2026-03-27

جنگ است و دلم تنگ است

 و امروز هفتم فروردین و دلِ تنگ

چند روزی است که خبری از نزدیکانم نداشتم. امروز با صدای زنگ تلفن و دیدن شماره ایران، سراسیمه از جا پریدم. تبریز بود و صدای آشنای مهربان. گفت که زنده اند. اما حالشان خوب نیست. با شنیدن هر صدای انفجار وحشتناک، قلب کوچکِ دخترکش به شدت می زند. گت صبح که همسرم می خواهد از خانه بیرون برود، پسرش محکم به او می چسبد و اجازه رفتن نمی دهد، چون می ترسد که بابا برود و برنگردد. می گوید روزهایمان با اضطراب سپری می شود و شبها با امید بیدار شدن، به رختخواب می رویم. با عجله حرف می زند که مبادا تلفن قطع شود. فوری خداحافظی می کنیم. نیم ساعت دیگر دوباره، با صدای تلفن و شماره ایران، به طرف تلفن می روم. این بار تهران و کرج است و خبر زنده ماندن و اخبار بسیار کوتاه از بمب و آتش و دود و خاکستر.
*
در جنگ هشت ساله ایران و عراق، تبریز بودم ولشکر صدام بمباران می کرد. اما حسی را که اکنون دارم، نداشتم. اکنون در این سوی دنیا بیشتر از هر چیز نگرانم. نگرانم برای ایرانم، وطنم، تبریز و ماکو و تهرانم، فامیل و اقوام و در و همسایه و همه ساکنان ان آب و خاکم.
*
شاه گؤلو - نصیر پایه گذار  

*

No comments: