شب با اضطراب و نگرانی سپری
شد. صبح با صدای تلفن از خواب پریدم. صدا از ایران بود که « نگران نباش و کشور در
امن و امان است و آتش بس و بدور از صدای
هولناک انفجار و کشتار.» چشم و دلم روشن شد. زنگ تلفن نه یک بار، نه دو بار، بلکه
چندین بار به صدا درآمد و خبر از سلامتی داد.
حال و احوالم بهتر شد و رنگِ طلایی خورشید را در آسمان آبی، دیدم. در این هوای گرم
و دلنشین، باغبان را خبر کردم و دستی به سر و روی باغچه کشید. چمن ها را زد و درختان
سرو را هرس و چادر را مرتب کرد. تازه چشمم به شکوفه های سفید و زیبای آلبالو
افتاد. لاله های قرمزلبخند زنان، پامچال ها با رنگهای مختلف قرمز و آبی و زرد،
تماشایم می کردند. بنفشه ها سر به زیر افکنده وسنبل ها در حال عطرافشانی بودند. باغچه
پرگل بود و من ندیده بودمشان. هیچ کدام دلخور نبودند و گویی خبر از حالم داشتند و همراه من اظهار خوشحالی کردند.
آری امروز چهارشنبه است و نوزده روز از فروردین گذشته است و حالم دارد کم کم بهتر می شود.
ایرانم، ایران عزیزم برایت بهترین ها را آرزو می کنم.
ایران عزیزم، هموطنانم را سخت در آغوش بگیر و از گزند دشمن نامرد محفوظ بدار.
خدایا ایران و هموطنان عزیزم را به دست توانایت می سپارم.
No comments:
Post a Comment