2026-02-24

این روزهای غمگین من

اوره ییم توتولوب اولمویان کیمی

شمع یانار یاغدا اریر
قار یاغار داغدا اریر
من دوشن درده دوشن
موم اولور داغدا اریر
*
ساعت یک و نیم نیمه شب بود. داشتم به صبح سه شنبه نزدیک می شدم. خواب از چشمانم گریخته بود. تاریکی به من دهن کجی می کرد و تیک تیک ساعت فحشم می داد.گفتم برخیزم و دو رکعت نماز بخوانم و آرامش روحی بگیرم و آرام شوم. نماز را خواندم و آخر سر نفهمیدم چند رکعت خوانده ام و به هنگام رکوع و سجود چه گفته ام. چادرم روی سرم سرزنشم کرد که بندۀ خدای حواس پرت، در حضور خدا، حضور ذهن داشته باش. شرمنده از خدا، روی مبل نشستم و با روح و روانم به ستیزه برخاستم. صبح به صدای زنگ ساعتم از جا پریدم. دستهایم پشت سرم خشک شده و پایین نمی امد. به زحمت دستان گره کرده ام را بازکرده و با سلامی به سه شنبه، آرزوی روزی آرام کردم.
*  
باغلار لالاسیز اولماز
داغلار قالاسیز اولماز
حق سؤز دئین ایگیدین
باشی بلاسیز اولماز
*


No comments: