2007-04-20

گدا



هنوز دو هفته از ورودم به غربتستان نگذشته بود که با آقا شوهر برای خرید به آلدی رفتیم . آلدی یکی از فروشگاههای زنجیره ای مواد غذائی است که همیشه شلوغ و پرمشتری است . دوستی می گفت : صاحب آلدی مرد فقیری بود و مواد غذائی کارخانه ها را که کهنه می شد یا بسته های کنسرو و کمپوت را که در اثر حمل و نقل آسیب می دید و صاحبان مغازه ها می خواستند دور بریزند از آنها می گرفت و به کسانی که تنگدست بودند به مبلغ بسیار ارزان می فروخت تا آنها نیز شب گرسنه سر روی بالش نگذارند . پس از مدتی کار این شخص رونق گرفت و اکنون هم اجناس این فروشگاه قیمت مناسب و مشتری فراوان دارند . این روایت تا چه اندازه ای درست است نمیدانم اما چون دوست آلمانیم تعریف می کرد نوشتم چون فکر کردم که اطلاعات او خیلی بیشتر از من است . خلاصه کلام که در بین راه آقا شوهر سفارش کرد که پیش هیچ یک از ایرانیها نگویم که از آلدی خرید کردیم چون این فروشگاه زنجیره ای مخصوص فقرا و گداهاست . با تعجب پرسیدم : یعنی این کشور این همه گدا و گرسنه دارد ؟ چپ چپ نگاهم کرد و گفت : چرا زیادی حرف می زنی و با پرت و پلا گفتن حوصله ام را سر می بری ؟ من هر چی گفتم تو بگو چشم . بنده حقیر سراپا تقصیر هم گفتم چشم . اما دلم خیلی گرفت . من حرف بدی نزدم که او اینگونه تلخ زبانی کرد . خیلی وقتها وقتی در کنارش بودم سعی می کردم حرف نزنم چون رفته رفته خودم نیز باورم شد که حرف زدن بلد نیستم و باید ساکت باشم و این چنین بود که به راستی حرف زدن و آداب معاشرت را فراموش کردم و هنوز هم که هنوز است ، بعد از اینکه با یکی حرف می زنم آن شب تا نیمه شب خوابم نمی برد و حرفهایم را تجزیه تحلیل می کنم و نمی توانم این وسواس تلخ را ترک کنم .
از قضای روزگار درست دم در خروجی آلدی با یک خانواده عزیز ایرانی روبرو شدیم و سلام و احوالپرسی کردیم . ما کیف دستی پر به دست و ایشان کیف دستی خالی در دست و هر دو خانواده خرید از آلدی را انکار کرده از هم خداحافظی کرده و به راه خود ادامه دادیم . حالا کسی نظاره گر ما دو خانواده نبود تا بگوید سیزین آندیزی اینانیم یا تویوقون له له یین ( قسم شما را باور کنم یا دم خروس رو ) خلاصه نه باشیزی آغریدیم ( چه سردردتان بدهم ) به سوی خانه که به راه افتادیم بین راه و دم خیابان پیرزن ژنده پوشی را دیدم که روزنامه ای روی زمین پهن کرده و رویش نشسته و دو پایش را دراز کرده و یک پیاله کوچک هم روی زانویش گذاشته و به رهگذران می گفت بیته بیته . یک دفعه و بی اختیارو با صدای بلند گفتم : واخسئی یولچویا باخ ( ای وای گدا رو ببین ) باز اقا شوهر به من یک چپی نگاه کرد و در حالی که از شدت خشم دندانهایش را به هم میفشرد ، گفت : زهرمار . گدا ندیدی ؟ چرا ابروی مرا می بری ؟ گفتم : دیدم . اما فکر نمی کردم در آلمان نیز گدا وجود داشته باشد . گفت : خاک توی سرت ، مگر اینجا مملکت نیست . در هر مملکتی گدا و گرسنه و سیر هست . به خانه که رسیدیم بنا به درخواست نامبرده بسته ها را باز کردم و پاکتشان را هم در ظرف آشغال ریختم تا مبادا یکی ببیند و بداند که از آلدی خرید کرده ایم .
امروز که داشتم به خانه برمی گشتم همان پیرزن را دیدم که در گوشه دیگری از پیاده رو نشسته و بیته بیته می گوید و وضع و حالش نیز تغییر نکرده بجز اینکه کاسه اش کثیف تر و رنگ و رو رفته تر شده است . در ایستگاه اتوبوس نشسته و منتظر اتوبوسم بودم که جوانی به من نزدیک شد . تکه کاغذی را نشانم داد و اشاره کرد که بخوانم . روی کاغذ نوشته بود که : من کر و لال هستم و دو روز است که گرسنه ام لطفن به من یک یورو بده . من هم به سر و وضعش نگاه کردم و دلم به حالش سوخت و یک یورو از کیفم درآورده و به او دادم و او یک دفعه گفت : دانکه . با تعجب پرسیدم : مگر شما کر و لال نیستید که اتوبوسم آمد و او به سرعت از آنجا دور شد و من در حالی که دلم برای یک یوروی زبان بسته ام خیلی سوخته بود سوار اتوبوس شده به خانه برگشتم . عصر که با دوستم تلفنی صحبت کردم فهمیدم که این هم یک نوع گدائی هست و این ادم قاچاقی گدائی می کند که مالیات ندهد . اینجا گدا باید در جای مشخصی بنشیند و گدائی کند . راستی که قولاق گونده بیر سؤز ائشیتمه سه کار اولار ( گوش هر روز یک سخن جدید نشنود کر می شود . ) دوستی می گفت : گذشته را فراموش کن و بیاندازشان دور . باور کنید که گذشته را دور انداخته ام اما او خودش پشت سرم در حرکت است و رد پایش همه جا هست .

