2026-08-21

به یاد ایرج و فردن

ایرج ( پهلوان آواز ) ، فردین ( گنج قارون )

روزی از روزهای خوش تابستان بود. پدرم با آقا دایی و آقا جمشیدمان قرار گذاشته بودند که هر وقت فیلم فردین برای اکران به سینما بیاید، خانوادگی به تماشا برویم. پدرم خبر داد که فردین با « گنج قارون» اش به سینما آمده و امشب همگی به تماشا می رویم. من و آبجی بزرگ از پدرم پول خواستیم تا از بقالی تخمه بخریم. پدرم به من دو ریال و به آبجی بزرگ پنج ریال داد. دو تایی با خوشحالی به بقالی سر کوچه رفتیم. آبجی بزرگ یک پاکت پر، تخمه آفتاب گردان خرید و من یک مشت آب نبات که به آن « مانپاس » می گفتیم. عصر آماده شده و جلو سینما رفتیم. خانواده آقا دایی و آقا جمشیدمان هم رسیدند. به محض باز شدن در سالن، به طرف صندلی هایمان رفتیم. صندلی های سالن پر شد و به وقت معین چراغ ها خاموش و همگی ساکت نشستیم. اول از همه سرود شاهنشاهی شروع شد و همگی به اجبار از جای بلند شدیم و به توصیه بزرگترهایمان مثل همیشه ساکت ایستادیم. پس از تمام شدن سرود همگی سر جایمان نشستیم. با شروع فیلم به رسم معمولِ تماشاگران ، صدای تخمه شکستن سالن را پر کرد. آنچه که در آن سن و سال از فیلم فهمیدم، رقص و آواز علی بی غم بود و گاه گاهی صدای هق هق گریه تماشاگران. « آقا خودش خوب می دونه»، « علی بی غم»، « اومدم از هند اومدم» و رقص بسیار زیبای فردین همراه با این آواز زیبای ایرج که فکر می کردم واقعا این فردین است که می خواند. شیرین « فروزان» که به علی بی غم علاقمند شده بود،  با رقص و آواز سعی میکرد توجه او را به خودش جلب کند. در پایان فیلم، فردین پدرش را از دست کامران و لوطی هایش نجات داد و پدر و پسر همدیگر را در آغوش گرفتند و تماشاگران با جان و دل از جای بلند شده و برای فردین فداکار و باگذشت و دوست داشتنی کف زدند و هورا کشیدند و چراغ ها روشن شد. در خروجی سالن سینما باز شد و همگی از در خارج شدیم تا جا را برای تماشاگران منتظر، باز کنیم. دایی کوچک که صدای خوبی هم داشت، شروع به تقلید از خواننده کرده و با صدای بلند خواند « آقا خودش خوب میدونه، که ما اونو از رودخونه، درش آوردیم، بیرون آوردیم، آوردیمش توی خونه » آقا دایی نگاهی سرزنش آمیز به او انداخت و گفت:« چه زود هم ازبرکرد. اگر درس شیمی و ریاضی بود، آه و ناله می کرد که سخته و حافظه ام ضعیفه.»
دور و زمان ما، نه تلویزیون بود، نه اینترنت، نه کامپیوتر و غیره. بعد ها تلویزیون به شهرمان رسید که هر روز از ساعت پنج عصر تا دوازه شب برنامه داشت. گفتند که خریدن و داشتن تلویزیون در خانه گناه است. معلم قرآن ما مرحومه اکرم خانم می گفت. داشتن دستگاه تلویزیون در خانه گناه نیست. این دستگاه برنامه های گوناگون پخش می کند. آنچه که گناه است تماشا نکنید. اما خانم صلاحی که بسیار تند و خشن حرف می زد، می گفت: هر کس در خانه تلویزیون دارد، بلند شود و از مجلس من بیرون برود.» روزی که این چنین پرخاش می کرد،در حالی که نیم خیز شده بودم، آهسته از مادر دوست جان پرسیدم:« حالا چکار کنیم؟ بیرون برویم؟» و او زانویم را به زمین فشار داد و دندانهایش را به هم فشرد و آهسته گفت:« بشین سر جایت دختر.» از آن روز به بعد من و دوست جان و مادرم و مادرش، دیگر پا به جلسه خانم صلاحی نگذاشتیم.
اکنون پس از گذشت سال ها، هر از گاهی فیلم را تماشا و همراه با ایرج، ترانه هایش را زمزمه می کنم.

2026-08-19

دئدیلر دانیش، دئدی جامیش

خاتونی در یکی از شبکه های تلویزیون چنین فرمود:  
جنوب ایران، فدای جنوب لبنان
*  
این جمله ضرب المثل های زیبای آذربایجانی را به یادم می آورد.
آیی یا دئدیلر دانیش، دئدی پاف  
به خرس گفتند حرف بزن، پاف کرد.
*
دئدیلر دانیش، دئدی جامیش:
گفتند حرف بزن، گفت گاو
*
دانیشماق گوموش دن اولسا، دانیشماماق قیزیل دان دی

اگر جنس حرف زدن از نقره باشد، جنس حرف نزدن از طلاست
*
جناب خاتون محترم
شما که این چنین عاشق جنوب لبنان هستید، تشریف ببرید و جنوب لبنان زندگی بفرمایید.
*
پی نوشت: 1
امروز مصادف با آتش سوزی سینما رکس آبادان و زنده زنده سوختن، تماشاگران فیلم گوزن هاست. روزی وحشتناک و خاطره ای بسیار تلخ
*

پی نوشت 2
صدای خانم مجری و جمله اش را از زبان خودش شنیدم.  در این دوران حساس، به زبان آوردن چنین جمله ای توجیح پذیر نیست.به هر دلیل و هدف و منظوری  هم باشد، ایشان نباید چنین جمله ای را بر زبان می آوردند. 
*

2026-08-18

چنگیزخان مغول

سری به ویکی پدیا زدم. امروز مصادف است با درگذشت کمال الملک نقاش بزرگ و تاثیرگذار دوره قاجاربه عنوان « پدر نقاشی نوین»
روحش شاد و مکانش بهشت برین.
*

امروز همچنین مصادف است با درگذشت« چنگیز خان» مغولی که از او به عنوان بنیان گذار امپراتوری عظیم مغول یاد می شود. مغولی که در اول به قصد متحد کردن قبایل مغول و سپس به هدف کشورگشایی به کشورها یورش برد و از کشته پشته ساخت. بهانه ای که سلطان محمّد خوارزمشاه به دست چنگیز داد، سبب شد که او همراه با لشکر انبوه و خونخوارش به ایران حمله کند. سلطان محمِد که تاب مقاومت نداشت، گریخت. تاریخ نویسان می نویسند که حمله چنگیز آنچنان بی رحمانه و وحشیانه بود که خیابان ها تبدیل به جویبار خون شد و از سر اجساد، مناره ساخته و به حیوانات خانگی نیز رحم نکردند.
عطاملک جوینی در وصف حال حمله مغولان و آنچه بر سر مردم آمد، در کتاب تاریخ جهانگشای جوینی می نویسد« آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.» و خود کتابی است کامل در یک جمله، آنچه که بیگانه بر سر آب و خاکمان آورد.

2026-08-13

من و دوست جان

 

هوا بسیار گرم است. خورشید بی وقفه می تابد. زیر چادر، در گوشه چپ باغچه نشسته ایم. دیگر چای و قهوه و کیک، به دهانمان مزه نمی دهد. منم و دوست جان و خاطرات خوش کودکی. شربت خنک خاکشیر را آماده کردم و می نوشیم. می گویم:« یادش به خیر! مادرت چه شربت گل محمّدی خوشمزه ای درست می کرد. خدا رحمتشان کند. هم پدر و هم مادرت را.»
جواب می دهد:« خدا پدر و مادر و برادر جوانت را رحمت کند.»
از او می پرسم:« از تبریز چه خبر؟ از محله قدیمی ما، از همسایه ها؟»
آهی می کشد و می گوید:« از پدرها و مادرها کسی نمانده است. تبریز را ببینی نمی شناسی خیلی فرق کرده است. فقط محله های قدیمی پابرجا مانده اند. پیرها رفته اند و جوانها پیر شده اند و بچه ها را دیگر نمی شناسیم. رنگ و رو عوض کرده اند. دیگر هیچ کس و هیچ چیز طبیعی نیست.»
می گویم:« یادش به خیر! یادت هست هر وقت مامان هامون از خانه بیرون می رفتند، ماتیک آنها را برداشته و بر لب می زدیم؟»
می خندد و می گوید:« مادر من خیلی زود متوجه می شد و کتکی جانانه می زد. راستی چقدر کتک می خوردیم. کسی هم حمایتمان نمی کرد. می گفتند کتک از بهشت آمده.»
می گوییم:« من در این مورد زیاد کتک نمی خوردم. چون رنگ ماتیک مادرم درست مثل رنگ قرمز گل لاله عباسی بود و او فکر می کرد گلبرگ لاله عباسی را به لب هایم مالیده ام. نهایتش یک نیشگون دردناک می گرفت.»
می گوید:« حالا دیگر همه چیز عوض شده، نه تنها دخترها بلکه بعضی پسرها هم، سرو و صورتشان را زیر تیغ جراحی می برند. آنقدر آرایش می کنند که شبیه عروسک های مصنوعی می شوند. ما در مدرسه از معلم کتک می خوردیم و خانه که می رسیدیم صدایمان درنمی آمد. چون اگر مادر می قهمید که کتک خورده ایم، یک دست کتک مفصل نیز از او می خوردیم که چه بی ادبی و تنبیلی کردی که معلم کتکت زده. اما بچه مدرسه ای های این دوره زمانه چنان شده اند که نمی شود به آنها بالای چشمت ابروست گفت. واقعا خدا را شکر که به موقع بازنشست شدیم و این ناز و اداها را ندیدیم.»
هئش کیمین پیشیینه پیشده دئمک اولمور
نشستیم و از گذشته ها حرف زدیم. از سادگی و صافی مان. از پسرهای همسایه که از دخترهای محله را همچون خواهران خود مواظبت می کردند. از بازی آراداویردی، آیاق جیزیغی، قاوالا قاشدی، بئش داش، گیزلن پارانج و قهر و آشتی های کودکانه مان وغیره. آلبوم عکس قدیمی ام را آوردم و دوتایی با دیدن عکس ها گذشته را مرور کردیم.
چند ساعت کنار هم ماندنمان به سرعت تمام می شود و دوست جان از جا برمی خیزد که برود. وقت زیادی ندارد. دخترش در کانادا زندگی می کند و پسرش در ایران زن و زندگی دارد.
آری امروز روزی خوش همچون پنجاه و چند سال پیش بود.

 

2026-08-10

تنهایی

 دلا خو کن به تنهایی

بچه که بودم، از تنهایی می ترسیدم. شب که از راه می رسید، از ترس جن و پری و روح و شیاطین، که می گفتند در تنهایی سراغ آدمی می آید، دنبال سوراخ موش می گشتم. والدینم از حال روحی من خبر داشتند. به همین سبب نیز تنهایم نمی گذاشتند. شبها بغل دست پدر می خوابیدم و دستش را محکم می گرفتم. بیچاره تا به خواب رفتن من، رو به طرف من، دست در دست من دراز می کشید. پدر است دیگر، قلمان بهشتی است دیگر. رفیق شفیق بی جیره و مواجب است دیگر.
مدرسه ما بزرگ و قدیمی بود. از در خروجی وارد سالن کوچکی می شدی. سمت راست این سالن چهارمتری، دفتر بزرگ مدیریت بود که مدیر و ناظم همیشه آنجا می نشستند و معلمان زنگ تفریح را همانجا جمع می شدند. در گوشه ای از این اتاق بزرگ، اتاقک کوچک و بدون پنجره ای وجود داشت که معلم هایمان به آن انبار می گفتند و هر کدام از ما که اشتباه می کردیم، به دفتر می فرستاند تا خوردن زنگ خانه، آنجا زندانی شویم. خانم ناظم ما بسیار بداخلاق بود و دست بزنی داشت. می گفت:« هرکسی را داخل انبار زندانی کنم، موش و عقرب و سوسک و پلنگ به سراغشان می آید و... » و ما با شنیدن این اوصاف، وحشت می کردیم. راستی عجب ساده دل بودیم که باور می کردیم. آخر درست از این انباری های یا بهتر بگویم پستو « ساندی خانا» یکی هم پشت اتاق نشیمن ما بود. هر کدام که وارد خانه می شدیم، در همین پستو چادر از سر باز کرده و روی رخت آویز آویزان می کردیم. پدر و برادرهایم هم شلوارشان را عوض کرده و پیژامه « شلوار راحتی» می پوشیدند و کت هایشان را درآورده و آویزان می کردند.
روزی از روزها که درس نخوانده بودم، خانم معلم مرا به دفتر برد تا در انبار زندانی کند. نزدیک انبار که رسیدیم، دو پا داشتم دو پای دیگر هم قرض گرفته و از مدرسه گریختم. این چنین بود که هم از مادر و هم از خانم معلم آن هم سر صف، کتک خوردم. داشتم در گوشه ای از حیاط مدرسه گریه کنان، کف دستهای سرخ شده ام را به هم می مالیدم که پدر از راه رسید و وارد دفتر شد. احساس کردم که شیر یا پلنگی برای دفاع از من آمده است. به من نزدیک شد و لبهایش تکان خورد و گفت:« حق ات هست هم درس نخواندی هم از مدرسه گریختی.» اما چشمانش به چشمان پلنگ زخم خورده ای می ماند که می گفت پدرشان را درمی آورم. او به دفتر رفت و از آن روز به بعد کسی جرات تهدید من با فرستادن به انباری نکرد.
مادرم بسیار سخت گیر بود. فکر می کرد اگر درس بخوانم و شاغل شوم، خوشبخت خواهم شد. برای همین هم به معلم هایم سفارش می کرد که ( اتی سنین سومویو منیم / گوشتش مال تو و استخوانش مال من.)
می گفت:« اگر درس بخوانی و شغل خوبی داشته باشی و دستت به جیب خودت باشد، زبان شوهر و مادر و خواهرو غیره اش کوتاه می شود. برای خودت خانمی می شوی و الی آخر.» اما بعد از شاغل شدن و کار زیاد و بی عدالتی و پایمال شدن حقم توسط همانها، به حال زارم می گریست و می گفت:« ای کاش می شکست این دستهایی که تو را به سبب درس نخواندن کتک زد.»
سال ها گذشت و دنیای وحشی وحشی وحشی، نظرم را نسبت به تنهایی تغییر داد.
سالها گذشت تا قدر سخت گیری های مادر را دانستم.
سالها گذشت تا مادر با دیدن دستهای من که این بار راستی راستی در جیب خودم است و واقعا برای خودم خانمی هستم. به شوخی گفت:« دستم درد نکند که زدم و به معلمت گفتم اتی سنین سومویو منیم.»
می گویند تنهایی مخصوص خداست. بنی آدم نمی تواند تنها زندگی کند. اما من با این لامصب رفیق شده ام. مطالعه و تفکر و نوشتن در تنهایی را دوست دارم. خوردن یک فنجان چای و قهوه داغ در سکوت و آرامش لذتی دیگر دارد. آرامشی را که در تنهایی پیدا کرده ام با هیچ چیزی عوض نمی کنم.

چرا به این حال گرفتار شدیم؟

ندن بو حاله گلدیک

یکی را می ربایند. شکنجه می کنند و می کشند و جسدش را می سوزاند و... چقدر تاسف بار است، این همه بی رحمی نسبت به همنوع و هموطن. از هر گروه و فکر و اندیشه و مسلک باشیم، انسان، مخلوق خداست و جانی را که خدا بخشیده فقط خدا می گیرد.
خدایا چطور شد که دلها سنگ شد.
بیایید با هم مهربان باشیم.

2026-08-03

سفر جادویی

 سفر جادویی - اکبر عبدی

دوره جنگ هشت ساله ایران و عراق، دوران سختی بود. از طرفی حمله و آژیر و گریز به پناهگاه ها و زیرزمین ها، وترس کودک و بزرگ، از طرف دیگر مشکل کمبود مکان و معلم. نیمکت های سه نفره کفاف نمی داد و بیشتر وقتها دانش آموزان چهارنفری روی نیمکت سه نفری می نشستند. گنجایش کلاس ها از حد نصاب گذشته بود و گاهی تعداد دانش آموز به شصت نفر در یک کلاس می رسید. معلم پسرکم در کلاس دوم از ما خواست که در آموزش بچه هایمان یاری اش کنیم. بیچاره وقت نگاه کردن به مشق و تکلیف بچه ها را نداشت. از ما خواهش کرد که پس از تصحیح دیکته، خودمان نیز کنترل کنیم.
در این حال و اوضاع با والدین عصبی روبرو بودیم. والدینی که از بچه نمره بیست می خواستند. نه بیشتر نه کمتر. مادری بود که گاهی ورقه دخترش در دست می آمد و از ما خواهش می کرد که از غلط بچه چشم پوشی کنیم و بیست بدهیم چون اگر پدرش ببیند او را به سختی کتک می زند. می پرسیدم که تن لطیف دختر طاقت ضربه های کمربند را ندارد. این بی انصافی است. می گفت نمی دانید چه بلایی سر پسر می آورد. باز این کمربند است و جایی از بدنش نمی شکند. پسرم را با مشت و لگد لت و پار می کند. می ترسم زیر ضربه هایش ناقص شود. وقتی به بزرگتری شکایت می کنم، می گوید دارد بچه اش را ادب می کند. کتک بهشت دن گلیب. می گوید تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر.
دلم به درد می آمد. آخر ناسلامتی ما بنی آدمیم نه گاو و خر. وای به حال این مخلوق که کتک را نعمت بهشتی می دانند.
مادری مغرور با ناخن ها بلند لاک زده، لبهای نارنجی خوش رنگ، بوی ادکلنی که آدمی را مست می کرد. او استیضاح می کرد که چرا دخترم هیجده و نیم شده؟ بار آخرتان باشد. من از این نمره های بی ریخت خوشم نمی آید.
*
در این آشفته بازار، یکی از همکاران خبر داد که اکبر عبدی فیلمی بازی کرده که بسیار خوب و بازگوکننده حال و احوال امروزی بچه هاست. خودشان خانوادگی رفته بودند و به ما نیز توصیه کردند.
حکایت فیلم، حکایت بچه ای است که از دست پدر آرام ندارد. دکتر رضا کمالی ( اکبر عبدی ) که خود پزشکی خوش نام است، پسری به اسم سینا ( سعید شیخ زاده ) دارد. از پسرک نمره بالاتر می خواهد ومدام کنترل اش می کند. مدام تهدید و تنبیه. اما روزی پسر به دنبال جایی برای پنهان شدن از ترس و دست پدر، به آشپزخانه می دود و ماشین لباسشویی  در را برویش باز می کند و پسرک داخل ماشین می خزد و پدر پاهای پسر را محکم می گیرد و سعی می کند او را از داخل ماشین بیرون بکشد، اما موفق نمی شود و فقط یک لنگه کفش بچه در دست پدر می ماند.  دکتر رضا با داد و قال، می گوید که پسرش داخل ماشین لباسشویی رفت. اما هیچ کس حرف او را باور نمی کند و سرانجام به بیمارستان اش می برند. نمی تواند ثابت کند که حرفهایش واقعیت است و سرانجام از اتاق خارج می شود تا از بیمارستان فرار کند. اما داخل ماشین لباسشویی بیمارستان می افتد و یک دفعه خود را در دادگاهی که اعضای آن کودکان محله و هم سن و سالان پسرش هستند می یابد. او را محاکمه و محکوم می  کنند که به دوران کودکی اش برگردد و برای بازگشت به زمان حال می بایست معدلش بیست شود و 25 پس گردنی هم بخورد.
او به گذشته بازمی گردد و چون آینده را دیده ، سعی می کند مانع ازدواج خواهرش شود، اما موفق نمی شود. سرانجام در زلزله ای که رخ می دهد، جان دختربچه ای « زری همسر آینده اش » را نجات داده و به دلیل انسانیت و کمک به مردم، از طرف دادگاه بخشیده می شود و تلاش می کند پدری مهربان و با انصاف باشد.
*
عصر روز بعد پسرک از مدرسه برگشت و مستقیم به آشپزخانه رفته، در ماشین لباسشویی را باز کرد و با دقت نگاهی به داخل آن انداخت. با لبخند پرسیدم:« چه خبره؟ می خواهی لباس بشویی؟»
گفت:« نه می خواهم پسری را که داخل ماشین دکتر رضا بود ببینم. شاید به چشم من هم دیده شود و مرا هم به دادگاهش ببرد.»
گفتم:« آنچه که دیشب در سینما دیدی، یک فیلم رویایی بود. یعنی فانتزی بود. خدا را چه دیدی بلکه این فیلم درس عبرتی برای بابات و باباهای دیگر باشد.»
گفت:« بابا!؟ چشمم آب نمی خورد. اما ای کاش روزی چنین ماشین لباسشویی اختراع شود. بگو امین.»
ناامیدانه آمین. گفتم.
*
اکبر عبدی در دو نقش پدر و پسر، مثل همه بازی هایش بازی قشنگی داشت.
روحش شاد و مکانش بهشت.
*

2026-07-30

بلند آسمان جایگاه من است - مجید کاظمی

خلبان  مجید کاظمی

یازدهم اسفند ماه 1404 دو فروند جنگنده بمب افکن سوخو 24 نیروی هوایی در عملیات پاسخ به تجاوز دشمن، خسارات سنگینی به پایگاه دشمن زده و در راه بازگشت هنگام عبور از فراز خلیج همیشه فارس مورد هدف دشمن قرار گرفته و سرنگون شدند. این دو جنگنده چهار سرنشین داشت که پیکر یکی از آنها امیر سرتیپ دوم خلبان مجید کاظمی از فرماندهان یگان نیروی هوایی ارتش و متخصص پرواز با جنگنده بمب افکن سوخو 24 ، شناسایی شد و به وطن بازگشت.
روحش شاد و مکانش بهشت برین.

2026-07-25

بلند آسمان جایگاه من است - احمد کشوری

احمد کشوری 

احمد کشوری متولد 31 تیرماه 1333 در شهرستان سیمرغ استان مازندران بود.
سرگرد خلبان بالگردهای بل – 206آ جت رنجر و بل ای اچ – 1 کبری بود. او در جنگ ایران و عراق حضور فعالی داشت.
در 13 آذر 1359 کشوری همراه با چند نفر از همکارانش برای انهدام وسایل جنگی عراق به داخل عراق رفت و پس از انجام عملیات در راه بازگشت، مورد تعقیب دو میگ عراقی قرار گرفت. پس از تعقیب و گریز در خاک ایران مورد اصابت راکت های دو فروند میگ عراقی قرار گرفت. کمک خلبان زنده ماند و او کشته شد. یکی از میگ های عراقی توسط نیروهای ایران منهدم شد.
او در سن 27 سالگی به شهادت رسید.
روح همه شهدای راه وطن شاد.

2026-07-23

به کدامین گناه

 

داشتم ویدیوی بقایای کودکان مدرسه شجره میناب را می دیدم. همراه با مادرانی گریستم که پس از پنج ماه انتظار، تکه پاره هایی از پیکر متلاشی شده دلبندشان را یافته و در عزایشان خون می گریستند. من که هیچ کدام را از نزدیک ندیده بودم، دلم خون شد. آنان که مادران و پدران و نزدیکانِ این کودکان بی گناه و زیبا هستند چه می کشند خدا می داند.  
اما « ماکان نصیری» که از او یک تکه ژاکت آبی رنگ خون آلود و کفش باقی مانده و از پیکرش چیزی پیدا نشده است. این فجیع ترین قتل عام کودکان بی گناه،  دلم را خراشید و خون کرد.
خانواده همه شهیدان، دانش آموزان و کارکنان مدرسه شجره طیبه میناب، سربازان و شهروندان سرزمینم ایران، تسلیت مرا بپذیرید.
به قول محسن چاوشی که می خواند: ننگ بر آن که خواسته، شمر به ما کمک کند.
*

عزیزیم بالا داغی
یاندیرار بالا داغی
آتا – آنا گؤرمسین
ایلاهی، بالا داغی
*

2026-07-20

زنگ انشا

 

داشتیم فارسی تمرین می کردیم. می خواستم فعل « دوست داشتن » را تمرین کرده وجمله بسازیم. فعل را صرف می کردم. نوبت به او رسید. گفتم با « دوست دارم» جمله بگو.
گفت:« من بابا را دوست دارم. من مامان را دوست دارم. من برادر را دوست دارم. من تهران را دوست دارم. من تبریز را دوست دارم. من هُرمُز را دوست دارم.»
پرسیدم:« خوب بابا و ماما و برادر و تهران و تبریز را می شناسی. اما می دانی هُرمُز کجاست؟»
گفت:« بله می شناسم. جنوب. سربازها»
سکوت کرده و چشم بر چشمان سیاهش دوختم. خوشحال از این که غربت، عشق وطن را از رگ و خون عزیزانم پاک نکرده است.
پرسید:« دیشب فوتبال را دیدی؟»
جواب دادم:« نه عزیزم.»
گفت:« من و بابا دیدیم. اسپانیا یک گل به آرژانتین زد و قهرمان شد. لامین یامال سومین بازیکن جوان تاریخ شد. اگر علی دایی بود ده تا گل می زد. باور کن.»
پرسیدم:« از کجا می دانی؟ »
گفت:« چون علی دایی بهترین گل زن ملی است. یک جمله دیگر هم برای دوست دارم بگویم. من علی دایی را دوست دارم.»
ومن ذوق می کنم از شنیدن حرفها و افکار این نیم وجبی ایرانی تبارِ ایران دوستِ هُرمُز دوست و علی دایی دوست.


2026-07-16

هموطنم تسلیت

از شمال تا جنوب، بندرعباس و هرمزگان و قشم و ماهشهر، از غرب تا شرق، پدران و مادران داغدیده، خانواده های پریشان در این روزهای تلخ جنگ، در غم همگی شریکم.

می خواهم بنویسم. اما مغزم از تفکر ایستاده، انگشتانم توان گرفتن قلم را ندارد. به سختی تلاش بر نوشتن می کنم. اما قلم نیز توان نوشتن ندارد. گوئی مرکب اش خشک شده.
دست از نوشتن برداشته و با تماشای اخبار به شدت می گریم. همسایه بغل دستی زنگ خانه ام را به صدا در می آورد و می گوید که صدای گریه شنیده و نگرانم شده. می پرسد:« اتفاقی افتاده؟»
با گریه جواب می دهم:« بله، کودک کُش به جنوب کشورم حمله کرده و پس از مدرسه میناب، این بار پادگان و سربازان مادرمرده را به خاک و خون کشیده و همچنان بی رحمانه می زند و می کشد.»
سری به علامت تاسف و تایید تکان می دهد و خداحافظی کرده و می رود.
*
پی نوشت: عزیز داغلی آتا - آنالار باشیز ساغ اولسون، آللاه سیزه صبر وئرسین

پادگان دا نلر اولدو، سرباز
ارزون اوره یینده سولدو
لو خبری گتیردیلر، سرباز
آنان بیر گون ده سولدو
*
اوره ییمده یوخدو دؤزوم، سرباز
دیلیم ده قورودو سؤزوم
یوخلوغون ائویمی ییخدی، اوغول
اؤلونجه آغلییار گؤزوم
*
پادگان داغ اولئیدی، بالا
دؤوره سی داغ اولئیدی
سربازلار اؤلن چاغی ، بالا
آناسی باش اوسته اولئیدی
*
اوزاق یئرده سرباز اولدون
گل تکی آچیلمامیش سولدون
دئییردین آز قالیر گلم سرباز
دشمن لره نشان اولدون
*

منبع: اینستاگرام


2026-07-10

بلند آسمان جایگاه من است - محمود اسکندری

محمود اسکندری

سرهنگ خلبان جنگنده نیروی هوایی ارتش ایران بود. او یکی از برجسته ترین خلبانان نیروی هوائی ایران بود.در جنگ ایران و عراق حضوری فعال و در چهار عملیات مهم همچون عملیات  بغداد و کرکوک و منهدم سازی تاسیسات نفتی و گازی عراق و آزادسازی خرمشهر و بازگرداندن هواپیمای آسیب دیده شرکت موثری داشت.
او با انهدام پل اروند بر روی اروندرود، موجب شکست نیروهای عراق و آزادی خرمشهر شد. برهم زدن اجلاس سران بغداد یکی دیگر از شجاعت های او بود.
محمود اسکندری در 12 آبان ماه 1380 در سن 54 سالگی بر اثر تصادف رانندگی کشته شد.
*
اسکندری خلبانی که تاریخ نیروی هوایی هنوز او را کامل نمی شناسد.
« خبرگزاری مهر، در مورد این خلبان شجاع مفصل نوشته است.»
*

2026-07-09

گل پنیرک یا دویمه گولو یا اَمَن کؤمه جی

گل پنیرک 

پنیرک، گل های بنفش خوش رنگ، برگ های سبز لطیف، دانه های گرد شبیه به دگمه دارد. بچه که بودیم، مادربزرگم ما را برای چیدن این گل ها بیرون می فرستاد. دم جویی که از کنار خانه مان می گذشت، فراوان می روئید. گل های زیبایش را برای مادربزرگ می چیدیم و دانه های دگمه مانندش را برای خودمان. کف دستمان را  از دانه های تر وتازه پر می کردیم و سپس با لذت تمام دانه دانه می خوردیم. مادربزرگ سفارش می کرد که همه اش را نخوریم و بگذاریم سیاه شده و بر زمین بریزند و سال دیگر نیزبرویند.
اکنون دانه های این گیاه خوش رنگ و زیبا را به عنوان گل زینتی می فروشند. این یکی با میل خودش زیر بالکن خانه ام روئیده است. همسایه بغل دستی با دیدنش گفت:« به به چه برگهای بزرگ و لطیفی! ما این برگها را می چینیم و داخل آش و کوکو و نرگسی می ریزیم. سال گذشته در باغچه ما خیلی زیاد روئیده بود. برگهای لطیفش را جمع کرده و دلمه درست کردم. مثل برگ مو.»
پرسیدم:« چه مزه ای داشت؟»
گفت:« با دلمه برگ مو قاطی کردم. داخل قابلمه یک ردیف برگ مو و یک ردیف برگ پنیرک چیدم. خیلی خوشمزه شده بود. ما با گل های زرد رنگ کدو و برگ درخت توت و درخت گیلاس نیز دلمه درست می کنیم. مثل دلمه برگ مو. بسیار خوشمزه و مقوی است. برگ درخت انجیر را هم…»
حرفش را نیمه تمام گذاشته و گفتم:« لطفا دیگر برگ بزرگ و زبرِ انجیر را هم پر نکن.»
گفت:« نه برگ انجیر هم خیلی فایده دارد می چینم و به مادرشوهرم می دهم.»
بعد در حالی که از فواید برگ درخت به و انجیر و گیلاس و دانه گیلاس و … می گفت، دو تائی شروع به چیدن و خوردن دانه های تازه کردیم. خدا را شکر که دانه های سیاه نیز فراوان و تعدادی روی زمین ریخته بود.
ویکی پدیا در مورد این گیاه نوشته است که بلندی این گل ده تا پانزده و بعضی وقتها پنجاه سانتی متر است. اما گل من از هفتاد سانتی متر گذشته و همچنان دارد بلند می شود و گلهای فراوانش به زمین می ریزند. می گویند با گل های این گیاه می شود مربا درست کرد. شربت این گیاه به رنگ بنفش خوش رنگ است.
*





2026-07-08

علیرضا افزودی

راویان قصه های رفته از یادیم

علیرضا افزودی را از طریق « رادیوقاصدک » و « رادیو زمان» شناختم. راوی بود و آرام و باوقار سخن می گفت. برنامه هایش را گوش می کردم. بعد از مدتی رادیو قاصدک کارش را تعطیل کرد و سپس علیرضا افزودی از کار در رادیو زمانه کناره گیری کرد.
سایت او با نام « راوی حکایت باقی» یکی از سایت های مورد علاقه من است که همیشه دنبالش می کنم. او کارها و تحقیقات خود را با دسته بندی کرده و به این ترتیب  ترانه ها و خاطره ها، جعبه موسیقی، چند خط و یک نشان، حکایت سروده ها، داستان خوانی، شعر و شاعران، شناسنامه ترانه ها، فیلم و نمایش، نشر نوشته ها، یادمانده ها و یادگاری ها نوشته است. دیشب سری به سایتش زدم و احساس کردم که چراغش خاموش و سوت و کور است. فوری سراغ اینترنت رفته و با اولین جستجو، « در فقد همکار شریف ما علیرضا افزودی» نوشته مهدی جامی را دیدم و همچنین « ویکی پدیا» که خبر از درگذشت او می داد. بسیار متاسف شدم.  
اکنون در فکر کارهای پربار و آرشیو پرمحتوی ایشان که در واقع « کلکسیون صدا و موسیقی و ترانه» است، هستم. کاش سایت برای همیشه در اینترنت و قابل دسترسی باشد. یا وارثان ایشان کارهایش را به شکل کتاب صوتی و یا... جمع آوری و ماندگار کنند.
تاریخ فوت ایشان در سیستم دولتی سوئد این چنین ثبت شده است: علیرضا افزودی در 18 خرداد 1405 (دوشنبه هشتم یونی 2026 ) در استکهلم سوئد از دنیا رفت. روحش شاد و مکانش بهشت.
*
رادیو زمانه - جُنگِ صدا  
*
راوی حکایت باقی - علیرضا افزودی
*

2026-07-07

زنان موفق سرزمینم

لیلا حاتمی – شهرنوش پارسی پور

سری به ویکی پدیا زده و عکسی از لیلا حاتمی هنرپیشه ایرانی دیدم. یکی از برترین بازیگران ایران، دارنده نشان شوالیه، سیمرغ بلورین و جوایز متعدد دیگر.
شهرنوش پارسی پور، نویسنده و داستان نویس و مترجم ایران بود. دوازده تیر ماه 1405 در سن هشتاد سالگی در سانفرانسیسکو درگذشت. 
*
زرین کلاه  از کتاب « زنان بدون مردان » ، که در اینجا به ترکی آذربایجانی ترجمه کردم.  

امان از این رفتن ها

و صدائی که طنین اش در گوش باقی می ماند.

شنبه اولین روز هفته، عزیزی را از دست دادم. عزیزی که مهربان بود و سرشار از صفا و مهر و عاطفه. خبر رفتن اش را که شنیدم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد و صدایش در گوشم طنین انداخت. صدای تسلی اش به هنگام عزای مادرم.وقتی که به خاک سپرده شد و پس از اتمام چهلم ورغایب و اولین نوروزش، درِ خانه ی پدری برای همیشه به رویمان بسته شد، زنگ زد و گفت:« فکر نکن که پد و مادر از دست داده ای و تبریز کسی را نداری. من برادربزرگترت هستم و خانه من خانه توست.» سپس گوشی را به همسرش داد و او نیز تاکید کرد که مبادا احساس کمبود کنم.
سه پسر خاله « از خاله بزرگ» داشتم همچون برادر و مهربانتر از برادر. یکی را از دست دادم  و درغم دو پسرخالۀ دیگر شریک شدم.
که داغ برادرمرده را برادرمرده می داند
*

قارداشلار آی قارداشلار
یاغیش یاغار، قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار

2026-07-02

تاریخ اساطیری ایران – دکتر ژاله آموزگار

بزرگ بانوی مطالعات ایران باستان

از ایران هدیه ای برایم رسیده است. کتابی به نام « تاریخ اساطیری ایران »  اثر « دکتر ژاله آموزگار» اولین بار است که اسم این نویسنده و پزوهشگر را می شنوم. برای شناختنش سری به اینترنت زده و اطلاعاتی از ایشان بدست آوردم.
دکتر ژاله آموزگار دوازدهم آذر ماه سال 1318 در شهرستان خوی چشم به جهان گشود.نویسنده و مترجم و اسطوره شناس و پژوهشگر و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. او مسلط به زبان های فارسی میانه و اوستا و ترکی آذربایجانی و فرانسه و انگلیسی است. دارنده دو جایزه از فرانسه « لزیون دونور » و از ایران « جایزه سرو ایرانی » است.
سایت مرکز پژوهش های ایرانی و اسلامی،  در مورد این بانو می نویسد:« خانم آموزگار زنی است فرزانه و دانشور،  متواضع و فروتن، سخن سنج و سخن دان، مهربان و صمیمی. عشق به تاریخ کهن سرزمین ایران را در گفتار و نوشته هایش به آسانی می توان یافت.
اکنون وقت آن است که کتاب به دست گرفته و مطالعه اش را آغاز کرده و برای سلامتی و طول عمر با عزت این بانوی عزیز دعا کنم.





2026-06-28

در انتظار مرحله حذفی و نتیجه اش

 

امروز هوا نسبت به دیروز کمی خنک تر و وزش باد سبب شده که از شدت گرما کمی بکاهد. فوتبال دوستان کم سن و سالِ ما از شنیدن حذف تیم فوتبال ایران غمگین هستند. دارند با هم بحث و بررسی می کنند.
اولی: حیف شد. کاش ایران اول می شد.
دومی: دقیقا. اما ایران خیلی خوب بازی کرد. محبی یک گل زد. رضائیان هم دو گل زد. تازه دو تا هم آفساید داریم. شجاع خلیل زاده و مهدی طارمی.
می پرسم: آفساید دیگر چیست؟
اولی: مثلا شجاع خلیل زاده در لحظه ضربه زدن هم از توپ و هم از دومین مدافع جلوتر باشد.
دومی: یا مثلا دست بازیکن با توپ تماس گرفته باشد. البته قوانین دیگری هم دارد. هر وقت بخواهی یادت می دهیم.
لبخندی می زنم و ته دلم می گویم ای جانم.
می گویند درست است که ایران به مرحله حذفی صعود نکرد، اما بازیکنان ما شکست نخوردند. بلکه مساوی کردند. مثل عراق 12 گل، مثل نیوزیلند 12 گل، مثل سوئد 7 گل، ومثل … یک عالمه گل نخوردند. می خواهند برای بازیکنان تیم فوتبال ایران دعا کنند و من خوشحالم از  این که این کوچولوها، با دیدن تیم ملی ایران، رامین رضائیان و محمّد محبی و شجاع و بیرانوند و باقی عزیزان را شناختند. علی دایی را خیلی وقت است که می شناسند. اکنون فکرشان روی تیم آلمان متمرکز شده و دوست دارند این تیم برنده شود. آلمانی که ده گل زده و 4 گل خورده و دو برد و یک باخت دارد و امتیازش 6 است.
آنها خوشحالند، برای رامین رضائیان که بهترین گلزن ایران در تاریخ جام جهانی شد.


