2026-02-16

Rosenmontag

امروز نوبت کارناوال شهرماست.

بچه ها لباس کارناوال تهیه کرده اند و منتظرند ظهر برسد و لباس بپوشند و بیرون رفته و در پیاده رو برای جای مناسبی برای خویش تدارک ببینند تا هم  بتوانند کاروان شادی را از نزدیک ببینند و هم به راحتی شیرینی و شکلات جمع کنند.
کاروانها با لباس ها و موزیک و تنقلات گوناگون رژه می روند و به سوی تماشاگران، بخصوص بچه ها شیرینی و اسب بازی وگل پرتاب می کنند. به این ترتیب روزی سراپا دلخوشی و تفریح سپری می شود. عصربچه ها با کیسه هایی پر به خانه برمی گردند و کیسه شان را خالی کرده و با شمردن و مرتب کردنِ جمع کرده هایشان کلی شوق و ذوق می کنند. به نوه جان می گویم:« عزیز مادربزرگ، بابا و مامان شیرینی های خیلی خوشمزه برایت می خرند، لزومی به جمع کردن این همه شکلات و آب نبات و بیسکویت و... نداری.»
می گوید:« مادربزرگ جان نمی دانی چه کیفی دارد دانه دانه جمع کردن و خوردن این ها، باور کن اینها لذّتِ دیگری دارند. این آب نبات ها مزه دیگری دارند.»
به او حق می دهم. جمع کردن آب نبات و رقصیدن با موزیک و تماشای رژه روندگانِ شاد، با لباس های مختلف و رنگارنگ، کامشان را شیرین می کند، نه شکر داخل شیرینی.
*

No comments: