Showing posts with label حکایت - تاجی. Show all posts
Showing posts with label حکایت - تاجی. Show all posts

2025-09-30

حکایت تاجی - قسمت سوّم

حکایت تاجی قسمت سوم و آخر
سیاه مشق های یک معلّم - دفتر چهارم

زمستان و بهار، با درسها،  شیطنت ها و تنبلی های ما گذشت و امتحانات ثلث سوّم را داده و دو سه هفته ای منتظر کارنامه  ثلث سوّم ماندیم. یادش به خیر، زمان ترک جلسه امتحان، از دبیرمان خواهش می کردیم که اجازه بدهد نمونه سوال را با خود ببریم. بعضی ها اجازه می دادند و به محض بیرون آمدن از جلسه کتابهایمان را باز می کردیم تا ببینیم چه جوابهائی به سوالات داده ایم. بیشتر وقتها حدس می زدیم که چه نمره هائی ممکن است بگیریم. اما وقتی سوالات به نظرمان سخت می آمد، تا گرفتن کارنامه، تعطیلی زهرمارمان می شد. طفلک مهری به من زنگ می زد و می گفت :« اگر نمره فیزیکم ده شود، فقط ده، نمره دیگری نمی خواهم یک بار سوره یاسین برای قبر بقیع می خوانم. یک کاسه گندم هم به کبوترهای مسجد ویجویه می دهم.»
اشرف می گفت:« اگر تجدیدی بیاورم دق مرگ خواهم شد من هم دو بار یاسین و دو کاسه گندم نذر می کنم.»    
طفلک رقیه، شاگرد زرنگ و درسخوان اما معدِلش نیز بهانه ای برای تهدید به خانه نشین شدنش بود.
تاجی از هفت دولت آزاد بود. او علاقه ای به درس خواندن و کار کردن نداشت. می گفت:« دختر چه درس بخواند و چه نخواند خانه شوهر می رود و کارش به شستن کهنه بچه و غذا پختن و اطاعت از شوهر ختم می شود. پس لزومی ندارد خودش را عذاب بدهد. می خواهم صد سال سیاه قبول نشوم. خدا یک شوهر حاجی و بازاری قسمتم کند. لباس های شیک، جواهرات گران قیمت برایم بخرد. سالی یک بار هم به زیارت برویم. اگر چنین شوهری قسمتم شود، از خدا هیچ چیز دیگری نمی خواهم.»
بالاخره پس از دوهفته ای انتظار و دوری از دوستان، برای گرفتن کارنامه به مدرسه رفتیم. تابستان رنگ و روی همه را عوض کرده بود. آن روز مجبور نبودیم با روپوش به مدرسه برویم. لباسهای رنگارنگ، چادرهای سفید گلدار و
تونوکه جوراب ( جوراب شلواری نازک ) حیاط مدرسه را به سالن مد تبدیل کرده بود. البته این را هم بگویم که کسی از ترس خانم کاشف جرات پوشیدن مینی ژوپ و جوراب نازک  نداشت.  
آن روز هر کدام از ما داشتیم دربارۀ آنچه که در این چند روزه انجام داده ایم و بعد از این چه خواهیم کرد، صحبت می کردیم. بالاخره خانم ناظم پشت میکروفن رفت و دستها به دعا بلند شد. یکی خدا را به جان امام حسین قسم می داد. دیگری گندم کبوترهای مسجد را اضافه می کرد. آن یکی سوره یاسین را دوبرابر نذر می کرد. خلاصه که بازار رشوه به درگاه خدای تبارک و تعالی گرم بود و خدا از دیدن دخترکان امیدوار و مضطرب که به هر دلیل و بهانه ای به درگاهش روی آورده اند، دلشاد بود. با گرفتن کارنامه ها، هرکدام از ما نذرمان را ادا می کردیم حتی در صورت تجدید شدن. ما خدا را شکر می کردیم که بالای سرمان بوده و کمکمان کرده و دست رد بر سینه مان نزده وگرنه وضع می توانست از این هم بدتر باشد. راستی که قربان لطف خدا.
بعد از گرفتن کارنامه ها، باز در حیاط مدرسه به بحث و گفتگو ایستادیم. تاجی با تاخیر وارد مدرسه شد. قیافه اش خیلی تغییر کرده بود. او که در طول سال تحصیلی قیافه ای سیاه و ابروهائی پرپشت و لبهائی تیره رنگ و کلفت و سبیل های سیاه بدریخت داشت، یکباره چهره عوض کرده، موهای سیاه  صورتش رفته و گونه براق و گندمگونش نمایان شده بود. ابروهای پرپشت و جارومانندش نازک شده و چشمان قهوه ای خوش رنگش لابه لای مژه های ریمل کشیده و بلندش می درخشیدند. گردن و بازوها و گوش هایش، زیر نور خورشید می درخشید. گردنبند و دستبند و گوشواره و انگشتری های طلایش او را تبدیل به ستاره درخشان در آسمان آفتابی مدرسه کرده بود. نامزدش که خرده بازاری نو پائی بود، برای نامزدش چه ها که نخریده بود. بعد از سلام و احوالپرسی به طرف دفتر رفت و کارنامه اش را گرفت و برگشت. وضع را پرسیدیم. قاه قاه گفت:« تجدیدی آوردم. آن هم نه یکی نه دو تا دوهزار و شصت و شش تا. شهریور محض تعارف می آیم امتحان می دهم. قبول شدم چه بهتر. نشدم فدای سرم.»
سپس طلاها و صورت بزک کرده اش را به رخمان کشید و با خنده ای آنچنانی ادامه داد:« سیاه بودم سفید شدم، نقره بودم طلا شدم. شماها به فکر خودتان باشید.
یازیخلار
بعد از تمام شدن سال تحصیلی دیگر تاجی را ندیدیم.
چند سالی گذشت. روزی از روزها به مجلس عزاداری یکی از اقوام رفته بودم. اتاق مجزائی را برای سماور و استکان و چای و قند اختصاص داده بودند. سفره ای روی زمین پهن شده و سماور بزرگی در گوشه ای در حال جوشیدن و قوری بزرگ چای روی آن در حال دم کشیدن بود. در گوشه ای دیگر، دو تا علاالدین که روی یکی کتری آب جوش و روی دیگری کتری بزرگ قهوه گذاشته بودند، به چشم می خورد. آن قدیمها مردم فقط در مراسم عزا قهوه می نوشیدند. آن هم داخل استکانهای کوچک قهوه خوری، همان استکانهای کمربارک لب طلائی که پدربزرگم چائی می نوشید. به این استکانها، استکان قهوه یا
اینجه بئل می گفتند. کنار سماور تشکچه گذاشته و دو تا متکا نیزبه دیوار تکیه داده بودند. صاحبخانه رو به دختر و عروسش کرد و گفت:« تا چند دقیقه دیگرچای تؤکن طاهره خانم می آید چند تا حوله و دستمال تمیز بیاورید.» 
خانمی رو به عروس کرد و گفت:« دخترم پیر بشی انشالله، سطل آب یادتان رفته. الان طاهره می آید و غر می زند.»
عروس گفت:« طاهره خانم گفته اگر استکانها را داخل سطل بشوئید نمی آیم. می گوید اینگونه استکان شستن تمیزی که نه بلکه کثیفی است. گفته باید دو سه تا دختربچه دم دستش باشند که استکانهای خالی را زیر شیر آب، آب بکشند.»
خانم گفت:« وای به حق حرفهای نشنیده. او کارگر است یا کارفرما؟ »
صاحبخانه گفت:« یک کمی حق دارد. آخر یک سطل و آن همه استکان. خوب نیست که. تازه این همه دخترخانم دور و برمان است. به نوبت استکانها را می شویند.»
در بیشتر مجالس کنار سماور، سطل بزرگ آب می گذاشتند.
چای تؤکن استکانهای جمع شده از جلوی مهمان را داخل آب سطل فرو می برد و بعد با حوله خشک کرده، چائی یا قهوه می ریخت. وقتی رنگ آب کمی تغییر می کرد، آب را بیرون می ریخت و سطل را می شست و پر آب می کرد.
چای تؤکن طاهره خانم آمد و سلامی کرد و روی تشکچه نشست و به متکاها تکیه داد و بعد از رفع خستگی راه، از جا بلند شد. در کتری بزرگ قهوه را باز کرد و گفت:« دارد می جوشد. الان قهوه را آماده می کنم.»
بعد داخل کتری نسکافه و شکر ریخت و خوب هم زد. فتیله علاالدین را خیلی کم کرد و کتری را رویش گذاشت تا گرم بماند. دستهایش با سرعت  و در یک چشم به هم زدن سینی های بزرگ چای را آماده می کرد. بیخود نبود که برای چای ریختن و آشپزی و شست و شو، از او نوبت می گرفتند. نگاهش کردم. این زن به نظرم خیلی آشنا می آمد. او درست شبیه همکلاسی ما تاجی بود. چشمان قهوه ای خوش رنگ، چهره سیاه و گندمگون و لبهای کلفتش تاجی را به خاطرم می آورد. خواستم بپرسم که با تاجی چه نسبتی دارد؟ شاید خواهر یا دخترخاله اش باشد. اما جرات نکردم. خانواده و طایفه تاجی کجا و کار در خانه مردم کجا؟ یک لحظه احساس کردم که متوجه نگاههایم شده است و بالاخره به صدا درآمد و آهسته پرسید:« چیه مثل طلسم شده ها چشم از من برنمی داری؟ مگر آدمیزاد ندیده ای؟ نکند در آسمان ماه تابان دیده ای
یازیخ؟ الیم آیاغیما دولاشیر / دست و پایم به هم می پیچد.
وای خدایا! یازیخ؟ یعنی این زن تاجی خودمان است؟ امکان ندارد. گفتم:« ببخشید به نظرم خیلی شبیه یکی از همکلاسی هایمان هستید.»
زهرخندی زد و گفت:« من همان لحظه اول تو را شناختم. تو چطور مرا نشناختی؟ یازیخ؟»
گفتم:« حدس زدم. اما »
گفت:« اما چی؟ جرات نکردی به دلت راه بدهی که این همان تاجی معروف و بالا نشین هست که الان پائین نشسته ؟»
گفتم:«استغفرالله. این چه حرفیه؟»
گفت:«البته که استغفرالله. من همیشه بالانشینم. چون نان از عرق جبین می خورم. برای همین هم به خودم خیلی افتخار می کنم وهر جا برای کار می روم، متکا و تشک می خواهم. من اربابم. ارباب خودم و دلم می خواهد همیشه ارباب  باشم.»
گفتم:« البته که ارباب هستی.»
گفت:« داری تعارف می کنی؟ آخرین روزی که همدیگر را دیدیم یادت هست؟ من فکر می کردم زندگی همین هست که می بینم. فکر این جاهایش را نکرده بودم. بعد از درگذشت پدرم، شوهرم هم ورشکست  و فراری شد. لامصب آنقدر بدهی بالا آورده بود که ارث پدری ام هم مشکلی از ما حل نکرد. دار و ندارمان را فروختیم و مستاجر خانه خرابه ای شدیم که سقفی بالای سرمان باشد. سه تا بچه دارم و هر سه دهان دارند وخودت بهتر از من می دانی که دهان نان می خواهد. تنها کاری که از دستم برمی آید چای و قهوه دم کردن و ظرف شستن و غذا پختن است، که انجام می دهم. گاهی وقتها خودم را سرزنش می کنم که اگر سه چهار سالی زحمت می کشیدم و درس می خواندم. دیپلم می گرفتم و کارمند می شدم و چرخ زندگیم راحت تر از این می چرخد. اما خوب دیگر حسرت و کاش، نان سفره نمی شود. از آن همه غرور همین تشک و متکایی مانده که سر کار بدان تکیه می کنم.»
گفتم:« تو عقلت رو به کار انداختی و به فکرت رسید که می توانی این کار را بکنی. اگر من گرفتار می شدم عقل ناقصم به این کار نمی رسید.»
گفت:« آدمی که گرفتار شد، عقلش نیز خود به خود به کار می افتد. چاره ای ندارد.»

