2026-10-05

دبیر تاریخ ما

اندر احوالات سلطان اسماعیل خطایی

درس تاریخ آن روزمان، سلسلۀ صفویه بود. دبیر تاریخ مان می گفت:« شاه اسماعیل یکم، بنیان گذار امپراتوری صفوی بود. دودمان او بیش از دو قرن دوام آورد. شخصیت او به خاطر برخی کارها و اقدامات مورد ستایش و بعضی کارها نکوهش شده است.  او به عنوان پادشاه تاجگذاری کرد و ایران را یکپارچه و هویت ملی را احیا کرد.  می گویند شاه اسماعیل پس از تصرف تبریز با مخالفانش با نهایت بی رحمی رفتار کرد و چه کشتارها و نبش قبرها و سوزاندن استخوان مرده ها، تکه تکه کردن زن و بچه های مخالفان به راه انداخت که نگو و نپرس. حتی به ناموس زنان نیز رحم نکرد. دست به قتل و کشتار علما و دانشمندان سنی زد. جشن عمرکشان را رسم کرد. او در نبرد چالدران از سپاه عثمانی شکست خورد. این شکست سبب سرخوردگی و اندوه او شد.»
از او دیوان شعر ترکی به یادگار مانده است. تخلص این شاه شاعر« خطایی» است. کسی که طبعی لطیف و شاعرانه دارد چگونه می تواند آن چنان بی رحم باشد؟
*
دیلبرا عشقین تنیم ده، سئوگیلی جان دیر مانا
پرتوی مهر روخون، خورشیدی تابان دیر مانا
دردی هیجریندن سنین هرگیز شیکایت قیلمازام
هئچ علاج ائتمم طلب، نئیچون کی درمان دیر مانا
شاه اسماعیل خطایی
*


2026-10-03

حسین پناهی و جواد یساری

من و نازی
کتاب « من و نازی» حسین پناهی را برداشته و ورق می زنم. دفتر را به جواد یساری تقدیم کرده و می نویسد:
این دفتر را به جواد یساری تقدیم می کنم،
که عمری شرافتمندانه آواز خواند…
و گمان نمی کنم فهمیده باشد
کتاب حضرت موسا،
انجیل است یا تورات!
*
قدیم ها سالی یک بار توشه زمستانی خریداری می شد. گونی های کوچکِ نخود، لوبیا، عدس، لپه که مادر یکی پس از دیگری داخل سینی می ریخت و بزرگ و کوچک دورش جمع می شدیم و از سنگ ریزه و اشغال تمیز می کردیم و مادر داخل حلبی های بزرگ و خالی روغن نباتی می ریخت و درش را محکم می بست و داخل زیرزمین می گذاشت تا فصل زمستان بی دردسر و زحمت تمیز کردن استفاده کند. نوبت به برنج که می رسید همگی آخ وای و ناله می کردیم که وای برنج زحمتش زیاد است. مادر سینی های کوچک را می آورد و داخل هر سینی مقداری برنج می ریخت و از ما می خواست به دقت پاک کنیم. نباید حتی یک دانه سیاه داخل برنج بماند که این دانه ها فضله ی موش هستند و بودنشان غذا را حرام می کند. پس از این که برنج را تمیز می کردیم، آنرا داخل سینی بزرگ مادر می ریختیم و او با فرستادن صلوات و کنترل دو سه مرتبه، برنج را داخل ظرف حلبی می ریخت و درش را محکم می بست. تمیز کردن برنج گاهی دو تا سه روز طول می کشید. هر وقت که مادرم پلو می پخت، بار دیگر آن چند پیمانه را به دقت زیر و  رو می کرد و سپس می پخت. چون فتوی بر این بود که اگر داخل پلو پخته شده فضله موش دیده شود، خوردنش حرام است و باید کل غذا را دور ریخت. یک بار چنین اتفاقی برای ما افتاد و پلو دور ریخته شد و مجبور شدیم خورش را با نان بخوریم تا سیر شویم.
روزی از روها خبر دادند که ملایی فتوی داده که نیازی به دور ریختن همه پلو نیست. همان قک قاشق را دور بریزید، کافی است. خوردن بقیه برنج حلال است. اکنون که سالها از آن دوران سپری می شود، متوجه می شوم که فتوی دهنده، حسین پناهی خودمان است. فتوایی که باعث شد از روحانیت صرف نظر کند.
*
اما جواد یساری خواننده کوچه بازاری که اسمش، خاطرات سفر با اتوبوس و زیارت و لحظات خوش انتظار برای رسیدن به مقصد و دیرار عزیزان را زنده می کند. از همه بیشتر، سپیده دم ( ترانه سرا: فریدون خشنود) که یکی از ترانه های ماندگار اوست.او متولد 1323 تهران، کشتی گیر و باستانی کار و خواننده کوچه بازاری است و در ایران زندگی می کند.
*
 

2026-10-02

به من چه؟ به تو چه؟ به ما چه؟

 

به من چه سرخی میخک تو مهتاب!؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب!؟
قفس بارونه کابوسِ کبوتر
به من چه کوچه باغِ شعرِ سهراب!؟
« ایرج جنتی عطائی»
*

بنده خدائی بعد از سالها تحمّل دوری و غربت و زندگی در حسرت وطن، به وطن بازگشته و شده خائی به وطن! هیهات از دست ما مردم! هیهات!
با شمایم ای کسانی که  فحش می دهید و نکوهش می کنید و انگ می زنید، آیا درد غربت را لمس نمی کنید؟ چه غمی دارد دور از یار و دیار در غم از دنیا رفتن عزیزی خون گریستن؟ چه حسرتی دارد دیدار مسافری که تازه از آن آب و خاک برگشته و دارد از دید و بازدیدش سخن می گوید و از لذت بردنِ روزهای سپری شده با پدر و مادرش، تعریف می کند؟
شما که فریاد آزادی سر داده اید، چرا به انتخاب آزاد هموطن ارزش قائل نیستید؟ چرا آنچه که باب میل شما نیست نمی پذیرید؟  اول معنی آزادی را بیاموزید و احترام به آزادی را تمرین کنید، سپس دم بزنید. ای مخالفان سنگسار، با زبان تلخ تان سنگسار نکنید.
*
پی نوشت: ایران متعلق به همه ایرانیان است.
*

2026-10-01

راویان قصه های رفته از یادیم

برای راوی حکایت باقی

داشتم سری به وبلاکها و سایت ها می زدم که چشمم به پست جدید« راوی حکایت باقی» خورد که چنین نوشته شده بود:
بدینوسیله به اطلاع مخاطبان گرامی راویحکایت باقی می رسانیم که گرداننده و نویسنده این سایت متاسفانه در قید حیات نیست و مطالب جدیدی هم به سایت اضافه نخواهد شد ولی سایت به همین صورتی که هسن باقی خواهد ماند.
از شنیدن این خبر خوشحال شدم. حیف است که زحمات چندین و چند ساله مرحوم « علیرضا افزودی» پاک شود. امیدوارم مطالب ارزشمند این پژوهشگر عزیز به صورت کتاب تصویری و صوتی جمع آوری و به چاپ برسد.
*
آدرس سایت علیرضا افزودی راوی حکایت باقی 
*

2026-09-30

ماه مهر

 

می گوید: اول مهر آمد و روز هشتم اش دارد سپری می شود و تو یادی از این ماه و آغاز کار مدارس نکردی؟
می گویم: ماه مهر آمد و روز اولش همراه با مادران داغدار میناب گریستم و کنار پدران عزادارفاتحه خواندم و دیگر حالی برای نوشتن از مهر ماه برایم باقی نماند. چه بنویسم که زبانم به لکنت می افتد از غم هموطنان داغدارم.
خدایا سرزمینم را از بلای جنگ و مرگ و تهدید نجات بده. آمین یا رب العالمین.
*
یادش به خیر
یاد بابا آب داد و یاد آن دوران به خیر
یاد کوکب خانم و صبحانه و مهمان به خیر
حبّه قندی بود شیرین، سال های مدرسه
یاد کبری و کتاب خیس در باران به خیر
شهد خدمت را چشیدم بین آن کوه و قطار
یاد آن ریل و فداکاری آن دهقان به خیر
یک دو قاشق راستگویی حل شده در چای ما
یاد آن گرگ دروغین، یاد آن چوپان به خیر
یادمان دادند بی جا لب نمی باید گشود
یاد روباه و پنیر و زاغک نادان به خیر
مهرماه و بازی و درس و کتاب و خاطره
یاد شادی های تعطیلی و تابستان به خیر
کاش می ماندم میان نیمکت های کلاس
یاد باد آب روزگاران، یادِ آن دوران به خیر
شاعر: احمد ملاحسنی زاده
*

2026-09-26

در ادامه سریال امام علی

در ادامه سریال امام علی و دیالوگ های ماندگارش

این روزها حال و حوصله هیچ کاری را ندارم. شاید از ناامیدی است یا از آب و هوای متغیر پاییزی. به هر حال با تماشای سریال های تاریخی سرم را گرم می کنم. در ادامه سریال امام علی، به آنجا رسیدم که رئیس خوارج عبدالله بن خباب «حسین پناهی » را سوال پیچ می کند. از نماز و غیره می پرسد. تا این که به این دیالوگ ها می رسد.
رئیس خوارج: امام مقتدایت کیست؟
عبدالله بن خباب: امام مقتدایم، حرف حساب است.
رئیس خوارج: زبان گران قیمتی می چرخانی.
عبدالله بن خباب: می فروشم به دو مثقال معرفت. هوا سرد است و همسرم بیمار.
رئیس خوارج: ما را می شناسی؟
عبدالله بن خباب: راهزنانی هستید تازه کار که به کاهدان زده اید. غم نامه خواندم تا دعای تسکین روز تلخ و راه درازمان باشد. دشداشه کوتاه پوشیدم تا راحت تر سنگ و کلوخ را لگد کنم. اینها جرمند؟
شما شهری به نام شام را می شناسید؟ کسی به نام معاویه را می شناسید؟ طعام نیم روز سگش بهای ده تا دش داش من و توست.
رئیس خوارج: می دانم، می فهمم، خوب هم می فهمم. با حدیثی سیرابمان کن و برو.
عبدالله بن خباب: پدرم از رسول خدا شنید که می فرمود، فتنه ای خواهد شد که در آن دل مردمان بمیرد قبل از این که جسمشان مرده باشد. شب مومن باشند و صبح کافر، صبح کافر باشند و شب مومن. بر اخوت و صفا، رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات.
رئیس خوارج: حدیث نفس روزگار ما خواندی. علی قبل از حکمیت که بود؟
عبدالله بن خباب: امیر مومنان.
رئیس خوارج: بعد از حکمیت که بود؟
عبدالله بن خباب: امیرمومنان.
رئیس خوارج: در صفّین بودی؟
عبدالله بن خباب: طبّاخی می کردم.
رئیس خوارج: ندیدی که امیرمومنانت سرنوشت مسلمین را به حکمین سپرد. روا بود امام مقتدایت خون مسلمین را به حکمیت آدم ابوالخطا بسپارد؟
عبدالله بن خباب: خون مسلمین به حکمیت قرآن سپرد. چون رای حکمین مطابق قرآن ندید، رد کرد.
رئیس خوارج: تو با علی هستی؟
عبدالله بن خباب: در روزگار علی باشی و نفس بکشی و ارداتمند مرامش نباشی، به چه می ارزی؟
*

2026-09-21

مولا علی

مولا علی و سریال امام علی

دور هم بودیم و از این در و آن در سخن می گفتیم. از باغ و گل و گلشن شروع کرده و سری به اوضاع کشورو سیاست و غیره زدیم و سرانجام به دین و مولا علی و معاویه و عمروعاص رسیدیم. پس از بازگشت به خانه دلم  هوای شنیدن آهنگ های فرهاد فخرالدین کرد و شروع به جستجو در یوتیوب کردم. آهنگ « سربدراران» و ِروزی روزگاری» و سرانجام به « سریال امام علی» و آهنگ محشرش رسیدم. هم آهنگ را گوش کردم و هم شروع به تماشای سریال. چه دیالوگ های قشنگ و پر معنایی!
*
کار عوام اقتدا کردن است. چه به ولید، چه به شیخ.
*
بترسید  بترسید از مردمکان سیاه، تیرهای نامرعی، صیّادان دلهایند. دخترک جادو چشم رقیب خداست. خدا به اشارتی و او به غمزه ای، سردار لشکر هزار هزار پولاد را به بند خواهد کشید.
*
معاویه: ذوالفقار علی را دست کم نگیر عمر. فتح خیبر را فراموش نکن. ما سحر و جادو چه داریم که اعجاز ذوالفقار علی را باطل کند؟
عمرو عاص: جهل جماعت. دیدی که جهل جماعت سال های سال ذوالفقار علی را بر دیوار کلبه اش آویخت؟
*
نامه معاویه به مولا علی بنا به توصیه عمروعاص:
از معاویه به علی
معاویه یعنی شام، علی یعنی مدینه
به عبارتی از امیّه به هاشم
حاجت به روده درازی نبوده، با دو کلامِ مختصر، یک دیوان نوشته
*
عمروعاص:
تا زمانیکه عدالت علی برپاست، سر خاری واهمه نکن. عدالت تنها عسلی است که به کام آدمی تلخ است.
*
این مرد را عدالتش سرنگون می کند.
*
فرهاد فخرالدینی: متولد 21 اسفند 1316  آهنگساز و موسیقی دان و رهبر ارکستر اهل ایران است.
*
دیالوگ : گفت و گوی بین دو نفر یا بیشتر، رد و بدل کردن کلمات،افکار و احساسات بین انسان ها.

 

2026-09-17

عبّاس معروفی

عباس معروفی و «سمفونی مردگان» و «سال بلوا» یش
چندی پیش کتاب سمفونی مردگان را خواندم. داستان خانواده ای که شامل، چهار برادر و خواهر، آیدین و اورهان و یوسف و آیدا و مادر مظلوم و پدر سختگیرشان است. آیدین پسری که به شعر و مطالعه علاقه دارد و مورد مهر و محبت مادر و خشم پدر است. اورهان که  قد کوتاه و بینی شکسته دارد و حسودی برادر می کند. یوسف که علیل و زمین گیر است. آیدا تنها دختر خانواده که خودسوزی کرده و می میرد. عشق آیدین به یک دختر ارمنی و سرانجام درگذشت پدر و ارثی که موجب وسوسه می شود. اورهان در فکر قتل برادرش است تا تمامی ارث پدر را تصاحب کند و الی آخر.
اکنون نوبت به « سال بلوا» رسیده است. کتابی که تازگی ها تحویل گرفته و از امشب شروع به خواندن می کنم.
راستی سن از شصت که گذشت و به هفتاد نزدیک می شوی تقریبا بیکاری و داری در دنیای خودت استراحت می کنی. گاهی با درد پا و کمر و غیره سر و کله می زنی و وقت اضافی زندگی به مطالعه کتاب و نوشتن و کاردستی و بافندگی می گذرد.
*
عباس معروفی: نویسنده و روزنامه نگار و شاعر غربت نشین 27 اردیبهشت 1336 چشم به جهان گشود. او صاحب نشرگردون و چاپخانه گردون در خیابان کانت برلین - آلمان بود. وی در دهم شهریور 1401 در اثر ابتلا به سرطان در آلمان درگذشت و در گورستان والدفریدهف در برلین به خاک سپرده شد.
راستی که چه تلخ است در غربت، در آرزوی وطن رفتن.
*
عزیزیم کتان یاخجی
گئیمه یه کتان یاخجی
گزمه یه غربت ائللر
اؤلمه یه وطن یاخجی
*
عزیزیم گؤزل اغلار
گؤزلریم گؤزل آغلار
خبر وئرین آناما
آنام منه گؤزل آغلار
*

2026-09-16

عمرمختار

 

برابر با تقویم، امروز مصادف با روزی است که استعمارگران ایتالیایی عمر مختار را اعدام کردند. او فرمانده نظامی مبارزات مردم لیبی بود. اما حرف حسابِ مبارزان لیبی چه بود؟ آنها بر علیه ایتالیائی ها که کشورشان را اشغال کرده بودند، می جنگیدند. سرانجام ایتالیایی ها توانستند عمر مختار را گرفتار و اعدام کنند و به اشغال خود ادامه دهند.
« آخی بئله ده شیربینیش اولار؟!»
وارد خانه شوی و به صاحبخانه زور بگویی و او را به جرم ماندن و محافظت از حریم خانه اش بکشی؟
*
آنتونی کوئین، هنرپیشه مکزیکی، آمریکایی نقش عمر مختار را در فیلم« شیر صحرا» و همچنین در فیلم « رسالت» نقش همزه عموی پیامبر را عالی بازی کرده است.
در این شبهای خنک و بشارت دهنده پاییز، سرگرم تماشای سریال امام علی هستم. با دیالوگ های ماندگار و نقش های اعلای هنرپیشگانِ هنرمندِ وطنم. آه ویشکا آسایش، چرا از ایران رفتی و نقش های ماندگارت را ادامه ندادی؟ آه ویشکا، آه!
در این سریال، چهره امام علی نشان داده نمی شود و به جای این بزرگوار نیم تنه مردی دیده می شود با کفش های کهنه و لباس مندرس. کاش به جای این نماد، مردی با لباس و کفش سبز و مرتّب بدون نمایش چهره، نمایان می شد.
*

2026-09-12

حال و هوای این روزها

حال و هوای این روزها، این غزل حافظ را به یادم می اندازد که می فرماید:

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
*
به مصداق ضرب المثل ترکی آذربایجانی که می گوید:
الیم یانیب، آغزیما تپمیشم
*

2026-09-10

دنیای دیوانۀ دیوانۀ دیوانه

پاسی از شب، که اینترنت و برق خانه شان وصل شده، زنگ می زند. نگرانش هستم. حال و احوالش را می پرسم می گوید:« هی! می گذرد.»

می پرسم:« تابلوی سفارشی که قرار بود رویش کارکنی، چی شد؟»
می گوید:« قبول نکردم. حوصله اش را ندارم.»
می گویم:« قبول کن. سرت گرم می شود.»
می گوید:« بگذار ببینیم آخرمان چه می شود.»
می پرسم:« پسر فلانی کی جشن عروسی می گیرد؟»
جواب می دهد:« عروسی را عقب انداختند. بگذار ببینیم چه می شود. کی حوصله جشن دارد؟»
هر چه می پرسم با بی حوصلگی جواب می دهد. دلداری اش می دهم که همه جا اوضاع درهم است. همه جا گرانی و مشکلات هست. اینقدر خودت را تسلیم نکن. جواب می دهد که دنیای شما با دنیای ما فرق دارد. دنیای شما دیوانه است و دنیای ما دیوانۀ دیوانۀ دیوانه.
دلش برعکس هفتۀ قبل، صحبت و گپ زدن نمی خواهد. فقط تماس گرفته تا بگوید که هنوز زنده است و نفس می کشد. افسرده است و دلش تکان خوردن نمی خواهد. برای رفع نگرانی ام زنگ زده اما نمی داند که نگرانترم کرد و خداحافظی و سپس سکوت و دیگر هیچ.

2026-09-09

مهدی فخیم زاده - نمکی

گفتند که سکانسی از فیلم « مسافران مهتاب » وایرال شده که خیلی جالب است. اول سری به گوگل زدم تا معنی کلمات « سکانس» و « وایرال» را پیدا کنم.

سکانس کلمه ای فرانسوی است و به مجموعه چند صحنه از فیلمنامه می گویند که وحدت موضوعی داشته باشد.
وایرال شده: همه گیر شده، فراگیر شده
سپس سری به این قسمت فیلم زدم که در فضای مجازی به اشتراک گذاشته شده است. حکایت از مرد کاسبی که بدون هیچ چشم داشت و با دل و چشمی مهربان از بینوائی گرسنه پذیرایی می کند. این قسمت را چندین بار تماشا کرده و سپس به جستجوی هنرپیشه پرداختم. وای این همان « عمربن سعد» و « شمربن دی الجوشن» و « علی بن عثمان » خودمان است. نوشته اند که، مهدی فخیم زاده بهترین بدمن سینما و تلویزیون است. باز هم به دنیابل معنی بدمن گشتم و اینترنت چنین جوابم داد: بدمن، یعنی شخصیت منفی، شرور و ضد قهرمان، در سینما و تلویزیون و داستان و قصه.پس می توانیم به جای بدمن از کلمه شخصیت منفی استفاده کنیم.
*
نمکی: گشنمه
صاحب رستوران: گشنه ته؟
نمکی: آره گشنمه
صاحب رستوران: پول داری؟
نمکی: پول؟ نه پول ندارم.
صاحب رستوران: باشه عیبی نداره، بشین
نمکی: کجا بشینم؟
صاحب رستوران: هر جا که راحتی بشین
نمکی: اینجا بشینم؟
صاحب رستوران: بشین جانم، ای پسر سرویس بگذار واسه آقا، یه معمولی
نمکی: نون هم میدی؟
صاخب رستوران: نون هم میدم
نمکی: بخورم؟
صاحب رستوران: بخورجانم
*
نمکی بعد از خوردن غذا و سیر شدن از جای بلند می شود و جلو میز صاحب رستوران می آید و می گوید: خوردم، سیر شدم
صاحب رستوران: نوش جونت
نمکی: اگه گشنم شد بازم بیام
صاخب رستوران: آره پسرم بازم بیا
نمکی: باشه میام
*
میخوای اذیت کنی؟ هر کی اذیت کنه می زنمش
*

2026-09-04

مگر زبان خودمان چه عیبی دارد؟

رفته بودیم زیارت مادرو خواهر دوستی که از ایران آمده بودند. بعد از آشنایی و حال و احوالپرسی، سخن از این در و آن در شروع شد. از فرهنگ و آداب و رسوم آن دیار، که سالهاست در غربتیم و بی خبر. مادر تعریف کرد که دخترش با اکس اش مشکل داشت و با او کات کرد و به تازگی با جوانی رل شده و رویش کراش دارد. برای پسرش دختری با فلان شرایط و خصوصیات کنسل است و الی آخر. نصف بیشتر حرفهایش را نفهمیدم. با شرمندگی پرسیدم:« ببخشید متوجه بیشتر حرفهایتان نشدم. »

گفت:« اکنون اینگونه سخن گفتن بین جوان های امروزی وایرال شده. »
باز هم چیزی دستگیرم نشد و به ناچار گفتم:« بله متوجه هستم.»
سخن زیاد بود و دلم جواب دادن می خواست که دوست جان آهسته به زانویم زد، یعنی خفه شو توضیح می دهم. بعد از ساعتی خداحافظی کرده و برگشتیم. دوست جان از من خواست که سری به اینترنت بزنم و معنی این واژه ها را جستجو کنم که بسیار آسان پیدا کرده و می آموزم. حالا من مانده ام در این موضوع، کسانی که نسبت به ورود زبان عربی به زبان شیرین مان اعتراض دارند، چرا در مورد این واژه های اجق وجق اعتراض نمی کنند؟ زبان بیگانه، بیگانه است، عرب و انگلیس و من درآوردی، چه فرقی با هم دارند؟
بیایید از زبان شیرین خودمان حفاظت کنیم.

2026-08-29

کلاغ سیاه سوخته باغچه من

حدود چهارده و اندی سال پیش صاحبخانه، گوشه ای از فضای سبز را به عنوان باغچه در اختیارم گذاشت. تعهد کتبی گرفت که خوب مواظبت کنم وبه مزرعه تبدیلش نکنم. یعنی سبزی و سیفی و بنشن و غیره نکارم. تعهد داده و با پسر جان دست به کار شدیم. باغچه کوچک تبدیل به گلستان و بهشت کوچک من شد. در گوشه ای از فضای سبز که با باغچه ام همسایه بود، لانه پرنده وجود داشت. زیر لانه ظرف آب گذاشته و داخلش را هر از گاهی دانه و خرده نان می ریختم. همسایه بغل دستی که از پرنده بخصوص کلاغ خوشش نمی آمد، اعتراض کرد که اجازه دانه دادن به پرنده را ندارم. وقتی اعتراض و شکایت اش به جایی نرسید، شبانه لانه را بر سر پرندگان خراب کرد. داخل باغچه درست سمت چپ درختچه کوچک سروی کاشته بودم. همان سال زمستانی سرد و پر برف شروع شد. یک روز یخ بندان، کت گرم و دستکش پوشیده و میان برفها راهی باز کرده و خود را به درختچه رساندم. خرده نانی و دانه ای ریخته و به خانه برگشتم. چند دقیقه ای طول نکشید که صدای جیک و جوک شنیده و از پنجره بیرون را تماشا کردم. زیر درختچه پر از کلاغ های سیاه بود که هر کدام تکه نانی برداشته و می پریده و بالا شیروانی سرگرم خوردن می شدند. راضی و خوشنود شدم. از آن روز به بعد عادت کردم که هر روز خرده نان و دانه زیر درختچه بریزم و از پشت پنجره پرندگان را کنترل کنم. متوجه کلاغ کوچکی شدم که هر روز بالای شیروانی روبروی خانه ام می نشست و منتظر می شد. به محض ریختن نان و دانه، سر و صدا راه می انداخت و تا من به خانه برسم، کلاغها دور درختچه جمع می شدند و سهم خود را برمی داشتند و می رفتند.

اکنون که بیش از یک دهه از آن سال گذشته و درختچه تبدیل به درختی بزرگ و تنومند شده، کلاغ ها لای برگها لانه ساخته اند و همانجا منتظر صبحانه و ناهارشان هستند. چنان به صبحانه خوردن با این سیاه سوخته ها عادت کرده ام که صبح ها برایشان نان تازه از سهم خودم می دهم و ظرف آبشان را شسته و آب تازه داخل ظرفشان می ریزم.
آنچه که برایم جالب و بسیار خوشایند است، باخبر کردن این کلاغ تنها همنوعان گرسنه اش را که بیایید صبحانه حالضر است. او از من نمی ترسد. وقتی برای دادن دانه و. نان به او نزدیک می شوم برخلاف دیگر پرندگان فرار نمی کند و گویا مرا بخوبی می شناسد. چون به محض دیدن همسایگان دیگر به سرعت می گریزد.
اکنون چند روزی است که همان همسایه، شروع به اعتراض کرده که درخت سرو تنومند باغچه ام سبب جمع شدن حیوانات به باغچه شده و صدای کلاغ ها اذیتش می کند و بهتر است این درخت قطع شود. اما خدا را شکر که شهر شهر هرت نیست و شهردار ما مخالف بریدند درخت و آسیب رساندن به فضای سبز است.
*




2026-08-26

ما اینیم دیگه

 

داریوش اقبالی « سلطان صدا» اخیرا ترانه ای به نام« توهم توطئه» خوانده که موجب جنجال در شبکه های اجتماعی شده است. انتقادها و نظرات موافق و مخالف اشخاص مختلف و معروف را مطالعه کردم. سپس به صفحه اینستاگرام خود داریوش سر زدم. در مورد ترانه اش توضیحاتی نوشته است. بعد از خواندن، نظرات را باز و مطالعه کردم. نظر نگو فحش نامه، نفرین نامه، مجاهد و توده ای و خائن و... بگو.
به خود گفتم:« ما اینیم دیگه» هر سخن و نظر و فکری که موافق با طبع ما نباشد، محکوم به فحش و ناسزا و نفرین و تهمت و... است. به راستی که آفرین به ما که این همه خواهان آزادی بیان و فکر و نظریم. آفرین به ما.

2026-08-23

بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن


دوست جان تازه از تبریز برگشته است. از او حال و احوال یار و دیار را می پرسم. می گوید:« تبریز دیگر آن گونه که توآخرین بار دیدی نیست. حالا اگر ببینی نمی شناسی. وسط خیابان ها و تفرجگاهها و پاساژها و... گم می شوی. اما اگر به محله قدیمی مان راسته کوچه بروی، کوی و برزن همان است که دیده بودی. دربند جامبران، فروشگاه اصغری، مسجد مولانا، همه سر جایشان هستند بجز ساکنان قدیمی اش.»

یکی یکی در مورد همسایه ها می پرسم و او جواب می دهد:« اشرف خانم را می گویی چند سالی است که خود و شوهرش درگذشته اند. دختر و پسرانش هم در ولیعصر و مسکن مهرزندگی می کنند. راستی چه بچه های با ادبی داشت. فاطمه خانم را می گویی همان که شوهرش شاطر بود؟ او هم درگذشته است. چه زن با سلیقه ای بود. بتول خانم و راضیه خانم و ... عصمت خانم هم درگذشته است.»
با تعجب می پرسم:« عصمت؟ او که هم سن و سال ما بود. چه زود رفت!»
می خندد و می گوید:« هم سن و سال ما بود. فکر می کنی ما هم جوانیم. خوب به نوبت و سر صف ایستاده ایم. اما جناب عزرائیل از سر صف انتخاب نمی کند.»
او تعریف می کند و هردو افسوس می خوریم. به وجود مادرانمان، به محله امن و پربرکت مان، به مادرانی که حکم پلیس را داشتند و در آن کوچه پس کوچه های دراز و باریک و خلوت، موقع رفت و آمد ما دانش آموزان از خانه بیرون آمده و دم در به بهانه سلام و احوالپرسی منتظر ما می می شدند تا مزاحمی وارد کوچه و دربند نشود. راستی چه زود گذشت آن روزهای خوش، آن دورهمی های کودکانه، آن زنان خانه دار که با حقوق اندک شوهر، می ساختند و برای خودشان اقتصاددانان تمام و کمال بودند. شکم هایمان سیر بود. حلوا و شعله زرد و شیربرنج، شیرینی جات طبیعی مان بود و تخمه و سنجد و خرما، تنقلاتمان.
مادرم می گفت:« به این اقتصاد می گویند آیی اوج – اوجا دویونله مک»
بچه که بودیم، مادرانمان جوان بودند. جوان که شدیم، مادرانمان پیر شدند. اکنون که خود پیر شدیم، مادرانمان دیگر میان ما نیستند. فردا نوبت رفتن ماست.
*
شهریار عزیز در کتاب حیدربابایه سلام چنین می فرماید
بیر اوچئیدیم بو چیرپینان یئلینن

باغلاشایدیم داغدان آشان سئلینن
آغلاشایدیم اوزاق دوشن ائلینن  
بیر گؤرئیدیم آیریلیغی کیم سالدی
اؤلکه میزده کیم قیریلدی کیم قالدی

2026-08-21

به یاد ایرج و فردین

ایرج ( پهلوان آواز ) ، فردین ( گنج قارون )

روزی از روزهای خوش تابستان بود. پدرم با آقا دایی و آقا جمشیدمان قرار گذاشته بودند که هر وقت فیلم فردین برای اکران به سینما بیاید، خانوادگی به تماشا برویم. پدرم خبر داد که فردین با « گنج قارون» اش به سینما آمده و امشب همگی به تماشا می رویم. من و آبجی بزرگ از پدرم پول خواستیم تا از بقالی تخمه بخریم. پدرم به من دو ریال و به آبجی بزرگ پنج ریال داد. دو تایی با خوشحالی به بقالی سر کوچه رفتیم. آبجی بزرگ یک پاکت پر، تخمه آفتاب گردان خرید و من یک مشت آب نبات که به آن « مانپاس » می گفتیم. عصر آماده شده و جلو سینما رفتیم. خانواده آقا دایی و آقا جمشیدمان هم رسیدند. به محض باز شدن در سالن، به طرف صندلی هایمان رفتیم. صندلی های سالن پر شد و به وقت معین چراغ ها خاموش و همگی ساکت نشستیم. اول از همه سرود شاهنشاهی شروع شد و همگی به اجبار از جای بلند شدیم و به توصیه بزرگترهایمان مثل همیشه ساکت ایستادیم. پس از تمام شدن سرود همگی سر جایمان نشستیم. با شروع فیلم به رسم معمولِ تماشاگران ، صدای تخمه شکستن سالن را پر کرد. آنچه که در آن سن و سال از فیلم فهمیدم، رقص و آواز علی بی غم بود و گاه گاهی صدای هق هق گریه تماشاگران. « آقا خودش خوب می دونه»، « علی بی غم»، « اومدم از هند اومدم» و رقص بسیار زیبای فردین همراه با این آواز زیبای ایرج که فکر می کردم واقعا این فردین است که می خواند. شیرین « فروزان» که به علی بی غم علاقمند شده بود،  با رقص و آواز سعی میکرد توجه او را به خودش جلب کند. در پایان فیلم، فردین پدرش را از دست کامران و لوطی هایش نجات داد و پدر و پسر همدیگر را در آغوش گرفتند و تماشاگران با جان و دل از جای بلند شده و برای فردین فداکار و باگذشت و دوست داشتنی کف زدند و هورا کشیدند و چراغ ها روشن شد. در خروجی سالن سینما باز شد و همگی از در خارج شدیم تا جا را برای تماشاگران منتظر، باز کنیم. دایی کوچک که صدای خوبی هم داشت، شروع به تقلید از خواننده کرده و با صدای بلند خواند « آقا خودش خوب میدونه، که ما اونو از رودخونه، درش آوردیم، بیرون آوردیم، آوردیمش توی خونه » آقا دایی نگاهی سرزنش آمیز به او انداخت و گفت:« چه زود هم ازبرکرد. اگر درس شیمی و ریاضی بود، آه و ناله می کرد که سخته و حافظه ام ضعیفه.»
دور و زمان ما، نه تلویزیون بود، نه اینترنت، نه کامپیوتر و غیره. بعد ها تلویزیون به شهرمان رسید که هر روز از ساعت پنج عصر تا دوازه شب برنامه داشت. گفتند که خریدن و داشتن تلویزیون در خانه گناه است. معلم قرآن ما مرحومه اکرم خانم می گفت. داشتن دستگاه تلویزیون در خانه گناه نیست. این دستگاه برنامه های گوناگون پخش می کند. آنچه که گناه است تماشا نکنید. اما خانم صلاحی که بسیار تند و خشن حرف می زد، می گفت: هر کس در خانه تلویزیون دارد، بلند شود و از مجلس من بیرون برود.» روزی که این چنین پرخاش می کرد،در حالی که نیم خیز شده بودم، آهسته از مادر دوست جان پرسیدم:« حالا چکار کنیم؟ بیرون برویم؟» و او زانویم را به زمین فشار داد و دندانهایش را به هم فشرد و آهسته گفت:« بشین سر جایت دختر.» از آن روز به بعد من و دوست جان و مادرم و مادرش، دیگر پا به جلسه خانم صلاحی نگذاشتیم.
اکنون پس از گذشت سال ها، هر از گاهی فیلم را تماشا و همراه با ایرج، ترانه هایش را زمزمه می کنم.

2026-08-19

دئدیلر دانیش، دئدی جامیش

خاتونی در یکی از شبکه های تلویزیون چنین فرمود:  
جنوب ایران، فدای جنوب لبنان
*  
این جمله ضرب المثل های زیبای آذربایجانی را به یادم می آورد.
آیی یا دئدیلر دانیش، دئدی پاف  
به خرس گفتند حرف بزن، پاف کرد.
*
دئدیلر دانیش، دئدی جامیش:
گفتند حرف بزن، گفت گاو
*
دانیشماق گوموش دن اولسا، دانیشماماق قیزیل دان دی

اگر جنس حرف زدن از نقره باشد، جنس حرف نزدن از طلاست
*
جناب خاتون محترم
شما که این چنین عاشق جنوب لبنان هستید، تشریف ببرید و جنوب لبنان زندگی بفرمایید.
*
پی نوشت: 1
امروز مصادف با آتش سوزی سینما رکس آبادان و زنده زنده سوختن، تماشاگران فیلم گوزن هاست. روزی وحشتناک و خاطره ای بسیار تلخ
*

پی نوشت 2
صدای خانم مجری و جمله اش را از زبان خودش شنیدم.  در این دوران حساس، به زبان آوردن چنین جمله ای توجیح پذیر نیست.به هر دلیل و هدف و منظوری  هم باشد، ایشان نباید چنین جمله ای را بر زبان می آوردند. 
*

2026-08-18

چنگیزخان مغول

سری به ویکی پدیا زدم. امروز مصادف است با درگذشت کمال الملک نقاش بزرگ و تاثیرگذار دوره قاجاربه عنوان « پدر نقاشی نوین»
روحش شاد و مکانش بهشت برین.
*

امروز همچنین مصادف است با درگذشت« چنگیز خان» مغولی که از او به عنوان بنیان گذار امپراتوری عظیم مغول یاد می شود. مغولی که در اول به قصد متحد کردن قبایل مغول و سپس به هدف کشورگشایی به کشورها یورش برد و از کشته پشته ساخت. بهانه ای که سلطان محمّد خوارزمشاه به دست چنگیز داد، سبب شد که او همراه با لشکر انبوه و خونخوارش به ایران حمله کند. سلطان محمِد که تاب مقاومت نداشت، گریخت. تاریخ نویسان می نویسند که حمله چنگیز آنچنان بی رحمانه و وحشیانه بود که خیابان ها تبدیل به جویبار خون شد و از سر اجساد، مناره ساخته و به حیوانات خانگی نیز رحم نکردند.
عطاملک جوینی در وصف حال حمله مغولان و آنچه بر سر مردم آمد، در کتاب تاریخ جهانگشای جوینی می نویسد« آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.» و خود کتابی است کامل در یک جمله، آنچه که بیگانه بر سر آب و خاکمان آورد.

2026-08-13

من و دوست جان

 

هوا بسیار گرم است. خورشید بی وقفه می تابد. زیر چادر، در گوشه چپ باغچه نشسته ایم. دیگر چای و قهوه و کیک، به دهانمان مزه نمی دهد. منم و دوست جان و خاطرات خوش کودکی. شربت خنک خاکشیر را آماده کردم و می نوشیم. می گویم:« یادش به خیر! مادرت چه شربت گل محمّدی خوشمزه ای درست می کرد. خدا رحمتشان کند. هم پدر و هم مادرت را.»
جواب می دهد:« خدا پدر و مادر و برادر جوانت را رحمت کند.»
از او می پرسم:« از تبریز چه خبر؟ از محله قدیمی ما، از همسایه ها؟»
آهی می کشد و می گوید:« از پدرها و مادرها کسی نمانده است. تبریز را ببینی نمی شناسی خیلی فرق کرده است. فقط محله های قدیمی پابرجا مانده اند. پیرها رفته اند و جوانها پیر شده اند و بچه ها را دیگر نمی شناسیم. رنگ و رو عوض کرده اند. دیگر هیچ کس و هیچ چیز طبیعی نیست.»
می گویم:« یادش به خیر! یادت هست هر وقت مامان هامون از خانه بیرون می رفتند، ماتیک آنها را برداشته و بر لب می زدیم؟»
می خندد و می گوید:« مادر من خیلی زود متوجه می شد و کتکی جانانه می زد. راستی چقدر کتک می خوردیم. کسی هم حمایتمان نمی کرد. می گفتند کتک از بهشت آمده.»
می گوییم:« من در این مورد زیاد کتک نمی خوردم. چون رنگ ماتیک مادرم درست مثل رنگ قرمز گل لاله عباسی بود و او فکر می کرد گلبرگ لاله عباسی را به لب هایم مالیده ام. نهایتش یک نیشگون دردناک می گرفت.»
می گوید:« حالا دیگر همه چیز عوض شده، نه تنها دخترها بلکه بعضی پسرها هم، سرو و صورتشان را زیر تیغ جراحی می برند. آنقدر آرایش می کنند که شبیه عروسک های مصنوعی می شوند. ما در مدرسه از معلم کتک می خوردیم و خانه که می رسیدیم صدایمان درنمی آمد. چون اگر مادر می قهمید که کتک خورده ایم، یک دست کتک مفصل نیز از او می خوردیم که چه بی ادبی و تنبیلی کردی که معلم کتکت زده. اما بچه مدرسه ای های این دوره زمانه چنان شده اند که نمی شود به آنها بالای چشمت ابروست گفت. واقعا خدا را شکر که به موقع بازنشست شدیم و این ناز و اداها را ندیدیم.»
هئش کیمین پیشیینه پیشده دئمک اولمور
نشستیم و از گذشته ها حرف زدیم. از سادگی و صافی مان. از پسرهای همسایه که از دخترهای محله را همچون خواهران خود مواظبت می کردند. از بازی آراداویردی، آیاق جیزیغی، قاوالا قاشدی، بئش داش، گیزلن پارانج و قهر و آشتی های کودکانه مان وغیره. آلبوم عکس قدیمی ام را آوردم و دوتایی با دیدن عکس ها گذشته را مرور کردیم.
چند ساعت کنار هم ماندنمان به سرعت تمام می شود و دوست جان از جا برمی خیزد که برود. وقت زیادی ندارد. دخترش در کانادا زندگی می کند و پسرش در ایران زن و زندگی دارد.
آری امروز روزی خوش همچون پنجاه و چند سال پیش بود.

 

2026-08-10

تنهایی

 دلا خو کن به تنهایی

بچه که بودم، از تنهایی می ترسیدم. شب که از راه می رسید، از ترس جن و پری و روح و شیاطین، که می گفتند در تنهایی سراغ آدمی می آید، دنبال سوراخ موش می گشتم. والدینم از حال روحی من خبر داشتند. به همین سبب نیز تنهایم نمی گذاشتند. شبها بغل دست پدر می خوابیدم و دستش را محکم می گرفتم. بیچاره تا به خواب رفتن من، رو به طرف من، دست در دست من دراز می کشید. پدر است دیگر، قلمان بهشتی است دیگر. رفیق شفیق بی جیره و مواجب است دیگر.
مدرسه ما بزرگ و قدیمی بود. از در خروجی وارد سالن کوچکی می شدی. سمت راست این سالن چهارمتری، دفتر بزرگ مدیریت بود که مدیر و ناظم همیشه آنجا می نشستند و معلمان زنگ تفریح را همانجا جمع می شدند. در گوشه ای از این اتاق بزرگ، اتاقک کوچک و بدون پنجره ای وجود داشت که معلم هایمان به آن انبار می گفتند و هر کدام از ما که اشتباه می کردیم، به دفتر می فرستاند تا خوردن زنگ خانه، آنجا زندانی شویم. خانم ناظم ما بسیار بداخلاق بود و دست بزنی داشت. می گفت:« هرکسی را داخل انبار زندانی کنم، موش و عقرب و سوسک و پلنگ به سراغشان می آید و... » و ما با شنیدن این اوصاف، وحشت می کردیم. راستی عجب ساده دل بودیم که باور می کردیم. آخر درست از این انباری های یا بهتر بگویم پستو « ساندی خانا» یکی هم پشت اتاق نشیمن ما بود. هر کدام که وارد خانه می شدیم، در همین پستو چادر از سر باز کرده و روی رخت آویز آویزان می کردیم. پدر و برادرهایم هم شلوارشان را عوض کرده و پیژامه « شلوار راحتی» می پوشیدند و کت هایشان را درآورده و آویزان می کردند.
روزی از روزها که درس نخوانده بودم، خانم معلم مرا به دفتر برد تا در انبار زندانی کند. نزدیک انبار که رسیدیم، دو پا داشتم دو پای دیگر هم قرض گرفته و از مدرسه گریختم. این چنین بود که هم از مادر و هم از خانم معلم آن هم سر صف، کتک خوردم. داشتم در گوشه ای از حیاط مدرسه گریه کنان، کف دستهای سرخ شده ام را به هم می مالیدم که پدر از راه رسید و وارد دفتر شد. احساس کردم که شیر یا پلنگی برای دفاع از من آمده است. به من نزدیک شد و لبهایش تکان خورد و گفت:« حق ات هست هم درس نخواندی هم از مدرسه گریختی.» اما چشمانش به چشمان پلنگ زخم خورده ای می ماند که می گفت پدرشان را درمی آورم. او به دفتر رفت و از آن روز به بعد کسی جرات تهدید من با فرستادن به انباری نکرد.
مادرم بسیار سخت گیر بود. فکر می کرد اگر درس بخوانم و شاغل شوم، خوشبخت خواهم شد. برای همین هم به معلم هایم سفارش می کرد که ( اتی سنین سومویو منیم / گوشتش مال تو و استخوانش مال من.)
می گفت:« اگر درس بخوانی و شغل خوبی داشته باشی و دستت به جیب خودت باشد، زبان شوهر و مادر و خواهرو غیره اش کوتاه می شود. برای خودت خانمی می شوی و الی آخر.» اما بعد از شاغل شدن و کار زیاد و بی عدالتی و پایمال شدن حقم توسط همانها، به حال زارم می گریست و می گفت:« ای کاش می شکست این دستهایی که تو را به سبب درس نخواندن کتک زد.»
سال ها گذشت و دنیای وحشی وحشی وحشی، نظرم را نسبت به تنهایی تغییر داد.
سالها گذشت تا قدر سخت گیری های مادر را دانستم.
سالها گذشت تا مادر با دیدن دستهای من که این بار راستی راستی در جیب خودم است و واقعا برای خودم خانمی هستم. به شوخی گفت:« دستم درد نکند که زدم و به معلمت گفتم اتی سنین سومویو منیم.»
می گویند تنهایی مخصوص خداست. بنی آدم نمی تواند تنها زندگی کند. اما من با این لامصب رفیق شده ام. مطالعه و تفکر و نوشتن در تنهایی را دوست دارم. خوردن یک فنجان چای و قهوه داغ در سکوت و آرامش لذتی دیگر دارد. آرامشی را که در تنهایی پیدا کرده ام با هیچ چیزی عوض نمی کنم.

چرا به این حال گرفتار شدیم؟

ندن بو حاله گلدیک

یکی را می ربایند. شکنجه می کنند و می کشند و جسدش را می سوزاند و... چقدر تاسف بار است، این همه بی رحمی نسبت به همنوع و هموطن. از هر گروه و فکر و اندیشه و مسلک باشیم، انسان، مخلوق خداست و جانی را که خدا بخشیده فقط خدا می گیرد.
خدایا چطور شد که دلها سنگ شد.
بیایید با هم مهربان باشیم.

2026-08-03

سفر جادویی

 سفر جادویی - اکبر عبدی

دوره جنگ هشت ساله ایران و عراق، دوران سختی بود. از طرفی حمله و آژیر و گریز به پناهگاه ها و زیرزمین ها، وترس کودک و بزرگ، از طرف دیگر مشکل کمبود مکان و معلم. نیمکت های سه نفره کفاف نمی داد و بیشتر وقتها دانش آموزان چهارنفری روی نیمکت سه نفری می نشستند. گنجایش کلاس ها از حد نصاب گذشته بود و گاهی تعداد دانش آموز به شصت نفر در یک کلاس می رسید. معلم پسرکم در کلاس دوم از ما خواست که در آموزش بچه هایمان یاری اش کنیم. بیچاره وقت نگاه کردن به مشق و تکلیف بچه ها را نداشت. از ما خواهش کرد که پس از تصحیح دیکته، خودمان نیز کنترل کنیم.
در این حال و اوضاع با والدین عصبی روبرو بودیم. والدینی که از بچه نمره بیست می خواستند. نه بیشتر نه کمتر. مادری بود که گاهی ورقه دخترش در دست می آمد و از ما خواهش می کرد که از غلط بچه چشم پوشی کنیم و بیست بدهیم چون اگر پدرش ببیند او را به سختی کتک می زند. می پرسیدم که تن لطیف دختر طاقت ضربه های کمربند را ندارد. این بی انصافی است. می گفت نمی دانید چه بلایی سر پسر می آورد. باز این کمربند است و جایی از بدنش نمی شکند. پسرم را با مشت و لگد لت و پار می کند. می ترسم زیر ضربه هایش ناقص شود. وقتی به بزرگتری شکایت می کنم، می گوید دارد بچه اش را ادب می کند. کتک بهشت دن گلیب. می گوید تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر.
دلم به درد می آمد. آخر ناسلامتی ما بنی آدمیم نه گاو و خر. وای به حال این مخلوق که کتک را نعمت بهشتی می دانند.
مادری مغرور با ناخن ها بلند لاک زده، لبهای نارنجی خوش رنگ، بوی ادکلنی که آدمی را مست می کرد. او استیضاح می کرد که چرا دخترم هیجده و نیم شده؟ بار آخرتان باشد. من از این نمره های بی ریخت خوشم نمی آید.
*
در این آشفته بازار، یکی از همکاران خبر داد که اکبر عبدی فیلمی بازی کرده که بسیار خوب و بازگوکننده حال و احوال امروزی بچه هاست. خودشان خانوادگی رفته بودند و به ما نیز توصیه کردند.
حکایت فیلم، حکایت بچه ای است که از دست پدر آرام ندارد. دکتر رضا کمالی ( اکبر عبدی ) که خود پزشکی خوش نام است، پسری به اسم سینا ( سعید شیخ زاده ) دارد. از پسرک نمره بالاتر می خواهد ومدام کنترل اش می کند. مدام تهدید و تنبیه. اما روزی پسر به دنبال جایی برای پنهان شدن از ترس و دست پدر، به آشپزخانه می دود و ماشین لباسشویی  در را برویش باز می کند و پسرک داخل ماشین می خزد و پدر پاهای پسر را محکم می گیرد و سعی می کند او را از داخل ماشین بیرون بکشد، اما موفق نمی شود و فقط یک لنگه کفش بچه در دست پدر می ماند.  دکتر رضا با داد و قال، می گوید که پسرش داخل ماشین لباسشویی رفت. اما هیچ کس حرف او را باور نمی کند و سرانجام به بیمارستان اش می برند. نمی تواند ثابت کند که حرفهایش واقعیت است و سرانجام از اتاق خارج می شود تا از بیمارستان فرار کند. اما داخل ماشین لباسشویی بیمارستان می افتد و یک دفعه خود را در دادگاهی که اعضای آن کودکان محله و هم سن و سالان پسرش هستند می یابد. او را محاکمه و محکوم می  کنند که به دوران کودکی اش برگردد و برای بازگشت به زمان حال می بایست معدلش بیست شود و 25 پس گردنی هم بخورد.
او به گذشته بازمی گردد و چون آینده را دیده ، سعی می کند مانع ازدواج خواهرش شود، اما موفق نمی شود. سرانجام در زلزله ای که رخ می دهد، جان دختربچه ای « زری همسر آینده اش » را نجات داده و به دلیل انسانیت و کمک به مردم، از طرف دادگاه بخشیده می شود و تلاش می کند پدری مهربان و با انصاف باشد.
*
عصر روز بعد پسرک از مدرسه برگشت و مستقیم به آشپزخانه رفته، در ماشین لباسشویی را باز کرد و با دقت نگاهی به داخل آن انداخت. با لبخند پرسیدم:« چه خبره؟ می خواهی لباس بشویی؟»
گفت:« نه می خواهم پسری را که داخل ماشین دکتر رضا بود ببینم. شاید به چشم من هم دیده شود و مرا هم به دادگاهش ببرد.»
گفتم:« آنچه که دیشب در سینما دیدی، یک فیلم رویایی بود. یعنی فانتزی بود. خدا را چه دیدی بلکه این فیلم درس عبرتی برای بابات و باباهای دیگر باشد.»
گفت:« بابا!؟ چشمم آب نمی خورد. اما ای کاش روزی چنین ماشین لباسشویی اختراع شود. بگو امین.»
ناامیدانه آمین. گفتم.
*
اکبر عبدی در دو نقش پدر و پسر، مثل همه بازی هایش بازی قشنگی داشت.
روحش شاد و مکانش بهشت.
*

2026-07-30

بلند آسمان جایگاه من است - مجید کاظمی

خلبان  مجید کاظمی

یازدهم اسفند ماه 1404 دو فروند جنگنده بمب افکن سوخو 24 نیروی هوایی در عملیات پاسخ به تجاوز دشمن، خسارات سنگینی به پایگاه دشمن زده و در راه بازگشت هنگام عبور از فراز خلیج همیشه فارس مورد هدف دشمن قرار گرفته و سرنگون شدند. این دو جنگنده چهار سرنشین داشت که پیکر یکی از آنها امیر سرتیپ دوم خلبان مجید کاظمی از فرماندهان یگان نیروی هوایی ارتش و متخصص پرواز با جنگنده بمب افکن سوخو 24 ، شناسایی شد و به وطن بازگشت.
روحش شاد و مکانش بهشت برین.

2026-07-25

بلند آسمان جایگاه من است - احمد کشوری

احمد کشوری 

احمد کشوری متولد 31 تیرماه 1333 در شهرستان سیمرغ استان مازندران بود.
سرگرد خلبان بالگردهای بل – 206آ جت رنجر و بل ای اچ – 1 کبری بود. او در جنگ ایران و عراق حضور فعالی داشت.
در 13 آذر 1359 کشوری همراه با چند نفر از همکارانش برای انهدام وسایل جنگی عراق به داخل عراق رفت و پس از انجام عملیات در راه بازگشت، مورد تعقیب دو میگ عراقی قرار گرفت. پس از تعقیب و گریز در خاک ایران مورد اصابت راکت های دو فروند میگ عراقی قرار گرفت. کمک خلبان زنده ماند و او کشته شد. یکی از میگ های عراقی توسط نیروهای ایران منهدم شد.
او در سن 27 سالگی به شهادت رسید.
روح همه شهدای راه وطن شاد.

2026-07-23

به کدامین گناه

 

داشتم ویدیوی بقایای کودکان مدرسه شجره میناب را می دیدم. همراه با مادرانی گریستم که پس از پنج ماه انتظار، تکه پاره هایی از پیکر متلاشی شده دلبندشان را یافته و در عزایشان خون می گریستند. من که هیچ کدام را از نزدیک ندیده بودم، دلم خون شد. آنان که مادران و پدران و نزدیکانِ این کودکان بی گناه و زیبا هستند چه می کشند خدا می داند.  
اما « ماکان نصیری» که از او یک تکه ژاکت آبی رنگ خون آلود و کفش باقی مانده و از پیکرش چیزی پیدا نشده است. این فجیع ترین قتل عام کودکان بی گناه،  دلم را خراشید و خون کرد.
خانواده همه شهیدان، دانش آموزان و کارکنان مدرسه شجره طیبه میناب، سربازان و شهروندان سرزمینم ایران، تسلیت مرا بپذیرید.
به قول محسن چاوشی که می خواند: ننگ بر آن که خواسته، شمر به ما کمک کند.
*

عزیزیم بالا داغی
یاندیرار بالا داغی
آتا – آنا گؤرمسین
ایلاهی، بالا داغی
*

2026-07-20

زنگ انشا

 

داشتیم فارسی تمرین می کردیم. می خواستم فعل « دوست داشتن » را تمرین کرده وجمله بسازیم. فعل را صرف می کردم. نوبت به او رسید. گفتم با « دوست دارم» جمله بگو.
گفت:« من بابا را دوست دارم. من مامان را دوست دارم. من برادر را دوست دارم. من تهران را دوست دارم. من تبریز را دوست دارم. من هُرمُز را دوست دارم.»
پرسیدم:« خوب بابا و ماما و برادر و تهران و تبریز را می شناسی. اما می دانی هُرمُز کجاست؟»
گفت:« بله می شناسم. جنوب. سربازها»
سکوت کرده و چشم بر چشمان سیاهش دوختم. خوشحال از این که غربت، عشق وطن را از رگ و خون عزیزانم پاک نکرده است.
پرسید:« دیشب فوتبال را دیدی؟»
جواب دادم:« نه عزیزم.»
گفت:« من و بابا دیدیم. اسپانیا یک گل به آرژانتین زد و قهرمان شد. لامین یامال سومین بازیکن جوان تاریخ شد. اگر علی دایی بود ده تا گل می زد. باور کن.»
پرسیدم:« از کجا می دانی؟ »
گفت:« چون علی دایی بهترین گل زن ملی است. یک جمله دیگر هم برای دوست دارم بگویم. من علی دایی را دوست دارم.»
ومن ذوق می کنم از شنیدن حرفها و افکار این نیم وجبی ایرانی تبارِ ایران دوستِ هُرمُز دوست و علی دایی دوست.


2026-07-16

هموطنم تسلیت

از شمال تا جنوب، بندرعباس و هرمزگان و قشم و ماهشهر، از غرب تا شرق، پدران و مادران داغدیده، خانواده های پریشان در این روزهای تلخ جنگ، در غم همگی شریکم.

می خواهم بنویسم. اما مغزم از تفکر ایستاده، انگشتانم توان گرفتن قلم را ندارد. به سختی تلاش بر نوشتن می کنم. اما قلم نیز توان نوشتن ندارد. گوئی مرکب اش خشک شده.
دست از نوشتن برداشته و با تماشای اخبار به شدت می گریم. همسایه بغل دستی زنگ خانه ام را به صدا در می آورد و می گوید که صدای گریه شنیده و نگرانم شده. می پرسد:« اتفاقی افتاده؟»
با گریه جواب می دهم:« بله، کودک کُش به جنوب کشورم حمله کرده و پس از مدرسه میناب، این بار پادگان و سربازان مادرمرده را به خاک و خون کشیده و همچنان بی رحمانه می زند و می کشد.»
سری به علامت تاسف و تایید تکان می دهد و خداحافظی کرده و می رود.
*
پی نوشت: عزیز داغلی آتا - آنالار باشیز ساغ اولسون، آللاه سیزه صبر وئرسین

پادگان دا نلر اولدو، سرباز
ارزون اوره یینده سولدو
لو خبری گتیردیلر، سرباز
آنان بیر گون ده سولدو
*
اوره ییمده یوخدو دؤزوم، سرباز
دیلیم ده قورودو سؤزوم
یوخلوغون ائویمی ییخدی، اوغول
اؤلونجه آغلییار گؤزوم
*
پادگان داغ اولئیدی، بالا
دؤوره سی داغ اولئیدی
سربازلار اؤلن چاغی ، بالا
آناسی باش اوسته اولئیدی
*
اوزاق یئرده سرباز اولدون
گل تکی آچیلمامیش سولدون
دئییردین آز قالیر گلم سرباز
دشمن لره نشان اولدون
*

منبع: اینستاگرام


2026-07-10

بلند آسمان جایگاه من است - محمود اسکندری

محمود اسکندری

سرهنگ خلبان جنگنده نیروی هوایی ارتش ایران بود. او یکی از برجسته ترین خلبانان نیروی هوائی ایران بود.در جنگ ایران و عراق حضوری فعال و در چهار عملیات مهم همچون عملیات  بغداد و کرکوک و منهدم سازی تاسیسات نفتی و گازی عراق و آزادسازی خرمشهر و بازگرداندن هواپیمای آسیب دیده شرکت موثری داشت.
او با انهدام پل اروند بر روی اروندرود، موجب شکست نیروهای عراق و آزادی خرمشهر شد. برهم زدن اجلاس سران بغداد یکی دیگر از شجاعت های او بود.
محمود اسکندری در 12 آبان ماه 1380 در سن 54 سالگی بر اثر تصادف رانندگی کشته شد.
*
اسکندری خلبانی که تاریخ نیروی هوایی هنوز او را کامل نمی شناسد.
« خبرگزاری مهر، در مورد این خلبان شجاع مفصل نوشته است.»
*

2026-07-09

گل پنیرک یا دویمه گولو یا اَمَن کؤمه جی

گل پنیرک 

پنیرک، گل های بنفش خوش رنگ، برگ های سبز لطیف، دانه های گرد شبیه به دگمه دارد. بچه که بودیم، مادربزرگم ما را برای چیدن این گل ها بیرون می فرستاد. دم جویی که از کنار خانه مان می گذشت، فراوان می روئید. گل های زیبایش را برای مادربزرگ می چیدیم و دانه های دگمه مانندش را برای خودمان. کف دستمان را  از دانه های تر وتازه پر می کردیم و سپس با لذت تمام دانه دانه می خوردیم. مادربزرگ سفارش می کرد که همه اش را نخوریم و بگذاریم سیاه شده و بر زمین بریزند و سال دیگر نیزبرویند.
اکنون دانه های این گیاه خوش رنگ و زیبا را به عنوان گل زینتی می فروشند. این یکی با میل خودش زیر بالکن خانه ام روئیده است. همسایه بغل دستی با دیدنش گفت:« به به چه برگهای بزرگ و لطیفی! ما این برگها را می چینیم و داخل آش و کوکو و نرگسی می ریزیم. سال گذشته در باغچه ما خیلی زیاد روئیده بود. برگهای لطیفش را جمع کرده و دلمه درست کردم. مثل برگ مو.»
پرسیدم:« چه مزه ای داشت؟»
گفت:« با دلمه برگ مو قاطی کردم. داخل قابلمه یک ردیف برگ مو و یک ردیف برگ پنیرک چیدم. خیلی خوشمزه شده بود. ما با گل های زرد رنگ کدو و برگ درخت توت و درخت گیلاس نیز دلمه درست می کنیم. مثل دلمه برگ مو. بسیار خوشمزه و مقوی است. برگ درخت انجیر را هم…»
حرفش را نیمه تمام گذاشته و گفتم:« لطفا دیگر برگ بزرگ و زبرِ انجیر را هم پر نکن.»
گفت:« نه برگ انجیر هم خیلی فایده دارد می چینم و به مادرشوهرم می دهم.»
بعد در حالی که از فواید برگ درخت به و انجیر و گیلاس و دانه گیلاس و … می گفت، دو تائی شروع به چیدن و خوردن دانه های تازه کردیم. خدا را شکر که دانه های سیاه نیز فراوان و تعدادی روی زمین ریخته بود.
ویکی پدیا در مورد این گیاه نوشته است که بلندی این گل ده تا پانزده و بعضی وقتها پنجاه سانتی متر است. اما گل من از هفتاد سانتی متر گذشته و همچنان دارد بلند می شود و گلهای فراوانش به زمین می ریزند. می گویند با گل های این گیاه می شود مربا درست کرد. شربت این گیاه به رنگ بنفش خوش رنگ است.
*





2026-07-08

علیرضا افزودی

راویان قصه های رفته از یادیم

علیرضا افزودی را از طریق « رادیوقاصدک » و « رادیو زمان» شناختم. راوی بود و آرام و باوقار سخن می گفت. برنامه هایش را گوش می کردم. بعد از مدتی رادیو قاصدک کارش را تعطیل کرد و سپس علیرضا افزودی از کار در رادیو زمانه کناره گیری کرد.
سایت او با نام « راوی حکایت باقی» یکی از سایت های مورد علاقه من است که همیشه دنبالش می کنم. او کارها و تحقیقات خود را با دسته بندی کرده و به این ترتیب  ترانه ها و خاطره ها، جعبه موسیقی، چند خط و یک نشان، حکایت سروده ها، داستان خوانی، شعر و شاعران، شناسنامه ترانه ها، فیلم و نمایش، نشر نوشته ها، یادمانده ها و یادگاری ها نوشته است. دیشب سری به سایتش زدم و احساس کردم که چراغش خاموش و سوت و کور است. فوری سراغ اینترنت رفته و با اولین جستجو، « در فقد همکار شریف ما علیرضا افزودی» نوشته مهدی جامی را دیدم و همچنین « ویکی پدیا» که خبر از درگذشت او می داد. بسیار متاسف شدم.  
اکنون در فکر کارهای پربار و آرشیو پرمحتوی ایشان که در واقع « کلکسیون صدا و موسیقی و ترانه» است، هستم. کاش سایت برای همیشه در اینترنت و قابل دسترسی باشد. یا وارثان ایشان کارهایش را به شکل کتاب صوتی و یا... جمع آوری و ماندگار کنند.
تاریخ فوت ایشان در سیستم دولتی سوئد این چنین ثبت شده است: علیرضا افزودی در 18 خرداد 1405 (دوشنبه هشتم یونی 2026 ) در استکهلم سوئد از دنیا رفت. روحش شاد و مکانش بهشت.
*
رادیو زمانه - جُنگِ صدا  
*
راوی حکایت باقی - علیرضا افزودی
*

2026-07-07

زنان موفق سرزمینم

لیلا حاتمی – شهرنوش پارسی پور

سری به ویکی پدیا زده و عکسی از لیلا حاتمی هنرپیشه ایرانی دیدم. یکی از برترین بازیگران ایران، دارنده نشان شوالیه، سیمرغ بلورین و جوایز متعدد دیگر.
شهرنوش پارسی پور، نویسنده و داستان نویس و مترجم ایران بود. دوازده تیر ماه 1405 در سن هشتاد سالگی در سانفرانسیسکو درگذشت. 
*
زرین کلاه  از کتاب « زنان بدون مردان » ، که در اینجا به ترکی آذربایجانی ترجمه کردم.  

