2025-12-29

تبریز

عکس بالا:  تبریز - دربند جامبران - مسجد مولانا
عکس پایین: تبریز -  ورجی باشی - ورجی مچیدی











نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد؟
که باز با صنمی طفل عشق می بازم
بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
عزیز من، که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار، آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از چه کنم، خانگی است غمّازم
زچنگ زهره شنیدم که صبح دم میگفت
غلام حافظ خوش لهجۀ خوش آوازم
حافظ شیرازی

2025-12-28

گرافیست آلمانی Jacques Tilly

 Jacques Tilly  

او متولد 27 یونی 1963 شهر دوسلدورف آلمان است. طراحی هایش را از جشن های کارناوال ( شادپیمائی ) می شناسم. مراسم کارناوال هر ساله در آلمان و بیشتر کشورها برگزار می شود. این رقص ها و شادیها اکثرا با انتقاد و اعتراض مسالمت آمیز از سیاست دولت ها و کشورها، همراه است.
تیلی در کارناوال سال 2023 ، طرحی را داخل واگن کارناوال، از پوتین را به نمایش گذاشت. در این واگن پوتین داخل وانی پر از خون نشسته و دارد تن و بدنش را با خون شستشو می دهد. او به این وسیله پوتین را مقصر جنگ و کشتار مردم بی پناه اکرائین نشان داد. بیشتر مردم موافق با این نظر تیلی مبنی بر این که پوتین جنگ را آغاز و مردم بی گناه را به کشتن داد و می دهد، موافق بودند و هستند.
اکنون دولت خشمگین روس، بر این طرح و نمایش کارناوال اعتراض و برعلیه این گرافیست شکایت کرده است.
اما تیلی، این گرافیست عقب نشینی نمی کند و می گوید که برای کارناوال سال 2026 طرحی دیگر از ستم های پوتین را به نمایش خواهد گذاشت.

2025-12-27

صدای گریه می آید

اما اونون شماتتی، آللاها خوش گلمیوبن
گئتدی منیم حیاتیمی ویردی داشا چیخدی باشا

« شهریار»
*
دارد می نالد و می گرید و می سوزد. دلداریش می دهیم. خدا بزرگ است درد داده و درمانش نیز. اما او می گوید:« خدا درد داده و این بار درمانش را نداده. بیمار بود و هرچه می گفتم که باید به پزشک مراجعه کند گوش نمی کرد. فکر می کرد علت نفس تنگی و سرفه های بی امانش سیگار است و باید ترک کند. هر بار وعده می داد که از شنبۀ هفتۀ بعد دیگر سیگار نخواهد کشید. حالش روز به روز بدتر می شد. دیر جنبید و اکنون پزشک می گوید که این بیماری سرطان است و خیلی هم پیشرفت کرده و چند ماهی بیشتر وقت ندارد. می دانم که به من خیلی ستم کرده اما دوستش دارم و بی او، چگونه زندگی کنم؟ از بیوه زن بودن می ترسیدم. حالا آمد به سرم از آنچه می ترسیدم.»
برای آرام کردنش حرفهائی می زنیم. برایش آرزوی صبرمی کنیم زیرا که امیدی برای شفای شوهرش نیست و به گفته خودش آمادۀ رفتن است و در انتظار عزرائیل.
او می رود و ما میمانیم. ته دلم می گویم که بیوه زن بودن هزار بار بهتر از داشتن شوهر ستمگر است.
من:« زن بیچاره! زندگیش پر از درد و ماجرا و بدبختی است. روی خوش ندید. صدای گریه اش قطع نشد. چه زن نگون بختی!»
هاله:« سال گذشته زیر مشت و لگد همین مرد له شد و صدای گریه هایش دل و جگرمان را سوزاند. زمستان سرد و برفی شب تا سپیدۀ صبح پشت در خانه نشست و از سرما لرزید و صدایش درنیامد. کارگری کرد و شوهرش دستمزد ناچیزش را از دستش گرفت و برای خودش سیگار و مشروب خرید. اکنون هم باید دردها و ناله های مرد را تحمل کند. خدا صبرش دهد.»
من:« یادت می آید چند ماه پیش زن بیچاره را کتک می زد و می گفت برو بمیر تا از دستت راحت شوم؟ شماتت کرد و به قول مرحوم شهریار خدا را خوش نیامد و مرگ را به سراغش فرستاد.»
هاله:« نگو! زبانت را گاز بگیر! تو هم داری شماتت می کنی.»
من:« شماتت نمی کنم. میخواهم بگویم که خدا هست و می بیند و می شنود و خودش بهتر از ما راه چاره را می داند. راستی، زورگو و ستمکار همه جا هست. مرد و زن، مسلمان و مسیحی و کافر، فرقی نمیکند. خدا ریشه ستم را بخشکاند. انشالله.»
هاله:« آمین.»

2025-12-25

رغایب

آخرین پنج شنبه از ماه رجب

باز سالی دیگر سپری شد و رغایبی دیگر از راه رسید. یعنی اولین پنج شنبه از ماه رجب، یعنی جشن پدرم، شیرینی خوران مادرم، خرما خوران برادرم که نوبت را رها نکرد و حلواخوران عزیزی دیگر. چگونه می توانم شیرینی و خرما و حلوا را، داخل سینی بچینم و به آرامگاهتان ببرم؟ آخر به قول شاعر« پای ما کوتاه و منزل بس دراز»
ای دلم، ای دل خونبارم، ارام باش و شیون مکن. بگذار که در این روز عزیز، فاتحه ای بخوانم بر روح عزیزانم. ای اشک دیدگانم را تار نکن تا ختم کنم « یس» را که برایشان شروع کرده ام.
امشب چهار شمع به یاد چهار عزیز روشن می کنم و چشم انتظار شاپرکانی هستم که دور شمع بگردند و بسوزند و خاکسترشان به سویشان پرواز کند و سلامم را برساند.  

*

گول اوسته بولبول قونار  
بولبول سوز گوللر سولار  
قارداش آدی گلنده  
اوره گیم قانا دولار  

*
سنگریم قالام قارداش  
قویما تک قالام قارداش  
قییما بو غربت ائلده  
بئله آغلار قالام قارداش  

قیشی دایان یاز آغلا
منیم بو دردلریمی
بیر خزله یاز آغلا
*
یاییلدی گون باغلارا
شئح دوشدو یارپاغلارا
حئییف سنین بو جانین
قاریشدی تورپاقلارا
*
خوروز بان وئرن یئرده
یارام قان وئرن یئرده
آنا گلسین یئتیشسین
اوغول جان وئرن یئرده
*
قارداشیم تیکه – تیکه
دوغراننام تیکه – تیکه
آنام ساچینی یولدو
کفنین تیکه - تیکه
*
منه فلک ائیله دی
اوخون له لک ائیله دی
گیردی گوللو باغیما
الک – الک ائیله دی
*
عزیزیم فنر کئچدی
اود سؤندو، فنر کئچدی
عزرائیل سینه ن اوسته
قلبیمدن نه لر کئچدی
*
عزیزیم قاراسینا
گؤزلرین قاراسینا
آنان قربان اولایدی
اوره یین یاراسینا
*
عزیزیم قازان آغلار
اوت یانار قازان آغلار
بوردا بیر غریب اؤلوب
قبرینی قازان آغلار
*
من آنامی گؤرمدیم
آغ ساچینی هؤرمدیم
بیر خلوت یئر تاپمادیم
دانیشمادیم گولمدیم
*
گئتدیم آتام ائوینه
غملی کؤنلوم سئوینه
سنی اوردا گؤرمدیم
بنزه دی یاد ائوینه
*


