هم لالم و هم کورم و هم کر
آخرین روز از
ژانویه نامبارک 2026 تا ساعاتی دیگر به پایان خود می رسد. اما دودغلیظ و تلخ و
زهرآگین اش، دل و جانم را به سختی می سوزاند. چشمانم را می بندم و زیر لب زمزمه می
کنم « لااکراه فی
الدین / در
دین هیچ اجباری نیست.» خسته ام پس از چندین شبانه روز بی خوابی و نگرانی. رمقی درچشمانم
نمانده است، از گریه های بی وقفه. نه حال کتاب خواندن دارم، نه نوشتن و کاردستی و
غیره.
دلم می خواهد به های های بلند بگریم. اما می ترسم. شاید گریستن نیز خلاف باشد. می
خواهم زبان باز کنم و حرف بزنم، اما سرم وادار به سکوتم می کند.« باشا دئدیلر کئفین نئجه
دی؟ دئدی بو دیلیم – دیلیم اولموش دیلیم
قویسا یاخجی دیر / از سر حالش را پرسیدند، جواب داد اگر این زبان قاچ – قاچ شده ام بگذارد خوب
است.» مهر سکوت بر دهانم می زنم و در دنیای غمگین خودم غرق می شوم.
بگذار داریوش برایم بخواند:
آهای مردم دنیا گله دارم، گله دارم
No comments:
Post a Comment