دلم رمضان خانۀ پدری میخواهد
عصر کسل کننده ای بود. ظهر
برای عرض تسلیت پیش زن همسایه رفتم. هفتۀ گذشته، شوهرش درگذشت و بنا به وصیّت اش
پیکرش را سوزانده و داخل کوزۀ کوچک سفالی ریخته و داخل قبری کوچک در آرامگاه شهر
دفن کردند. گویا شوهرش دوست نداشت که حشرات و جک و جانور زیرزمین لاشه اش را
بخورند. داشت میان گریه می خندید و من حالش را به خوبی می دانستک آهسته گفتم:«
نخند دخترِ شوهرت می بیند و ناراحت می شود.»
آهسته گفت:« دخترِ شوهرم خیلی خوب می داند که چرا می خندم و می گریم و ناراحت نمی
شود. گریه از بابت مرگ همخانه ام و خنده از رهائی ستمی که در حق من کرده است. کار
می کردم و با دستمزدم سیگار و آبجو و قلیانش را آماده می کردم و زبانش یک متر
درازتر بود و هرازگاهی در سرمای سوزان زمستان، از خانه بیرونم می کرد. اجازۀ نشستن
در اتاق نشیمن را نداشتم. می خواست مرا دست خالی از خانه براند. خدا را خوش نیامد
و چندماهی از بیماری سرطان رنج برد. پزشک جوابش کرد و او سرانجام چیز را به من
بخشید و رفت. می بینی حالا روی مبل شیک او نشسته ام و برایش می گریم. اتاق خواب
متعلق به من است و مجبور نیستم در اتاق غذاخوری بنشینم و بخوابم. حالا همه جا از
آنِ من است. او میخواست مرا از خانه بیرون کند، خدا خودش را بیرون کرد. با خدا و
اراده اش نمی شود شوخی کرد.»
*
او حرف می زد و من غرق دنیا و رویاهای خود بودم. به خانه برگشتم و با بی حوصلگی
تلویزیون را باز کردم. در یکی از کانالها فیلم سینمائی
Zurück in die
Zukunft
را دیدم. حکایت
پسر جوانی که با اختراع دکتر براون میتوانست به آینده سفر کند و برگردد. این فیلم
و قسمت های مختلف اش را یک بار دیده ام و حوصلۀ دوباره دیدنش را ندارم. اما امروز
با دیدن ماشین دکتر براون، آرزو کردم که ای کاش ماشینی اختراع شود که آدمی را به
گذشته ببرد و دوباره بازگرداند. دلم هوای رمضان در خانه پدر را کرد. کاش می شد
برگردم و سر سفرۀ افطار پدر بنشینم. هر شب سر سفرۀ افطار یکی از اقوام، بنشینیم و
بعد از افطار نیز ما دختران نوجوان راهی آشپزخانه شویم برای شستن ظروف. ( هنوز
ماشین ظرفشویی اختراع و به خانه ها راه بازنکرده بود.) بعد از اتمام کار ظرفشوئی،
توسط نیزبان، مهمان یک لیوان بزرگ چائی ترکی شویم و زولبیا و بامیه نیز از طرفی به
ما چشمک بزند. موقع بازگشت به خانه نیز، کلوچه و نان افطاری از میزبان هدیه بگیریم
برای نوش جان کردن به هنگام سحری.
دلم برای دعای سحر تنگ شده است. برای صدای مادر که به هنگام سحر بیدارمان می کرد و
نازمان را می کشید که بخوریم و بیاشامیم تا کل روز را توان و طاقت داشته باشیم.
دلم برای دستان گرم و مهربان پدر تنگ شده است که وقتی می گفتم از گرسنگی دارم
بیهوش می شوم، دستم را محکم می گرفت و می گفت:« چشم مرواریدِ بابا، نگران نباش تا
دستت در دست من است، بیهوش نمی شوی من کنارت هستم. از هیچ چیز نترس.» برای اذانِ افطار
و چای داغ و فرنی خوشمزه مادر.
دلم تنگ شده برای دین و ایمان و باور بی منّت مان. به دور از هر سیاست و نیرنگ و
دغل.
No comments:
Post a Comment