2026-06-27

ایران 1 - مصر 1 - مساوی

جام جهانی 2026 - نتایج سه بازی ایران

 پانزده یونی تیم فوتبال ایران در اولین دیدار خود، در برابر نیوزیلند دو بر دو مساوی شد. گل های ایران را، رامین رضائیان و محمّد محبّی به ثمر رساندند. گل اول ایران در دقیقه ی 32  توسط رامین رضائیان و گل دوم در دقیقه ی 64 توسط محمّد محبّی وارد دروازه نیوزیلند شد.

بیست یکم یونی تیم فوتبال ایران در دومین دیدار خود، در برابر بلژیک صفر بر صفر مساوی شد.
بیست و هفتم یونی تیم فوتبال ایران در دومین دیدار خود، در برابر مصر یک بر یک مساوی شد. گل اول ایران در دقیقه ی 14 توسط رامین رضائیان وارد دروازه مصر شد. گل دوم ایران شجاع خلیل زاده به خاطر آفساید باطل اعلام شد.
خبر را فوتبال دوست کوچولو با خوشحالی به من داد و گفت که حالا رامین رضائیان هم مثل علی دایی آقای گل شد. آرزو کرد که ایران به مرحله حذفی راه یابد.

*
فوتبالیست های کشورم دست مریزاد که موجب دلگرمی و دلخوشی فرزندان و نوه های ما می شوید.
*
سیاسی ها و مخالفان و موافقان و دلشوره افکنان و غیره، جان آقاجان هایتان دست از سر فوتبال و فوتبالیست ها و ورزش و دلخوشی مردم بردارید.   
 
  

2026-06-26

کتاب کوچه به کوشش احمد شاملو

کتاب کوچه فرهنگ نامه ای است که مرحوم آحمد شاملو با همکاری همسرش ایدا سرکیسیان تدوین کرده است. پانزده جلد آن توسط انتشارات مازیار به چاپ رسیده است. من از این پانزده جلد،  فقط دو جلدش را دارم. این کتاب جالب و خواندنی است. گاهی اوقات لغات و اصطلاحاتی از این کتابها را در وبلاکم می نویسم 

لغات و اصطلاحاتی چند از این کتاب:
پارچه ی شُل با آهار صاف نمیشه = کنایه به شخص تنبل و بی استعداد که با تشویق و تنبیه کارآمد نشود.
چشم آهو به سُرمه نیاز ندارد = مطلوب را به پیرایه نیاز نیست.
آیه وایه =  دربه در
قامت ابوالفضلی = قامت بلند رشید
ابن ابدالدنیا = بسیار پیر و سالخورده
ابو لک لک = شخص دراز قد و لاغر اندام را گویند.
اخته شدن = جا افتادن
اَراجیف = گفتار بی ارزش
اُرس و پُرس = سوال و جواب
از صبح کوفه تا شام کربلا = در تمام مدت
از آن ختنه نشده ها بودن = حیله گری عیان بودن
از باغ وحش در رفتن = قیافه و ظاهری کثیف داشتن
از حلقومش بیرون کشیدن = مالی را که کسی به ناحق خورده از او پس گرفتن
از دست دوست به دشمن پناه بردن = کنایه از بسیاری مزاحمت دوستان است
از قافیه عقب ماندن = از موضوعی دور بودن
از کاه کوه ساختن = ناچیزی را بزرگ جلوه دادن
از مُخ معافی داشتن = کودن و نادان صرف بودن
از خود شاکی = عبوس و ترشروی
اسب مرده را شلاق زدن = کوشش بیهوده داشتن
استخوان پوسیده به چشم کشیدن = به اجداد و نیاکان خود فخر ورزیدن
*

2026-06-25

شمر ذی الجوشن و سرانجامش

 

در یوتیوب و فضای مجازی، شعری از دکتر انوشه شنیدم که سخنان مادربزرگم را به یادم آورد. در ماه محرم و روزهای تاسوعا و عاشورا بر ایمان از امام حسین و علی اکبر و ابوالفضل و دیگر یاران امامان، حکایت ها تعریف می کرد و در مورد کوفه و پیامبر و اصحاب دیندار و باوفایش می گفت:« شمر از طرفداران امام علی علیه السلام  بود و در جنگ صفین حضور داشت. اهل دین و نماز و عبادت بود. در زمان امام حسن علیه السلام به خوارج پیوست و دشمن امام حسین شد. او هم قبیله ام البنین ( مادر حضرت عباس ) بود نه دایی اش. برادر و خواهری ام البنین و شمر باور اشتباهی است. شمر برای حضرت عباس امان نامه آورد، چون با مادر اوهم قبیله بود. » مادربزرگ پس از حکایت و وعظ با صدای شیرین و لحن دلنشین اش از ما می خواست که دستها را به سوی خدا بلند کرده و همراه او چنین بخوانیم
ای بؤیوگ آللاه هیش کیمین اولین عزیز، آخیرین ذلیل ائیه مه. آللاه بیزی عاقبت به خیر ائیله. اللاه بیزی شیطانین شرّینن، حیله کارین مکریندن قورو. آمین یار رب العالمین
و ما همراه او تکرار می کردیم.
*
اما شعری که  دکتر محمود انوشه خواند.
شمر که قلب شیعه را سوزانده
هی نسل به نسل خلق را گریانده
در مورد او مورّخین می گویند
یک عمرنماز مستحبی خوانده
شمر لعین که راه را کج می رفت
از روی هوا و از سر لج می رفت
در سابقه اش جهاد و جانبازی داشت
با پای پیاده دائما حج می رفت
این شمر که پای و پایه اش لنگیده
از حرص بهشت کله اش هنگیده
در لشکر حضرت علی در صفین
ضد پدر یزید می جنگیده
روحیه زهد و خوی ایمانی داشت
تاکید عمیق بر مسلمانی داشت
شمر اهل شراب و رقص و کنسرت نبود
یک پینه اصل روی پیشانی داشت
*
خدایا ما را عاقبت به خیر بگردان
*

محرم و تاسوعا و عاشورا و سریال مختارنامه

 

هفته گذشته، داشتم با دوست جان تلفنی صحبت می کردم و از هوای گرم و برنامه های تلویزیون و ماه محرم صحبت می کردیم که گفت:« ماه محرم است و سریال تکراری مختارنامه پخش می شود.»
گفتم:« برنامه های تلویزیونی هر کجای دنیا که باشی مثل هم هستند. شما سالی یک بار سریال تکراری مختار نامه را می بینید. ما هر هفته سریال های تکراری را می بینیم . آنقدر پخش می کنند که دیالوگ ها ازبرمان می شود. از سی اس ای، دختران گیلمور، شارمد، ستوان بارنابی و کلمبو تا جیمزباند. حال به هم زن تر از همۀ سریال ها جیمزباند است با آن زنان برهنه ی آنچنانی که…»
خلاصه که پشت سر گردانندگان تلویزیون و کانال های مختلف حسابی گفتیم و دق دلی مان خالی شد.
آن شب تلویزیون را باز کردم تا سریال یا فیلم سینمائی جدید و خوبی پیدا کرده و تماشا کنم. برنامه جالبی پخش نشد و یوتیوب را باز کرده و بین موزیک و نوحه و فیلم های مختلف، چشمم به مختار نامه خورد و قسمت اول را باز کردم. فیروز عرب نیا در نقش مختار داشت گندم های طلائی را درو می کرد. کنجکاو شدم و به خود گفتم یک ده دقیقه ای تماشا کنم ببینم جریان از چه قرار است. هرچند که اولین بار از مادربزرگ و عمه بزرگم درمورد مختار و انتقامش روایت ها و حکایت ها شنیده بودم. با یک چشم بر هم زدن، قسمت اول به پایان رسید و فوری شروع به دیدن قسمت دوم کردم. هر روز یک قسمت می بینم. دیشب به قسمت هفتم رسیدم و از هنرمندی عزیزان لذت بردم.
فاتحه ای خواندم بر روح و روان ماه چهره خلیلی جوان، ژاله علو، داود رشیدی و بقیه درگذشتگان که از کارهای زیبایشان خاطره خوش دارم. چقدر این گوهرخیراندیش را دوست دارم.
پس از تمام شدن سریال سری به اینستا زدم و با نوحه ای ترکی، در رسای دختران میناب که نوحه خوانی که در دستۀ شاه حسین گویان کوی ولیعصر تبریز می خواند، گریستم. خدا به والدین این کودکان مظلوم و بی گناه صبر عطا فرماید.
 
*
مثلا هله مینابین، بالا قیزلاری یانمییب
مثلا هله زنده دی، هله قانینه باتمییب
مثلا کی بله شمییب، هله زلفلری قانه
مثلا هله آنالارهله گلمییب افغانه
اوخورام چوخ ظلم ایله خیردا بالالار یاندیلار
دنیا گؤزو باخا - باخا اودلاندیلار
هر تک - تکی اؤز قانینا غلتان دیلار
حتما سنه ایندی خانیم مهمان دیلار
آل گؤیونو هر تک – تکی گریان دیلار
میناب ده قیزلار سیزه قربان دیلار

*
فکرکنم اسم نوحه خوان نیما شکوهی باشد.
*

والدین عزادار، خواهران و برادران و زنان و مردان داغدیده سرزمینم، مرا نیز در غم تان شریک بدانید.
*


2026-06-24

فوتبال و گرما و بچّه های فوتبال دوست ما


هوا بسیار گرم، خورشید سوزان، باد گرم وزان، پنکه روشن و دور اتاق گردان، نوبت بازی پرتقال و ازبکستان و من فسقلی ها کنار و روبروی تلویزیون نشسته بودیم. بله دیروز را عرض می کنم. سه شنبه عصر بازی پرتقال و ازبکستان شروع شد. یکی با لباس قرمز و شماره 7 وسط  میدان آمد. کوچولوها با اشتیاق فریاد زدند « رونالدو، رونالدو » و کف زدند. پرسیدم که چه شده؟ گفتند که هیچ کسی حریف رونالدو نیست. من که حوصله نشستن پای تلویزیون و تماشای مسابقه را ندارم، بنا به درخواست این فرشتگان نشستم. پرتقال قرمز پوش بود و ازبکستان سفید پوش. از همان دقایق اول بازی قرمز پوش ها میدان و توپ را در دست گرفته و عرصه را بر سفیدپوشان تنگ کردند. بازی خیلی خوبی داشتند و سرانجام با پنج گل پیروز بازی شدند و کوچولوها شروع به پایکوبی و خوشحالی برای رونالدو کردند.

پس از اتمام بازی، کودکان فوتبال دوست همه فن حریف ما شروع به بحث کردند. چه جالب بود بحث و تفسیر این مفسران کوچک.
چقدر امیدوارند که ایران در مقابل مصر برنده شود. اگر چه امیدی به اول شدنش ندارند. اما از این که در دو بازی دروازه ایران گشوده نشد راضی و خوشحالند.

2026-06-21

تب فوتبال

تب فوتبال و فوتبالیست های کوچک خانه ما
جام جهانی شروع شده و تب فوتبال همه جا را گرفته و نوه جان نیز که جز فوتبال دوستان است، باجدیت هر چه تمام تر پیگیر نتایج بازی است. 15 ژوئن ( یونی ) پس از اتمام بازی ایران و نیوزیلند ، زنگ زد و خبر داد که ایران و نیوزیلند دو بر دو مساوی کرده اند و گل زن های ایرانی، مهدی طارمی و محمّد محبی بودند. خوشحال بود از این که در دقایق پایانی مسابقه مهدی طارمی با ضربه سر، گل دوم را به ثمر رساند و ایران بازنده نشد. او عکس این دو ورزشکار را نیز از مغازه اسباب بازی فروشی که عکس برگردان فوتبالیست های جام جهانی را می فروشد خریده و کنار عکس علی دائی و مارادونا گذاشته و می گوید:« می دانی اگر علی دائی هم بازی می کرد، نیوزیلند به هیچ وجه نمی توانست به ایران گل بزند. اما او بازی نمی کند. حیف!»   
آن یکی نوه می گوید:« اشکالی ندارد. طارمی و محبی هم خیلی خوبند. همه بازیکنان تیم خوبند.»
امروز 21 ژوئن ( یونی ) ایران و بلژیک بازی دارند و گویا مسابقه به وقت اینجا دیروقت است و نمی توانند زنده تماشا کنند. 27 ژوئن  ایران و مصر بازی دارند.
نوه جان ها آرزو دارند ایران قهرمان شود و اگر ایران نشد آلمان. و من آرزو دارم غربت سبب فراموشی  سرزمین آبا و اجدادی عزیزانم نشود.
*
پی نوشت:
ایران 2 - برزیل 2
ایران 0 - بلژیک 0
27 یونی  - بازی ایران و مصر
*

 

2026-06-17

دختر دیوانه - در روقو

 دلی روقو

حدود چهارده یا پانزده سال داشت. موهای ژولیده، پاهای برهنه و کثیف، دندانهایی زرد، چادری رنگ و رو رفته که بر کمر می بست و صبح بعد از صبحانه، جلو در خانه شان می نشست و رهگذران را تماشا می کرد. کر و لال بود و کاری بجز خوردن و آشامیدن و دم در خانه نشستن نداشت. خانواده ای پر جمعیت داشت. پدربزرگ و مادربزرگ، پدر و مادر و هشت بچه قد و نیم قد، در یک خانه بزرگ قدیمی زندگی می کردند. فرزند دوم خانواده بود و برادرش داشت دیپلم می گرفت. پدر و پدربزرگ در بازار قدیمی شهر، حجره فرش فروشی داشتند و هر روز صبح سر کارشان می رفتند. بقیه بچه ها راهی مدرسه می شدند و او می ماند و مادرو مادربزرگش که مثل همه او را دیوانه و ناقص می دانستند. تا بازگشت بچه ها همه چیز آرام بود. اما به هنگام ناهار که بچه مدرسه ای های محله ، همان بچه های همسایه ، از مدرسه به خانه برمی گشتند، تا او را می دیدند سر به سرش می گذاشتند. « دلی روقو» صدایش می کردند. به طرفش سنگ و چوب و آشغال بیسکویت شان را پرت می کردند. عصبانی می شد و چون زبان نداشت، با داد و قال به طرف آنها حمله می کرد. تعدادشان بیشتر بود و بیچاره را کتک می زدند و او گریه کنان و خونین و مالین به خانه برمی گشت و مادر که کارهای خانه و رسیدگی به دیگر بچه ها را مهم تر می دانست، کتکش می زد که دیوانه چرا با بچه مردم دعوا می کنی؟ مگر نگفته ام که فقط بنشین و تماشا کن؟ و او زبان نداشت که بگوید گناهکار نیست.
سرانجام سال تحصیلی به آخر رسید و برادر بزرگ « حسن» دیپلم گرفت و پشت کنکور ماند. به جای وقت تلف کردن، به خدمت سربازی رفت. با این فکر که پس از اتمام خدمت، در حجره پدر مشغول به کار می شود و اگر کنکور قبول شد چه بهتر و گرنه شغل پدری را ادامه می دهد. با رفتن حسن، دلی روقو تنهاتر شد. زیرا این برادر بود که به او محبت می کرد و او را از دست کتک های مادر نجات می داد. حسن بود که به حرفها و صداهای نامفهوم دخترک گوش می سپرد و تبسم می کرد و دست محبت بر سر ژولیده اش می کشید.
دو سال سپری شد و حسن بازگشت. او از دوستان سربازش، مطالبی درمورد کودکان کر و لال شنیده و فهمیده بود که این نوع کودکان دیوانه نیستند. بلکه مورد آزار و اذیت قرار می گیرند و چون پشت و پناهی ندارند، مجبور می شوند از خودشان دفاع کنند. چه بدانم. گویا کتابی در مورد این گونه کودکان خوانده و با فکری روشن به خانه برگشته بود.
او تربیت « دلی روقو » را به عهده گرفت. آموزش شانه کردن موها، شست و شوی دست و صورت و مسواک و حمام و غیره. کاری را که بر عهده مادر و مادربزرگ بود، او بر عهده گرفت. با گذشت چند روزی تغییر اساسی در اوضاع ظاهری دخترآشکار شد. مادر شرمنده از دیوانه خواندن دخترش، در زیبائی و نجابت دلبندش حیران شد. تمیزی و مرتبی موهای سیاه، زیبائی چشمانش را آشکار ساخت. دست و صورت شسته و تمیز، پوست شفاف دختر را نمایان کرد. چادر گلدار و نو که هدیه برادر بود، او را شاد و جوان کرد. حالا دیگر این دخترنه تنها زشت و بد بو نبود، بلکه زیباروئی پسرکش شده بود.
او هر روز صبح همراه با برادر به نانوائی می رفت و دو تایی نان تازه و گرم می خریدند و به خانه برمی گشتند. او از برادر یاد گرفت که لزومی ندارد سر و صدا کند. او یاد گرفته بود که دختری جوان و با وقار است و اگر دم در خانه ننشیند، بچه ها نمی بینندش و سر به سرش نمی گذارند. دیگر « دلی روقو» صدا کردن نیز ممنوع شد. اسم این دخترخانم، رقیه بود. البته در دیار ما اسمها را کوتاه می کنند و رقیه می شود روقو، اکرم می شود اکی و روح انگیز می شود روحی و الی آخر.
روزی از روزها شنیدیم که رقیه به مدرسه می رود. برادرش حسن، خواهرش را در مدرسه کر و لالها ثبت نام کرده است. او خواندن و نوشتن را آموخت و صاحب خطی زیبا شد و با حمایت برادر به کلاس خوشنویسی رفت. اولین بایاتی که با خطی بسیار زیبا نوشت، این چنین بود:
*
قارداش لار آی قارداش لار
یاغیش کسر قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار
*   

2026-06-14

این بهار سرد

 

بیست و چهارمین روز از خرداد را پشت سر می گذاریم. هوا سرد و ابری و بارانی وطوفانی است. گل هائی که کاشته ام سر به زیر افکنده اند. همین که توانسته اند در این هوای سرد طاقت بیاورند و خشک نشوند، جای شکرش باقی است. نگران گل های کوکب هستم که به سختی سر از خاک درآورده اند و حلزون و ریسه سراغش رفته اند و به زحمت با آفت کش مهارشان کرده ام. هوا شناسی اطلاع داده است که هوا از فردا کم کم گرم می شود.
گلفروشی بزرگ شهرمان گل های زیبای لیلیوم ( سوسن خودمان ) را آورده. رنگ به رنگ و زیبا. چند سال پیش باغچه ام پر از این گل ها بود. متاسفانه سوسک های قرمز، آفت گل سوسن، به این گلها حمله کرده و شروع به خوردن و بد هیکل کردن، گل ها را کردند. هیچ آفت کشی زورش به این موذیان نرسید. سرانجام از خیر کاشتن این زیبارویان گذشتم.
مردم عزیز سرزمین، دعا می کنم که خدا شما را از شر آفت بزرگ جنگ و داغ عزیزانتان حفظ کند.


2026-06-12

و اگر آزادی سرودی میخواند

 ماهها و روزهای حساسی می گذرانیم. بیایید از اظهار نظر همدیگر دلخور نشویم. هیچ چیزی ارزش قهر ندارد.

در مورد اوضاع کنونی نظرم را گفتم که مخالف نظر یکی از عزیزان بود. از من رنجید و ارتباطش را قطع کرد. ادعای آزادی خواهی می کنیم، اما تحمل نظر دیگران را نداریم و این خود مخالفت با آزادی بیان است.

آن سفر کرده

 

دلم که تنگ می شود از خانه بیرون می زنم و سراغش می روم و با دیدنش دل تنگم آرام می گیرد. اکنون دل و جانم در سفر است. رفته که بعد از یک سال تلاش بی وقفه و بدون مرخصی و تعطیلی، چند روزی استراحت و رفع خستگی کند. با رفتنش حس و حال عجیبی دارم. چقدر دلتنگم همچون یتیمی که سر بر زانو دارد. روز خیال تمام شدن ندارد.
سراغ یار دیرینه ام، حافظ جانم می روم و صفحه ای باز می کنم و او می گوید:
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
*

2026-06-11

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

سنی ای ائلیم اوبام چوخ سئویرم 

سخن از سرزمین مادری که به میان می آید، سوار بر اسب سفید بال رویاهایم، به سوی خانه پدری به پرواز درمی آیم. از محله قدیمی با کوچه پس کوچه هائی عریض و طویل و مردمی مهربان و کنجکاو، گذشته و وارد خانه ای سه طبقه با پله هائی پر پیچ و خم می شوم. شمعدانی های دور حوض مستطیل شکل بزرگ، همراه با گل های سرخ و سفیدشان، خوشامد می گویند. ماهی های سفره هفت سین پدر، داخل حوض سرگرم رقص و پایکوبی اند. با یادآوری پشمک و حلوای  شب یلدا، کامم شیرین می شود. عید قربان و قربانی پدربزرگ، عید غدیرخم و مهمانی خانه پدر، دسته های عزاداری شب عاشورا که در یک شب سرد و برفی زمستانی وارد حیاط بزرگ خانه مان می شوند و طبل زن داخل حوض بی آب شروع به زدن طبل و نوحه خوان نوای مصیبت سر می دهد. قوری بزرگِ چای داغ مادرم، روی سماور بزرگ در گوشه ای از حیاط ، منتظر عزاداران است که از خود پذیرائی کنند. زن همسایه چه صادقانه و از ته دل برای پسر بیمارش طلب شفا می کند.
اما وقتی به اقوامی که دست در دست هم داده و گلستانی زیبا و با گلهای متنوع ، به نام ایران ساخته اند می رسم، اسب سپید بالم به جای جای این مرز و بوم کهن، پرواز می کند. به دلیرانی از هر قوم می رسم که به خاطر این آب و خاک از جان مایه گذاشته اند. به مراسم دینی همچون عزاداری و جشن میلاد و زیارت می رسم که همه در کنار هم هستند. هر طایفه و ایل وتباری قهرمانانی مخصوص به خود دارند. قهرمان افسانه ای من ملک محمّد و سیمرغِ من «زمرد قوشو» هست. همان پرنده ای که با آتش زدن یک پر ِاو فوری سر می رسد و ناجی قهرمان می شود. لالائی های من با لالائی های کرد و لر و فارسی و بقیه تفاوت زیادی ندارد. همه از قلب مادری سرچشمه می گیرد که همراه با خواباندن نوزادش، نغمه های دلنشین و گاهی از غم دل می سراید.
اکنون در این هنگامه جنگ و تجاوز دشمن و روزهای حساس و مهم کشور، وقتی این گلهای رنگارنگ میهن را، دوباره کنار هم می بینم، دلم آرام می گیرد. تا این دلاوران زنده اند، هیچ متجاوزی حق ورود به خاک مقدس سرزمینم را ندارد.
مردم شریف و عزیز سرزمینم دلم پیش شما و ذره ذره خاک آن مقدس زمین است و دعاهایم به همراهتان.
*


2026-06-10

گشتی در باغچه

 انگورک گلوگیر = اورنیا بری =  die Apfelbeere

سال گذشته در گلفروشی دیدم. قیمت گرانی داشت اما به خاطر نداشتن مشتری بسیار ارزان شده بود. بجز من خانم و آقایی نیز داشتند نگاهشان می کردند. از آنها در مورد این گیاه پرسیدم. خانم اطلاع چندانی از گل و گیاه نداشت و گویا خانه ای با باغچه بزرگ (حیاط بزرگ ) خریده و می خواستند با درختان میوه و گل و گیاه تزئین اش کنند. آقا دو گلدان انتخاب کرد و یکی را به من داد و گفت:« بقیه گیاهان در حال مردن هستند و فقط این دو هر کدام یک ساقه سالم دارند. به خانه که رسیدید فوری بکارید و نگران نباشید. حتما رشد خواهد کرد. از سر و وضع و ماشین شان معلوم بود که حال و احوال اقتصادی شان خوب است. خلاصه که آنها انواع مختلف میوه و گل و گیاه در حال خشکیدن، انتخاب کرده و خریدند.
به خانه که رسیدم، گیاه را از گلدان درآورده و گوشه ای از باغچه کاشتم و پس از چند روز متوجه شدم که ساقه سالم، برگهای جدید داده و خوشحال شدم. اول فکر کردم که میوه این گیاه، سیب کوچک است. سری به اینترنت زده و اطلاعاتی درموردش به دست آوردم.
نام فارسی این گیاه « انگورک گلو گیر » است. گیاهی از تیره گل سرخیان که میوه هایش کروی شکل و کوچک و تقریبا شبیه زغال اخته است. میوه اش طعمی گس و تلخ دارد که اگر خام خورده شود موجب گرفتگی گلو می شود. با خواندن این اطلاعات ماندم که چرا این گیاه را خریدم؟ آخر من که طعم گس یا تلخ را دوست ندارم. می خواهم با این میوه ها چه کنم. اما بعد فهمیدم که با این میوه ها مربا  و شربت می پزند و شیرین و خوشمزه می شود. آنتی اکسیدان فراوانی دارد و التهاب را کاهش می دهد. رنگ میوه سیاه یا قرمز یا بنفش است که من نمی دانم، انگورک گلوگیری که من کاشته ام چه رنگی است. امسال گل داده و منتظر میوه ام که ببینم تا به چشم ببینم.

این هم شکوفه های ریزِ انگورک گلوگیر



2026-06-09

گفته بودم که ایران ونزوئلا نیست

چند ماه پیش، مادر و دختر خوشحال بودند که عمویشان می آید و همه چیز روبراه می شود. همچون مادوروی ونزوئلا. گفته بودم که ایران ونزوئلا نیست و دختر گفته بود که مقصر ما پنجاه و هفتی ها هستیم که  چنین و چنان کردیم و باید از تک تک هم سن و سالانش معذرت بخواهیم. گفته بودم که معذرت نمی خواهم و می ترسم از روزی که شما موظف به عذرخواهی از ما بشوید و او گفته بود که مگر به خواب ببینیم.

امروز پس از گذشت چند ماه، مادر و دختر را در بازار دیدم. دختر انگار که مرا ندید. برگشت و وارد سوپرمارکت شد و مادر جلو آمد و سلام و احوالپرسی کرد. چون دید که متوجه رفتار دخترش شدم، گفت که دخترش نخواست با من روبرو شود. به سبب موضوع مغذرت خواهی. گویا که دختر از مادر خواسته که عوض او نیز از من عذر خواهی کند.
گفتم:« از من معذرت نخواهید. از ذره ذره خاک سرزمین مادرمرده ام، از خانواده های عزادار، از دستان پینه بسته کارگر ساختمان ساز، از مغز متفکر مهندس سازنده بزرگترین و بلندترین پل خاورمیانه (پل بیلقان )، از سربازان پادگانها، از خانه های ویران شده، از مردمی که گرانترین شدن، بر زندگی روزمره شان سنگینی می کند، و... معذرت بخواهید. همه اش از ویرانی ایران گفتید و من تازه فهمیدم که چنین پلی ساخته شده و در ایران وجود دارد.»

2026-06-06

امان از این مشکل مهریه

 نه بیلیم آنام، نه بیلیم آتام، بو ایشلره من ده ماتام

هوا آفتابی و خنک بود. کاغذ و قلم برداشته و راهی شدم. آرام و قدم زنان، لب رودخانه رسیدم. روی نیمکتی نشسته و کاغذ و قلم را از کیفم درآوردم. هنوز شروع نکرده بودم که باران باریدن گرفت. گوشه ای از آسمان، آبی و گوشه ای دیگر، ابری تیره داشت کاغذم را خیس می کرد که با عجله بساطم را برچیده و از جای بلند شده و به طرف سمت راست رودخانه رفتم. چند قدمی دورتر، رستوران کوچکی است که بساط چای و قهوه و نان و پنیرو... پهن کرده و نسبت به قد و قواره اش، مشتری خوبی هم دارد. جای دنج و آرامی است. قهوه ای گرفته و نشستم. روی صندلی بغل دستی، مرد میان سالی  با موبایل به زبان فارسی حرف می زد. صدایش خشمگین و کمی بلند بود. یکریز نفرین می کرد و گم شو و زهرمارت باشد. خرج دوا و دکترت بشود می گفت.
مرد می گوید:« سالهاست که  در آلمان زندگی می کنم. کار کردم و با هزار زحمت و پس انداز و صرفه جوئی در ایران خانه ای خریدم. به این امید که روزی بازنشسته شوم و به وطنم برگردم. دلم خواست همسری ایرانی داشته باشم. تابستان دو سال پیش به ایران رفته و با زنی آشنا شده و ازدواج کردم. به ظاهر زن خوبی بود و خانواده ام نیز موافق بودند. اوایل خیلی به من اظهار علاقه می کرد. تعطیلات ژانویه امسال به ایران سفر کرد و بدون اطلاع من، مهریه اش را به اجرا گذاشت و حالاخانه ام را یعنی تمام هست و نیستم را می خواهد. اعتراض کردم و او جواب و حرفهای جالبی نزد. کارمان به طلاق کشیده و دیگر راه برگشتی نیست.»
سکوت میکنم و قهوه نیمه تمامم را رها کرده و از رستوران خارج می شوم.
نمی فهمم این مهریه پشتوانه است یا هر از گاهی بلای جانی. یکی مهرم حلال و جانم آزاد، می گوید. دیگری با همین مهریه مردی را تیغ می زند. اصلا مردی که توانش را ندارد چرا این همه سکه مهر را می پذیرد؟


2026-06-04

عید غدیر است و دلتنگ پدر

 

عید غدیر است و دلتنگ پدر و خانه پدری ام. شور و حال عید و مهمانانی که برای دیدار از ما سیدها به خانه ما می آمدند حیاط خانه مان را آب و جارو می کردم .هوای اینجا نیز همچون دل بی تاب من گرفته و هر از گاهی همراه با بادی ناخوشایند می بارد و قطره هایش را همچون سیلی به صورتم حواله می کند. زنگی میزنم به هاله که به داد دل تنگم برسد و با هم به کافه شهر می رویم تا فنجانی قهوه با کیکی میوه ای بنوشیم و بخوریم و گپی بزنیم. دقایقی می نشینیم و سرمان به صحبت و درد غربت و هما میرافشار و حمیده رئیس زاده و رفتن های غریبانه در حسرت یار و دیار گرم می شود.
قهوه مان تمام میشود و قهوه ای دیگر سفارش می دهیم. صحبت و درد دل با هاله به من آرامش روحی می دهد. بانویی  است موقر و دوست داشتنی و همدرد. قهوه دوم را شروع نکرده، چشم مان به جمال عطیه خانم نا روشن می شود. سر میزمان می آید و سلام می گوید و قبل از تعارف مان صندلی بغل دستی را به طرفش می کشد و می نشیند. معلوم است که حرفی براید گفتن دارد.
می گوید:« خبر دارید فلانی به مکه رفته و دیشب برگشته.»
من:« خدا زیارتش را قبول کند.»
می گوید:« استوری ها و عکس هاشو دیدید؟ چقدر پز و افاده می داد؟ آدم نمی فهمه طرف رفته زیارت یا نشون دادن خودش. تو را خدا گناه نیست؟»
هاله:« گناه است یا ثواب به خودش مربوطه. به ما چه»
می گوید:« توی این اوضاع جنگ و گرفتاریِ مردم چه جای مکه؟ می توانست پولش را به بیماری که نیاز به دارو دارد ببخشد.»
من:« شما هم هفته گذشته دسته جمعی از اسپانیا برگشتید. می توانستید پولش را به خانواده ای که خانه اش در جنگ آسیب دیده بدهید.»
لای لای بیلیرسن، به اؤزون نیه یاتمیرسان؟
می گوید:« من با آنها فرق دارم. من ادعای مسلمانی نمی کنم.»
هاله:« اما ادعای وطن دوستی می کنی. حتی از آن دسته که بشکن می زدی.»
پاسخ می دهد:« یعنی این مسئله به اون مسئله چه ربطی دارد؟ آنها دیندار هستند. دیندارها باید بیشتر دقت کنند.»
من:« آنها دیندارند و شما متمدن و مترقی و روشنفکر هستید. شما هم باید بیشتر دقت کنید.»
عصبانی میشود ومی گوید:« تا می خواهیم حرف حق را بزنیم، می زنید توی دهانمان. اصلا نمی شود با شماها یک کلام حرف زد.»
دهان باز می کنم تا جوابش را بدهم که هاله از زیر میز پایم را لگد میکند، چنان لگدی. از جایش بلند می شود و با قیافه ای اخمو می گوید که با خانواده آمده و می رود سر میز خودشان و آمده بود تا سلامی به ما بکند. ما هم خوش بگذرد می گوییم و می رود.
نگاه سرزنش بار هاله برچشمانم سنگینی می کند. قبل از این که او سرزنش و نصیحتم کند، خودم زبان باز می کنم. می گویم:« درست است. حق داری. به من چه که او خانوادگی به اسپانیا رفته است. به من چه که او... به من چه که فلانی... اما من هرگز نه ادعا، نه تبلیغ و نه تنبیه می کنم. او...» حرفم را با یک ضرب المثل قطع می کند.
بیلیرم اؤز گؤزونده تیری گؤرمور، خالقین گؤزونده قیلی سئچیر
و ادامه می دهد:« یادت رفت چرا به کافه آمدیم؟ قهوه دوم سرد شد. دوست داری قهوه سوم سفارش بدهیم این بار با کیک پنیر؟»


2026-06-01

وطن عنوانلی کفن ساخلا منه

 دیندیرمه منی غم جالانار دیل – دوداغیمدان

سال ها پیش عکسی از مرحوم حمیده رئیس زاده دیدم. بانوئی جوان، با عینکی تیره و  دست بر دهان و متفکر. اکنون که خبر درگذشت ایشان را می شنوم، سن و سالش باورم نمی شود. متولد 1331 در اردبیل. یعنی 74 سال از عمرش سپری شد. هیچ فکر نکرده بودم سحر خانم ما پیر شود. این بانوی شاعر و ادیب غربت نشین، در دیار غربت ،چشم از جهان بست. آثار بی مانندش را به ما سپرد و رفت.
با شنیدن خبر درگذشت این بانوی فرهیخته، داغ برادر جوانم دل و جانم را به آتش کشید. اکنون گویی صدایش را می شنوم که می گوید:« از خواندن مکرر اشعار حمیده سیر نمی شوم.» از پشت تلفن برایم زمزمه می کند:  
*
وارلیغیم داغلاردا چنه بنزه ییر
گؤزل لر تئلینده دنه بنزه ییر
غربت پنچه سینده بوغولان آخشام
حسرته، نیسگیله، منه بنزه ییر
*

و من اشک می ریزم بر سوگ برادر، انگار که لحظاتی پیش خبر رفتن اش را داده اند.     
راستی بعضی رفتن ها چقدر دردناک است. 

2026-05-29

حمیده رئیس زاده ( سحر )

اوچماقدیر دیلییم قاناد وئر منه

ایل هانسی ایلیدی، یاخجی یادیمدا دئییل. کیچیک قارداش بیزه قوناق گلجک دی.سئوینجدن آز قالیردی قاناد آچیب گؤیلرده اوچام. نئچه ایل غربت، کیمسه سیزلیک دن سونرا، قارداشیم بیزه گلیردی. گلمه میشدن قاباق تلفن دا سوروشدو:« سووقت نه ایستیرسن؟ دئی گتیریم.»
دئدیم:« سلیمان رستمین دیوانین.»
بیر گولوب سوروشدو:« داها نه؟»
دئدیم:« بیرده اؤزون. داها هئش نه.»
نئچه گون سونرا، گؤزلریم قارداش اوزون گؤروب ایشیقلاندی. بیر ال – اوزون یویوب چمدانین آچدی. جانیم آتام، گؤزوم آنامین گؤنده ردیغی نیسگیل تیکه لرین وئردیکدن سونرا، الینده بیر کتاب منه ساری اوزاتدی. بو سلیمان رستمین کتابی دئییل دی. پلی کپی اولونموش بیرال کتابیدی. اوستونده یازیلمیشدی « ماویلر، آیلی باخیش، یاشیل ماوی – حمیده رئیس زاده ( سحر خانیم )»
قاش قاباخلا سوروشدوم:« بو نه؟  من سلیمان رستم ایسته میشدیم.»
دئدی:« بو شاه اثر، بو عجایب گؤزل شاعر و شعرلری. کتابین تاپابیلمدیم. اما بیر یولداشیمدا واریدی. خواهش ائیله دیم منه پلی کپی چیخارتدی. لاپ آخیر گون گتدی. من ده بوررا گتیردیم. اوخو. خوشووا گلسه سن ده کپی ائیله. اما منه قئیتر. بو کتاب تاپیلمیر. سلیمان رستمین کتابی هر یئرده وار. بونو سنه نیسگیل ائیله دیم.»
سوروشدوم:« بو خانیم کیمدی؟»
دئدی:« حمیده رئیس زاده، تخلص سحر. اردبیللی دیر. چوخ اعلا شعرلری وار.. اوخو انشالله سئورسن منده شرمنده اولمارام.»
شعرلری اوخوماغا باشلادیم. اؤنجه ماویلر کتابیندان بیر نچه بیت:
*
قویماریق غم دئنیزی دالغالانا
قورخولوق یوردوموزا کؤلگه سالا
چن توتا آرزو یولون، گؤز قارالا
آغاران تئللرینه اند ایچیرم
چن توتان تئللرینه آند ایچیرم
*
ائلیمین گوللری سولمایان کیمی
دریالار اوسگویه دولمایان کیمی
توتولوب اوره ییم اولمایان کیمی
اوچماقدیر دیله ییم قاناد وئر منه
*
سونرا آیلی باخیش کتابی
من بؤیله ده مجنون کیمی دیوانه دگیلدیم
توفان قوپاران دویغولارا لانه دگیلدیم
بیر هاستا محبت یئلدن سپهد لندی
بیر گیزلین عطش ماهنی سی یاغموردان الندی
بیر یاشلی باخیش لذت دیداره بلندی
یوخسا بو قدرده دلی – دیوانه دگیلدیم
*
ماویلر – انقلاب دان قاباق یازیلمیش شعرلر
آیلی باخیش -  فروردین 1374 ایلینده چاپ اولوب
یاشیل ماهنی 
بیر دسته تزه گونش – 1379 ایلینده چاپ اولوب
حمیده رئیس زاده ( سحر ) خانیم 1331 ایلینده اردبیل ده دنیایا گؤزونو آچیب. من فقط بیر شکلینی گؤرموشم و اونو هر زامان جاوان بیر خانیم گؤرورم. گؤزل شعرلریله روحومو اوخشاییب.
دوشنبه خردادین دؤردونجو گؤنو وفات خبرین ائشیتدیب چوخ حیف سی لندیم. اللاه رحمت ائیه سین.
دوغوم ایلی 1331 اردبیل شهرینده – دنیاسینی دئییشن چاغی دوشنبه 4 خرداد 1405 سوئد ده.
*

