روزگار این روزها چقدر سخت و کند می گذرد
از همان دوران جوانی به خاطر دارم که هر وقت دلم تنگ می شد، « برادر جان » داریوش
را گوش می کردم. دو برادر داشتم. هر دو رفیق شفیقم بودند. بزرگترازدواج کرد و زیر
سایه زن داداش ذوب و تمام شد. کوچکتر که صاف و بی غل و غش بود، دست در دست
عزرائیل، رفت و هرگز برنگشت. از هم فرسنگها دور بودیم، اما به هنگام دلتنگی، درد
دل را با حوصله گوش می کرد و آرام دلداری می داد. دستش خالی بود و دلش پر از عشق و
محبت به قول ما« یاغماسایدی دا گؤرولدردی» حالا که احتیاج به درد دل و فریاد بر سر
کسی دارم که با حوصله گوش کند، او نیست و داریوش به جای من برایش از دلتنگی ها می
گوید.
برادر جان نمی دانی چه دلتنگم
برادر جان نمی دانی چه غمگینم
دلم تنگه از این تکرار بی رویا و بی لبخند
...
از پنج شنبه هفته گذشته صدای هیچیک ازعزیزانم را در ایران نشنیده ام. اینترنت خاموش است و
درهای این تنها وسیله ارتباطی با دنیای وطن بسته است.
آنچنان دلتنگ و نگران وطنم که مپرس.
No comments:
Post a Comment