چهاردهمین روز از بهمن 1404
*
داغ باشین
چن آلارمی؟
آلسا کؤلگه سالارمی؟
بیر مظلومون قیصاصی
بیر نامردده قالارمی؟
*
به زحمت
توانسته بود با من تماس بگیرد. هر دو از شنیدن صدای هم خوشحال شدیم. می پرسم:« حال
و هوای آنجا چگونه است؟»
جواب می دهد:« بسیار ابری و تیره، سیاه، بارانی، اما نه از آسمان، از اشک چشمان
پدران و مادران داغدار.»
می پرسم:« شنیده ام پدرِ فلانی و مادربزرگ فلان کس درگذشته است.»
جواب می دهد:« بله در مراسم خاکسپاری هر دو شرکت کردم. اما کسی اشک نریخت. همه به
فکر کسانی بودیم که داغ جوان دیده اند. کسی حالی برای گریستن نداشت.»
دلم می خواهد سوال پیچش کنم. اما او فرصتی به من نمی دهد و می گوید:« می بخشی هم
هزینه تلفن زیاد است، هم با دوستان قرار داریم. آنها منتطر من هستند.»
می پرسم:« خیر باشد، کجا؟»
جواب می دهد:« گوشت کیلویی دو میلیون تومان شده است. همگی دور هم جمع شده، مبلغی
جمع کرده ایم. می رویم گوشت چرخ کرده بخریم و همراه با روغن و سیب زمینی به خانه
محتاجان ببریم. آخر در این اوضاع باید حال و هوای همدیگر را داشته باشیم.»
می گویم:« دمتان گرم. خدا همراهتان. بروید.»
هر دو لحظه ای سکوت می کنیم. گونه ام خیس شده است. هوای چشمانم به شدت ابری است.
باران اشک از چشمانم سرازیر است. با پدران و مادران داغداری که نمی شناسمشان،
همدردم.