2025-12-23

برای شب یلدائی که گذشت

آی چله چله قارداش

یکشنبه سی ام آذر و شب یلدا بود. شنبه برای خرید بیرون رفتم. همه چیز خریدم، بجز انار و هندوانه و حلوا و میوه خشک. اوقاتم تلخ شد. بعد از نوشیدن یک فنجان قهوه به خودم آمده با خود گفتم:« دنیا که به آخر نرسیده، برخیز و شام شب یلدا را آماده کن و دور هم جمع شوید و شب خوشی را سپری کنید.» فوری دست به کار شده و با آنچه که در خانه وجود داشت ( آللاه نه وئردیسه ) شام و دسرو تنقلاتی درست کردم و خوش گذشت. مگر می شود بنی آدمی که نوه های شیرین داشته باشد و برایش خوش نگذرد؟  
بعد از رفتن بچه ها با دلی آرام و شاد، به خواب رفتم و خواب خانه پدری را دیدم. مادرم داشت زرشک پلو را دم می کرد و پدرم هندوانه، پشمک، انار، نخود و کشمش و حلوا را خریده و به خانه برگشته بود. داشت برای مادرم تعریف می کرد که حلوای عمه را به راننده اتوبوس ماکو داده که برایش ببرد.
یادش به خیر بعد از صرف شام، نوبت به تنقلات می رسید. مادرم سهم هر کدام از ما را می داد و توصیه می کرد که در خوردنشان زیاده روی نکنیم و برای روز بعد هم نگه داریم. اول دی ماه، ما بچه مدرسه ای ها زنگ تفریح نخود و کشمش می خوردیم و با امکانات کم، بدون تشریفات و پز و عکس و فیلم و انتشار در اینستا و... حسابی از زندگی لذت می بردیم.  
پدرم مراسم مذهبی و عید و آداب و رسوم ملی اهمیت زیادی قائل بود. ما به این روزها (
عزیز گون ) می گفتیم.
غربت نشین که شدیم، پدر فراموشمان نکرد. قبل از شب یلدا و نوروز، پستچی هدیه پدر را برایمان آورد. با درگذشت پدر، مادرم برایمان عیدی فرستاد. تا این که او نیز درگذشت و گویا پست منتظر رفتن مادر بود تا ارسال خوراکی را ممنوع اعلام کند.    


2025-12-18

بلند آسمان جایگاه من است - علی اقبالی دوگاهه

 علی اقبالی دوگاهه

هفتم مهرماه 1328 در محله دوگاهه پایین بازار رودبار گیلان چشم به جهان گشود. او سرگرد خلبان نورتروپ اف – 5 نیرویهوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود.
او اول آبان 1359 به ماموریت برون مرزی اعزام شد. در راه بازگشت هواپیمایش مورد اصابت موشک قرار گرفت و در 30 کیلومتری شهر موصل سقوط کرد. به دام دشمن افتاد و به دستور موکد و بی رحمانه صدام حسین، به طرز فجیعی به قتل رسید. یعنی بدنش را به دو جیب ارتشی بسته و دو تکه اش کردند.  
وقتی در ویکی پدیا خواندم که او ازدواج کرده بود و پسرکش داشت، به یاد اشعاری افتادم که ورد زبان بچه های بود. گویا تنها یادگار این مرد شجاع داشت برای پدرش می خواند:
*
منیم بابام جبهه ده
صدامی محو ائتمه ده
منیم بابام شجاع دی
ائل ده باشی اوجا دی
شهید اولسا آغلارام
باشه قرا باغلارام
*

2025-12-17

دنیای زیبای ما یادش به خیر

 دنیای زیبای ما بچه های دهۀ سی – چهل

هم سن و سالان من، معنی و مفهوم این ترانه را به خوبی می دانند. نوجوان بودیم که عباس وفا، که این ترانه را خواند، گوئی از دل نوجوانان خبر داد. عشق و نوجوانی را از دیدگاه ما خوب توصیف کرد. دختر خانم دبیرستانی چادر بر سر و کیف بر شانه آویخته و یا بدون چادر، راهی دبیرستان می شد. آقا پسر کتابها در دست و گاهی داخل کیف، پشت سر دخترخانم دلخواهش به راه می افتاد. فقط نگاهها سخن می گفتند و اگر جراتی بود، پسرک آهسته و با ترس و خجالت تکه کاغذ کوچکی را به طرف دخترک دراز می کرد که شماره تلفن خانه اش بود. باز اگر دخترجراتی داشت، هنگامی که والدین خانه نبودند یا سرشان گرم، زنگی می زد و سلام و علیکی با صدای لرزان رد و بدل می شد و تمام. این نهایت عشق و دلهره و شادیِ وصال بود و بس. دیدار بین راه مدرسه، چشمها و لبخندها سخن می گفتند و همین. چه زیبا و مقدس بود عشق. بی هیچ آلایش و حیله ای. نُه ماه مدرسه این چنین می گذشت و تابستان فرا می رسید و غم ندیدن.
یادش به خیر حکیمه پسری را دوست داشت که دیپلم گرفته و به خدمت سربازی رفته بود و او در فراقش چنین می خواند:
دالان اوسته دالان واردی
دالان دا یئر سالان واردی
دئدیم گئتمه سرباز اوغلان
گؤزو یولدا قالان واردی
 *
خواننده ( عباس وفائی ) می خواند:
حالا که از صدا افتاده
زنگ مدرسه هامون
حالا که فصل تابستون 
نشونده غم به دلهامون
بهار من، خداحافظ
خداحافظ تا پاییز
در این گرمای تابستون
دلم غرق زمستونه
امید من به پاییزه
که دیدار تو آسونه
میام هر روز همونجائی
که می دیدم نگاهت را
دو صد نفرین به تابستون
که بر من بسته راهت را
حالا که از جدا موندن
دل ما هردو آزرده
حالا که لحظۀ دیدن
میون لحظه ها مرده
بهار من، خداحافظ
خداحافظ تا پاییز
*   


2025-12-15

شیخ بهائی

بهاءالدین محمّد بن عزالدین حسین بن عبدالصمد بن شمس الدین محمّد بن حسن بن عاملی جبعی

داشتیم از ضرب المثلی حرف می زدیم که می گوید( از کوزه همان برون تراود که در اوست) که فاطمه او گفت:« رباعی از شیخ بهائی اصفهانی و همشهر ماست » زهرا گفت:« نه اشتباهست. شیخ بهائی قزوینی است و هم ولایتی ما.» حدیثه اعتراض کرد که: « هر دو در اشتباهید. شیخ لبنانی است و اصل و نسبش عرب است و هیچ علاقه ای با شما ندارد.» دیگری گفت:« نه خیر او فارس است و به فارسی سروده است.»
سرانجام هاله که ساکت نشسته و گوش می کرد، به سخن آمد و گفت:« اشخاصی همچون شیخ بهائی و فردوسی و فضولی و رودکی و غیره ، مصادره شدنی نیستند. چون آنها متعلق به دنیا هستند. شیخ بهائی قزوینی و اصفهانی و مشهدی و لبنانی و خلاصه اهل دنیاست. رجال را به نفع ملیت و زبان و نژاد به نفع خود مصادره نکنید. چای تان را بنوشید و فاتحه ای بخوانید بر روح و روان مبارکش که آثاری بس گرانبها به ارث گذاشته است.»
*
بهاءالدین محمّد بن عزالدین حسین بن عبدالصمد بن شمس الدین محمّد بن حسن بن عاملی جبعی
معروف به ( شیخ بهائی ) در سال 953 هجری قمری در بعلبک لبنان چشم بر جهان گشود. سیزده ساله بود که پدرش به دعوت شاه تهماسب صفوی، به قزوین مهاجرت کرد.
شیخ بهائی منصب شیخ الاسلامی را در دربار شاه مقتدر، شاه عباس صفوی، بر عهده داشت. او همه چیز دان ( فقیه، عارف، حکیم، عالم، دانشمند، معمار، اخترشناس، ریاضی دان، شاعر، ادیب، تاریخ نویس ) در قرن دهم و یازدهم هجری بود.
او در سال 1030 هجری قمری در سن ( 74 سالگی ) در اصفهان درگذشت و بنا بر وصیّت خودش در مشهد وکنار آرامگاه امام رضا علیه السلام به خاک سپرده شد.
*
اشعار ترانه زیبائی که پریسا، در برنامه گلها، اجرا کرده است، مخمسی بسیار زیبا و ماندگار از شیخ بهائی است. آهنگساز این ترانه محمّد حیدری است.
*
مخمسی بسیار زیبا از شیخ بهائی

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد بسراید، شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
*
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
*
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
*
هر در که زنم، صاحب آن خانه توئی تو
هر در که روم، پرتو کاشانه توئی تو
در میکده و دیر که جانانه توئی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو
مقصود توئی، کعبه و بتخانه بهانه
*
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
*
عاقل به قوانین خرد، راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
هرکس به زبانی، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
*
بیچاره بهائی که دلش زار غم توست
هرچند که عاصی است، ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه


2025-12-11

برای مادرم

آهسته جشن بگیرید که من دلتنگ مادرم هستم و دلم گریه می خواهد.

یک سال دیگر سپری شد و رسیدیم به روز مادر، بیستم آذر است و روز مادر با تقویم هجری قمری ( 20 جمادی الثانی 1447 مصادف با تولد حضرت زهرا) مادرم از ارادتمندان اهل بیت بود و در چنین روزهایی جشن می گرفت و از مهمانانش با چای و شیرینی پذیرائی میکرد. برای من هر مناسبتی برای بزرگداشت زن و مادر مبارک است و بهانه ای برای یادآوری زحماتی که با دل و جان برایم کشیده است.
یادش به خیر، زمانی که در قید حیات بود، پیش دستی می کرد و صبح زود زنگ می زد و روزم را تبریک می گفت. شرمنده اش می شدم. اما او می گفت که تبریک شایسته من است. روزهای مادر، علاقه ای به زنگ تلفن ندارم. هنوز هم که هنوز است، در انتظار تلفن و صدای مادرم هستم. دلم برای خنده هایش، لرزیدن صدایش و آخرین خداحافظی اش تنگ شده است. جایت بهشت برین مادرم.

2025-12-10

اسمش زندگی است

نو عروس و تازه دامادند. با عجله از ایران خارج شده اند. خودشان می گویند که هدفشان ادامه تحصیل بود. اما برای ماندن و گرفتن اقامت باید کار کنند. مرد جوان کاری در حد کارگری پیدا کرده و از اول صبح تا چهار عصر کار می کند و زن به کلاس زبان می رود. از زندگی راضی هستند. دغدغه صاحب خانه و کرایه و معیشت ندارند. می گویند زندگی آرام است و چون در غربت هستند، مشکل چشم و هم چشمی هم حل است.دردشان دوری از وطن است. از اوضاع وطن می پرسم. از اخباری که در اینستا می خوانم. از زنان شوهرداری که دوست پسر دارند. از مردان متاهلی که دوست دختر دارند. یعنی این اخبار و تکه فیلم ها حقیقت دارند؟

می گوید:« از شهرهای دیگر خبر ندارم. اما اوضاع تهران چنان است که می شنوید. البته اخبار دست اول را باید از آرایشگرها در آرایشگاه شنید. آرایشگاه زنانه که می روی، زنها حرف می زنند، از دوست پسرشان که به اصطلاح ذخیره اش کرده اند.»
می پرسم:« زن و مردی که در حال و هوای دوست و معشوقه عوض کردن هستند، چرا ازدواج می کنند و تعهد می پذیرند؟»
می گوید:«  تنوع طلب هستند و با یکی قانع نمی شوند. خوب است که بیشترشان بچه نمی خواهند. وگرنه وای به حال بچه هایی که والدین شان چنین اشخاصی باشند.»
با حیرت به حرفهایش گوش می کنم. می بیند که انگشت به دهان مانده ام. می پرسد:« به نظر شما جای این مادرها هم در بهشت است؟»
جوابی ندارم.  
*

2025-12-09

علی دایی

دارم آلبوم فوتبالیست های نوه جانم را ورق میزنم.کنارم نشسته و دارد درمورد یکی یکی فوتبالیست ها اطلاعاتی می دهد. می گوید:« این را می بینی رونالدو است. اهل پرتغال است. خیلی گل زده است. بسیار خیر است. این یکی را نگاه کن  مسی است. اهل آرژانتین است. مثل رونالدو خیلی گل زده و خیر هم هست. اینها را نگاه کن اعضای تیم گالاتا سرای هستند. فوتبالیست های ترکیه عالی هستند. حالا صبر کن فوتبالیست های آلمان را هم نشانت بدهم.»

دارد درمورد فوتبالیست های مورد علاقه اش شرح می دهد. سرانجام می پرسد:« اسم یک فوتبالیست بسیار عالی و معروف ایرانی را معرفی کن.»
همصدا با پدرش می گویم:« علی دایی»
کنجکاو شده می پرسد:« علی دایی! کو؟ کجاست؟»
سراغ اینترنت می روم و فوری عکس علی دایی را نشانش می دهم و می گویم:« این هم اسطوره ماست. بهترین فوتبالیست، بهترین گل زن، نیکوکار، جوانمرد.»
سپس ویدیوئی از علی دایی را برایش نشان می دهم. با علاقه نگاه می کند و از من می خواهد عکس علی دایی را برایش پرینت کنم. عکس کنار مسی و رونالدو، می درخشد و من به خود می بالم از داشتن هموطن و هم زبانی همچون علی دایی
.
*



2025-12-08

زبان

 زبان این آتش سوزان

زبان در دهان ای خردمند چیست؟
کلیدِ درِ گنجِ صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی
که گوهر فروش است یا پیله ور
« سعدی»
زبان، این آتش سوزان، این شمشیر برّان، این سرافکنده و سربلندکننده، چه ها می کند با روح و روان و موقعیّت بنی آدمی.
جنجالی که با سخن نابجای خاتون معروف موسیقی در دنیای اینترنت، به پا شده است. ناسزایی که از دهان جناب فوتبالیست معروف بیرون آمده است. سخن گفتن شان این مثل های مادربزرگ مرحومم را به یادم می اندازد.
دئدیلر دانیش، دئدی جامیش
دئدیلر دانیش، دئدی پاف
خئیر سؤیله مزه دئدیلر خئیر سؤیله، دئدی گئده سن گلمیه سن
*
پی نوشت:
از ایران خارج شده و جایش گرم و نرم است. آن وقت برای جوانان داخل ایران نسخه می پیچد که بروید و اعتراض بکنید و کشته شوید و پدر و مادرتان داغدار شوند و خون گریه کنند. آن وقت من بیایم و برایتان بخوانم. آن دیگری هم می گوید تا بیایم و حکومت کنم. خوب زن یا مرد حسابی خودت نوردیده هایت را هم بردار و تشریف ببر به ایران تا بریزند به خیابان، هم کشته شوند و هم راه را برای برنامه و حکومتت باز کنند. مرگ خوبست، اما برای پسر همسایه؟ لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟
لای لای بیلیرسن، به اؤزون نیه یاتمیرسان؟

*

Das zerbrochene Ringlein

 Joseph von Eichendorff (1788–1857)

Das zerbrochene Ringlein

In einem kühlen Grunde
Da geht ein Mühlenrad,
Mein‘ Liebste ist verschwunden,
Die dort gewohnet hat.

*

Sie hat mir Treu versprochen,
Gab mir ein’n Ring dabei.
Sie hat die Treu‘ gebrochen,
Mein Ringlein sprang entzwei.

*
Ich möcht‘ als Spielmann reisen
Weit in die Welt hinaus,
Und singen meine Weisen,
Und gehn von Haus zu Haus.

*
Ich möcht‘ als Reiter fliegen
Wohl in die blut’ge Schlacht,
Um stille Feuer liegen
Im Feld bei dunkler Nacht.

*
Hör ich das Mühlrad gehen:
Ich weiß nicht, was ich will -
Ich möcht am liebsten sterben,
Da wärs auf einmal still!

2025-12-04

صدای مرگ، قارقار کلاغها

پیر زن مبتلا به سرطان بود. دکتر سفارش کرده بود که به هیچ وجه سیگار نکشد. دختر و پسرش که هر روز به نوبت، به دیدنش می آمدند مواظب بودند که سیگار نخرد و نکشد. اما او دور از چشم بچه هایش سیگار می خرید و پنجره اتاق خوابش را باز می کرد و جلو پنجره می ایستاد و با خیال راحت سیگار می کشید. تا رهگذران را می دید سلام و علیکی می کرد و در جواب توصیه همسایه ها لبخندی می زد و جواب می داد:« اؤلمک وار دؤنمک یوخ.» او عقیده داشت حالا که قرار است بمیرد، چه یک سال، چه چند ماه، مگر فرقی می کند؟ بگذار بخورم و بیاشامم و از زندگی چند روزه ام لذّت ببرم. حدود یازده ماهی رنج کشید.نفس کشیدن برایش سخت می شد و با آمبولانس به بیمارستان می بردند. چند روزی می ماند و دوباره برمی گشت و باز همان آش و همان کاسه. روز به روز لاغرتر و ضعیف تر می شد. با دیدن چهره تکیده اش متوجه می شدی که در انتظار عزرائیل لحظه شماری می کند. خودش می گفت که فرشته مرک، توی ترافیک گیر کرده است.

سه روز پیش دوباره حالش به هم خورد و باز راهی بیمارستان شد. الویرا با ترس و رنگی پریده به سراغم آمد. گفت:« او را به بیمارستان بردند. دیدمش. حالش بسیار بد بود. نمی توانست نفس بکشد. به زحمت نفس می کشیدو نگاهی به دور و بر و در خانه و باغچه انداخت. کلاغها دور خانه اش سر و صدا راه انداخته بودند. صدایشان شبیه شیون بود. من می دانم کلاغها برای بردنش آمده بودند.»
می گویم:« خرافاتی نشو زن! کلاغها برای دانه چیدن می آیند. ربطی به پیرزن ندارد. هنگام مرگ،  فرشته مرگ همان عزرائیل سراغمان می آید. نه کلاغ و فلان. »
می گوید:« نه باور کن. من یک جائی خواندم که وقتی یکی می میرد کلاغها دور خانه اش می چرخند. باور کن.»
پس از نوشیدن استکانی چای به خانه اش رفت.
دیروز دوباره آمد. باز رنگ پریده و ترسیده. گفت:« پیرزن دیروز درگذشت. نگفتم! گفتم کلاغها! دیشب روحش از جسمش رها شده بود و به خانه اش بازگشته بود. من روحش را حس کردم. صدایش را شنیدم. خیلی ترسیدم. تا صبح نتوانستم بخوابم. خدا را شکرکه شوهرم خانه بود.»
پرسیدم:« شوهرت این حال و احوالت را که دید، چه عکس العملی نشان داد؟»
گفت:« برایم قهوه درست کرد تا بنوشم و آرام بگیرم. او عقیده دارد که ترسیده ام و خوف برم داشته است. امروز را هم پیاده روی نرفت و پیشم ماند. خواست پیش تو بیایم و حال و هوایم عوض شود.»
گفتم:« حق با همسرت است. کمی آرام باش. روح پیرزن کاری با تو ندارد.»
کمی دلداری اش دادم و او با سر حرفهایم را تایید کرد. اما من وحشت را در چشمانش دیدم. بعد از رفتن او، طبق معمول از خانه بیرون آمده و سراغ لانه پرندگان رفتم. برایشان آب و دانه ریختم. کلاغها قارقار کنان دور و برم، پرواز کردند. یک لحظه یاد حرفهای الویرا افتادم. رو به نزدیک ترین کلاغ کرده و آرام پرسیدم:« برای بردن من آمده اید؟» نگاهی به من کرد و فوری روی زمین نشست و دانه هایی را که زیر پایم افتاده بود، برداشت و پرید.
از مرگ نمی ترسم، از ماندن طولانی در بستر مرگ می ترسم.
از مرگ نمی ترسم، از فلاکت زندگی طولانی و بی ثمر می ترسم.
از مرگ نمی ترسم، از دیدن عزای عزیزانم می ترسم.
*

2025-12-03

به یاد پدرم

برای پدرم و خوانندۀ مورد علاقه اش ناصر مسعودی

زندگی در کنار پدر و مادر نعمتی زیبا و پرنشاط است. پدری داشتم با دستانی نرم و مهربان، با انگشتانی مرکبی، مرکبی که از خودنویس اش چکه می کرد و انگشتان پرکارش را نوازش میکرد، همچون گفتن خسته نباشی. ظهرهای خرداد که از دبیرستان به خانه برمی گشت با یک بغل پرونده و کارنامه و لیست امتحانات. بعد از ناهار و استراحت، می نشست و به متکاها تکیه میداد و میز کوچکش را جلوی زانوهایش می کشید و شروع به نوشتن می کرد. با خطی خوش و خوانا. با خودکار آبی می نوشت و گاهی خودکار قرمز را به دست می گرفت و در حال نوشتن با افسوس می گفت:« بچّۀ شیطان و درس نخوان، تابستانت حیف شد.» می فهمیدیم که دانش آموزی تجدیدی آورده و پدر برایش متاسف است. تابستان های گرم و آفتابی دفتر بزرگی را به خانه می آورد و با خودنویس می نوشت. می گفت:« این دفتر کبیر است و نباید خط بخورد. باید با دقت و خوش خط و درست بنویسم، چون این دفتر مهم و ماندگار است.» ما می دانستیم که نباید به دفتر کبیر نزدیک شویم.
رادیوئی داشتیم همراه با گرامافون که بالای تاقچه منتظر دستان پدر بود که بازش کند و موسیقی گوش کند. یادش به خیر از صدای ناصرمسعودی خیلی خوشش می آمد. می گفت:« این مرد خیلی بانمک است. لهجه اش هم خیلی قشنگ است.» سپس با او همصدا می شد و از دختر رشتی می گفت که خیلی قشنگ است. از گل پامچال می خواست که بیرون بیاید. از بنفشه گل می خواند و از مسافر سرگردان.   
خبر درگذشت
ناصر مسعودی
خواننده رشت  را 6 آذرماه 1404 شنیده و یاد پدر افتادم و خاطرات شیرین کودکی. پدری که در مراسم دفن و عزاداری اش نبودم و هنوز هم غرق در رویاهای دور و درازم میشوم که به خانه برمی گردم، از کوچه پس کوچه های تبریز، راسته کوچه و دستمالچی لار میگذرم و وارد دربند جامبران می شوم. زنگ در را به صدا درمی آورم و برادر کوچک از پنجره طبقۀ سوم تماشا کرده و دست بر من می تکاند و مادر می گوید آمدم . پدر می پرسدکیست و من جواب می دهم منم مشتاق دیدار.
خدایشان بیامرزد.

2025-12-02

به یاد یار و دیار

 










نوار ضبط صوت باز است و یکی دارد آرام و سوزناک می خواند:
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
« حافظ »
هاله:« دلم برای وطن تنگ نمی شود. حتی ذره ای.»
من:«
اونا دا دییرلر یاندیم، اؤزوده یاندیم، یاندیم.
»
هاله:« پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
« حافظ»
ضبط صوت را خاموش کرده و اشاره می کنم به چائی اش که دارد سرد می شود. استکان را برمی دارد و زیر لب آرام زمزمه می کند.
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست درمان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسه ای جانی طلب
می کنند ای دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافر دلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشته ام سوزان و گریان الغیاث
*


چنان با نیک و بد خو کن

 

چنان با نیک و بد خو کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
«عرفی»
نه سوختن می خواهم و نه آب زمزم. همین که خدا همراهم است برایم کافی است. چیزی نمی خواهم از این دنیای فانی.