امان از این رفتن ها

و صدائی که طنین اش در گوش باقی می ماند.

شنبه اولین روز هفته، عزیزی را از دست دادم. عزیزی که مهربان بود و سرشار از صفا و مهر و عاطفه. خبر رفتن اش را که شنیدم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد و صدایش در گوشم طنین انداخت. صدای تسلی اش به هنگام عزای مادرم.وقتی که به خاک سپرده شد و پس از اتمام چهلم ورغایب و اولین نوروزش، درِ خانه ی پدری برای همیشه به رویمان بسته شد، زنگ زد و گفت:« فکر نکن که پد و مادر از دست داده ای و تبریز کسی را نداری. من برادربزرگترت هستم و خانه من خانه توست.» سپس گوشی را به همسرش داد و او نیز تاکید کرد که مبادا احساس کمبود کنم.
سه پسر خاله « از خاله بزرگ» داشتم همچون برادر و مهربانتر از برادر. یکی را از دست دادم  و درغم دو پسرخالۀ دیگر شریک شدم.
که داغ برادرمرده را برادرمرده می داند
*

قارداشلار آی قارداشلار
یاغیش یاغار، قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار

2026-07-02

تاریخ اساطیری ایران – دکتر ژاله آموزگار

بزرگ بانوی مطالعات ایران باستان

از ایران هدیه ای برایم رسیده است. کتابی به نام « تاریخ اساطیری ایران »  اثر « دکتر ژاله آموزگار» اولین بار است که اسم این نویسنده و پزوهشگر را می شنوم. برای شناختنش سری به اینترنت زده و اطلاعاتی از ایشان بدست آوردم.
دکتر ژاله آموزگار دوازدهم آذر ماه سال 1318 در شهرستان خوی چشم به جهان گشود.نویسنده و مترجم و اسطوره شناس و پژوهشگر و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. او مسلط به زبان های فارسی میانه و اوستا و ترکی آذربایجانی و فرانسه و انگلیسی است. دارنده دو جایزه از فرانسه « لزیون دونور » و از ایران « جایزه سرو ایرانی » است.
سایت مرکز پژوهش های ایرانی و اسلامی،  در مورد این بانو می نویسد:« خانم آموزگار زنی است فرزانه و دانشور،  متواضع و فروتن، سخن سنج و سخن دان، مهربان و صمیمی. عشق به تاریخ کهن سرزمین ایران را در گفتار و نوشته هایش به آسانی می توان یافت.
اکنون وقت آن است که کتاب به دست گرفته و مطالعه اش را آغاز کرده و برای سلامتی و طول عمر با عزت این بانوی عزیز دعا کنم.





2026-06-28

در انتظار مرحله حذفی و نتیجه اش

 

امروز هوا نسبت به دیروز کمی خنک تر و وزش باد سبب شده که از شدت گرما کمی بکاهد. فوتبال دوستان کم سن و سالِ ما از شنیدن حذف تیم فوتبال ایران غمگین هستند. دارند با هم بحث و بررسی می کنند.
اولی: حیف شد. کاش ایران اول می شد.
دومی: دقیقا. اما ایران خیلی خوب بازی کرد. محبی یک گل زد. رضائیان هم دو گل زد. تازه دو تا هم آفساید داریم. شجاع خلیل زاده و مهدی طارمی.
می پرسم: آفساید دیگر چیست؟
اولی: مثلا شجاع خلیل زاده در لحظه ضربه زدن هم از توپ و هم از دومین مدافع جلوتر باشد.
دومی: یا مثلا دست بازیکن با توپ تماس گرفته باشد. البته قوانین دیگری هم دارد. هر وقت بخواهی یادت می دهیم.
لبخندی می زنم و ته دلم می گویم ای جانم.
می گویند درست است که ایران به مرحله حذفی صعود نکرد، اما بازیکنان ما شکست نخوردند. بلکه مساوی کردند. مثل عراق 12 گل، مثل نیوزیلند 12 گل، مثل سوئد 7 گل، ومثل … یک عالمه گل نخوردند. می خواهند برای بازیکنان تیم فوتبال ایران دعا کنند و من خوشحالم از  این که این کوچولوها، با دیدن تیم ملی ایران، رامین رضائیان و محمّد محبی و شجاع و بیرانوند و باقی عزیزان را شناختند. علی دایی را خیلی وقت است که می شناسند. اکنون فکرشان روی تیم آلمان متمرکز شده و دوست دارند این تیم برنده شود. آلمانی که ده گل زده و 4 گل خورده و دو برد و یک باخت دارد و امتیازش 6 است.
آنها خوشحالند، برای رامین رضائیان که بهترین گلزن ایران در تاریخ جام جهانی شد.


2026-06-27

ایران 1 - مصر 1 - مساوی

جام جهانی 2026 - نتایج سه بازی ایران

 پانزده یونی تیم فوتبال ایران در اولین دیدار خود، در برابر نیوزیلند دو بر دو مساوی شد. گل های ایران را، رامین رضائیان و محمّد محبّی به ثمر رساندند. گل اول ایران در دقیقه ی 32  توسط رامین رضائیان و گل دوم در دقیقه ی 64 توسط محمّد محبّی وارد دروازه نیوزیلند شد.

بیست یکم یونی تیم فوتبال ایران در دومین دیدار خود، در برابر بلژیک صفر بر صفر مساوی شد.
بیست و هفتم یونی تیم فوتبال ایران در دومین دیدار خود، در برابر مصر یک بر یک مساوی شد. گل اول ایران در دقیقه ی 14 توسط رامین رضائیان وارد دروازه مصر شد. گل دوم ایران شجاع خلیل زاده به خاطر آفساید باطل اعلام شد.
خبر را فوتبال دوست کوچولو با خوشحالی به من داد و گفت که حالا رامین رضائیان هم مثل علی دایی آقای گل شد. آرزو کرد که ایران به مرحله حذفی راه یابد.

*
فوتبالیست های کشورم دست مریزاد که موجب دلگرمی و دلخوشی فرزندان و نوه های ما می شوید.
*
سیاسی ها و مخالفان و موافقان و دلشوره افکنان و غیره، جان آقاجان هایتان دست از سر فوتبال و فوتبالیست ها و ورزش و دلخوشی مردم بردارید.   
 
  

2026-06-26

کتاب کوچه به کوشش احمد شاملو

کتاب کوچه فرهنگ نامه ای است که مرحوم آحمد شاملو با همکاری همسرش ایدا سرکیسیان تدوین کرده است. پانزده جلد آن توسط انتشارات مازیار به چاپ رسیده است. من از این پانزده جلد،  فقط دو جلدش را دارم. این کتاب جالب و خواندنی است. گاهی اوقات لغات و اصطلاحاتی از این کتابها را در وبلاکم می نویسم 

لغات و اصطلاحاتی چند از این کتاب:
پارچه ی شُل با آهار صاف نمیشه = کنایه به شخص تنبل و بی استعداد که با تشویق و تنبیه کارآمد نشود.
چشم آهو به سُرمه نیاز ندارد = مطلوب را به پیرایه نیاز نیست.
آیه وایه =  دربه در
قامت ابوالفضلی = قامت بلند رشید
ابن ابدالدنیا = بسیار پیر و سالخورده
ابو لک لک = شخص دراز قد و لاغر اندام را گویند.
اخته شدن = جا افتادن
اَراجیف = گفتار بی ارزش
اُرس و پُرس = سوال و جواب
از صبح کوفه تا شام کربلا = در تمام مدت
از آن ختنه نشده ها بودن = حیله گری عیان بودن
از باغ وحش در رفتن = قیافه و ظاهری کثیف داشتن
از حلقومش بیرون کشیدن = مالی را که کسی به ناحق خورده از او پس گرفتن
از دست دوست به دشمن پناه بردن = کنایه از بسیاری مزاحمت دوستان است
از قافیه عقب ماندن = از موضوعی دور بودن
از کاه کوه ساختن = ناچیزی را بزرگ جلوه دادن
از مُخ معافی داشتن = کودن و نادان صرف بودن
از خود شاکی = عبوس و ترشروی
اسب مرده را شلاق زدن = کوشش بیهوده داشتن
استخوان پوسیده به چشم کشیدن = به اجداد و نیاکان خود فخر ورزیدن
*

2026-06-25

شمر ذی الجوشن و سرانجامش

 

در یوتیوب و فضای مجازی، شعری از دکتر انوشه شنیدم که سخنان مادربزرگم را به یادم آورد. در ماه محرم و روزهای تاسوعا و عاشورا بر ایمان از امام حسین و علی اکبر و ابوالفضل و دیگر یاران امامان، حکایت ها تعریف می کرد و در مورد کوفه و پیامبر و اصحاب دیندار و باوفایش می گفت:« شمر از طرفداران امام علی علیه السلام  بود و در جنگ صفین حضور داشت. اهل دین و نماز و عبادت بود. در زمان امام حسن علیه السلام به خوارج پیوست و دشمن امام حسین شد. او هم قبیله ام البنین ( مادر حضرت عباس ) بود نه دایی اش. برادر و خواهری ام البنین و شمر باور اشتباهی است. شمر برای حضرت عباس امان نامه آورد، چون با مادر اوهم قبیله بود. » مادربزرگ پس از حکایت و وعظ با صدای شیرین و لحن دلنشین اش از ما می خواست که دستها را به سوی خدا بلند کرده و همراه او چنین بخوانیم
ای بؤیوگ آللاه هیش کیمین اولین عزیز، آخیرین ذلیل ائیه مه. آللاه بیزی عاقبت به خیر ائیله. اللاه بیزی شیطانین شرّینن، حیله کارین مکریندن قورو. آمین یار رب العالمین
و ما همراه او تکرار می کردیم.
*
اما شعری که  دکتر محمود انوشه خواند.
شمر که قلب شیعه را سوزانده
هی نسل به نسل خلق را گریانده
در مورد او مورّخین می گویند
یک عمرنماز مستحبی خوانده
شمر لعین که راه را کج می رفت
از روی هوا و از سر لج می رفت
در سابقه اش جهاد و جانبازی داشت
با پای پیاده دائما حج می رفت
این شمر که پای و پایه اش لنگیده
از حرص بهشت کله اش هنگیده
در لشکر حضرت علی در صفین
ضد پدر یزید می جنگیده
روحیه زهد و خوی ایمانی داشت
تاکید عمیق بر مسلمانی داشت
شمر اهل شراب و رقص و کنسرت نبود
یک پینه اصل روی پیشانی داشت
*
خدایا ما را عاقبت به خیر بگردان
*

محرم و تاسوعا و عاشورا و سریال مختارنامه

 

هفته گذشته، داشتم با دوست جان تلفنی صحبت می کردم و از هوای گرم و برنامه های تلویزیون و ماه محرم صحبت می کردیم که گفت:« ماه محرم است و سریال تکراری مختارنامه پخش می شود.»
گفتم:« برنامه های تلویزیونی هر کجای دنیا که باشی مثل هم هستند. شما سالی یک بار سریال تکراری مختار نامه را می بینید. ما هر هفته سریال های تکراری را می بینیم . آنقدر پخش می کنند که دیالوگ ها ازبرمان می شود. از سی اس ای، دختران گیلمور، شارمد، ستوان بارنابی و کلمبو تا جیمزباند. حال به هم زن تر از همۀ سریال ها جیمزباند است با آن زنان برهنه ی آنچنانی که…»
خلاصه که پشت سر گردانندگان تلویزیون و کانال های مختلف حسابی گفتیم و دق دلی مان خالی شد.
آن شب تلویزیون را باز کردم تا سریال یا فیلم سینمائی جدید و خوبی پیدا کرده و تماشا کنم. برنامه جالبی پخش نشد و یوتیوب را باز کرده و بین موزیک و نوحه و فیلم های مختلف، چشمم به مختار نامه خورد و قسمت اول را باز کردم. فیروز عرب نیا در نقش مختار داشت گندم های طلائی را درو می کرد. کنجکاو شدم و به خود گفتم یک ده دقیقه ای تماشا کنم ببینم جریان از چه قرار است. هرچند که اولین بار از مادربزرگ و عمه بزرگم درمورد مختار و انتقامش روایت ها و حکایت ها شنیده بودم. با یک چشم بر هم زدن، قسمت اول به پایان رسید و فوری شروع به دیدن قسمت دوم کردم. هر روز یک قسمت می بینم. دیشب به قسمت هفتم رسیدم و از هنرمندی عزیزان لذت بردم.
فاتحه ای خواندم بر روح و روان ماه چهره خلیلی جوان، ژاله علو، داود رشیدی و بقیه درگذشتگان که از کارهای زیبایشان خاطره خوش دارم. چقدر این گوهرخیراندیش را دوست دارم.
پس از تمام شدن سریال سری به اینستا زدم و با نوحه ای ترکی، در رسای دختران میناب که نوحه خوانی که در دستۀ شاه حسین گویان کوی ولیعصر تبریز می خواند، گریستم. خدا به والدین این کودکان مظلوم و بی گناه صبر عطا فرماید.
 
