این روزهای سختِ وطنم
از صبح امروز هیچ کاری انجام ندادم. جلو تلویزیون نشسته و دکمه کنترل را از کانالی
به کانال دیگر فشار دادم. همه جا سخن از ایران است. به هر زبان و هر شیوه ای. فیلم
آتش و بمب و مرگ. هرکسی چیزی می گوید. اما من به دنبال خبری هستم از سلامتی مردم
وطنم. دقایقی بعد زن موبایلم به صدا در می اید. شتابان جواب می دهم. آبجی بزرگ است
و بعد از سلام می گوید که هنوز سلامتیم و سوپرمارکت ها و نانوائی ها بازند. می
خواهم سوالاتی برسم اما او فرصتی ندارد و خداحافظی می کند. ته دلم خوشحال می شوم
که اقوامم هنوز زنده اند. اما تلویزیون خرابه ها و مرگ و میر و آتش را نشان می دهد
و باز نگرانی دل و جانم را می سوزاند. من این سوی دنیا، جایم امن است، اما روح و
روانم نه. زیرا جگرگوشه هایم آنجا در معرض خطرند. ایرانِ من، هموطنانِ من، همگی
جگرگوشه های من هستند.
*
چه کسی می گوید، جنگ آزادی می آورد؟ کدام آزادی؟ این لعنتی بجز ویرانی و بی
خانمانی و ریختن خون بی گناهانی که نقشی در کشت و کشتار ندارند، چه ارمغانی برای
بشر دارد؟
*
No comments:
Post a Comment