2007-12-24

گولنار = گل انار


یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود ، در زمانی تا حدودی قدیم من یک کمی بچه بودم . روزی از روزها به شهرستانی در همان دور و برها سفر کردیم و مهمان خانه مشهدی جلیل شدیم . بعد از ظهر زلفعلی برای خوشامدگوئی به ما به خانه مشهدی جلیل آمد و صاحبخانه را با مهمانان برای صرف شام به خانه شان دعوت کرد . مشهدی جلیل هم با کمال میل این دعوت را پذیرفت . اهالی آن خانه دلشان نمی خواست به این مهمانی بروند اما خوب دعوت شده بودند و قبول دعوت نشانه ادب بود . هنگام غروب از خانه بیرون آمدیم و قدم زنان به طرف خانه زلفعلی به راه افتادیم . جای دوستان خالی رفت و آمد اتومبیل کم وهوا تمیز و صاف و نسیم خنکی می وزید . بالاخره به خانه زلفعلی رسیدیم و وارد شدیم و بعد از خوشامد گوئی زلفعلی رو به زنش کرد و گفت : گولنار چرا وایستادی ؟ زود باش ، چائی چی شد ؟ زن با عجله به آشپزخانه رفت تا چائی بیاورد . مشهدی جلیل گفت : آقا جان تازه رسیدیم بگذار یک لحظه ای بنشینیم . چه عجله ای داری ؟ از صدای خشن زلفعلی ترسیدم . دقایقی طول نکشید که گولنار با سینی پر از چای وارد اتاق شد و به همه چائی تعارف کرد و آخر سر که به زلفعلی رسید باز مرد با صدای زبر و خشن خود گفت : این چائی ها چرا این قدر کم رنگ است ؟ می بینید چائی دم کردن هم بلد نیست . زن سکوت کرد . اما مشهدی جلیل به حرف آمد و گفت : آقا جان چائی اینطوری می شود دیگر اگر پر رنگترش را می خواهی آرام بگو تا برایت چائی پررنگتر بیاورد . مرد خاموش شد .
بعد از نیم ساعت سفره شام آماده شد و ما را به اتاقی دیگر راهنمائی کردند . سفره بزرگی وسط اتاق پهن شده بود کنار هر بشقاب و قاشقی دستمال کوچک گلداری گذاشته شده بود . آن زمان هنوز استفاده از دستمال کاغذی مد نشده بود . مادر من هم هر بار برای خودش یا ما چادری می دوخت با گوشه های باقیمانده پارچه، دستمال می دوخت و به این دستمالهای دستمال مهمان می گفت . مهمان که می آمد کنار هر بشقاب یکی از این دستمالها را می گذاشت . بعد از خوردن آش ماست ، نوبت به پلو و خورش رسید . تازه شروع به خوردن پلو کرده بودیم که یک دفعه چیزی داخل کاسه ماست پرتاب شد و مقداری از ماست روی سفره پخش شد . متوجه زلفعلی شدیم که استخوانی را که پاک کرده بود به طرف سفره پرتاب کرد ه و با پرخاش می پرسید : پس این دستمال کو ؟ زن آهسته گفت : بغل دست بشقابتان است . باز مرد داد کشید : من این را نمی گویم مگر دستمال کاغذی نخریدم ؟ مگر نگفتم دستمال کاغذی وسط سفره بگذاری . زن فوری بلند شد و دستمال کاغذی آورد و وسط سفره گذاشت و کاسه ماست را برداشت و سفره را که زلفعلی ماستی کرده بود پاک کرد و دوباره نشست . یکی از میهمانها آهسته به بغل دستی گفت : زهرمار یئسئیدوخ بوندان یاخجیدی ( زهرمار می خوردیم بهتر از این بود) . برای همین دلمان نمی خواهد اینجا بیائیم . همه ساکت و بی صدا غذا خوردیم . از رفتار زلفعلی تعجب کردم چون پدرم هیچ وقت از این کارها نمی کرد . پدر لیلا دوستم بداخلاق بود . او هم از این کارها نمی کرد . گاهی وقتها مادرم نمک غذا را یک کمی زیاد می کرد . اعتراض پدرم این بود که ای کاش نمک هم مثل زعفران گران می شد . مادرم هم با صدای بلند می خندید و مف گت : ها ... ها ... ها ... آقا نمکش زیاد شده ؟ مکتوجه نشدم . راست می گوئی باید مواظب باشم . بعد از تمام شدن غذا مهمانان طبق معمول شروع به تشکر از زحمات گولنار کردند که با زلفعلی وسط حرفشان پرید و گفت : چه تشکری ؟ قولونا چوپدن دیرک ( منظور : زیربغلش هندوانه ) خریدن گوشت و مواد غذائی وظیفه و لیاقت آقایان است و بدمزه بودن غذا بی کفایتی خانمها . زن بی لیاقت دوازده سال است که در این خانه است هیچ کاری بلد نیست . و ... و ... این بار دیگر حوصله مشهدی جلیل تمام شد و پرخاش کرد و گفت : آقا جان خانم زحمت کشیده و غذا درست کرده است . این چه نوع رفتاریست . تو روش اعترض و انتقاد را هم بلد نیستی دست از سر این زن بردار . بعد رو به آقایان کرد و گفت : برویم اتاق پذیرائی خانمها با هم باشند . آقایان به اتاق پذیرائی رفتند و خانمها در جمع کردن سفره به گولنار کمک کردند . زن بیچاره گوئی از خجالت یا از خشم سرخ شده بود .
