چهارشنبه سوری امسال
خواب پدر را دیدم. جلو پنجره
نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. با اشتیاق جلو دویده، گفتم:« آقا جان خوش
آمدی.»
لبخندی زورکی تحویلم داد و گفت:« خوش گونون اولسون.»
به دستانش نگاه کردم. خالی بود. پرسیدم:« آقا جان آینه و شانه ی من کو؟ توی جیبته؟»
گفت:« نه دخترم. پیش تو که می آمدم، خواستم سر راه از مغازه اصغری برایت شانه و
آینه بخرم. بیچاره حالش خیلی بد بود. خبر کشته شدن پسرش را داده بودند. چطورمی
توانم از کسی که عزادار است» بغض گلویش را گرفت و سخن اش باتمام ماند. گریه امانش
را نداد. با صدای بلند و های های گریست و من هم صدا با او گریستم. نیمه های شب بود
که به صدای گریه ام از خواب پریدم.
در این چهارشنبه سوری، شمعی روشن می کنم به یاد و خاطره کشته شدگان در وطن عزیزم.
فاتحه ای می خوانم برای آرامش روح هموطنان عزیز خفته در خاکم. دعای صبر می خوانم
برای آرامش و صبر خانواده های داغدار و شریک غم شان هستم.
No comments:
Post a Comment