سرزمینم، هموطنانم، ایرانم، همه را به خدا سپردم.
هشتم مارس است و نهمین روز از جنگ خانمان سوز. سال گذشته کیکی پخته بودم، همراه با
چای دو غزال عطری و دورهمی صمیمانه ای با دوستان و روز خوشی سپری کرده بودیم. امروز
اما آن دوستان اجنبی صمیمی می دانند که حالم خوش نیست، نیامدند. تلفنم بی وقفه زنگ
خورد یکی پس از دیگری اظهار تاسف کردند از بمبی که بر سر مردم عزیزم در تهران و
سایر شهرها سرازیر و آسمانش را دود غلیظ و سمی، سیاه می کند. سال قبل در چنین روزی
منتظر یک گلدان گل لاله بودند و امروز صدایشان درنیامد. می دانند که لاله های وطنم
دارند می سوزند و دیگر حوصله ای برای گل ندارم. عصر آمدند، هرکدام شمعی در دست.
چراغها را خاموش کردیم و شمع هایمان را روشن کردیم به یاد وطنم. به یاد آب و خاک
مقدسم. برای تبریزم و ماکو و تهران و میناب و... ذره ذره سنگریزه هایش.
این اولین هشتم مارسی است که به شدت گریستم. برای تلفنی که خاموش است و خواهری که دیگر خبری از او ندارم. برای قوم و خویشانم که امکان تماس ندارند. برای ایرانم که جان و دلم است.
*
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
نظامی گنجوی- هفت پیکر
این اولین هشتم مارسی است که به شدت گریستم. برای تلفنی که خاموش است و خواهری که دیگر خبری از او ندارم. برای قوم و خویشانم که امکان تماس ندارند. برای ایرانم که جان و دلم است.
*
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
نظامی گنجوی- هفت پیکر
No comments:
Post a Comment