بعد از جمع کردن سفره ، بازگولنار یک سینی پر، چای تازه دم آماده کرد و همگی به اتاق پذیرائی رفتیم . دقایقی نگذشت که باز زلفعلی به صدا در آمد و گفت : بچه ها بخوابند . دو بچه هشت و نه ساله فوری از جای خود بلند شدند و همراه مادرشان به اتاق خواب رفتند و بعد از دقایقی مادرشان دوباره به اتاق پذیرائی برگشت و خانمها در گوشه ای نشسته و سرگرم گفتگو شدند و در میان سخنانشان متوجه شدم که گولنار بچه ها را به رختخواب برد و بچه ها برای اینکه باز صدای پدر بلند نشود و مادرشان را اذیت نکند چشمانشان را بسته و نقش خواب را بازی کرده اند . باز دقایقی نگذشت که زلفعلی داد کشید : زن احمق تنبل میوه چه شد . نمی دانم چه گفت و چه نگفت اما این جمله اش را شنیدم که گفت به اندازه میکروب نیز برایش ارزش قائل نیستم زن بدترکیب را نمی خواستم پدرهایمان تصمیم گرفتند و این زن را به من دادند چون که فامیلم است و باید وصیت پدربزرگم را اجرا می کردند . او را نمی خواستم . من دختری دیگر را دوست داشتم اگر این نبود .
سخنان نیشدار و زننده زلفعلی دیگر قابل تحمل نبود . این بار گولنار زبان گشود و گفت : حق با زلفعلی است ازدواج ما گناه بزرگان ماست . اما من حرمت این مرد را نگاه می دارم چون فامیلم و همسرم است و با هم پیوندی بسته ایم . هر چند ناخواسته . هیچکدام موافق این وصلت نبودیم و هیچکدام جرات نه گفتن نداشتیم . تصمیم را بزرگترها گرفته بودند و ما نیز مجبور به اطاعت شدیم .من نیز مانند زلفعلی این زندگی تحمیلی را تحمل کردم . اگر اکنون هم اجازه جدا شدن بدهند اولین کسی که به محضر رجوع کند من هستم که متاسفانعه پدرمان می گوید در ایل و طایفه ما تا به حال چنین تصمیم ناپسندی گرفته نشده است . با این حال رعایت حال این همخانه و همسر را نه به عنوان شریک زندگی ، بلکه فامیل و اقوام ، شریک خانه و بچه و بزرگ این خانه نگاه می دارم . شاید من نیز دلم می خواست با کسی که مورد علاقه ام بود ازدواج کنم اما هیچگاه این چنین بی پروا جلو چشم همه عنوان نمی کردم . اگر جرات نه گفتن نداریم حداقل حرمت همدیگر را نشکنیم .
حرفها زیاد بود گولنار ارام و یک ریز حرف می زد و همه ساکت به او گوش می کردند . زلفعلی خشمگین و ناراضی ساکت شد . دیگر تا آخر مهمانی صدای زبرو گوش خراشش آزارمان نداد .
روز بعد سر سفره صبحانه سخن از زلفعلی و گولنار به میان آمد اهل خانه فکر می کردند زلفعلی زنش را به خاطر سخنان دیشب به سختی تنبیه خواهد کرد . اما مشهدی جلیل گفت : صبح که برای خرید نان تازه برای صبحانه به نانوائی رفتم دلم آرام نگرفت و به بهانه نان تازه در خانه آنها را نیز زدم . زلفعلی در را باز کرد و داخل خانه رفتم . حالشان خوب بود . آخر هر دوشان جگرگوشه های من هستند اگر خدای ناکرده اتفاقی برایشان بیفتد ، یک طایفه بزرگ به هم می خورد . به برادرهایم گفتم که چنین نکنید . اما هیچ کدام حرفم را گوش نکردند.
بعدها شنیدیم که که این دو زن و شوهر نسبت به هم مهربان شده اند . شاید هر دو فکر کرده اند که می توانند برای هم دوستان مهربان ، همدم و مونس هم باشند
.

1 comment:

sherry said...

سال نو میلادی به شادی و فرخنده. امیدوارم سال خوبی برای تو و فرزندان و عزیزانت باشد
چقدر خبر خوشی بود که گفتی بعدا این
زن و شوهر باهم خوب و مهربان شدند. کاش عاقبت همه ی قصه های واقعی به خیر و خوشی تمام می شد نازنین شهربانو
نوشته های شیرینت رو دوست دارم. امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی خانم