چه بنویسم
چند روزی پس از بی خبری از وطن و خانه پدری، موبایلم زنگ زد و عزیزان در وطن خبر
دادند که ما زنده ایم و پس از یکی دو دقیقه، تماس موبایل با اجازه خودش قطع شد.
فوری به هم وطنم زنگ زدم که خبر بدهم. او نیز می خواست به من خبر دهد که برادرش از
فلان شهر زنگ زده و گفته که ما زنده ایم، اما از جوی ها خون جاری است.
کمی خاموش شدم، بهتر بگویم خفه خون گرفتم.
به خود گفتمک هم اکنون قلم و کاغذ بیاورم و بنویسم. قلم و کاغذ می آورم تا پس از روزها و شبها نگرانی، چند سطری برای دل خودم بنویسم. قلم خشک است و نمی نویسد. به خیالم جوهرش تمام شده است. امّا او دارد در دنیای غمگین خود خون می گرید و من خبر ندارم. با زبان حال می گوید که حوصله نوشتن ندارد. می گوید که دارد می گرید و می نالد. سرزنشم می کند که بی خیالی و نمی گریی. می گویم:« قلم جان، بی خیالم نپندار که از بس گریه کردم، چشمه اشکم خشکیده. آرام باش و بگذار بنویسم.» او آرام می شود و من تلاش می کنم که مغزم را به کار بیاندازم. چه بنویسم؟ از کجا و چگونه شروع کنم؟ خودم هم نمی دانم. عقل وفکر و مغزم، همچون اشک چشمم خشک شده و چیزی برای نوشتن، بهتر بگویم جراتی برای نوشتن ندارم.
*
گلیب بو قارا گونلرین کئچر
آنام آغلاما، باجیم آغلاما
بالاوین داغی، اوریین سؤکر
آتام آغلاما، جانیم آغلاما
*
کمی خاموش شدم، بهتر بگویم خفه خون گرفتم.
به خود گفتمک هم اکنون قلم و کاغذ بیاورم و بنویسم. قلم و کاغذ می آورم تا پس از روزها و شبها نگرانی، چند سطری برای دل خودم بنویسم. قلم خشک است و نمی نویسد. به خیالم جوهرش تمام شده است. امّا او دارد در دنیای غمگین خود خون می گرید و من خبر ندارم. با زبان حال می گوید که حوصله نوشتن ندارد. می گوید که دارد می گرید و می نالد. سرزنشم می کند که بی خیالی و نمی گریی. می گویم:« قلم جان، بی خیالم نپندار که از بس گریه کردم، چشمه اشکم خشکیده. آرام باش و بگذار بنویسم.» او آرام می شود و من تلاش می کنم که مغزم را به کار بیاندازم. چه بنویسم؟ از کجا و چگونه شروع کنم؟ خودم هم نمی دانم. عقل وفکر و مغزم، همچون اشک چشمم خشک شده و چیزی برای نوشتن، بهتر بگویم جراتی برای نوشتن ندارم.
*
گلیب بو قارا گونلرین کئچر
آنام آغلاما، باجیم آغلاما
بالاوین داغی، اوریین سؤکر
آتام آغلاما، جانیم آغلاما
*
No comments:
Post a Comment