2026-01-16

از سر دلتنگی

روزگار این روزها چقدر سخت و کند می گذرد

از همان دوران جوانی به خاطر دارم که هر وقت دلم تنگ می شد، « برادر جان » داریوش را گوش می کردم. دو برادر داشتم. هر دو رفیق شفیقم بودند. بزرگترازدواج کرد و زیر سایه زن داداش ذوب و تمام شد. کوچکتر که صاف و بی غل و غش بود، دست در دست عزرائیل، رفت و هرگز برنگشت. از هم فرسنگها دور بودیم، اما به هنگام دلتنگی، درد دل را با حوصله گوش می کرد و آرام دلداری می داد. دستش خالی بود و دلش پر از عشق و محبت به قول ما« یاغماسایدی دا گؤرولدردی» حالا که احتیاج به درد دل و فریاد بر سر کسی دارم که با حوصله گوش کند، او نیست و داریوش به جای من برایش از دلتنگی ها می گوید.
برادر جان نمی دانی چه دلتنگم
برادر جان نمی دانی چه غمگینم
دلم تنگه از این تکرار بی رویا و بی لبخند
...

از پنج شنبه هفته گذشته صدای هیچیک ازعزیزانم  را در ایران نشنیده ام. اینترنت خاموش است و درهای این تنها وسیله ارتباطی با دنیای وطن بسته است.
آنچنان دلتنگ و نگران وطنم که مپرس.

No comments: