اوره ییم توتولوب اولمویان کیمی
شمع یانار یاغدا
اریر
قار یاغار داغدا اریر
من دوشن درده دوشن
موم اولور داغدا اریر
*
ساعت یک و نیم نیمه شب بود. داشتم
به صبح سه شنبه نزدیک می شدم. خواب از چشمانم گریخته بود. تاریکی به من دهن کجی می
کرد و تیک تیک ساعت فحشم می داد.گفتم برخیزم و دو رکعت نماز بخوانم و آرامش روحی
بگیرم و آرام شوم. نماز را خواندم و آخر سر نفهمیدم چند رکعت خوانده ام و به هنگام
رکوع و سجود چه گفته ام. چادرم روی سرم سرزنشم کرد که بندۀ خدای حواس پرت، در حضور
خدا، حضور ذهن داشته باش. شرمنده از خدا، روی مبل نشستم و با روح و روانم به ستیزه
برخاستم. صبح به صدای زنگ ساعتم از جا پریدم. دستهایم پشت سرم خشک شده و پایین نمی
امد. به زحمت دستان گره کرده ام را بازکرده و با سلامی به سه شنبه، آرزوی روزی
آرام کردم.
*
باغلار لالاسیز اولماز
داغلار قالاسیز اولماز
حق سؤز دئین ایگیدین
باشی بلاسیز اولماز
*
No comments:
Post a Comment