عید غدیر است
و دلتنگ پدر و خانه پدری ام. شور و حال عید و مهمانانی که برای دیدار از ما سیدها
به خانه ما می آمدند حیاط خانه مان را آب و جارو می کردم .هوای اینجا نیز همچون دل
بی تاب من گرفته و هر از گاهی همراه با بادی ناخوشایند می بارد و قطره هایش را
همچون سیلی به صورتم حواله می کند. زنگی میزنم به هاله که به داد دل تنگم برسد و با
هم به کافه شهر می رویم تا فنجانی قهوه با کیکی میوه ای بنوشیم و بخوریم و گپی
بزنیم. دقایقی می نشینیم و سرمان به صحبت و درد غربت و هما میرافشار و حمیده رئیس
زاده و رفتن های غریبانه در حسرت یار و دیار گرم می شود.
قهوه مان تمام میشود و قهوه ای دیگر سفارش می دهیم. صحبت و درد دل با هاله به من
آرامش روحی می دهد. بانویی است موقر و
دوست داشتنی و همدرد. قهوه دوم را شروع نکرده، چشم مان به جمال عطیه خانم نا روشن
می شود. سر میزمان می آید و سلام می گوید و قبل از تعارف مان صندلی بغل دستی را به
طرفش می کشد و می نشیند. معلوم است که حرفی براید گفتن دارد.
می گوید:« خبر دارید فلانی به مکه رفته و دیشب برگشته.»
من:« خدا زیارتش را قبول کند.»
می گوید:« استوری ها و عکس هاشو دیدید؟ چقدر پز و افاده می داد؟ آدم نمی فهمه طرف
رفته زیارت یا نشون دادن خودش. تو را خدا گناه نیست؟»
هاله:« گناه است یا ثواب به خودش مربوطه. به ما چه»
می گوید:« توی این اوضاع جنگ و گرفتاریِ مردم چه جای مکه؟ می توانست پولش را به
بیماری که نیاز به دارو دارد ببخشد.»
من:« شما هم هفته گذشته دسته جمعی از اسپانیا برگشتید. می توانستید پولش را به
خانواده ای که خانه اش در جنگ آسیب دیده بدهید.»
لای لای
بیلیرسن، به اؤزون نیه یاتمیرسان؟
می گوید:« من با آنها فرق دارم. من ادعای مسلمانی نمی کنم.»
هاله:« اما ادعای وطن دوستی می کنی. حتی از آن دسته که بشکن می زدی.»
پاسخ می دهد:« یعنی این مسئله به اون مسئله چه ربطی دارد؟ آنها دیندار هستند. دیندارها
باید بیشتر دقت کنند.»
من:« آنها دیندارند و شما متمدن و مترقی و روشنفکر هستید. شما هم باید بیشتر دقت
کنید.»
عصبانی میشود ومی گوید:« تا می خواهیم حرف حق را بزنیم، می زنید توی دهانمان. اصلا
نمی شود با شماها یک کلام حرف زد.»
دهان باز می کنم تا جوابش را بدهم که هاله از زیر میز پایم را لگد میکند، چنان
لگدی. از جایش بلند می شود و با قیافه ای اخمو می گوید که با خانواده آمده و می
رود سر میز خودشان و آمده بود تا سلامی به ما بکند. ما هم خوش بگذرد می گوییم و می
رود.
نگاه سرزنش بار هاله برچشمانم سنگینی می کند. قبل از این که او سرزنش و نصیحتم
کند، خودم زبان باز می کنم. می گویم:« درست است. حق داری. به من چه که او خانوادگی
به اسپانیا رفته است. به من چه که او... به من چه که فلانی... اما من هرگز نه
ادعا، نه تبلیغ و نه تنبیه می کنم. او...» حرفم را با یک ضرب المثل قطع می کند.
بیلیرم اؤز
گؤزونده تیری گؤرمور، خالقین گؤزونده قیلی سئچیر
و ادامه می دهد:« یادت رفت چرا به کافه آمدیم؟ قهوه دوم سرد شد. دوست داری قهوه
سوم سفارش بدهیم این بار با کیک پنیر؟»
No comments:
Post a Comment