باخیش برقی آچاردیر گؤزلرینده
چاخیر دریاسی واردیر گؤزلرینده
گؤرنده عشقه قارشی چیرپینان جان
محبّت پاسداردیر گؤزلرینده
باخیشلا پرده پرده جان باغیشلار
باخیش پروردگاردیر گؤزلرینده
تانیش لیق آختارانلارایتگین عشقه
تانیشلیقلار قطاردیر گؤزلرینده
قیام ائتمکده دیر مطلوبی یوخدان
قیامت آشکاردیر گؤزلرینده
سحر سانما آدامسیزسان غریب سن
حمایت برقراردیر گؤزلرینده

*

2026-05-27

یک روز خوب

عید قربان بر همگی مبارک
روزخوشی است. دوست جان تماس می گیرد و خبر می دهد که اینترنت باز شده و او نذر کرده پول گوسفند قربانی اش را به خانواده ای که دخترک بیمار دیالیزی دارند، هدیه کند. خوشحال است از این که مادرِ دخترک با دیدن پاکت اشک شوق و تشکر از چشمانش جاری شد. می گویم نذرت قبول و او لبخندی از سر شوق و امید می زند. هر دو با هم دعار می کنیم، روزی برسد که هیچ بیماری امیدش را از دست ندهد و هیچ پدری شرمنده زن و بچه اش نباشد.
پس از چند ماه، تلفنم زنگ می زند. شماره کد سرزمینم را می بینم و دلم لبریز از شادی می شود. عزیزان یک به یک تبریک می گویند این روز مبارک را و من غرق در شادی میشوم. اینترنت باز شده و من سراغ دوستان می روم. صفحه ادبیات، نقد رمان، دوخت و دوز، بافتنی و کسب و کار اینترنتی دوباره شروع به کار کرده و زندگی دارد حالتی عادی به خود می گیرد. جای آنان که دیگر در بین خانواده و قوم و خویش نیستند، خالی و مکانشان بهشت برین.
*
عید بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد
*

2026-05-23

خرمشهر – شهری که خرم ماند

به بهانه سوم خرداد و بازپس گیری خرمشهر زیبا

در تاریخ یکم مهرماه تا چهارم آبان 1359 ارتش عراق به قصد تصرف سرزمین ما، به سوی خرمشهر روان شد. این لشکر متجاوز با دفاع مردم بومی خرمشهر، پاسدارهای خرمشهر، گردان نیروی زمینی ارتش و تکاوران دریایی روبرو شد. با وجود مقاومت سرسختانۀ لشکر ایران، نیروهای عراق شهر خرمشهر را تسخیر و موجب کشته شدن هزاران نفراز هموطنان شد.
سرانجام سوم خرداد 1361 با عملیات بیت المقدس باز پس گرفته شد. در این مدت چه بر سر خرمشهر زیبای ما آمد خدا می داند و آنان که رنج و درد کشیدند.
ناخدا داریوش ضرغامی، دریادار دوم تکاوران دریایی و فرمانده گردان تکاوران دریایی بوشهر، طی عملیاتی در مهر ماه 1361 حصر آبادان را شکست. عملیات او موجب شد که صدام برای سرش جایزه بگذارد.
ناخدا هوشنگ صمدی، ناخدا یکم تکاور، فرمانده گردان تکاوران دریایی ارتش و معاون ناخدا ضرغامی در آزادسازی خرمشهر حضور فعال داشت.
محمّد جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر، در نبرد خرمشهر و حصر آبادان نقشی کلیدی ایفا کرد. وی 7 مهرماه 1360 در سانحه هوایی کشته شد.
دریادار سید عیسی حسینی بای، او نیز در نبرد خرمشهر حضور داشت.
به بهانه فتح خرمشهر در اینترنت جستجو کرده و اسامی این اشخاص را یافتم، تا فاتحه ای بخوانم  بر روح و روان ایشان و همه هوطنان سرزمینم که از ذره ای از خاک وطن چشم نپوشیدند و در راهش جان شیرین شان را فدا کردند. یاد و خاطره همه وطن دوستان و جانبازان و فداکاران میهن، در هر زمان و هر مکان عزیز و گرامی باد.

2026-05-21

زنان موفق سرزمینم

فاتحه ای برای شادی روح زنان موفق سرزمینم

معصومه نوشین سیحون، اهل رشت و از پیش کسوتان هنر تجسمی و مدیر قدیمی ترین نگارخانه هنری « گالری سیحون » ایران بود.
پروانه وثوق اهل آشتیان، فرشتۀ نجات کودکان سرطانی ایران
مکرمه قنبری بانوئی که به خاطر نقاشی هایش به شهرت جهانی رسید و من اسمش را تصادفی بین نقاشان ایران دیدم. بانوی سال نقاش 2001 در دانشگاه سوئد دوازدهمین کنفرانس ایران شناسی.
ایران درّودی، نقاش، کارگردان، نویسنده، منتقد ادبی و استاد دانشگاه رشته تاریخ هنر بود.
بهجت صدر ، نقاش نوگرا و موفق ایرانی بود.

2026-05-18

به بهانۀ زادروز حکیم عمرخیّام


شنبه ای بود سرد با ابرهای تیره و بادِ سردِ بی رحم. اوّلِ صبح وارد کلاس شدم. بچّه ها دور بخاری نفتی جمع شده و سعی در گرم گردن دستان یخ زده شان را داشتند و متوجه ورود من نشدند. هر کلاس روزانه سه لیتر سهمیه نفت د اشت. بابای مدرسه قبل از آمدن ما به کلاس، بخاری را روشن می کرد و تا تن و جانمان گرم شود سه لیتر تمام می شد. این قانون مدرسه بود، چه در زمان محصّلی و چه در زمان معلّمی. مبصر با دیدن من داد زد:« برپا» و بچه ها برخاستند و با صدای یخ زده « سلام، صبح به خیر، به کلاس ما خوش آمدید» گفتند و سر جایشان نشستند. حضور و غیاب کرده و پرسیدم:« بچه ها خیلی سردتان است؟» هم صدا بله گفتند. دستان من نیز کم از آنها نداشت. دستهایم را به هم مالیدم تا کمی گرم شود و بتوانم خودکار بدست بگیرم و بنویسم. دخترکانم نیز به تقلید از من دستها را به هم مالیدند. پس از دقایقی کلاس کمی گرم و قابل تحمل شد و درسمان را شروع کردیم. از میان بچه ها« کبیره » را پای تخته سیاه خواندم. تمرینی از ضرب سه رقمی را گفتم و نوشت و شروع به حل ضرب کرد. رو به تخته سیاه و پشت به من. سعی می کرد صورتش را نبینم. شک کرده و از جا بلند شدم. از دیدن جای سیلی بر صورتش فهمیدم که مرتکب خلافی شده و کتک خورده است. به روی خورم نیاوردم و پس از انجام تکلیف، سر جایش نشست.
زنگ تفریح از او خواستم که همراه من به اتاق مربی پرورشی بیاید. مربی پرورشی با دیدن او سری به نشانه تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد. پرسیدم :« چرا کتک خوردی؟»
انگشت اشاره اش را بالا آورد وبا صدایی لرزان و گناهکار گفت:« خانم معلم اجازه! اگر بگویم تنبیه ام می کنید.»
گفتم:« چرا تنبیه ات کنم؟ در خانه حسابت را رسیده اند. بگو کرده ای؟»
گفت:« خانم معلم اجازه شعر خواندم.»
گفتم:« چه شعری؟ برای من هم بخوان. نترس اگر شعر بدی خوانده باشی می گویم دیگر نخوانی. »
و او شروع به شعرخوانی کرد
*
ای چرخ فلک خرابی از کینۀ توست
بیدادگری شیوۀ دیرینۀ توست
ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شهد و شیر و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد
*
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از او
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟
*
گفتم:« این اشعار که خیلی زیبا هستند. از رباعیّاتِ خیّام هستند. از کجا یاد رفت؟»
گفت:« کتابِ داداشم. هم شعر هست و هم تصاویر خیلی قشنگ دارد. از کتابخانۀ مدرسه شان گرفته بود. با صدای بلند خواند و من هم خیلی خوشم آمد. آخر داداشم خیلی خوب شعر می خواند. بعضی از شعرها را توی دفترم نوشتم و چند بار هم خواندم. بابا دید و خواند و مرا به سختی کتک زد و گوش داداشم را هم خیلی محکم کشید و گفت:« دیگر نبینم کتاب این کافر را به خانه بیاوری.»
گفتم:« این ها که خواندی رباعیّاتِ حکیم عمرخیّام نیشابوری است. او اهل نیشابور بود و بجز شاعری حکیم وریاضی دان و فیلسوف و ستاره شناس بود. او همه چیز دان بود. »
گفت:« داداشم هم همین ها را گفت. اما بابا دعوایش کرد و گفت که آواز می و می خوارگی تعریف کرده و به آخرت شک دارد و... داداشم هم یواشکی گریه کرد. بعد یواشکی به من گفت که وقتی بزرگ وپولدار شوم کتاب خیام را می خرم و دو تایی با هم می خوانیم. »
گفتم:« انشالله هم بزرگ، هم تحصیل کرده و هم پولدار می شوید و به آرزوهای قشنگتان می رسید. چه برادر مهربانی داری! خوش به حالت. »
احساس خوشحالی و غرور را در چشمانش دیدم. گفت:« بابم خیلی بداخلاق است ومامانم هم سخت گیرند. مامانم می گوید که هر دو من و داداشم را خیلی دوست دارند. اما یک مثل مهمی است و باید پدر و مادرها توجه کنند. آن هم
بالام عزیز تربیه سی اؤزوندن ده عزیز
»
با او حرف زدم از نگرانی های پدر و مادر گفتم. حتی اگر نظرشان درست نباشد، باید نگرانی و دلواپسی آنها را درک و قبول کرد. کودک در دنیای خودش خوشحال و راضی بود از هم صحبتی با معلم اش. دلش آرام گرفت. گویی دردِ سخت سیلی پدر بر گونه اش التیام یافت. دوان دوان و رقصان به طرف حیاط رفت تا از لحظات باقی ماندۀ زنگ تفریح با خوردن لقمه نان و پنیرش لذت ببرد.
ومن تاسف خوردم به حال آنانی که دلیل خواندن شعر خیام را کفر و حافظ را عشق و می و می خوراگی می دانند. حالا مولانا و فردوسی و سعدی و...که جای خود دارند.
*

2026-05-14

Christi Himmelfahrt

 یک روز تعطیلی

امروز تعطیل رسمی است. شب قبل در تلویزیون حکایت عیسی مسیح را تماشا می کردم. فیلم به آن قسمت رسید که عیسی را گرفته و در بند کرده و به سوی صلیب می بردند تا به چهارمیخ اش بکشند. میخ ها و تخته ها را آماده کرده و عیسی را به سویش می بردند که دیگر طاقت تماشا کردن برایم باقی نماند و کنترل به دست گرفته و تلویزیون را خاموش کردم.
یعنی آدمیزد چقدر باید بربر باشد، که بنی آدمی را گرفته و به چهارمیخ اش بکشد. ناخن هایش را بکشد. سیگار روش اش را در تن و جان ناتوان و دربندش فروکند. به خاطر منافع نامبارک و پلیدش.
پنج شنبه عروج عیسی مسیح، یکی از پیامبران صاحب کتاب. بنا به باور مردم این دیار، در این روز کالبد عیسی مسیح به ملکوت پیوسته است. در این روزجشن میگیرند و مراسمی در کلیسا برگزار می کنند.
آیۀ 157 سوره نسا به کشته نشدن و به صلیب کشیده نشدن عیسی مسیح و عروج او به ملکوت اشاره کرده است.
خدایا بندگانت را خودت آفریدی. چه کسی حق دارد جانی را که تو بخشیدی، بگیرد؟ خدایا به داد بندگانت برس که جز تو. پناهی ندارند.
خدایا در این روز مقدس، در این روزی که یاد و خاطرۀ یکی از پیامبرانت گرامی داشته می شود، دربندان را آزاد و شکنجه کنندگان و آزار دهندگان به مخلوقاط بی پناهت را به جزایشان برسان. آمین. یا رب العالمین.


