2026-02-19

به بهانه رمضان و ماه روزه

 دلم رمضان خانۀ پدری میخواهد

عصر کسل کننده ای بود. ظهر برای عرض تسلیت پیش زن همسایه رفتم. هفتۀ گذشته، شوهرش درگذشت و بنا به وصیّت اش پیکرش را سوزانده و داخل کوزۀ کوچک سفالی ریخته و داخل قبری کوچک در آرامگاه شهر دفن کردند. گویا شوهرش دوست نداشت که حشرات و جک و جانور زیرزمین لاشه اش را بخورند. داشت میان گریه می خندید و من حالش را به خوبی می دانستک آهسته گفتم:« نخند دخترِ شوهرت می بیند و ناراحت می شود.»
آهسته گفت:« دخترِ شوهرم خیلی خوب می داند که چرا می خندم و می گریم و ناراحت نمی شود. گریه از بابت مرگ همخانه ام و خنده از رهائی ستمی که در حق من کرده است. کار می کردم و با دستمزدم سیگار و آبجو و قلیانش را آماده می کردم و زبانش یک متر درازتر بود و هرازگاهی در سرمای سوزان زمستان، از خانه بیرونم می کرد. اجازۀ نشستن در اتاق نشیمن را نداشتم. می خواست مرا دست خالی از خانه براند. خدا را خوش نیامد و چندماهی از بیماری سرطان رنج برد. پزشک جوابش کرد و او سرانجام چیز را به من بخشید و رفت. می بینی حالا روی مبل شیک او نشسته ام و برایش می گریم. اتاق خواب متعلق به من است و مجبور نیستم در اتاق غذاخوری بنشینم و بخوابم. حالا همه جا از آنِ من است. او میخواست مرا از خانه بیرون کند، خدا خودش را بیرون کرد. با خدا و اراده اش نمی شود شوخی کرد.»
*
او حرف می زد و من غرق دنیا و رویاهای خود بودم. به خانه برگشتم و با بی حوصلگی تلویزیون را باز کردم. در یکی از کانالها فیلم سینمائی
Zurück in die Zukunft 
را دیدم. حکایت پسر جوانی که با اختراع دکتر براون میتوانست به آینده سفر کند و برگردد. این فیلم و قسمت های مختلف اش را یک بار دیده ام و حوصلۀ دوباره دیدنش را ندارم. اما امروز با دیدن ماشین دکتر براون، آرزو کردم که ای کاش ماشینی اختراع شود که آدمی را به گذشته ببرد و دوباره بازگرداند. دلم هوای رمضان در خانه پدر را کرد. کاش می شد برگردم و سر سفرۀ افطار پدر بنشینم. هر شب سر سفرۀ افطار یکی از اقوام، بنشینیم و بعد از افطار نیز ما دختران نوجوان راهی آشپزخانه شویم برای شستن ظروف. ( هنوز ماشین ظرفشویی اختراع و به خانه ها راه بازنکرده بود.) بعد از اتمام کار ظرفشوئی، توسط نیزبان، مهمان یک لیوان بزرگ چائی ترکی شویم و زولبیا و بامیه نیز از طرفی به ما چشمک بزند. موقع بازگشت به خانه نیز، کلوچه و نان افطاری از میزبان هدیه بگیریم برای نوش جان کردن به هنگام سحری.
دلم برای دعای سحر تنگ شده است. برای صدای مادر که به هنگام سحر بیدارمان می کرد و نازمان را می کشید که بخوریم و بیاشامیم تا کل روز را توان و طاقت داشته باشیم. دلم برای دستان گرم و مهربان پدر تنگ شده است که وقتی می گفتم از گرسنگی دارم بیهوش می شوم، دستم را محکم می گرفت و می گفت:« چشم مرواریدِ بابا، نگران نباش تا دستت در دست من است، بیهوش نمی شوی من کنارت هستم. از هیچ چیز نترس.» برای اذانِ افطار و چای داغ و فرنی خوشمزه مادر.
دلم تنگ شده برای دین و ایمان و باور بی منّت مان. به دور از هر سیاست و نیرنگ و دغل.



No comments: