2008-10-10

سالی که پیشاهنگ شدم

کلاس چهارم ابتدائی آنقدر خجالتی بودم که وقتی خانم معلم سوالی می پرسید به لکنت زبان می افتادم. روزی از روزها با یکی از همکلاسی هایم حرفمان شد و او شکایت مرا به خانم ناظم برد که فلانی دیروز عصر سوارتاکسی بار شده بود و از پشت سر به من دهن کجی می کرد. تازه خانم معلم وارد کلاس شده بود که خانم ناظم پشت سر او وارد شد و با خشم صدایم کرد . جلو رفتم و گفت : بچه بی تربیت پشت تاکسی بار چه می کردی ؟ با ترس و لکنت گفتم : خا..نم...ا...جا...زه... ما ... گفت : اجازه و زهرمار ، دستت رو باز کن ببینم . کف دستم را باز کردم و دو تا زد و خانم معلم که بغل دستش ایستاده بود دستش را جلو برد و خط کش اش را گرفت و گفت : به خاطر من ببخشید. خانم ناظم بس کرد و سپس رو به بچه ها کرد وگفت : فکر می کنید عصرها که مدرسه تعطیل است هر غلطی دوست دارید می توانید بکنید . پدرتان را در می آورم . دختر نباید سوار تاکسی بار مردم شود و... الی آخر . در حالی که او سخن رانی می کرد چشمان اشک آلودم به قیافه خانم معلم افتاد . گوئی او هم مثل من توی دلش زمزمه می کرد که خانم عزیز به شما چه ؟ مگر این بچه ها پدر و مادر ندارند که شما کفیل شده اید و وقت بی وقت به جانشان می افتید؟ بعد از رفتن خانم ناظم ، خانم معلم پرسید : راستی سوار تاکسی بار شده بودی ؟ گفتم : آخر ... پدر ما ...که تاکسی ...بار ... ندارد . گفت : می دانستم . فکر کردم بی اجازه سوار تاکسی بار مردم شدی . همکلاسی دست بلند کرد و با خنده گفت : خانم معلم اجازه ما خودمون دیدیم سوار تاکسی بارهمسایه شان شده بود. خانم معلم گفت : بشین سر جایت فضول . کسی ازت سوالی پرسید ؟ چند روزی از این ماجرا گذشت و روزی خانم ناظم با همان خط کش و چهره خشن اش وارد کلاس شد و به خانم معلم گفت که به یک نفر جهت ثبت نام در پیشاهنگی نیاز دارد. خانم معلم نگاهی به من انداخت و گفت : این دخترکم را بردار. پیشاهنگ که بشود چشم وگوشش باز می شود و به لکنت نمی افتد و هم خودت که می دانی چی میگم . خانم ناظم از من خواست که فردا با پدرم به دفتر بروم. پدرم با پیشاهنگ شدنم موافقت کرد و برایم لباس پیشاهنگی با کلاه و دستمال گردن تهیه کردوپوشیدم و پیشاهنگ شدم . سال تمام شد و خانم معلم به مادرم پیشنهاد کرد که هر سال اجازه دهند که من پیشاهنگ شوم زیرا که این برنامه موجب پیشرفت من شده است .
سال بعد مادرم موافقت نکرد و گفت : پیشاهنگ که می شوی خانم ناظم صد ساز می زند یک روز تعطیلی به گردش علمی می برد . روز بعد پول برای فلان جا ، روز دیگر غذا برای فلان مناسبت ، روزی دیگر پول برای خرید وسایل کمکهای اولیه و الی ماشالله . سر گنج که ننشسته ایم . با این همه مهمان و بچه محصل و هزار خرج دیگر ، تازه باید لباس پیشاهنگی هم بدوزیم . لباس پارسالی ات کوچک شده دامن اش کوتاه است و ..چه و ...چه
پنج شنبه که از مدرسه برگشتم ، بعد از ناهار مادرم بقچه حمام را دستم داد و گفت : برو بنشین و نوبت نگاه دار . من هم ظرفها را می شویم و با خواهر و خاله و فلانکس و بهمانکس می آیم . بقچه را برداشته به حمام رفتم . خانم معلم پارسالی هم نشسته بود. سلام کردم و کنارش نشستم. آن اوایل که او را در حمام می دیدم هم خنده ام می گرفت و هم تعجب می کردم . روزی به آبجی بزرگ گفتم : مگر خانم معلمها هم حمام می روند ؟ راستی خانم معلمها چی می خورند ؟ گفت : اگر حمام نروند که می گندند . آنها هم مثل ما آدم هستند غذا می خورند لباس می شویند .
آی که چه عالمی است این عالم کودکی . ساکت نشسته بودم وبا خودم می گفتم : آخ جون فردا به رحیمه و معصومه و رقیه و .. یک عالمه پز خواهم داد که در سالن انتظار حمام بغل دست خانم معلم نشسته بودم که صدای خانم معلم مرا به خود آورد . پرسید : امسال هم پیشاهنگ می شوی ؟ جواب دادم : نه خانم معلم . مادرمان اجازه نمی دهد . با تاسف پرسید : چرا ؟ دلایل مادرم را یکی یکی شمردم . سکوت کرد . بعد از نیم ساعتی نمره 8 خالی شد و نوبت به خانم معلم رسید . او منتظر حلیمه باجی شد که بیاید و نمره را بشوید . اما حلیمه باجی داخل نمره 5 بود و داشت به بدن مشتری کیسه می کشید . ربابه دختر حلیمه باجی جلو آمد و گفت : خانم معلم یک دقیقه صبر کنید من نمره را می شویم و بلافاصله وارد نمره شد . خانم معلم که سر پا ایستاده بود ، به طرف من خم شد و آهسته گفت : از اینکه امسال نمی توانی پیشاهنگ شوی غصه نخور. حالا مادرت میاد و تو را می شوید و عصر می روی خانه و راحت می خوابی . فردا هم جمعه است هم مشقهایت را می نویسی و هم استراحت می کنی . خدا را شکر شکمت گرسنه نیست. دستان پینه بسته ربابه را نگاه کن. یوخاری باخیب غم ائله مه / با نگاه کردن به بالادست غم مخور
سپس لبخندی به من زد و وارد نمره شد و به ربابه گفت : بسه دختر جان خوب تمیز کردی ، برو جانم .
بعد از رفتن خانم معلم داخل نمره ، به ربابه نگاه کردم . او از من بزرگتر بود و کلاس ششم ابتدائی درس می خواند . شاید مردود هم شده بود . مدرسه که تعطیل می شد بلافاصله به حمام می آمد و بغل دست مادرش می نشست . هم مشقهایش را می نوشت و هم به مادرش کمک می کرد
.

1 comment:

رضا said...

... ماکو
با اون صخره سنگی بزرگ که همیشه برام جذاب بوده
خیابان دراز اصلی
کشمش تپه سنگر عمارت سردار با اون باغ بسیار زیبا هندوار بلوار یوخاری خیابان روزهای محرم و روشن کردن شمع شیطنتهای کودکی
مرا به کجاها که نبردید
:)