2026-05-13

کلم سبز وحشی

 karalahana - Grunkohl  - قره یارپاق کلم – کلم سبز وحشی

هوا سرد است و بارانی و بادی، با آسمانی پر از ابرهای تیره وروزی کسل کننده. شب قبل تماسی داشتم با عزیزانم از وطنم. گفتند که اینترنت قوی وصل کرده اند و می توانیم راحت صحبت کنیم. صحبتمان در حد سلام و احوالپرسی و نگران نباشید که حالمان خوب است و ملالی نیست، بود و تماس قطع شد و شکر کردیم به شنیدن صدای هم حتی دو دقیقه.
گیاهی است از تیره کلم ها و برگ هایش شبیه کلم سبز اما کمی تیره تر که بیشتر ترکیه ای ها در باغچه خود می کارند. برگ های این سبزی را چیده و داخل ظرفی گذاشته و رویش آب داغ می ریزند تا برگها کمی نرم شود. پس از ده دقیقه ای از آب بیرون آورده و مواد داخل دلمه را « که معمولا برنج و بلغور و سبزیجات معطر و گوشت چرخ کرده است » آماده کرده و برگها را همچون دلمه برگ مو می پیچند و می پزند. اسم این غذا « قارالاهانا دلماسی» است. طعم این دلمه با طعم مطبوع دلمه برگ مو و دلمه کلم برگ تفاوت دارد.
بورانی اش را نیز درست می کنند. برگها را چیده، می شویند. سپس خرد کرده و پس از پخته شدن برگ ها، ادویه و تخم مرغ اضافه کرده و می خورند. همچون « بورانی اسفناج» با طعمی متفاوت.
یکی دیگر از غذاهایی که با قره لاهانا می پزند، قارالاهانا شورباسی یا همان سوپ است.
این گیاه خوردنی، دو ساله است و در سال دوم گلهای زردش نمایان می شود و سپس به بذر می نشیند و سال بعد با کاشتن بذرهای جدید گیاهان تازه رشد می کنند. این کلم نیز مانند بقیه گیاهان،
پر از ویتامین و مفید است.
*

برگ خوراکی قارالاهانا یا کلم سبز وحشی











گل های زرد رنگ قارالاهانا که به بذر می نشینند

2026-05-11

یاتیرام ماشالله


پس از چند روز وقفه، زنگ زده است. از شنیدن صدایش خوشحال میشوم و حال بچه ها و قوم و خویشان و اهالی وطن را می پرسم. با جمله ای که مرحوم مادربزرگمان قبل از خواب می گفت جوابم را می دهد. با این تفاوت که مادربزرگمان پیر شده و می گفت:« آماده می خوابم که اگر جناب عزرائیل سراغم بیاید کلمه شهادتم را گفته باشم.»
« یاتیرام ماشالله، دورارام انشالله، اگر دورماسام، اشهد ان لا اله الا الله » 
اما من با شنیدن این کلمه شهادت، آنچه را که بر او و قوم و خویشان و هموطنانم می گذرد، می دانم. خودش می گوید بلاتکلیف، دست و پنچه زدن با گرانی و در انتظار آرامش. نمی دانیم حال و احوالمان پنج دقیقه بعد چه خواهد شد. از من می خواهد برایشان دعا بخوانم که جز دعا کاری از دستم برنمی آید.


2026-05-09

مادربزرگ و ده فرزندش

 به بهانه تایید مصرف قرص ضد بارداری خوراکی  

مادربزرگ مرحومم هفت دختر و سه پسر ( ده فرزند ) داشت. مرحوم عم قیزی یکی از بزرگان فامیل، بنا اظهارات خودش دوازده فرزند داشت که یک دختر و یک پسرش در سن نوزادی درگذشته و بقیه را به خوبی و خوشی بزرگ کرده است. خانم همسایه هفت دختر داشت و برای فرزند هشتم حامله بود که از پله ها سُر خورد و پایین افتاد و بچه اش سقط شد و دیگر نتوانست بچه دار شود. خودش می گفت که بچه نعمت خدادادی است و قدمش سرشار از برکت. خاله بزرگ با ناراحتی جواب می داد:« خدا پدرت را بیامرزد. کدام برکت؟ لباس کهنه بچه بزرگتر را کوتاه کرده و به بچه کوچکتر می دهی. زانوی شلوار بچه ها همیشه وصله دار و بقیه لباسها رنگ و رو رفته. تازه داخل سوغان سو شورباسی هم یک کاسه آب اضافه می کنی و با زردچوبه و رب و نمک مزه دارشان می کنی که شکم بچه هایت را سیر کنی.»
طفلک خانم همسایه که در حسرت فرزند پسر، آه می کشید. بعد ها شنیدم که دخترانش نیز فرزند پس به دنیا نیاوردند.
روزی مرحوم مادربزرگ و عم قیزی را ملامت می کردیم که چرا یک دوجین بچه؟ که مادربزرگ گفت:« شماها دعا کنید. خدا را شکر کنید که قرص ضد حاملگی به بازار آمد و اداره بهداشت هم از این قرص ها مرتب در اختیار زنان گذاشت و از آن زمان دیگر بچه دار نشدیم. وگرنه خدا می داند تا حالا چند بچه دیگر به دنیا می آمد.»
ناریش خانم که مربی بهداشت در یکی از روستاهای ولایتمان بود گفت:« قرص ضد حاملگی خیلی خوب است. زنان روستائی با کمال میل مراجعه کرده و مرتب استفاده می کنند. بعضی ها هم دور از چشم همسرشان که فکر می کنند جلوگیری از حاملگی مقابله و لجاجت با خداست. در حالی که خدا به بشر عقل داده که فکر کند و شرایط زندگی را در نظر بگیرد. زایمان آن هم در روستا و یا جائی که امکانات پزشکی کمی وجود دارد، کار ساده ای نیست. درست است که این قرص ها عوارضی دارند، اما زنان این عوارض را به بچه دار شدنِ پی در پی ترجیح می دهند. از عواض این قرص ها می توان به  چاقی شکم، لک به صورت اشاره کرد.»  
با استقبال از قرص ضد حاملگی، فرزند آوری کمتر شد و خانواده ها به دو یا سه فرزند بسنده کردند. اکنون دیگر دو فرزند را نیز زیاد می دانند و خیلی ها مثل عروس و پسر صالیحا، اصلا بچه نمی خواهد. البته دلشان بچه دار شدن می خواهد. اما هزینه های کمرشکن، نداشتن خانه مستقل و حقوق کافی برای امرار معاش، جلوی خواستن را می گیرد.
راستی که باید خدا را شکر کنیم و بگوئیم بر پدر مخترع این قرص ها رحمت. در اینترنت جستجو کردم و یافتم که یک تیم از دانشمندان برجسته با تلاش توانسته اند این قرص را اختراع کنند و حاصل تلاش شیمیدان اتریشی، دکتر کارل جراسی « پدر قرص ضد بارداری» است.
تامین بودجه از طرف فعال حقوق زنان« مارگرت سنگر » است.
روحشان شاد و مکانشان جنت.

2026-05-08

آنتوان لاووازیه

به یاد لاووازیه و سرش که بی گناه زیر گیوتین رفت

نجیب زادۀ فرانسوی بود که نقش مهمی در شیمی و زیست شناسی ایفا کرد. او « پدر علم شیمی نوین» است. علاوه بر فعالیت علمی، اقتصاددان بود و به بهبود کشاورزی علاقه داشت و مزرعه ای کشاورزی برای مطالعۀ کشاورزی نوین تاسیس کرده بود.
با این همه خدمات عالی، گرفتارسیاست و دستگیر شد. جرمش خیانت و ظلم و کلاهبرداری و غیره بود که سرش را زیر گیوتین برد. انقلابیون فرانسه نیازی به شیمی دان و دانشمند نداشتند. در سال 1794مصادف با چنین روزی سرش را بریدند و اموالش را مصادره کردند. او به هنگام مرگ پنجاه سال داشت. عجیب این که یک سال و نیم بعد از به باد دادن سرش، بی گناهی اش ثابت شد. اموال مصادره شده اش را به زنش دادند. اما سرش چه؟ تن بی گناهش چه؟ زندگی اش که خدا هدیه داده بود و آنها با خودخواهی و خودسری از او گرفته بودند چه؟
مادام ماری – آن – پی یرت – پلز لاووازیه، همسر آنتوان لاووازیه ، شیمی دان و نقاش فرانسوی دستیار آزمایشگاهی همسرش بود. او در انتشار رسالۀ ابتدایی شیمیِ لاووازیه نقش اساسی داشت.

2026-05-07

امان از این وحشت و کابوس

 

هوا ابری و سرد، بارش باران بی وقفه، نه امکان پیاده روی، نه حوصله مطالعه، نه دستی بر قلم، نه کاغذی برای نوشتن. گویا زمان ایستاده و لحظات خیال سپری شدن ندارند. از سر بی حوصلگی سری به دنیای وبلاک زدم. چراغ های وبلاکستان خاموش و نویسندگانش همچون من بی حوصله و بی روح. به سایتی رسیدم و بی اختیار شروع به خواندش کردم. یک زندانی سیاسی سابق، قبل از انقلاب از روزهای سپری شده اش در زندان نوشته بود. از کتک های بی رحمانه، از ناخن کشیده اش، از انواع دیگر شکنجه، چه جسمی و چه روحی و الی آخر. همراه با مطالعه این صفحه، بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر می شد که کامپیوتر خاموش شد و یکی با دست پشت سر هم به در خانه ام کوبید. وحشت زده و سراسیمه از جای جهیده و به طرف در رفتم. تعمیرکار برق بود و گفت:« پریز اصلی را کشیدم. خواستم بگویم که کامپیوتر تان راباز نکنید.»
گفتم:« کامپیوترم باز بود و داشتم متنی را می خواندم. چرا قبلا خبر ندادید؟»
عذر خواهی کرد و من سکوت کردم.
داشتم ماجرا را برای هاله تعریف می کردم که با پرخاش گفت:« با خواندن این مطالب بدون اینکه متوجه شوی به خودت شکنجه روحی می دهی. این شکنجه ها همیشه بوده و هست در همه جای دنیا، بدون استثنا.»
حق هم داشت. چون نه تنها روزم با استرس و ناراحتی سپری شد که خواب شبانه ام با کابوس ها و فریادهای وحشتناک گذشت. صبح با سردردی شدید و حالت تهوع از جای برخاستم و تا ظهر وحشت تمام وجودم را فراگرفت. از در و دیوار، از سر و صدای کودک همسایه واز سگ و گربه همسایه طبقه بالائی ترسیدم. دست به دعا برداشته و با خدا درد دل کردم و آرزوهایم را برایش گفتم:« خدا جان قربانت بروم. ای کاش که در این دنیای زیبای پر نعمت ات، شکنجه نباشد. مرگ و قتل و اعدام و تخلف و اعتراض نباشد. مردم در صلح و آرامش بسر ببرند. آمین رب العالمین.


2026-05-06

طبیعت دست و دلباز و نعمت های خدادای اش

پرپیان، پرپهن، خُرفه، سمیز اوتو، پَرپَرَن، و به زبان آلمانی پورتولاق

بچه که بودیم، حیاط بزرگی داشتیم. وسط حیاط ، حوض بزرگ یا کوچک مناسب با اندازه حیاط مان وجود داشت. دورتادور حوض نیز باغچه بود که به آن (کَردی ) می گفتیم. بهار که از راه می رسید، پدر با همکاری برادر بزرگ و کوچک، کَردی را شخم می زد و بعد از یک روز صبر، دورتادور کَردی گل های زیبا و درون آن سبزی های خوردنی می کاشت. دور حوض نیز لوبیاسبز می کاشت. پس از رشد لوبیاها، آنها را با نخ و طناب دور حوض می پیچاند و می شدند گیاهان پیچنده با میوه های سبز تازه و تُرد. سبزی ها جوانه زده و به بار می نشستند. کار ما بچّه ها ( آلاغ ) یعنی کندن علف های هرزبود. بین این علف های هرز تا دلتان بخواهد پرپیان سبزمی شد، با گلهای زرد و بسیار کوچک و تخم های سیاه و براق و بسیار ریز و غیر قابل کنترل و برگ های ضخیم و آبدار و شاخه های سفت و قرمز. مرحوم اورقیه آنا به ما اعتراض می کرد که اینها علف های زیان بار نیستند. می کَنید، حداقل داخل سبد سبزی بریزید که بشویم و بخوریم. اینها نه تنهاعلف نیستند، بلکه بسیارخوشمزه و مفید هستند. اما کو گوش شنوا.
چند سال پیش در فضای سبز پارک شهرمان، چشمم به این سبزی مادرمرده افتاد که گوشه ای روییده است. صالیحا با دیدنش خم شد و چند شاخه اش را کند و از خواص داروئی اش تعریف کرد. گفت که این ننه مرده بی صاحب، منبع ویتامین و آهن و کلسیم و... و کنترل کننده دیابت و خون و کبد و عروق و... است. در آسمان به دنبالش می گشت و در زمین پیدایش کرده و به خانه می برد و داخل گلدان می کارد. خلاصه که بر اثر تشویق او، من و مهرناز و مهری و مهربان نیز هر کدام شاخه کوچکی چیده و به خانه برده و داخل گلدان کاشتیم و از آن موقع پرپیان شد سبزی خوردنی پای سفره مان. گیاهی بی ادعا و پربرکت. کافی است یک بار شاخه ای از این نعمت الهی را بکارید، هرسال در باغچه و داخل گلدان و حتی بین چمن ها، پرپیان دارید. می توان به ماست اضافه کرد، همچون خیار ماست. می توان بورانی اش را پخت، همچون بورانی اسفناج و سریش و لوبیاسبز. یا کوکو، مثل کوکوسبزی و یا همراه سبزیجات آش، داخل هرگونه آش ریخت و نوش جان کرد.
*