*
مثلا هله مینابین، بالا قیزلاری یانمییب
مثلا هله زنده دی، هله قانینه باتمییب
مثلا کی بله شمییب، هله زلفلری قانه
مثلا هله آنالارهله گلمییب افغانه
اوخورام چوخ ظلم ایله خیردا بالالار یاندیلار
دنیا گؤزو باخا - باخا اودلاندیلار
هر تک - تکی اؤز قانینا غلتان دیلار
حتما سنه ایندی خانیم مهمان دیلار
آل گؤیونو هر تک – تکی گریان دیلار
میناب ده قیزلار سیزه قربان دیلار

*
فکرکنم اسم نوحه خوان نیما شکوهی باشد.
*

والدین عزادار، خواهران و برادران و زنان و مردان داغدیده سرزمینم، مرا نیز در غم تان شریک بدانید.
*


2026-06-24

فوتبال و گرما و بچّه های فوتبال دوست ما


هوا بسیار گرم، خورشید سوزان، باد گرم وزان، پنکه روشن و دور اتاق گردان، نوبت بازی پرتقال و ازبکستان و من فسقلی ها کنار و روبروی تلویزیون نشسته بودیم. بله دیروز را عرض می کنم. سه شنبه عصر بازی پرتقال و ازبکستان شروع شد. یکی با لباس قرمز و شماره 7 وسط  میدان آمد. کوچولوها با اشتیاق فریاد زدند « رونالدو، رونالدو » و کف زدند. پرسیدم که چه شده؟ گفتند که هیچ کسی حریف رونالدو نیست. من که حوصله نشستن پای تلویزیون و تماشای مسابقه را ندارم، بنا به درخواست این فرشتگان نشستم. پرتقال قرمز پوش بود و ازبکستان سفید پوش. از همان دقایق اول بازی قرمز پوش ها میدان و توپ را در دست گرفته و عرصه را بر سفیدپوشان تنگ کردند. بازی خیلی خوبی داشتند و سرانجام با پنج گل پیروز بازی شدند و کوچولوها شروع به پایکوبی و خوشحالی برای رونالدو کردند.

پس از اتمام بازی، کودکان فوتبال دوست همه فن حریف ما شروع به بحث کردند. چه جالب بود بحث و تفسیر این مفسران کوچک.
چقدر امیدوارند که ایران در مقابل مصر برنده شود. اگر چه امیدی به اول شدنش ندارند. اما از این که در دو بازی دروازه ایران گشوده نشد راضی و خوشحالند.

2026-06-21

تب فوتبال

تب فوتبال و فوتبالیست های کوچک خانه ما
جام جهانی شروع شده و تب فوتبال همه جا را گرفته و نوه جان نیز که جز فوتبال دوستان است، باجدیت هر چه تمام تر پیگیر نتایج بازی است. 15 ژوئن ( یونی ) پس از اتمام بازی ایران و نیوزیلند ، زنگ زد و خبر داد که ایران و نیوزیلند دو بر دو مساوی کرده اند و گل زن های ایرانی، مهدی طارمی و محمّد محبی بودند. خوشحال بود از این که در دقایق پایانی مسابقه مهدی طارمی با ضربه سر، گل دوم را به ثمر رساند و ایران بازنده نشد. او عکس این دو ورزشکار را نیز از مغازه اسباب بازی فروشی که عکس برگردان فوتبالیست های جام جهانی را می فروشد خریده و کنار عکس علی دائی و مارادونا گذاشته و می گوید:« می دانی اگر علی دائی هم بازی می کرد، نیوزیلند به هیچ وجه نمی توانست به ایران گل بزند. اما او بازی نمی کند. حیف!»   
آن یکی نوه می گوید:« اشکالی ندارد. طارمی و محبی هم خیلی خوبند. همه بازیکنان تیم خوبند.»
امروز 21 ژوئن ( یونی ) ایران و بلژیک بازی دارند و گویا مسابقه به وقت اینجا دیروقت است و نمی توانند زنده تماشا کنند. 27 ژوئن  ایران و مصر بازی دارند.
نوه جان ها آرزو دارند ایران قهرمان شود و اگر ایران نشد آلمان. و من آرزو دارم غربت سبب فراموشی  سرزمین آبا و اجدادی عزیزانم نشود.
*
پی نوشت:
ایران 2 - برزیل 2
ایران 0 - بلژیک 0
27 یونی  - بازی ایران و مصر
*

 

2026-06-17

دختر دیوانه - در روقو

 دلی روقو

حدود چهارده یا پانزده سال داشت. موهای ژولیده، پاهای برهنه و کثیف، دندانهایی زرد، چادری رنگ و رو رفته که بر کمر می بست و صبح بعد از صبحانه، جلو در خانه شان می نشست و رهگذران را تماشا می کرد. کر و لال بود و کاری بجز خوردن و آشامیدن و دم در خانه نشستن نداشت. خانواده ای پر جمعیت داشت. پدربزرگ و مادربزرگ، پدر و مادر و هشت بچه قد و نیم قد، در یک خانه بزرگ قدیمی زندگی می کردند. فرزند دوم خانواده بود و برادرش داشت دیپلم می گرفت. پدر و پدربزرگ در بازار قدیمی شهر، حجره فرش فروشی داشتند و هر روز صبح سر کارشان می رفتند. بقیه بچه ها راهی مدرسه می شدند و او می ماند و مادرو مادربزرگش که مثل همه او را دیوانه و ناقص می دانستند. تا بازگشت بچه ها همه چیز آرام بود. اما به هنگام ناهار که بچه مدرسه ای های محله ، همان بچه های همسایه ، از مدرسه به خانه برمی گشتند، تا او را می دیدند سر به سرش می گذاشتند. « دلی روقو» صدایش می کردند. به طرفش سنگ و چوب و آشغال بیسکویت شان را پرت می کردند. عصبانی می شد و چون زبان نداشت، با داد و قال به طرف آنها حمله می کرد. تعدادشان بیشتر بود و بیچاره را کتک می زدند و او گریه کنان و خونین و مالین به خانه برمی گشت و مادر که کارهای خانه و رسیدگی به دیگر بچه ها را مهم تر می دانست، کتکش می زد که دیوانه چرا با بچه مردم دعوا می کنی؟ مگر نگفته ام که فقط بنشین و تماشا کن؟ و او زبان نداشت که بگوید گناهکار نیست.
سرانجام سال تحصیلی به آخر رسید و برادر بزرگ « حسن» دیپلم گرفت و پشت کنکور ماند. به جای وقت تلف کردن، به خدمت سربازی رفت. با این فکر که پس از اتمام خدمت، در حجره پدر مشغول به کار می شود و اگر کنکور قبول شد چه بهتر و گرنه شغل پدری را ادامه می دهد. با رفتن حسن، دلی روقو تنهاتر شد. زیرا این برادر بود که به او محبت می کرد و او را از دست کتک های مادر نجات می داد. حسن بود که به حرفها و صداهای نامفهوم دخترک گوش می سپرد و تبسم می کرد و دست محبت بر سر ژولیده اش می کشید.
دو سال سپری شد و حسن بازگشت. او از دوستان سربازش، مطالبی درمورد کودکان کر و لال شنیده و فهمیده بود که این نوع کودکان دیوانه نیستند. بلکه مورد آزار و اذیت قرار می گیرند و چون پشت و پناهی ندارند، مجبور می شوند از خودشان دفاع کنند. چه بدانم. گویا کتابی در مورد این گونه کودکان خوانده و با فکری روشن به خانه برگشته بود.
او تربیت « دلی روقو » را به عهده گرفت. آموزش شانه کردن موها، شست و شوی دست و صورت و مسواک و حمام و غیره. کاری را که بر عهده مادر و مادربزرگ بود، او بر عهده گرفت. با گذشت چند روزی تغییر اساسی در اوضاع ظاهری دخترآشکار شد. مادر شرمنده از دیوانه خواندن دخترش، در زیبائی و نجابت دلبندش حیران شد. تمیزی و مرتبی موهای سیاه، زیبائی چشمانش را آشکار ساخت. دست و صورت شسته و تمیز، پوست شفاف دختر را نمایان کرد. چادر گلدار و نو که هدیه برادر بود، او را شاد و جوان کرد. حالا دیگر این دخترنه تنها زشت و بد بو نبود، بلکه زیباروئی پسرکش شده بود.
او هر روز صبح همراه با برادر به نانوائی می رفت و دو تایی نان تازه و گرم می خریدند و به خانه برمی گشتند. او از برادر یاد گرفت که لزومی ندارد سر و صدا کند. او یاد گرفته بود که دختری جوان و با وقار است و اگر دم در خانه ننشیند، بچه ها نمی بینندش و سر به سرش نمی گذارند. دیگر « دلی روقو» صدا کردن نیز ممنوع شد. اسم این دخترخانم، رقیه بود. البته در دیار ما اسمها را کوتاه می کنند و رقیه می شود روقو، اکرم می شود اکی و روح انگیز می شود روحی و الی آخر.
روزی از روزها شنیدیم که رقیه به مدرسه می رود. برادرش حسن، خواهرش را در مدرسه کر و لالها ثبت نام کرده است. او خواندن و نوشتن را آموخت و صاحب خطی زیبا شد و با حمایت برادر به کلاس خوشنویسی رفت. اولین بایاتی که با خطی بسیار زیبا نوشت، این چنین بود:
*
قارداش لار آی قارداش لار
یاغیش کسر قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار
*   

2026-06-14

این بهار سرد

 

بیست و چهارمین روز از خرداد را پشت سر می گذاریم. هوا سرد و ابری و بارانی وطوفانی است. گل هائی که کاشته ام سر به زیر افکنده اند. همین که توانسته اند در این هوای سرد طاقت بیاورند و خشک نشوند، جای شکرش باقی است. نگران گل های کوکب هستم که به سختی سر از خاک درآورده اند و حلزون و ریسه سراغش رفته اند و به زحمت با آفت کش مهارشان کرده ام. هوا شناسی اطلاع داده است که هوا از فردا کم کم گرم می شود.
گلفروشی بزرگ شهرمان گل های زیبای لیلیوم ( سوسن خودمان ) را آورده. رنگ به رنگ و زیبا. چند سال پیش باغچه ام پر از این گل ها بود. متاسفانه سوسک های قرمز، آفت گل سوسن، به این گلها حمله کرده و شروع به خوردن و بد هیکل کردن، گل ها را کردند. هیچ آفت کشی زورش به این موذیان نرسید. سرانجام از خیر کاشتن این زیبارویان گذشتم.
مردم عزیز سرزمین، دعا می کنم که خدا شما را از شر آفت بزرگ جنگ و داغ عزیزانتان حفظ کند.


2026-06-12

و اگر آزادی سرودی میخواند

 ماهها و روزهای حساسی می گذرانیم. بیایید از اظهار نظر همدیگر دلخور نشویم. هیچ چیزی ارزش قهر ندارد.

در مورد اوضاع کنونی نظرم را گفتم که مخالف نظر یکی از عزیزان بود. از من رنجید و ارتباطش را قطع کرد. ادعای آزادی خواهی می کنیم، اما تحمل نظر دیگران را نداریم و این خود مخالفت با آزادی بیان است.

آن سفر کرده

 

دلم که تنگ می شود از خانه بیرون می زنم و سراغش می روم و با دیدنش دل تنگم آرام می گیرد. اکنون دل و جانم در سفر است. رفته که بعد از یک سال تلاش بی وقفه و بدون مرخصی و تعطیلی، چند روزی استراحت و رفع خستگی کند. با رفتنش حس و حال عجیبی دارم. چقدر دلتنگم همچون یتیمی که سر بر زانو دارد. روز خیال تمام شدن ندارد.
سراغ یار دیرینه ام، حافظ جانم می روم و صفحه ای باز می کنم و او می گوید:
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
*

2026-06-11

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

سنی ای ائلیم اوبام چوخ سئویرم 

سخن از سرزمین مادری که به میان می آید، سوار بر اسب سفید بال رویاهایم، به سوی خانه پدری به پرواز درمی آیم. از محله قدیمی با کوچه پس کوچه هائی عریض و طویل و مردمی مهربان و کنجکاو، گذشته و وارد خانه ای سه طبقه با پله هائی پر پیچ و خم می شوم. شمعدانی های دور حوض مستطیل شکل بزرگ، همراه با گل های سرخ و سفیدشان، خوشامد می گویند. ماهی های سفره هفت سین پدر، داخل حوض سرگرم رقص و پایکوبی اند. با یادآوری پشمک و حلوای  شب یلدا، کامم شیرین می شود. عید قربان و قربانی پدربزرگ، عید غدیرخم و مهمانی خانه پدر، دسته های عزاداری شب عاشورا که در یک شب سرد و برفی زمستانی وارد حیاط بزرگ خانه مان می شوند و طبل زن داخل حوض بی آب شروع به زدن طبل و نوحه خوان نوای مصیبت سر می دهد. قوری بزرگِ چای داغ مادرم، روی سماور بزرگ در گوشه ای از حیاط ، منتظر عزاداران است که از خود پذیرائی کنند. زن همسایه چه صادقانه و از ته دل برای پسر بیمارش طلب شفا می کند.
اما وقتی به اقوامی که دست در دست هم داده و گلستانی زیبا و با گلهای متنوع ، به نام ایران ساخته اند می رسم، اسب سپید بالم به جای جای این مرز و بوم کهن، پرواز می کند. به دلیرانی از هر قوم می رسم که به خاطر این آب و خاک از جان مایه گذاشته اند. به مراسم دینی همچون عزاداری و جشن میلاد و زیارت می رسم که همه در کنار هم هستند. هر طایفه و ایل وتباری قهرمانانی مخصوص به خود دارند. قهرمان افسانه ای من ملک محمّد و سیمرغِ من «زمرد قوشو» هست. همان پرنده ای که با آتش زدن یک پر ِاو فوری سر می رسد و ناجی قهرمان می شود. لالائی های من با لالائی های کرد و لر و فارسی و بقیه تفاوت زیادی ندارد. همه از قلب مادری سرچشمه می گیرد که همراه با خواباندن نوزادش، نغمه های دلنشین و گاهی از غم دل می سراید.
اکنون در این هنگامه جنگ و تجاوز دشمن و روزهای حساس و مهم کشور، وقتی این گلهای رنگارنگ میهن را، دوباره کنار هم می بینم، دلم آرام می گیرد. تا این دلاوران زنده اند، هیچ متجاوزی حق ورود به خاک مقدس سرزمینم را ندارد.
مردم شریف و عزیز سرزمینم دلم پیش شما و ذره ذره خاک آن مقدس زمین است و دعاهایم به همراهتان.
*


2026-06-10

گشتی در باغچه

 انگورک گلوگیر = اورنیا بری =  die Apfelbeere

سال گذشته در گلفروشی دیدم. قیمت گرانی داشت اما به خاطر نداشتن مشتری بسیار ارزان شده بود. بجز من خانم و آقایی نیز داشتند نگاهشان می کردند. از آنها در مورد این گیاه پرسیدم. خانم اطلاع چندانی از گل و گیاه نداشت و گویا خانه ای با باغچه بزرگ (حیاط بزرگ ) خریده و می خواستند با درختان میوه و گل و گیاه تزئین اش کنند. آقا دو گلدان انتخاب کرد و یکی را به من داد و گفت:« بقیه گیاهان در حال مردن هستند و فقط این دو هر کدام یک ساقه سالم دارند. به خانه که رسیدید فوری بکارید و نگران نباشید. حتما رشد خواهد کرد. از سر و وضع و ماشین شان معلوم بود که حال و احوال اقتصادی شان خوب است. خلاصه که آنها انواع مختلف میوه و گل و گیاه در حال خشکیدن، انتخاب کرده و خریدند.
به خانه که رسیدم، گیاه را از گلدان درآورده و گوشه ای از باغچه کاشتم و پس از چند روز متوجه شدم که ساقه سالم، برگهای جدید داده و خوشحال شدم. اول فکر کردم که میوه این گیاه، سیب کوچک است. سری به اینترنت زده و اطلاعاتی درموردش به دست آوردم.
نام فارسی این گیاه « انگورک گلو گیر » است. گیاهی از تیره گل سرخیان که میوه هایش کروی شکل و کوچک و تقریبا شبیه زغال اخته است. میوه اش طعمی گس و تلخ دارد که اگر خام خورده شود موجب گرفتگی گلو می شود. با خواندن این اطلاعات ماندم که چرا این گیاه را خریدم؟ آخر من که طعم گس یا تلخ را دوست ندارم. می خواهم با این میوه ها چه کنم. اما بعد فهمیدم که با این میوه ها مربا  و شربت می پزند و شیرین و خوشمزه می شود. آنتی اکسیدان فراوانی دارد و التهاب را کاهش می دهد. رنگ میوه سیاه یا قرمز یا بنفش است که من نمی دانم، انگورک گلوگیری که من کاشته ام چه رنگی است. امسال گل داده و منتظر میوه ام که ببینم تا به چشم ببینم.

این هم شکوفه های ریزِ انگورک گلوگیر



2026-06-09

گفته بودم که ایران ونزوئلا نیست

چند ماه پیش، مادر و دختر خوشحال بودند که عمویشان می آید و همه چیز روبراه می شود. همچون مادوروی ونزوئلا. گفته بودم که ایران ونزوئلا نیست و دختر گفته بود که مقصر ما پنجاه و هفتی ها هستیم که  چنین و چنان کردیم و باید از تک تک هم سن و سالانش معذرت بخواهیم. گفته بودم که معذرت نمی خواهم و می ترسم از روزی که شما موظف به عذرخواهی از ما بشوید و او گفته بود که مگر به خواب ببینیم.

امروز پس از گذشت چند ماه، مادر و دختر را در بازار دیدم. دختر انگار که مرا ندید. برگشت و وارد سوپرمارکت شد و مادر جلو آمد و سلام و احوالپرسی کرد. چون دید که متوجه رفتار دخترش شدم، گفت که دخترش نخواست با من روبرو شود. به سبب موضوع مغذرت خواهی. گویا که دختر از مادر خواسته که عوض او نیز از من عذر خواهی کند.
گفتم:« از من معذرت نخواهید. از ذره ذره خاک سرزمین مادرمرده ام، از خانواده های عزادار، از دستان پینه بسته کارگر ساختمان ساز، از مغز متفکر مهندس سازنده بزرگترین و بلندترین پل خاورمیانه (پل بیلقان )، از سربازان پادگانها، از خانه های ویران شده، از مردمی که گرانترین شدن، بر زندگی روزمره شان سنگینی می کند، و... معذرت بخواهید. همه اش از ویرانی ایران گفتید و من تازه فهمیدم که چنین پلی ساخته شده و در ایران وجود دارد.»

2026-06-06

امان از این مشکل مهریه

 نه بیلیم آنام، نه بیلیم آتام، بو ایشلره من ده ماتام

هوا آفتابی و خنک بود. کاغذ و قلم برداشته و راهی شدم. آرام و قدم زنان، لب رودخانه رسیدم. روی نیمکتی نشسته و کاغذ و قلم را از کیفم درآوردم. هنوز شروع نکرده بودم که باران باریدن گرفت. گوشه ای از آسمان، آبی و گوشه ای دیگر، ابری تیره داشت کاغذم را خیس می کرد که با عجله بساطم را برچیده و از جای بلند شده و به طرف سمت راست رودخانه رفتم. چند قدمی دورتر، رستوران کوچکی است که بساط چای و قهوه و نان و پنیرو... پهن کرده و نسبت به قد و قواره اش، مشتری خوبی هم دارد. جای دنج و آرامی است. قهوه ای گرفته و نشستم. روی صندلی بغل دستی، مرد میان سالی  با موبایل به زبان فارسی حرف می زد. صدایش خشمگین و کمی بلند بود. یکریز نفرین می کرد و گم شو و زهرمارت باشد. خرج دوا و دکترت بشود می گفت.
مرد می گوید:« سالهاست که  در آلمان زندگی می کنم. کار کردم و با هزار زحمت و پس انداز و صرفه جوئی در ایران خانه ای خریدم. به این امید که روزی بازنشسته شوم و به وطنم برگردم. دلم خواست همسری ایرانی داشته باشم. تابستان دو سال پیش به ایران رفته و با زنی آشنا شده و ازدواج کردم. به ظاهر زن خوبی بود و خانواده ام نیز موافق بودند. اوایل خیلی به من اظهار علاقه می کرد. تعطیلات ژانویه امسال به ایران سفر کرد و بدون اطلاع من، مهریه اش را به اجرا گذاشت و حالاخانه ام را یعنی تمام هست و نیستم را می خواهد. اعتراض کردم و او جواب و حرفهای جالبی نزد. کارمان به طلاق کشیده و دیگر راه برگشتی نیست.»
سکوت میکنم و قهوه نیمه تمامم را رها کرده و از رستوران خارج می شوم.
نمی فهمم این مهریه پشتوانه است یا هر از گاهی بلای جانی. یکی مهرم حلال و جانم آزاد، می گوید. دیگری با همین مهریه مردی را تیغ می زند. اصلا مردی که توانش را ندارد چرا این همه سکه مهر را می پذیرد؟


2026-06-04

عید غدیر است و دلتنگ پدر

 

عید غدیر است و دلتنگ پدر و خانه پدری ام. شور و حال عید و مهمانانی که برای دیدار از ما سیدها به خانه ما می آمدند حیاط خانه مان را آب و جارو می کردم .هوای اینجا نیز همچون دل بی تاب من گرفته و هر از گاهی همراه با بادی ناخوشایند می بارد و قطره هایش را همچون سیلی به صورتم حواله می کند. زنگی میزنم به هاله که به داد دل تنگم برسد و با هم به کافه شهر می رویم تا فنجانی قهوه با کیکی میوه ای بنوشیم و بخوریم و گپی بزنیم. دقایقی می نشینیم و سرمان به صحبت و درد غربت و هما میرافشار و حمیده رئیس زاده و رفتن های غریبانه در حسرت یار و دیار گرم می شود.
قهوه مان تمام میشود و قهوه ای دیگر سفارش می دهیم. صحبت و درد دل با هاله به من آرامش روحی می دهد. بانویی  است موقر و دوست داشتنی و همدرد. قهوه دوم را شروع نکرده، چشم مان به جمال عطیه خانم نا روشن می شود. سر میزمان می آید و سلام می گوید و قبل از تعارف مان صندلی بغل دستی را به طرفش می کشد و می نشیند. معلوم است که حرفی براید گفتن دارد.
می گوید:« خبر دارید فلانی به مکه رفته و دیشب برگشته.»
من:« خدا زیارتش را قبول کند.»
می گوید:« استوری ها و عکس هاشو دیدید؟ چقدر پز و افاده می داد؟ آدم نمی فهمه طرف رفته زیارت یا نشون دادن خودش. تو را خدا گناه نیست؟»
هاله:« گناه است یا ثواب به خودش مربوطه. به ما چه»
می گوید:« توی این اوضاع جنگ و گرفتاریِ مردم چه جای مکه؟ می توانست پولش را به بیماری که نیاز به دارو دارد ببخشد.»
من:« شما هم هفته گذشته دسته جمعی از اسپانیا برگشتید. می توانستید پولش را به خانواده ای که خانه اش در جنگ آسیب دیده بدهید.»
لای لای بیلیرسن، به اؤزون نیه یاتمیرسان؟
می گوید:« من با آنها فرق دارم. من ادعای مسلمانی نمی کنم.»
هاله:« اما ادعای وطن دوستی می کنی. حتی از آن دسته که بشکن می زدی.»
پاسخ می دهد:« یعنی این مسئله به اون مسئله چه ربطی دارد؟ آنها دیندار هستند. دیندارها باید بیشتر دقت کنند.»
من:« آنها دیندارند و شما متمدن و مترقی و روشنفکر هستید. شما هم باید بیشتر دقت کنید.»
عصبانی میشود ومی گوید:« تا می خواهیم حرف حق را بزنیم، می زنید توی دهانمان. اصلا نمی شود با شماها یک کلام حرف زد.»
دهان باز می کنم تا جوابش را بدهم که هاله از زیر میز پایم را لگد میکند، چنان لگدی. از جایش بلند می شود و با قیافه ای اخمو می گوید که با خانواده آمده و می رود سر میز خودشان و آمده بود تا سلامی به ما بکند. ما هم خوش بگذرد می گوییم و می رود.
نگاه سرزنش بار هاله برچشمانم سنگینی می کند. قبل از این که او سرزنش و نصیحتم کند، خودم زبان باز می کنم. می گویم:« درست است. حق داری. به من چه که او خانوادگی به اسپانیا رفته است. به من چه که او... به من چه که فلانی... اما من هرگز نه ادعا، نه تبلیغ و نه تنبیه می کنم. او...» حرفم را با یک ضرب المثل قطع می کند.
بیلیرم اؤز گؤزونده تیری گؤرمور، خالقین گؤزونده قیلی سئچیر
و ادامه می دهد:« یادت رفت چرا به کافه آمدیم؟ قهوه دوم سرد شد. دوست داری قهوه سوم سفارش بدهیم این بار با کیک پنیر؟»