دوباره زنگ زد. حال و احوالش را پرسیدم. گفت که فعلا آتش بس است و سر و صدائی نیست. درست است که در دلش آشوبی است و با هر صدای بلندی از جا می پرد، اما حداقل می داند که اتفاق بدی نمی افتد. خوشحال است از بارانی که چند روز است می بارد و دریاچه ارومیه را پر می کند و آب دررودخانه های شهرهای مختلف جاری است.
دلم آرام می گیرد و دوربینم را برداشته، کاغذ و قلم ناقابلم را داخل کیف گذاشته و
به راه می افتم. پیاده، تا لب رودخانه میروم. لب رودخانه طبق معمول پر جنب و جوش
است. بانوی کهن سالی دور از چشم نگهبان، برای اردکها دانه می پاشد. دو پسر موطلائی
روی الاکلنگ نشسته و بازی می کنند. دخترنه یا ده ساله ای، مینای چمنی و گل قاصدک می
چیند تا گردنبندی با گل درست کرده و دور گردن مادرش بیاندازد. میان گل های خودرو،
چشمم به گل های ریز بنفش و زیبا می افتد. نگاهش می کنم و دلم می خواهد بچینمش و در
باغچه ام بکارم. در قسمت های پایین شاخه گل های خشک و به بذر تبدیل شده اش را می
بینم و می چینم و عکسی از گل های زیبایش می گیرم. اسم گل را نمی دانم.
خلاصه که امروزم با آرامش روحی و اطمینان خاطر سپری می شود.
خلاصه که امروزم با آرامش روحی و اطمینان خاطر سپری می شود.
No comments:
Post a Comment