یک احوالپرسی کوتاه
می پرسم:« چطوری؟ اوضاع چگونه است؟»
جواب می دهد:« نمی دانم. بلاتکلیف.»
میرسم:« بچه ها چطورند؟»
جواب می دهد:« کلاس آنلاین دارند.»
جواب ها کوتاه است. حوصلۀ حرف زدن ندارد. حال و هوای روحی اش به هم خورده، اعصاب داغون، با هر صدائی از جای می پرد. در انتظار به سر بردن سخت است و به قول خودش استرس امانش را بریده و با قرص اعصاب شب را به صبح می رساند.
می گویم:« خدا بزرگ است. مشکلی نیست که آسان نشود. مرد باید که هراسان نشود.»
می گوید:« هراسان نیستم. نگرانم.»
تماس قطع میشود. همین اندازه که می دانم زنده اند، امیدوار می شوم. این روزها به داشتن امید بیشتر از هر چیز دیگر نیاز دارم.
*
جواب می دهد:« نمی دانم. بلاتکلیف.»
میرسم:« بچه ها چطورند؟»
جواب می دهد:« کلاس آنلاین دارند.»
جواب ها کوتاه است. حوصلۀ حرف زدن ندارد. حال و هوای روحی اش به هم خورده، اعصاب داغون، با هر صدائی از جای می پرد. در انتظار به سر بردن سخت است و به قول خودش استرس امانش را بریده و با قرص اعصاب شب را به صبح می رساند.
می گویم:« خدا بزرگ است. مشکلی نیست که آسان نشود. مرد باید که هراسان نشود.»
می گوید:« هراسان نیستم. نگرانم.»
تماس قطع میشود. همین اندازه که می دانم زنده اند، امیدوار می شوم. این روزها به داشتن امید بیشتر از هر چیز دیگر نیاز دارم.
*
No comments:
Post a Comment