2026-03-17

چهارشنبه سوری 1404

چهارشنبه سوری امسال

خواب پدر را دیدم. جلو پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. با اشتیاق جلو دویده، گفتم:« آقا جان خوش آمدی.»
لبخندی زورکی تحویلم داد و گفت:« خوش گونون اولسون 
به دستانش نگاه کردم. خالی بود. پرسیدم:« آقا جان آینه و شانه ی من کو؟ توی جیبته؟»
گفت:« نه دخترم. پیش تو که می آمدم، خواستم سر راه از مغازه اصغری برایت شانه و آینه بخرم. بیچاره حالش خیلی بد بود. خبر کشته شدن پسرش را داده بودند. چطورمی توانم از کسی که عزادار است» بغض گلویش را گرفت و سخن اش باتمام ماند. گریه امانش را نداد. با صدای بلند و های های گریست و من هم صدا با او گریستم. نیمه های شب بود که به صدای گریه ام از خواب پریدم.
در این چهارشنبه سوری، شمعی روشن می کنم به یاد و خاطره کشته شدگان در وطن عزیزم. فاتحه ای می خوانم برای آرامش روح هموطنان عزیز خفته در خاکم. دعای صبر می خوانم برای آرامش و صبر خانواده های داغدار و شریک غم شان هستم.

*

No comments: