخم مرغ بچه نازنین مرغی است که با هزار آرزو تخم کرده و دلش می خواست رویش بخوابد تا جوجه شود. بعدش هم با جان و دل ازش مواظبت کند.»
یک لحظه احساس کردم که لقمه در گلویم تبدیل به سیخی شده و کم مانده خفه ام کند. هاله گفت:« عطیه جان ، حالا وقت این حرفهاست؟»
اورزولا گفت:« خدا خیلی چیزها را برای خوردن ما آفریده که تخم مرغ هم یکی از آنهاست. خدا خودش در کتاب آسمانی نوشته و اجازه داده که بخوریم. ما که کار خلافی انجام نمی دهیم.»
عطیه که متوجه قیافه های ما و کوری اشتهایمان شده بود ، گفت :« ای بابا شما چرا همه چیز را به دل می گیرید؟ شوخی کردم. چند وقت پیش مهمانی داشتیم خورش فسنجان پخته بودم و نمی دانستم ایشان گیاه خوار است. یک دفعه سر سفره گفت شما دارید جسد می خورید. قاتل با شماها فرقی ندارد. او هم موجود زنده می کشد شما هم. من هم خواستم شوخی کنم.»
اورزولا با صدائی مملو از گله گفت:« شوخی بی مزه ای بود. چند بار به تو توصیه کرده ام که وقتی حرف می زنی اول فکر کن بعد حرف بزن ، اما تو اول حرف می زنی و بعد فکر می کنی.»
گفت:« چه کار کنم ، خواستم شوخی کنم. خوب ببخشید اگر ناراحتتان کردم. خواستم حرفی زده باشم.»
یاد مرحوم دبیر تاریخمان افتادم که می گفت :« دانیشماق گوموشدن اولسا ، دانیشماماق قیزیلدان دی / اگر حرف زدن از جنس نقره باشد ، حرف نزدن از جنس طلاست.
لفظ « شوخی » در سه مورد به کار می رود: وقتی آدمی حرفی می زند که نباید بزند و متوجه حرف ناخوشایندش می شود – شوخی کردم – می گوید و سرپوشیده عذر می خواهد.
کسی که می خواهد به نوعی سخنی آزار دهنده به کسی بگوید حرفش را می زند. وقتی طرف را رنجیده خاطر دید و به هدفش رسید – شوخی کردم – می گوید و کار را تمام می کند.
کسی که با نیت خنداندن و خندیدن و دلخوشی شوخی می کند که به این هم می گوئیم « هنک –هنک آخیری بیر دیه نک / یعنی آخر شوخی دلخوری و دعواست.شوخی جدی ترین و تلخ ترین حرف است.» خدا رحمتش کند. الهی که نور به قبرش ببارد.

*

خواب دیدم - در رادیو زمانه

*

2012/01/20

دنیای ما در این هفته



یک هفته ای می شود که در این کلبه ی عزیز و دوست داشتنی ام چیزی ننوشته ام. حال و احوالم همچون هوای ابری و آقتابی و بارانی این ولایت تغییر می کند. گاهی دوست ندارم قلم را زمین بگذارم. می نویسم و پاک می کنم و دوباره می نویسم. فکر می کنم آنقدر قصه و سوژه و حرف برای گفتن دارم که اگر برای فردا بماند همگی از مغزم می پرند و دیگر چیزی برای نوشتن نمی ماند. زمانی مغزم خالی از هرگونه فکر و تصویر و ایده می شود. احساس می کنم دچار ایست مغزی شده ام. بعضی وقتها هم حس می کنم یکی قلم و خودکار را از دستم گرفته و پس نمی دهد و من بدون این دو قادر به انجام هیچ کاری نیستم. آن وقت است که دنیا را آب می برد و مرا خواب. اتفاقات یکی پس از دیگری می آید و می گذرد و من دیر می کنم. غلامرضا تختی متولد می شود و درمی گذرد. محمد علی کلی متولد و قهرمان بوکس جهان می شود و سپس در یک روز غم انگیز بازی را به جو فریزر می بازد. اولیور هاردی و استنلی لورل پس از سالها خنداندن مردم یکی پس از دیگری به درود حیات می گویند. ایرج گرگین ، صدای مورد علاقه ی پدرم خاموش می شود و تازه یادم می آید چه صدای دوست داشتنی داشت ، چه برنامه های خوبی تهیه و اجرا می کرد. آن وقت به جان یوتیوب می افتم که پیدایش کنم. اما یادم می افتد که پرند علیرضا افزودی ، دائره المعارف هنر و ادب ایران است. کتابی جامع و الکترونیکی است. با وجود این سایت نیازی به جستجو نیست. به جایزه ی اصغر فرهادی می رسم و همین جایزه وادارم می کند که فیلم « جدائی نادر از سیمین » را که فرصت تماشایش را نداشته ام شبانه از یوتیوب پیدا و تماشا کنم و ببالم به ناممان که درخشید. صبح روز بعد با دلی شاد از خانه بیرون بزنم که امروز دوست جان در مورد هسته و اتم و فلانی چنین گفت و نگفت حرف نخواهد زد و سخن در مورد مردی خواهد بود که جایزه به دست لبخند می زند. در مورد خاتونی که لخت شد و اذهان را به خود مشغول کرد و مشکلات جدی زنان را کمرنگ ، تا حدودی با زهرا موافقم . سرانجام به ونداد زمانی می رسم با مجله مرد روز و مقاله های خواندنی اش. در طول هفته ای که گذشت و قلم حال و هوای نوشتن نداشت ، اتفاقات زیادی در دنیا افتاد و من باز دیر رسیدم. همیشه یک قدم عقب تر از زمانم و می ترسم از عزرائیلی که سر برسد و کارهای ناتمامم روی دستم بماند و هر چه بگویم « هله گون گؤرمه میشم» بگوید « وقت قورتاردی نفس چکمه یه قادر ده ییسن

2012/01/12

سوغاتی تبریز

سوت شیرنی سی که تازگی ها اسمش را بستنی خشکه گذاشته اند. حیف نیست اسامی اصیل را خط زدن و به جایش کلمه ای ناآشنا را تحمیل کردن؟ داخل هر ذره ی کوچک این « سوت شیرنی سی » ها صدها خاطره ی شیرین هک شده اند. پدرم که برای خرید از خانه بیرون می رفت ، مثل بچه ها پشت سرش می دویدم و می گفتم آقا جونم سوت شیرنی سی .پیرمرد عجب حوصله ای داشت. می رفت سفارشات مادر را می خرید و به خانه می آورد . بعد به شیشه گرخانه می رفت تا برایم سوت شیرنی سی بخرد. بعضی وقتها هم از این تسبیحی های قهوه ای و شیری رنگ می خرید. دوستان هر وقت راهتان به تبریز افتاد ، اول یکراست به شیشه گرخانه بروید. سوت شیرنی سی و تسبیحی بخرید و نوش جان کنید، سپس در شهر تبریز بگردید.
*
گویا یکی دو هفته ی قبل بود که دختر ناز کوچولو با خوشحالی گفت : عمه خانوم ، عمه خانوم تعطیلیم . نشستم کارتون تماشا می کنم
چرایش را که پرسیدم ، گفت که هوای تبریز آلوده است. مدرسه ی مان را تعطییل کرده اند. تازه به مامان بزرگ ها و بابابزرگها هم گفته اند که از خانه بیرون نروید.
عصرهای خنک و تمیز و هوای صاف و نسیم ملایم تبریز ، یادش به خیر.


2012/01/06

یاد گذشته ها به خیر



آن قدیمها که بچه بودیم و هنوز ماشین لباشسوئی به خانه هایمان راه نیافته بود ، مادرمان لباس ها را داخل تشت های بزرگ می شست. بعد از آب کشیدن ملافه های سفید ، تشت را پر از آب ولرم می کرد و بعد پودری نیلی رنگ داخل آب می ریخت و با دست توی آب حل می کرد و سپس ملافه های سفید را داخل تشت فرو می برد و می گذاشت یک ساعتی بمانند و نیلی شوند و سپس با فشار دست آبشان را می چکاند و روی طناب بلند و دراز حیاط پهن می کرد تا خشک شوند.

*

متن کامل

*

2012/01/03

یادی از نیما یوشیج


یادی از نیما یوشیج با شعر ای شب

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
متن کامل

2012/01/01

سال 2012



سال 2012 همراه با ترقه ها و فشفه های پر سر و صدای همسایه بغل دستی و روبروئی و طبقه بالائی از راه رسید. با هر انفجاری ، صدای قهقه های شاد نوه های کوچولوی همسایه آن طرفی گوش را نوازش کرد و نوید شادی و خنده و صفا داد. امشب که اولین شب از سال است همسایه آن طرفی همراه با همسایه سر کوچه بچه ها را دور هم جمع کرده اند تا ته مانده ترقه ها و فشفشه ها را در آسمان به نورافشانی وادارند و به صدای خنده های معصوم و کودکانه نوه هایشان دل خوش دارند. دلتان همیشه خوش باد.
در سال جدید آرزو می کنم که خدا زمین و زمان و جهان و بنی آدم و گیاه و جانور را از بلاهای طبیعی و غیر طبیعی حفظ کند. الهی آمین سال نوی میلادی بر هموطنان و دوستان و همه مردم مبارک

2011/12/26

زنگ تفریح - بافتنی




بافتنی : در وطن ما به کاموا ( از هر نوع و جنسی باشد – ابریشمی ، پشمی ، نایلونی و الی آخر، فرقی نمی کند.) و میل ( قلاب بافی یا دو میل یا پنج میل و میل گرد و الی آخر ) بافتنی گفته می شود که آدمی به دست می گیرد و بوسیله ی آن چیزی می بافد. ( مثل بلوز و کفش و کیف و پاپوش و الی آخر )


متن کامل

Frohe Weihnachten


2011/12/21

شب یلدا با حافظ

شب یلدا بدون حافظ مگر امکان دارد؟ باید در میان جمع باشد این یار دیرینه.

به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش

به بوی گل نفسی همدم صبا می باش

نگویمت که همه ساله می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند

بنوش و منتظر رحمت خدا می باش

گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی

بیا و همدم جام جهان نما می باش

چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان آشنا می باش

*

این هم سفره ی شب یلدای دانشجوئی شیما جانم.

شب یلدا مبارک

آی چیلله چیلله قارداش
آتین قمچی له قارداش
داشت تعریف می کرد :« امشب شام دعوتیم.»
گفتم :« خیر باشد ، کجا ؟ شما که شب چله جایی نمی رفتید. اجاقتان در شبهای عزیز روشن و آبگوشتان بار بود؟»
گفت :« نه جانم ، حالا دیگر زمانه عوض شده ، خانواده عروس عمه بزرگه هم خانواده ی ایشان و هم ما را دعوت کرده . امشب خانه نوعروس چیلله لیق می بریم.»


متن کامل

2011/12/19

به بهانه ی مولانا و به یاد عزیزانم

شعر اندک اندک خاطرات هشت سال جنگ ایران و عراق ، اضطراب و ترس ، آژیر حمله ، پناه بردن به زیر زمین خاکی و پناهگاههای این طرف و آن طرف کوچه و خیابان و سرانجام خبر بازگشت و آزادی اسرای هشت سال جنگ تحمیلی را به یادم می آورد. روزی که نامزد پروانه ، پس از سالها اسارت به خانه بازگشت. واقعا جای شادی بود آن ایام دیدارمجدد خانواده ها و این شعر و ترانه ی زیبا که نقش آزادی و وصال را در دلها ثبت کرد.


متن کامل

2011/12/18

حال و هوای ولایت ما



2011/12/12

غلامرضا بروسان و الهام اسلامی

دنیا نگهداشت و دو شاعر ، دست دخترکشان را گرفته ، دست در دست هم پیاده شده رفتند.
غلامرضا بروسان شاعر مجموعه های شعر « احتمال پرنده را گیج می کند» و « یک بسته سیگار در تبعید» و « مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است» و همسرش الهام اسلامی شاعر مجموعه شعر « دنیا چشم از ما برنمی دارد» صبح دوشنبه 14 آذرماه 1390 بر اثر تصادف در کیلومتر 15 جاده قوچان - شیروان درگذشتند.
روحشان شاد.


متن کامل