20 comments:

سعید said...

جالب بود ، اینجا که تا دلتون بخواد از این گداهای قاچاقی و رسمی ریخته ، برای خودشون سرقفلی هم دارن ، نمیدونم والله چی بگم ، تنها جایی که شنیدم میگن گدا نداره مکه و دبی هست ( من هم شنیدم ) ...
راستی شهربانو جان من گفتم برگردم به بیست سال پیش نه بیست سالگی ....
بیست سالگی من بدترین دوران زندگیم ب.د ، من همه سعی خودم رو دارم میکنم که اون دوران رو فراموش کنم ، ولی هنوزم که هنوزه بعد از چند سال نتونستم ....

نفیسه said...

شهربانو جان . مهم نوشتن و تلاش کردن برای بیان منظورتون به آلمانی هست و من بعید می دونم که خیلی مشکل داشته باشین.به هر حال در خدمتتون هستم
...........
و در ضمن برداشت همسرتون از اونایی که از آلدی خرید می کنن بامزه بود! پس فلو مارکتی ها رو چی میگن؟

لیلی said...

سلام
مطالبتان واقعا زیباست منم یکی از همین آقا شوهر ها رو دارم.

مهتاب said...

گذشته كه فراموش نميشه. فقط بايد سعي كنيم فلش بك نزنيم بهش

تـــــرنـــٌــــم said...

مـن خـودم هـمیشـه از آلدی خـرید می کـنـم، البـته مـا لیدل هـم داریم. . خـاله ام که هـم خـودش پـزشک مـتخـصص است و هـم شـوهـرش از آلدی خـرید می کـنه. .از دید مـن یـک کاری رو ا گـر زشـت است نـباید انـجام داد ولـی اگـر انـجام داد نـبایـد ازش شــرم کـرد!!!! این حـرفـها رو هـم فـقط میـشه از ایرانی هـایی مـثل آقا شــوهـر شـما شـنید (که البـته مـنهم یـکیشـونو داشـتـم و انـداخـتمش رفـت)اگــرنه هـر شــنبه که مـن میرم آلدی بــرای خـرید پُـر است از مـاشـینهای شــیک و آخـرین مـدل که برای خـرید کـردن میاند ؛)ـ

امـان از این فـرهـنگ ِ دوروئــی ایرانی جـماعـت

Shabnam said...

خونه نو ... وبلاگ نو مبارک

Anonymous said...

امان از دست ما ایرانی ها! این دورویی رو ترک نمی کنیم.
خاتونک

ارگون said...

ياد تبريز افتادم تا سال قبل كه پرواز بكو به تبريز وجود داشت به اين فرودگاه گذرم مي افتاد. در ورودي فرودگاه نوشته بود به تبريز شهر بدون گدا خوش آديد! ولي اين حرف گزاف نيست جدا در كل اين شهر من يك گدا هم نديدم حتي يك گدا!!

نازنین said...

عربستان که پر از گدائه!اما امارات گدا نداره.
چون مردم خودش که وضعشون خوبه و کار دارن و خاجی ها هم اگر گدایی کنن و کار نکنن سه سوت بیرونشون میکنن. و جریمه میشن

Manziheh said...

Gaya gizi jan, matlabetun mesle hamishe jaaleb va khandani bud va jalebtar inke in hekaayat ra be surate bamazeii tarif karde budin ke har chand kaare aga hamsaretun ajib bud vali shoma hekayate bamazeii dorost kardin. rasti shahrbaanu jan man adrese meailam ra dubare inja minevisam , man hich emaili az shoma daryaft nakardem, adrese man ine; sherwin_neda 29@yahoo.dk
fagat be 2 ta chiz tavajjoh konin, ke avvali ine ke adrese man dk ast na com, dovvomi ham un khatte tire "under " ast ke hatman bayad shift ra begiri moge typ. montazere emailetun hastam, shad bashin,

saman said...

