2007-04-01

افسانه


یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود . توی کوچه پس کوچه های قدیمی این شهر شلوغ یک مدرسه دخترانه بود . توی این مدرسه دوازده تا کلاس بود . یکی از این کلاسها مال من بود . کلاس من پر بود از گلهای رنگارنگ . لاله و نرگس و لادن ، زهرا و لیلا و سوسن و ... یکی از این گلها افسانه بود افسانه دختر خوب و مرتبی بود . تکالیفش را مرتب انجام می داد و هر روز که دفترش را نگاه می کردم ، سمت چپ سطر آخر تکلیفش کلمه آفرین کوچکی با رنگ سبز نمایان بود این کلمه خط داداش او بود . به قول خودش داداشش دلش به حال معلم حیونکی می سوخت که این همه مشق را باید ببیند . دست داداشش درد نکند که به فکر معلم بود . افسانه درس را زود یاد می گرفت و بقیه زمان کلاس برایش خسته کننده بود و حوصله اش سر می رفت . بعضی وقتها که مشغول تمرین و تکرار درس بودم افسانه را در کلاس گم می کردم وقتی به جستجو می پرداختم از زیر نیمکت بیرون می آمد . می پرسیدم : زیر میز چه کار می کنی ؟ جواب می داد که کاری نداشتم و حوصله ام سر رفت و داشتم این زیر صبحونه مو می خوردم . می پرسیدم : چرا حوصله ات سررفته ؟ می گفت : خانم معلم شما زیاد حرف می زنید . درس رو یاد گرفتیم چرا باز می گوئی . بالاخره برایش توضیح دادم که همه در اولین مرحله درس را یاد نمی گیرند . بعضی وقتها هم برای اینکه حوصله بچه ها سر نرود و به کلاس علاقه داشته باشند وسط ساعت می گفتم یک سرود بخوانید و آنها اکثرا عروسک خوشگل من و یا توپ قلقلی را می خواندند . تعداد دانش آموزان زیاد بود و استعداد یادگیری مختلف و من مجبور بودم همه را در نظر بگیرم . بجز افسانه کسی اعتراضی نداشت . فقط او بود که صادقانه اظهار می کرد که حیف زیاد حرف می زنم وگر نه من دوست داشتنی هستم .
یادم می آید دوران دبستانیم زنگهای نقاشی مدل چهره نما می خریدیم و نقاشی دو تا گیلاس و گلابی می کشیدیم و یا به کمک ته استکانمان سیب می کشیدیم . اما من از این روش خوشم نمی آمد و هر بار موضوعی را مثل انشا انتخاب کرده و برایشان تکلیف می دادم . روزی گفتم خانه و خورشید و آدم بکشید . او خورشیدی بزرگ و زرد با قیافه ای خندان دربالای صفحه کشید . خانه اش بزرگ بود و لامپهایش دیده می شد و پسری که قسمت قابل توجهی از صفحه را پر می کرد که گویا داداش بزرگش بود . این نقاشی آرامش زندگی و علاقه اش را به خانواده نشان می داد .
روزی از روزهای خدا ، اول صبحی که راهی مدرسه شدم افسانه و داداشش را جلوتر دیدم داداش دست خواهر کوچولویش را گرفته بود . به واسطه یکی بودن مسیر به دنبالشان راه افتادم . بعد از کمی راه رفتن گفت : داداش خسته شدم . داداش ایستاد پشت به او خم شد و او بر پشت داداش سوار شد . جوان با دو دست خود از پشت خواهر را محکم گرفت و خواهر بازوانش را دور گردن برادر حلقه کرد و محکم به او چسبید . چند قدمی راه نرفته بودند که افسانه ما باز گفت : حوصله ام سررفت برام بخون .
داداش گفت : خانیم قیزام گلین آلین ، گؤزل قیزام گلین آلین ، که بینیمه کتلر سالین ( دختر خانمی هستم بیائید و مرا بگیرید ، دختر قشنگی هستم بیائید و مرا بگیرید ، روستاها را مهرم کنید )
گقت : تمومش نکن یکی دیگه بخون . باز داداش خواند : بو قیز دئییل قایقاناخدیر ، اره گئده جاخ قوناخدیر ( این دختر نیست خاگینه یه ، میره خونه بخت مهمونه )
گفت : تمومش نکن بازم بخون . داداش باز خواند : قیز قیزیلا دؤنوبدور خبری یوخ اوغلانلارین ( دختر طلا شده ، پسرها خبر ندارند )
باز گفت : نمیشه یکی قشنگشو بخونی : داداش دوباره خواند : قیز قیزیل آلما ، ده ر یئره سالما ، کئت مدرسییه بئواختا قالما ( دختر سیب طلاست ، بچین زمینش نیانداز ، برو به مدرسه ، دیر نکن )
گفت : حالا خوشم اومد .
دم در مدرسه رسیده بودیم . از پشت داداش پیاده شد . پرسید : میایی دنبالم ؟ داداش جواب داد : نه دیگه دانشگاه دارم .
از داداش خداحافظی کرد و وارد مدرسه شد .