گفتم:«آخر تو برادرشوهرها و برادرهائی داری که شاید از نظر مالی حال و روز خوشی داشته باشند. چرا از آنها کمک نخواستی؟»
گفت:« از آنها کمک می خواستم که چی می شد؟ انتظار داشتی طلاق بگیرم و بروم ور دل زن داداشها بشینم و از هرکدام طعنه ای بشنوم  و بچه هایم تحقیر شوند؟ یا اینکه ور دل مادرشوهر بنشینم و هر دهن گشادی پشت سرم حرفی دربیاورد؟ برادرشوهرهایم جوانند و دهان مردم دروازه. برادرهایم خیلی مخالفت کردند که دارم با این کارم شرافتشان را لکه دار می کنم. اما من به شرافت کسی کاری ندارم. در مجالس زنان چائی می ریزم و آشپزی می کنم. منتم را می کشند و از من وقت می گیرند. توی مدرسۀ بچه ها هم اسم و شغلم را پرسیدند، گفتم چای تؤکن طاهره. اگر چه چای تؤکن طاهره هستم. اما سرم همیشه بالاست. هرگز خم نشده ام و خم نمی شوم. دست گدائی پیش هیچ کسی دراز نمی کنم. اگر طلاق گرفته و به خانۀ برادر می رفتم، بیوه مردی پیدا کرده و شوهرم می دادند. گاهی ازش کتک می خوردم و زمانی فحش می شنیدم و در مقابل شکایت از او می گفتند:«
دیلین دئمه سین...یئمه سین. کیشی باتمان اولسا آرواد یاریم اولار. 
می توانستم به خاطر لقمه نانی بشکنم. اما نشکستم و نمی کشنم. با تمام سختی ها مقابله می کنم و منتظر شوهرم می مانم بالاخره مشکلش حل می شود و برمی گردد. در همیشه به همین پاشنه نمی چرخد. او به من خیانت نکرد، من نیز به او خیانت نمی کنم. طفلک از دست طلبکارها به جنوب فرار کرده که مثلا هم مخفی شود و هم کار کند. اما بدبخت بیشتر وقتها گرسنه است و کاری هم گیر نمی آورد. دلم به حالش می سوزد و بعضی وقتها برایش پول توجیبی هم می فرستم. یک دفعه فکر نکنی که  داش اوتوروب کسسه یین گونونه آغلیر( سنگ نشسته به حال خشت می گرید.)  زمانی داشت و می خوردیم و راحت زندگی می کردیم. سر و گوش و گردنم طلا بود. فلک زده بدبخت حالا ندارد فقیرتر از من است. ال الی یووار، ال ده دؤنر اوزو یووار/ دست دست را می شوید، دست هم برمی گردد رو را می شوید.»   
سر صحبتمان باز شد. هر کدام به حسب و حال خودمان از فلک بدکردارو از صورتی که به ضرب سیلی سرخ می کنیم شکایت کردیم. از آن روز سالهای سال می گذرد و از سرنوشت او خبر ندارم. امیدوارم زنده و سلامت باشد. خدای ناکرده مرده هم باشد، در گوشه ای از دفتر خاطراتم زندگی می کند.  
*
خانم ناهید کاشف مدیر دبیرستان مان، بانوئی شیرزن و نمونه، اگر زنده است سلامت باشد و گرنه روحش شاد و مکانش آرام.
*

2025-09-16

حکایت تاجی - قسمت دوم

حکایت تاجی – از سیاه مشق های یک معلم – دفتر چهارم - قسمت دوّم 

همه پشت سر آقای دبیر- که گویا ورقه هایمان را دید زده و اوضاع وخیمش را دیده  که اینچنین خشمگین بود -  به کلاس برگشتیم. گلایه تاجی تمام نشد و با مهری قهر کرد و ورقه ای را که از او قرض گرفته بود، پس نداد.
یادش به خیر آن زمانها روزهای جمعه بود و ساک حمام و گرمابه و صدای رادیوی کهنه حمامچی و برنامه صبح جمعه ونیمکتهای چوبی سالن انتظار حمام. من و مهری و دلبر و اشرف و حکیمه و صدای کرو کر خنده هایمان و فریاد خشن زن حمامچی و ژست تاجی و روشور و کیسه و آب گرم و بخار خفه کننده حمام وسوسکهای سیاه و زردی که هر از گاهی سر از لوله فاضلاب بیرون می آوردند و با دیدن ما لبخند ژوکوندی زده و دوباره زیر لوله قایم می شدند. خستگی بعد از ظهر تعطیلی و تکالیفی که می بایست تا آخر شب نوشته و تمام می کردیم. تا اینکه آموختیم به کمک آبگرمکن نفتی و دوش و اتاقکی یک متر و نیمی و اوستا اسماعیل بنا، می توانیم گوشه حیاط خانه مان حمامی مثل نمره های گرمابه نخست بسازیم و حداقل جمعه های خوش بهاری و تابستانی در خانه حمام کنیم. با اینکه حمام قدیمی خانه ما  دارای موتور و بشکه و دم و دستگاه بود. اما با این حال زمستانهای سرد، ما را نیز راهی گرمابه  نخست می کرد. 

یکی دیگر از مشتریان زمستانی حمام، تاجی بود. سرما پول نبود که بین دارا و ندار تفاوت قائل شود. وقتی سر می رسید، تاجی مغرور را نیز راهی حمام می کرد. او نیز مثل ما روی نیمکت های چوبی می نشست و نوبت می کشید. در یک روز سرد زمستانی، مادرم بقچه حمام را به دستم داد و راهی حمامم کرد. با اشتیاق رفتم. چون می دانستم که مهری و دلبر و بقیه هم برای گرفتن نوبت به آنجاخواهند رفت. روی نیمکت نشستم. دقایقی نگذشت که دوستان هم آمدند. حکیمه گفت:« بچه ها جمعمون جمعه گلمون کمه. تاجی نیامده.»
مهری گفت:« چه بهتر. انشالله خواب بمونه و بعد از رفتن ما بیاد.»
هنوز اظهار نظرمان در مورد او تمام نشده بود که سر و کله اش پیدا شد و بعد از سلام گفت:« بچه ها جمعتون جمع بود من تون کم بود؟»
مهری گفت:« نه خیر همه مان سنگ پای قزوین آورده ایم.»
حکیمه گفت:« واخسئی! اول صبحی و روز تعطیلی مجبوریم بخار حمام را تحمل کنیم ، برای هفت پشتمان کافی است. دعوا نکنید.»
اشرف گفت:« بگوئید لعنت خدا بر شیطان .» بعد رو به دلبر کرده پرسید:« تو موهایت را با چی می شوئی؟ نه شوره دارد و نه می ریزد. ماشالله خیلی پرپشت است.»
دلبر گفت:« با صابون مراغه می شویم. خالص است و هیچ گونه ماده شیمیائی قاطی نمی کنند. فایده نداشته باشد، ضرری هم ندارد.»
تاجی گفت:« چی داری می گی؟ صابون مراغه که خاصیتی ندارد. بهتر است با گلنار سرت را بشوئی.»
گفتم:« صابون گلنار برای موها ضرر دارد بهتر است. اگر بار آخر بشوییم و موهایمان را آب بکشیم که برق بزند.»
تاجی گفت:« کی این حرف را زده؟ شماها بس که خسیس هستید. اجناس ارزان قیمت می خرید. یازیخلار.»
حکیمه خندید و گفت:« بچه ها تاجی راست می گوید. دیروز تبلیغ گلنار را از تلویزیون ندیدید؟ فکر کنم عارف می خواند. گلنار گلنار، صابون حموم گلناره / گلنار گلنار، خوب و بادوم گلناره / گلنار گلنار، تو حموم ببر همیشه / صد بار بشور، اما باز تموم نمیشه / چونکه روغن نارگیل، تو صابون گلناره، مرغوبه دلخواهه / طراوت پوست سر، تقویت موی سر با گلنار، با گلنار»
ما را باش حکیمه روی نیمکت حمام می کوبید و می خواند و ما دست می زدیم. هنوز بند آخرش تمام نشده بود که زن حمامچی با خشم جلو آمد و گفت:« ای وای خاک عالم! خجالت بکشید. مردها صدایتان را می شنوند. خفه شوید تا به مادرهایتان شکایت نکردم.»
حاجی خانمی که گوشه ای منتظر نوبت نشسته و گوئی از جنب و جوش ما خوشش آمده بود، رو به زن حمامچی کرد و با لبخند گفت:« مردها که آن طرف سالن هستند. صدای اینها را نمی شنوند. بچه اند دیگر دارند برای خودشان می خوانند.»
زن حمامچی گفت:« چی چی رو بچه اند. دخترهای گنده،
اره گئتسئیدیلر من جه قودوخلاری واریدی/ شوهر می کردند بچه ای هم قد من داشتند.»
بعد غرغر کنان وارد نمره  شماره پنج برای شستشوی مشتری شد. بعد از رفتنش، تازه خنده  ما شروع شد. داشتیم هیکل او را جلوی چشممان مجسم می کردیم. مهری گفت:« اگر زن حمامچی بچه من بود، چطوری می توانستم آن هیکل گنده اش را بغل کنم؟ کمر درد می گرفتم به خدا.»
تاجی گفت:« برای من فرقی نمی کرد. من یک کلفت استخدام می کردم که زن حمامچی را توی بغلش نگه دارد. اسمش را هم عوض می کردم و جینولولو می گذاشتم. حیف بچه ی من نیست که اسمش مدرن نباشد؟ یازیخلار!»
دلبر گفت:« وا! چی دارید می گوئید. اگر شوهرجان هایمان همچین موجود گنده ای را به جای نی نی کوچولوی ریزه پیزه، بغلمان می دیدند، می فرستادند خانه پدرمان. این هم شد بچه!»
اشرف گفت:« حق با دلبره. مگر ندیدی مشهدی اسماعیل پارسال زنش را خانه پدرش فرستاد که چه خبرته؟ شش تا دختر؟ بیچاره زن با وساطت بزرگترها به خانه برگشت و قول داد که دیگر دختر نزاید.»
حاجی خانم که تا آن لحظه به چرندیات ما گوش می کرد و می خندید، با شنیدن این سخن اشرف گفت:« بچه ها، اشتباه اول را مشهدی اسماعیل مرتکب شد. اشتباه دوم را هم زنش. بچه هدیه  الهی است. مهم این است که سالم و باشعور باشد. حالا زن بیچاره قول داده اما دختر یا پسر بودن که دست او نیست. کاش خدا به من نیز شش تا دختر می داد. پر جنب و جوش و شلوغ مثل شماها.» 
تاجی گفت:« نه حاجی خانم خدا نکنه بچه های زشت و بدقواره مثل اینها به شما می داد. کسی این بدترکیب ها را نمی گرفت و می ماندند ور دلت و ترشیده می شدند. خدا فقط یک دختر به خوشگلی من به شما می داد.»
حاجی خانم خندید و بعد برایمان تعریف کرد که بچه ندارد. پس از چند دقیقه ای نمره ای خالی شد و او در حالی که بقچه اش را بغل گرفته و وارد نمره می شد رو به ما کرد و با خنده گفت:« بچه ها برای این که صابون گلنار و مراغه، هیچ کدامشان با شما قهر نکنند، سرتان را اول با صابون مراغه بشوئید. تمیز که شد یک دور با صابون گلنار شسته و خوب آب بکشید که خوش عطر و شفاف شود.»

*

2025-09-13

حکایت تاجی - قسمت اول

حکایت تاجی از کتاب سیاه مشق های یک معلم - دفتر چهارم

اسمش طاهره بود،  اما مثل بیشتر همکلاسی های دیگر، از اسمش خوشش نمی آمد و دلش می خواست ، تاجی صدایش کنیم. مهری می گفت:« آخر اینهم شد اسم؟ طاهره که بهتر از تاجی است!»
جواب می داد:« شما چه می دانید فرق اسم قدیمی و مدرن چیست؟ طاهره از مد افتاده! یازیخلار!»
تکیه کلامش یازیخلار بود. یعنی بیچاره ها ، بینواها ، طفلکی ها. او بجز خودش همه  ما را بینوا و طفلکی به حساب می آورد. پدرش ، حاجی آقای پولداری بود. برای همین هم تاجی خود را یک سر و گردن بالاتراز ما می دید. لباسها و نوشت افزارهای درسی اش از آنچه که ما داشتیم قیمتی تر بود. بیشتر وقتها خودش را برای ما می گرفت و وسط ظهر که ما در گوشه ای از حیاط روی روزنامه های کهنه می نشستیم، او یا نمی نشست و یا روسری کهنه اش را از داخل نایلون سیاه رنگش در می آورد و پهن می کرد و رویش می نشست. دلش می خواست به هر شکلی که شده خودش را بالاتر از ما نشان بدهد. گاهی وقتها قاطی جمع ما نمی شد. اما خنده های بلند مهری، آواز خوش حکیمه و حکایتهای ملانصرالدین دلبر، او و دیگر همکلاسی ها را دورمان جمع می کرد. آن روز امتحان جبر داشتیم. همه ورقه هایمان را آماده کرده و منتظر دبیرمان شیم. آن زمانها فقط سوالات امتحانی ثلث سوم را پلی کپی می کردند. دبیرانمان سوالات امتحانی ثلث اول و دوم و امتحانات قوه ای را روی تخته سیاه می نوشتند و ما هم در ورقه هایمان رونویسی کرده، سپس  پاسخ سوالات و مسائل را جلوی هر سوالی می نوشتیم. دقایقی به آمدن دبیرمان نمانده بود که داد تاجی با آن صدای پر از ادا و اطوارش در آمد و گفت:« ای وای! واخسئی! حالا چه کار کنم؟ ورقه ام را در خانه جا گذاشته ام.»
مهری گفت:« من ورقه اضافه دارم. به تو می دهم فردا عوضش را برایم می آوری.»
تاجی با افاده گفت:« زود باش دیگه.»
مهری در حالی که ورقه را به تاجی می داد گفت:« من می خواهم  کارمند مخابرات شوم. آن وقت جبر به چه دردم می خورد؟»
حکیمه در حالی که با دو دست به نیمکت می کوبید گفت: « جبر و حساب و هندسه ، درد و بلای مدرسه.»
مهری ادامه داد:« هرکس نکند تقلب امروز، او جانور است نه دانش آموز.»
دلبر گفت: « تقلب توانگر کند مرد را، اگر توتسالار بیر وئره للر اونا./ اگر تقلب را بگیرند نمره یک می دهند.»
تاجی غر زد و گفت:« بسه دیگه مزه پرانی نکنید. به جای این مزخرفات یک تکه برگ بسم الله زیرزبان بگذارید. تجدید بشوید این شعر و غزل به دادتان نخواهد رسید یازیخلار.»
آقای دبیر وارد کلاس شد و یکی یکی سوالها را روی تخته سیاه نوشت و ما شروع به حل مسائل کردیم. خدا را شکر که در میان سوالها خبری از تانژانت و کتانژانت و کسینوس نبود.
پس از نوشتن جواب سوالها، یکی یکی ورقه هایمان را به آقای دبیرمان دادیم و او اجازه  داد که از کلاس خارج شویم. تا از کلاس بیرون رفتیم، اولین سوالمان از همدیگر « چطور نوشتی؟ » بود. در گوشه ای از حیاط دور هم جمع شده و داشتیم در مورد سوالی که نمی دانستیم غلط نوشته ایم یا درست بحث می کردیم که تاجی با خشم فراوان به طرفمان آمد و در حالی که صدایش بیشتر به داد شبیه بود و قان قان چاغیریردی ( دعوا می طلبید.) رو به مهری کرد و گفت:« دیوانۀ احمق، تو که راضی نبودی چرا به من ورقه دادی؟ می توانستم از یکی دیگر قرض بگیرم.»
همه مان با تعجب نگاهش کردیم و مهری با تعجب پرسید:« یعنی چه؟»
تاجی باز با خشم گفت:«  یعنی زهرمار، یعنی ده ده مین دردی، یعنی باشیوا داش سالیم، یعنی آللاه باشیوی قویوب آیاغیوا داش سالماسین ( یعنی زهرمار، یعنی درد پدرم، یعنی سنگ بر سرت، یعنی خدا سرت را گذاشته به پایت سنگ نیاندازد.)  تو ورقه را با رضایت خاطر به من ندادی و من امتحان را خراب کردم. »
حکیمه حاضرجواب گفت:«  بابا سوم سوم دئیینجه دئنه ن سوماق ( به جای اینکه هی سم سم بگوئی یک دفعه بگو سماق) و راحتمان کن. بگو آفتابه برداشتم به امتحانم. این بدبخت گناهی نکرده که بهت ورقه داد. »
مهری گفت:« همین را بگو. مسلمانا یاخجی لیق یوخدو واللاه ؟ / به مسلمان خوبی نیامده به خدا.»
خلاصه که بچه ها داشتند جرو بحث می کردند که آقای دبیر از پشت سر رسید و گفت:« مگر با شماها نیستم؟ مگر نگفتم همه ورقه هایشان را دادند برگردید سر کلاس؟ نه خیر! شماها اهل درس خواندن نیستید. همه اش دور هم جمع شوید و کر و کر بخندید. فقط تخمه آفتابگردان کم دارید تنبلها. زود باشید.»
ادامه دارد