سلام می خواستم اگه اجاز بدید یک linkبدم به سایت خودم لطفا اگه دوست داشتید به sharbatkhane@yahoo.com جواب بدید
http://sharbatkhane.blogspot.com/

دختر همسایه said...

شهربانو جان من هرگز زیر این افاده های بی خودی نرفتم .....فکر میکنم آدم باید خیلی احمق باشه که مثلا شیر رو که از آلدی ۵ کرون میشه خرید بره از یه فروشگاه که ۱۰ کرونه بخره فقط به خاطر اسمش ....خوب حماقته و از جیب آدم هم میره.....ما هم آلدی در دانمارک داریم ....و من اگه گذارم بیافته حتما خرید میکنم ....اتفاقا اینو زمانی به یه همکارم که دانمارکی بود و اونم عارش میومد که از مثلا آلدی خرید کنه این حرفها رو گفتم ....انگار که یه دفعه دوزاریش افتاد .... یه روزاومد و دیدم کلی شکولات روی میزم ریخت و گفت دیروز رفتم آلدی شکولاتهای خیلی خوب و ارزونی داشته ...اینها رو هم برای تو آوردم :-)

خسرو said...

می دونی به نظر من برای اینکه ما فقط خود جنس رو نمی خریم، اسمش رو و پرستیژش رو هم می خریم. اصلا خرید یک فعالیت صرفا اقتصادی نیست. حالا تبلیغات و فرهنگ مصرف تمام ذهن ما رو متوجه این یکی جنبه می کنند.
به نظر من این روحیه تو نشون می ده که خود انگیخته تری و استقلال فکری داری. طبعا اون رابطه ای که گفتی با شوهر لا اقل در این مورد اثر نذاشته.

mavi said...

سلام
اولا قالب جدید مبارک شهربانو جان
دوما گدا هم گداهای قدیم...الان گداها هم پیشرفته شدن.یواش یواش دیجیتالی هم میشن.خوب عصرعصره پیشرفته.در ضمن این خوی گدایی را فقط فقرا ندارند بعضی از پولدارها هم در عین اینکه تو پول غرقند ولی باز هم خودشونو بدبخت و ندار نشون میدن.به قول معروف که میگن:فلانی صاحب الامیر یولچوسودی

اهري said...

با اين حرف مخالفم كه گذشته هامان را فراموش كنيم. چرا كه تنها تجربه گذشته است كه آينده را ميسازد . اما اين داستانت را من در هميشه ايامم در شهرم نظاره گرم . گداهاييكه هرروز زياد و زيادتر ميشوند . و فروشگاههاي " تاناكورايي " كه مملو از جمعيت است و خريدشان را به كسي نشان نميدهد .

سعید said...

شهربانو جان تا اونجا که من میدونم پرویز شاپور طنزنویس بوده حالا گاهی نقاشی میکرده و تک و توک شعر میگفته ، کتابهایی هم که ازش منتشر شده اکثراً کاریکلماتور بوده ، فکر کنم کتاب قلبم را با قلبت میزان میکنم مجموعه کامل کارهای پرویز شاپور هست که هم شعر توش داره هم نقاشی و قسمت اصلیش هم که نوشته های خود شاپور و شرح حالش از زبان دوستان و نزدیکانش هست ....

Anonymous said...

لیلی جان : خدا کمکت کند . لطفن آدرس وبلاکت را برایم بنویسم
...
نازنین جان : من فکر می کردم عربستان گدا ندارد
...
منیژه جان : برات ایمیل نوشتم
...
خسرو عزیز : او تا آجائی که از دستش برمی آمد عقاید خودش را بر من تحمیل کرد . به جای من حرف زد و عوض من اظهار نظر کرد . تنها چهره من نمایانگر مخالف بودن با نظراتش بود و تا آنجائی که از دستم برمی آمد سعی کردم استقلال فکری و روحیم را حفظ کنم . اما او تا توان داشت ضربه زد .
شهربانو

Anonymous said...

شبنم جان لطفن آدرس وبلاکت رو برام بنویس
شهربانو

Manizheh said...

Gaya giziye aziz va mehrabaan salam, kheyli az neveshteat khosham umad,, bazi mogeha ehsaas mikonam daris harf haye dele manu mizanid, khastam begam ke in hame ra ke tarif kardid laabod kame kamesh 20 saale pish ettefagh oftade, vali man mitunam az in haa rangin taresh ham ra barayetan tarif konam , un ham dar 1 keshvare urupaaii, va un ham dar saale 2007, kheyli rangin tar haash ra, vali fagat mitunam begam motasefam be farhange 2500 saaleye khodemn ke pashizi ham arzesh nadare , vagti mardomaane in mamlekat nemiduanan ke adam ba aziztarin azizesh cheturi baayad raftaar kone, dustetun daram,

Manizheh said...

sharbaanu jan bebkhshid ke in Commente baalaiye man marbut be un yeki dastanetun bud dar murede daaneshgaahe aazad , vali eshtebahi inja darj kardam , bebkhshid,