و صدائی که طنین اش در گوش باقی می ماند.
شنبه اولین روز هفته، عزیزی را از دست دادم. عزیزی که مهربان بود و سرشار از صفا و
مهر و عاطفه. خبر رفتن اش را که شنیدم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد و صدایش
در گوشم طنین انداخت. صدای تسلی اش به هنگام عزای مادرم.وقتی که به خاک سپرده شد و
پس از اتمام چهلم ورغایب و اولین نوروزش، درِ خانه ی پدری برای همیشه به رویمان
بسته شد، زنگ زد و گفت:« فکر نکن که پد و مادر از دست داده ای و تبریز کسی را
نداری. من برادربزرگترت هستم و خانه من خانه توست.» سپس گوشی را به همسرش داد و او
نیز تاکید کرد که مبادا احساس کمبود کنم.
سه پسر خاله « از خاله بزرگ» داشتم همچون برادر و مهربانتر از برادر. یکی را از دست دادم و درغم دو پسرخالۀ دیگر شریک شدم.
که داغ برادرمرده را برادرمرده می داند
*
قارداشلار آی قارداشلار
یاغیش یاغار، قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار
سه پسر خاله « از خاله بزرگ» داشتم همچون برادر و مهربانتر از برادر. یکی را از دست دادم و درغم دو پسرخالۀ دیگر شریک شدم.
که داغ برادرمرده را برادرمرده می داند
*
قارداشلار آی قارداشلار
یاغیش یاغار، قار باشلار
اؤلسه باجیلار اؤلسون
هئچ اؤلمه سین قارداشلار
No comments:
Post a Comment