سفر جادویی - اکبر عبدی
دوره جنگ هشت ساله ایران و عراق، دوران سختی بود. از
طرفی حمله و آژیر و گریز به پناهگاه ها و زیرزمین ها، وترس کودک و بزرگ، از طرف
دیگر مشکل کمبود مکان و معلم. نیمکت های سه نفره کفاف نمی داد و بیشتر وقتها دانش
آموزان چهارنفری روی نیمکت سه نفری می نشستند. گنجایش کلاس ها از حد نصاب گذشته
بود و گاهی تعداد دانش آموز به شصت نفر در یک کلاس می رسید. معلم پسرکم در کلاس
دوم از ما خواست که در آموزش بچه هایمان یاری اش کنیم. بیچاره وقت نگاه کردن به
مشق و تکلیف بچه ها را نداشت. از ما خواهش کرد که پس از تصحیح دیکته، خودمان نیز
کنترل کنیم.
در این حال و اوضاع با والدین عصبی روبرو بودیم. والدینی که از بچه نمره بیست می
خواستند. نه بیشتر نه کمتر. مادری بود که گاهی ورقه دخترش در دست می آمد و از ما
خواهش می کرد که از غلط بچه چشم پوشی کنیم و بیست بدهیم چون اگر پدرش ببیند او را
به سختی کتک می زند. می پرسیدم که تن لطیف دختر طاقت ضربه های کمربند را ندارد.
این بی انصافی است. می گفت نمی دانید چه بلایی سر پسر می آورد. باز این کمربند است
و جایی از بدنش نمی شکند. پسرم را با مشت و لگد لت و پار می کند. می ترسم زیر ضربه
هایش ناقص شود. وقتی به بزرگتری شکایت می کنم، می گوید دارد بچه اش را ادب می کند. کتک بهشت دن گلیب. می گوید تا نباشد چوب تر فرمان
نبرد گاو و خر.
دلم به درد می آمد. آخر ناسلامتی ما بنی آدمیم نه گاو و خر. وای به حال این مخلوق
که کتک را نعمت بهشتی می دانند.
مادری مغرور با ناخن ها بلند لاک زده، لبهای نارنجی خوش رنگ، بوی ادکلنی که آدمی
را مست می کرد. او استیضاح می کرد که چرا دخترم هیجده و نیم شده؟ بار آخرتان باشد.
من از این نمره های بی ریخت خوشم نمی آید.
*
در این آشفته بازار، یکی از همکاران خبر داد که اکبر عبدی فیلمی بازی کرده که
بسیار خوب و بازگوکننده حال و احوال امروزی بچه هاست. خودشان خانوادگی رفته بودند
و به ما نیز توصیه کردند.
حکایت فیلم، حکایت بچه ای است که از دست پدر آرام ندارد. دکتر رضا کمالی ( اکبر
عبدی ) که خود پزشکی خوش نام است، پسری به اسم سینا ( سعید شیخ زاده ) دارد. از
پسرک نمره بالاتر می خواهد ومدام کنترل اش می کند. مدام تهدید و تنبیه. اما روزی
پسر به دنبال جایی برای پنهان شدن از ترس و دست پدر، به آشپزخانه می دود و ماشین
لباسشویی در را برویش باز می کند و پسرک
داخل ماشین می خزد و پدر پاهای پسر را محکم می گیرد و سعی می کند او را از داخل
ماشین بیرون بکشد، اما موفق نمی شود و فقط یک لنگه کفش بچه در دست پدر می ماند. دکتر رضا با داد و قال، می گوید که پسرش داخل
ماشین لباسشویی رفت. اما هیچ کس حرف او را باور نمی کند و سرانجام به بیمارستان اش
می برند. نمی تواند ثابت کند که حرفهایش واقعیت است و سرانجام از اتاق خارج می شود
تا از بیمارستان فرار کند. اما داخل ماشین لباسشویی بیمارستان می افتد و یک دفعه
خود را در دادگاهی که اعضای آن کودکان محله و هم سن و سالان پسرش هستند می یابد. او
را محاکمه و محکوم می کنند که به دوران
کودکی اش برگردد و برای بازگشت به زمان حال می بایست معدلش بیست شود و 25 پس گردنی
هم بخورد.
او به گذشته بازمی گردد و چون آینده را دیده ، سعی می کند مانع ازدواج خواهرش شود،
اما موفق نمی شود. سرانجام در زلزله ای که رخ می دهد، جان دختربچه ای « زری همسر
آینده اش » را نجات داده و به دلیل انسانیت و کمک به مردم، از طرف دادگاه بخشیده می
شود و تلاش می کند پدری مهربان و با انصاف باشد.
*
عصر روز بعد پسرک از مدرسه برگشت و مستقیم به آشپزخانه رفته، در ماشین لباسشویی را
باز کرد و با دقت نگاهی به داخل آن انداخت. با لبخند پرسیدم:« چه خبره؟ می خواهی
لباس بشویی؟»
گفت:« نه می خواهم پسری را که داخل ماشین دکتر رضا بود ببینم. شاید به چشم من هم
دیده شود و مرا هم به دادگاهش ببرد.»
گفتم:« آنچه که دیشب در سینما دیدی، یک فیلم رویایی بود. یعنی فانتزی بود. خدا را
چه دیدی بلکه این فیلم درس عبرتی برای بابات و باباهای دیگر باشد.»
گفت:« بابا!؟ چشمم آب نمی خورد. اما ای کاش روزی چنین ماشین لباسشویی اختراع شود.
بگو امین.»
ناامیدانه آمین. گفتم.
*
اکبر عبدی در دو نقش پدر و پسر، مثل همه بازی هایش بازی قشنگی داشت.
روحش شاد و مکانش بهشت.
*
No comments:
Post a Comment