2026-03-23

دید و بازدید عید

دید و بازدید عید نوروز و فطر و اندر احوالات سویل

نوروز امسال با عید فطر مصادف بود. الف و همسرش برای تبریک سال نو و عید فطر به دیدنم آمدند و مطابق آداب و رسوم خودمان، روز بعد همراه با فرزندان به دیدن مادر الف رفتیم. همه دورهم بودیم و بعد از ظهر آفتابی با دیداری تازه بعد از چند هفته دلمان را شاد کردیم. سراغ سویل، را گرفتم. معمولا هر وقت که به خانه شان می رفتیم او نیز به دیدنمان می آمد. مادرش گفت که او از سر کار برگشته و بسیار خسته شده و گویا خوابیده است. بعد از نیم ساعتی او نیز به جمع ما پیوست. قیافه ی خسته و عبوس، چشمانِ بی نور و دستانِ بی رمق اش توجّه ام را جلب کرد. حدود چهل و پنج سال دارد و پیرتر و شکسته تر از سن و سالش دیده می شود. حال پسرش را پرسیدم. گفت که کار دائمی پیدا کرده و سرگرم است. اظهار امید کرد که دختری مناسب خودش پیدا کند و سرو سامان بگیرد. یکی از مهمان ها گفت:« تو نیز جوانی و باید به فکر خودت باشی و با شخصی مناسب حال و هوایت ازدواج کنی.»
لبخندی تلخ بر لب آورد و گفت:« چنین ریسکی نمی کنم.
یاری مایان یاریماز
گفتم:« خدا را چه دیده ای.
آللاه ایکی چوپپانی بیر باشا چالماز
گفت:«
ایلان چالان آلاچاتی دان قورخار. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد. هیجده ساله بودم که ازدواج کردم. نوزده ساله بودم که پسرم به دنیا آمد. بیست ساله بودم که همسرم رفت و خبر نداد و برنگشت. همه نگران حال او، او در حال عیش و خوشی. عاشق زنی شده و خانه را بی خبر ترک کرد. مرا لایق خبردادن و خداحافظی کردن ندانستهو راهش را کشیده ورفت. از والدین اش خواستم که پسرشان را مکلف به دیدن بچه اش بکنند. گفتم که این بچه احتیاج به محبت پدر دارد. اما آنها از هر زحمتی شانه خالی کردند. از بیست سالگی وارد دنیای کار شدم. نه سواد کافی داشتم و نه کاری درست و حسابی بلد بودم. شدم نظافتچی. با هزار درد و مصیبت پسرم را بزرگ کردم. هم خودم کار کردم و هم والدین و برادرم از نظرعاطفی و اقتصادی کمک دست من شدند. یک بار زمانی که پسرم شانزده ساله بود ازدواج کردم. همسر جدید شرایط مرا می دانسته و قبول کرده بود که برای پسرمِ نقش پدر را بازی کند. دوست او باشد. اما یکی دوهفته بعد از ازدواج شروع به حسادت و نق نق کرد و از من خواست که جگر گوشه ام را به خانه پدرم بفرستم. فهمیدم که تفاهم غیرممکن است و همان هفته سوم جدا شدم. درست است که دو جا کار می کنم و زیادی خسته می شوم، اما دستم به جیب خودم است و با پسر و والدین و خانواده برادرم، خوب کنار می آییم و خوشبختم. پس از بیست و شش سال تازه پدرش یاد بچه اش افتاده و پیغام فرستاده که می خواهد پسرش را ببیند و این حق مسلم اوست. قبل از این که من حرفی بزنم پسرم با خشم فریاد زد، زمانی که بچه بودم، دوست داشتم بابا داشته باشم و مرا به مدرسه برساند. دست نوازش بر سرم بکشد. هزاران حسرت و نقصان از مهر پدر در دل دارم. زمانی که از غم بی پدری دیوانه شده و بر در و دیوار می کوبیدم و عصیان می کردم، مادرم کنارم بود و درآغوشم می کشید و با من می گریست. حالا دیگر بزرگ شده ام و نیازی به محبت پدر ندارم. مادری همچون شیرزن ماده دارم و از وجود پدر بی نیاز.
شوهر سابقم، جوانی مرا، عمر مرا، سلامتی مرا از من گرفت. در اوج جوانی و زیبائی ام پیرم کرد. زندگیم را فدای خوشبختی و آرامش بچه ام فدا کردم. رمقی برای فدا شدن به پای بیگانه ای ندارم. دلخوشی ام پس از کار سخت روزانه، قهوه تلخ و سیگار و پسرم هست که عصرها کنارم نشسته و همراه من سریال تماشا می کند و به هنگام سختی و دلتنگی قربان صدقه ام می رود. امروز و فردا ازدواج می کند و چشمم به جمال عروس و نوه روشن می شود. من نیازی به آقا بالاسر ندارم.»
مادرش گفت:«
بیر دؤنه آغزی یانان، آشی اوفلویه – اوفلویه ایچر. آما قیزیمین آغزی ائله یانیب کی، آشین ایستی سهل دی، سویوغونا دا اینانمیر
یاندیریب یاخدی منی
داغ – داشا چاخدی منی
مرد بیلیب آرخالاندیم
نامرددیر آتدی منی

No comments: