2026-04-24

دلا خوکن به تنهائی

آخرین باری که دیدمش، مراسم دفن و عزاداری شوهرش بود. اکنون پس از گذشت چند هفته، که می دانستم سرگرم کارهای  بیمه و خانه و ارث و غیره است و فرصت ندارد، زنگ می زنم. با صدائی گرفته و بی حوصله جوابم را می دهد و می گوید که بیمار است و باید به پزشک مراجعه کند.

می پرسم:« خدا بد ندهد. چی شده؟ چرا چیزی به من نگفتی؟ می توانستم برایت سوپ بپزم.»
بغض اش می ترکد و به های های می گرید. ساکت می شوم و به گریه اش گوش می کنم. خودش را جمع و جور کرده و می گوید:« علاج درد من سوپ و پزشک نیست. می خواستم پیش پزشک بروم و برایش گریه کنم و قرص خواب یا آرامش بخش بگیرم که تو زنگ زدی. درد من چیزی دیگری است. دخترِ شوهرِ مرحومم، دنیا را بر من تنگ و تار کرده. ارث پدری می خواهد. شوهرم نه خانه ای از خود داشت نه ماشینی و نه ملک و جواهری. من کار می کردم و حقوقم کافی نبود و از اداره کار نیز کمک می گرفتیم. پس از درگذشت او بیمه اندکی کمک مالی به من کرد. زیرا در ماه های آخر زندگی شوهرم احتیاج به پرستار داشت که من کار پرستاری را به عهده گرفتم. حالا دخترش می گوید که او نیز سهمی از این مبلغ ناچیز می خواهد. می گوید اگر پدرم نبود بیمه این مبلغ را به تو نمی داد. می گویم اگر پدرت نبود من مجبور به پرستاری از او نمی شدم. وزن سنگینی داشت و من به تنهائی حمامش بردم و خشک و ترش کردم. گفته است که دیگر بچه هایش را پیش من نمی فرستد و خودش هم پیشم نمی آید. آخر من تنها هستم و کسی را ندارم. از تنهائی می ترسم.»
می گویم:« نترس. تنهائی آرامش دارد. کارهای اداری شوهرت را تمام کن. چند روزی مرخصی بگیر و به برلین، پیش دخترعمویت برو. حال و هوایت عوض می شود و به آرامش روحی می رسی. پس از آن هم سر کار می روی و فرصت ترس نداری.»
کمی صحبت میکنیم و ظاهرا حرفهایم آرامشی به او می دهد و می گوید:« حق داری. هوا بد نیست. قهوه درست می کنم و به بالکن می روم. از بالکن ما همه جا زیباتر دیده می شود و...اما می ترسم.»
خداحافظی کرده و به بالکن می روم و او را در طبقه بالای خانه شان می بینم که  فنجان قهوه در دست به من دست تکان می دهد و من با خود زمزمه می کنم که امان از زنان زن ستیز.
*
دلا خو کن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد
سعادت آن کسی یابد که از تن ها بپرهیزد
*

No comments: