نه بیلیم آنام، نه بیلیم آتام، بو ایشلره من ده ماتام
هوا آفتابی و خنک بود. کاغذ
و قلم برداشته و راهی شدم. آرام و قدم زنان، لب رودخانه رسیدم. روی نیمکتی نشسته و
کاغذ و قلم را از کیفم درآوردم. هنوز شروع نکرده بودم که باران باریدن گرفت. گوشه
ای از آسمان، آبی و گوشه ای دیگر، ابری تیره داشت کاغذم را خیس می کرد که با عجله
بساطم را برچیده و از جای بلند شده و به طرف سمت راست رودخانه رفتم. چند قدمی
دورتر، رستوران کوچکی است که بساط چای و قهوه و نان و پنیرو... پهن کرده و نسبت به
قد و قواره اش، مشتری خوبی هم دارد. جای دنج و آرامی است. قهوه ای گرفته و نشستم. روی
صندلی بغل دستی، مرد میان سالی با موبایل
به زبان فارسی حرف می زد. صدایش خشمگین و کمی بلند بود. یکریز نفرین می کرد و گم
شو و زهرمارت باشد. خرج دوا و دکترت بشود می گفت.
مرد می گوید:« سالهاست که در آلمان زندگی
می کنم. کار کردم و با هزار زحمت و پس انداز و صرفه جوئی در ایران خانه ای خریدم.
به این امید که روزی بازنشسته شوم و به وطنم برگردم. دلم خواست همسری ایرانی داشته
باشم. تابستان دو سال پیش به ایران رفته و با زنی آشنا شده و ازدواج کردم. به ظاهر
زن خوبی بود و خانواده ام نیز موافق بودند. اوایل خیلی به من اظهار علاقه می کرد. تعطیلات
ژانویه امسال به ایران سفر کرد و بدون اطلاع من، مهریه اش را به اجرا گذاشت و حالاخانه
ام را یعنی تمام هست و نیستم را می خواهد. اعتراض کردم و او جواب و حرفهای جالبی
نزد. کارمان به طلاق کشیده و دیگر راه برگشتی نیست.»
سکوت میکنم و قهوه نیمه تمامم را رها کرده و از رستوران خارج می شوم.
نمی فهمم این مهریه پشتوانه
است یا هر از گاهی بلای جانی. یکی مهرم حلال و جانم آزاد، می گوید. دیگری با همین
مهریه مردی را تیغ می زند. اصلا مردی که توانش را ندارد چرا این همه سکه مهر را می
پذیرد؟
No comments:
Post a Comment