صبح زیبائی بود . غیر منتظره شاهد ملودی زیبا و دل انگیزی شده بودم . محبت و صفای خواهر و برادری سرمستم کرده بود . خوش به حال افسانه که چنین خوشبخت بود . این هم داداش بزرگ داشت من هم . هر وقت مادرم او را مامور می کرد که کوچه خلوت است و ما را تا خیابان برساند چه اخم و تخمی می کرد . حالا هم موجودی خشمگین است و تا بخواهی بگوئی بالای چشمت ابروست چنان چپ نگاهت می کند که انگار می خواهد چشمهاتو از کاسه در بیاورد . حالا خدا کنه اینجارو نخونه بعد به من زنگ می زنه و می گه شهربانو گوش تو کشیدن لازم داره . اما خیلی دوستش دارم خدا سلامتش کنه .
روزی از روزها که تکالیف را کنترل می کردم آفرین سبز رنگ را در دفتر افسانه ندیدم . پرسیدم : چرا داداش نگاه نکرده . جواب داد : دیروز به خونه نیومد . پرسیدم : مسافرت رفته ؟ گفت : نمیدانیم . گفتم : حتما خونه دوستش مهمون رفته . گفت : نمیرفت . اصلن نمیدونیم کجاست . چند روزی سراغش را گرفتم و هنوز خبری از داداش نبود . روزی به مدرسه آمد و ساکت بدون شلوغی و سر و صدا سر جایش نشست . حرفی نزد ، اعتراضی نکرد . در گوشه ای مظلوم و گنگ نشست . پرسیدم : افسانه چه شده ؟ جواب داد : هیچ نشده . آن زنگ همراه با نگرانیم گذشت . این دختر چه مشکلی دارد . بعد از خوردن زنگ عادت داشت جلوبیاید و بپرسد : خانم معلم خوردنی بدم ببرید تو دفتر بخورید؟ اما امروز نیامد . زنگ خورد توی سالن داشتم به طرف کلاسم می رفتم که دوستی جلویم را گرفت و گفت : میدانی افسانه چکار کرده ؟ گفتم : نه ، مگر چه کار کرده ؟ گفت : توی تخته نوشته ... خر است . خوب معلومه معلمی که زنگ ریاضی عروسک خوشگل و توپ قلقلی را بخواند شاگردش هم می شود افسانه . این بچه بی تربیت باید تنبه شود . گفتم : طرز اداره کردن کلاس به خودم مربوط است و به هیچ کس اجازه دخالت نمی دهم و تنبیه کردن و نکردن شاگردم نیز به خودم مربوط است . با ناراحتی به طرف کلاسم میرفتم که او صدایم کرد و ایستادم عذر خواهی کرد و گفت که منظور بدی نداشت . نرنجیدم . چرا که این اخلاق ما انسانهاست اول دل همدیگر را می شکنیم و بعد عذرخواهی می کنیم .
وارد کلاس که شدم دیدم افسانه جلوی تخته سیاه ایستاده و مبصر می گوید فلان کس گفت تا روشن شدن تکلیف این بچه بی تربیت باید همین جا بایستد . پاک کن را برداشته و آن ناسزا را پاک کردم و گفتم : افسانه خانم از تو نوشتن این حرفهای زشت بعید است . یک دفعه با صدای بلند گریه سر داد و گفت : خوب کردم نوشتم . خوب و .. خر است دیگر . گفتم ناسزا گفتن به کسی که فقط تصويرش را ديدی کار بدی است تازه هنوز تنبيه ات نکرده هم گريه می کنی و هم فحش می دهی ؟ بگو ببينم موضوع چيست ؟ با همان هق هق گريه چنين جواب داد : خانم معلم ديروز به بابامون خبر دادند که پسرت مردار شده و بيا لباسهاشو ببر ، بعدش هم گفتند براش مجلس نگيريد او مردار است و نجس که ترحيم نمی خواهد . بعدشم يک پلاستيک سياه رنگ گرد و خاکی به بابام داده بودند . پرسيدم پس داداشت چی ( می خواستم در مورد سرنوشت جسدش بدانم ) گفت : فقط لباسهاشو به بابام داده بودند بابا و مامانمون لباسهاشو بغل کردند و گريه کردند ما هم گريه کرديم . آخه خانم معلم به خدا داداش ما کثيف نبود . اون خيلی تميز بود . خانم معلم داداشم دیگر هیچ وقت به خانه نخواهد آمد . کلاس به یکباره در سکوتی غم انگیز فرو رفت . گوئی این بچه های کوچک فهمیدند که برای شادی روح او باید چند دقیقه سکوت کرد . و تنها صدای هق هق افسانه فضا را پرکرده بود . و من معلمی که می بایست تسکین بخش دل سوخته و دردمند گل گوچکم می بودم گنگ و مبهوت برجایم خشک شده واین هق هق دلخراش را تماشا کردم . زنگ که خورد دوستم با کنجکاوی و هیجان جلو آمد و پرسید : چی شد تنبیه اش کردی ؟ گفتم : نه هیچ چیز نشده فقط داداش افسانه هرگز به خانه نخواهد آمد. نگاهی به من کرد و هر دو ساکت شدیم گویا این سکوت ما سخن می گفت از این درد جانکاه .

4 comments:

اسماعیل said...

سلام خانیم معلم، شهربانوخانم
مگر افسانه نین قارداشینا نه اولموشدی کی ؟
اولمویا اونو اعدام ائیله میشلر؟
ایمکانی اولسا آرتیق توضیح وئره سیز.
ممنون

Anonymous said...

ashkam dar omad...be yade tamame baradar haey khobi ke hargez be khane nayamadand....roheshan shad...

Anonymous said...

ashkam dar omad...be yade tamame baradar haey khobi ke hargez be khane nayamadand....roheshan shad...

Anonymous said...

اسماعیل عزیز سلام . افسانه نین قارداشی اعدام اولموشدو .
شهربانو