امروز دوشنبه است. شب از نیمه نگذشته
که به صدای زنگ موبایلم از خواب می پرم. تماس از ایران است و ویدیوئی. تصویر بدون
کیفیت است. صدا قطع و وصل میشود. مجبوریم جمله ای را دو یا سه بار تکرار کنم. هم
خوشحالم و هم نگران. می گویم:« حرف بزن»
می گوید:« سر و صدا زیاد است و با دخترجان نشسته ایم و منتظریم که شاید چشمانمان خسته و بسته شود. حالمان خوب است. اصلا و ابدا نگران حال ما نباشید.»
می گویم :« مرحوم پدرمان می گفت این دختر دروغگوی بسیار بدی است. دروغ که می گوید صدا و قیافه اش فریاد می زند که باور نکن.»
دخترجانش می گوید:« گفتم زنگ نزن بگذار آرام بخوابد و فکر کند ما نیز خوابیده ایم. اما او گفت بگذار شانس مان را امتحان کنیم. خدا را چه دیدی بلکه تماس حاصل شد و چند دقیقه ای همدیگر را دیدیم.»
می گویم:« درست است که می خوابم. اما فکر و ذکر و دنیایم پیش شماست. پیش وطن و مردم عزیزم.»
در حالی که سعی می کند بغض اش را کنترل کند، با لبخندی کاذب می گوید:« خوب جوانم و دوست دارم زندگی کنم. از جنگ و مرگ و کشت و کشتار متنفرم. دلم آرامش می خواهد.»
می گویم:« خدا بزرگ است و بزودی به آرامش می رسیم.»
پس از چند دقیقه، تماس با اجازه خودش قطع می شود.
*
امروز دوشنبه است. دهمین روز از فروردین 1405 که با ادامه کشت و کشتار مردم کشورم، آغاز شد. اگر درست حساب کرده باشم، یک ماه و دو روز از آغاز جنگ گذشته است. هر روز که چشم بر این دنیای فانی باز می کنم، با امید به شنیدن پایان جنگ، اخبار را گوش می کنم. « الف » را که می شنوم، به گوش هایم اجازه شنیدن« ب » نمی دهم و رادیو را خاموش می کنم.
*
امروز دوشنبه است و هوا تاریک و باران به شدت و بی وقفه می بارد و باد شدید در حال وزیدن است و قطره های باران را با قدرت تمام به سر و صورتمان می کوبد. گوئی زمین و زمان و باد و باران، از دست آدمیان خشمگین اند.
آری امروز دوشنبه است.
*
می گوید:« سر و صدا زیاد است و با دخترجان نشسته ایم و منتظریم که شاید چشمانمان خسته و بسته شود. حالمان خوب است. اصلا و ابدا نگران حال ما نباشید.»
می گویم :« مرحوم پدرمان می گفت این دختر دروغگوی بسیار بدی است. دروغ که می گوید صدا و قیافه اش فریاد می زند که باور نکن.»
دخترجانش می گوید:« گفتم زنگ نزن بگذار آرام بخوابد و فکر کند ما نیز خوابیده ایم. اما او گفت بگذار شانس مان را امتحان کنیم. خدا را چه دیدی بلکه تماس حاصل شد و چند دقیقه ای همدیگر را دیدیم.»
می گویم:« درست است که می خوابم. اما فکر و ذکر و دنیایم پیش شماست. پیش وطن و مردم عزیزم.»
در حالی که سعی می کند بغض اش را کنترل کند، با لبخندی کاذب می گوید:« خوب جوانم و دوست دارم زندگی کنم. از جنگ و مرگ و کشت و کشتار متنفرم. دلم آرامش می خواهد.»
می گویم:« خدا بزرگ است و بزودی به آرامش می رسیم.»
پس از چند دقیقه، تماس با اجازه خودش قطع می شود.
*
امروز دوشنبه است. دهمین روز از فروردین 1405 که با ادامه کشت و کشتار مردم کشورم، آغاز شد. اگر درست حساب کرده باشم، یک ماه و دو روز از آغاز جنگ گذشته است. هر روز که چشم بر این دنیای فانی باز می کنم، با امید به شنیدن پایان جنگ، اخبار را گوش می کنم. « الف » را که می شنوم، به گوش هایم اجازه شنیدن« ب » نمی دهم و رادیو را خاموش می کنم.
*
امروز دوشنبه است و هوا تاریک و باران به شدت و بی وقفه می بارد و باد شدید در حال وزیدن است و قطره های باران را با قدرت تمام به سر و صورتمان می کوبد. گوئی زمین و زمان و باد و باران، از دست آدمیان خشمگین اند.
آری امروز دوشنبه است.
*
No comments:
Post a Comment