چه کنم دست خودم نیست
دارم « قماربازِ داستایفسکی» را می خوانم. به صفحۀ 47 رسیده ام، اما دریغ از فهمِ
یک جمله! چشمم به حروف است و عقلم جای دیگر. حس می کنم چشمانم تار است، همچون
چشمان آشک آلودِ مادری که در عزای فرزند رشیدش می گرید. کلمه ها با خشم و بغض، بر
چشمانم خیره شده اند. ژانویه ای که امسال از راه رسید، زندگی را از این رو به آن
رو کرد. همه چیز به هم خورد. دیگر حالی برای کتاب خواندن نماند. چهل و هفت صفحه به
روخوانی بدون درک کلمه ای سپری شد.
کتاب را می بندم و نشان را برمی دارم. باید فردا از صفحۀ اول شروع کنم. البته اگر
حال و حوصله ای باشد. اگر زندگی جریان داشته باشد.
*
No comments:
Post a Comment