2011-02-25

شکر گویم که مرا خوار نساخت

می گفت : می گویند نظام آموزشی قدیم موفق تر از نظام آموزشی جدید بود. برای همین هم قرار است نظام اموزشی قدیم را جایگزین نظام کنونی کنند و قرار است بچه ها شش سال در دوره ابتدائی درس بخوانند و بعد هم وارد دبیرستان شوند و کلاس هفتم و هشتم و نهم و الی اخر از سر گرفته شود. یادش به خیر چه کتابهائی داشتیم. دلم برای کتاب های تاریخ و جغرافیای کلاس پنجم و ششم تنگ شده است. یادته کتاب های فارسی مان چه متون ادبی و چه اشعار نغزی داشت ؟ یادش به خیر زمستان ، شعر انگور ، از کرده خویشتن پشیمانم ، و ایوان مداین و … و … و
اسامی بیشتر اشعار و متون ادبی را گفت الا خارکش پیر ، جامی را. چقدر دوست داشتم این شعر را . یک جوری یاد این ضرب المثل خودمان می افتادم « مینت ایله چیلوو کاباب یئمک دن - اؤز چؤره ییمین لاپ یاوانی گؤزل دیر »
*
شاعر: جامی - هفت اورنگ

خارکش پیری با دلق درشت
پشته خار همی برد به پشت
لنگ لنگان قدمی برمی داشت
هر قدم دانه شکری می کاشت
کای فرازنده ی این چرخ بلدن
وی نوازنده ی دل های نژند
کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من
در دولت به رخم بگشادی
تاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سفتن
نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی راند ز دور
آمد آن شکرگزاری اش به گوش
گفت : ای پیر خرف گشته خموش
خار بر پشت نهی زین سان گام
دولتت چیست ، عزیزیت کدام؟
عمر در خارکشی باخته ای
عزت از خواری نشناخته ای»
پیر گفتا که : « چه عزت زین به
که نیم بر در تو بالین نه
کای فلان چاشت بده یا شامم
نان و آبی ، خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خسی چون تو گرفتار نساخت
به ره حرص شتابنده نکرد
بر در شاه و گدا بنده نکرد
داد با اینهمه افتادگی ام
عز آزادی و آزادگی ام
*

خدابیامرز

خدا بیامرزد خدا بیامرز را
*
روحش شاد

2011-02-16

از سر دلتنگی

دلم می خواهد برگردم . به سالها سال پیش. به دنیای کوچکی که بجز لی لی و توپ و طناب و بئش داش و قصه های مادربزرگ و ملک محمد و زمردقوشو و دغدغه های برد و باخت بازی های شیرین کودکی ، مشغله دیگری در دنیا نباشد. دلم می خواهد آقا جمشیدمان اتوبوسی کرایه کند و خبر بدهد که فردا صبح راهی مشهد هستیم و مادرهایمان با عجله بشقاب و قاشق و برنج و اجاق پیک نیک را آماده کنند. چند تا پتو سربازی و بالش هم لای ملافه ای بپیچند و بدهند دست داداش ها و پسرخاله ها که داخل اتوبوس ببرند. آقاجمشیدمان داد بزند که لیوان یادتان نرود ها! من از لیوان های پلاستیکی آویزان از سقف اتوبوس چندشم می شود. همگی سوار شویم. مرده ها زنده شوند و به ما بپیوندند. آقا جمشیدمان ، خاله و دائی بزرگمان ، عمه بزرگ و عمو جانمان ، پدربزرگ و مادربزرگ هایمان ، پدر و داداش کوچکه مان ، همه باشند. شاگرد شوفر با صدای بلند برای سلامتی آقای شوفر و مسافران عزیز مشهد صلوات بفرستد و ما تکرار کنیم. چند دقیقه ای نگذسته اورقیه آنایم با هم سرحالی و زنده دلی داد بزند و بگوید:« آقای شوفر این که نشد. ضبط - مبطی باز کن و بخواند. یک کمی دلمان باز شود. سفر که بدون ضبط – مبط نمی شود. من به خاطر خودم نمی گویم ها! خود شما حوصله تان سر می رود و خوابتان می گیرد و ... » آنگاه شاگرد شوفر صبط صوت را باز کند و صدایش را بلند کند و جوادترین ترانه ها داخل اتوبوس بپیچد. من و مهناز و مهرناز و پریناز ردیف آخر بنشینیم و از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه کنیم و سعی کنیم ، درختانی را که به سرعت از جلوی پنجره اتوبوس می گذرند بشماریم و از این گردش سریع درختان حالمان به هم بخورد و بگوئیم :« آقای شوفر نگهدار.» آقای شوفر اتوبوس را نگهدارد و غر بزند و بگوید:« مگر نگفتم از پنجره بیرون را نگاه نکنید؟ مگر نگفتم حالتان خراب می شود و قی می کنید وسط عروس بیابان نازنین من؟ حالا اگر داخل اتوبوس قی کنید خودتان باید بشوئید.» از اتوبوس پیاده شویم و یک کمی هوا بخوریم و به همدیگر قول دهیم که دیگر درختان گریزان از پنجره اتوبوس را تماشا نکنیم. از شهرها و روستاها و شمال بگذریم و به مشهد نزدیک شویم. نرسیده به دروازه شهر مشهد ، اورقیه آنایم بگوید :« بچه ها هر کسی بار اول وارد مشهد می شود ، اگر به محض دیدن ضریح دعا بکند و حاجت بطلبد خدا دعایش را بی بروبرگرد قبول می کند.» و ما دعا کنیم که سال دیگر هم بدون تجدید و با نمره دلخواه مادر خانم مان قبول شویم. با حسرت به هم بگوئیم :« آه ! اگر این درسمان تمام شود. استخدام می شویم و هر ماه یک عالمه حقوق می گیریم و دستمان به جیب خودمان می رود و آقای خودمان می شویم وخوشبخت می شویم و الی آخر.»دلم می خواهد باز کنم این تلویزیون لعنتی را و به جای مرگ و خون و وحشت ، جوادترین ترانه ها را بشنوم و ببینم। نمی دانم چه کسی در یوتیوب اسم این ترانه ها را جوادترین گذاشته. اما هر چه هست در دفتر خاطرات زندگی به خوشی ثبت است.
*
 

2011-02-11

باز و بسته = آچیق و باغلی

داستانک
باز و بسته
نویسنده : مونا تاروردی
برگرفته از سایت : کانون داستان کوتاه
*
ناغیلجیق
آچیق و باغلی
یازار : مونا تاروردی
تورکویه چئویرن : شهربانو
یازدیر . خیرداجا الیم آنامین الینده . یول یئرییه – یئرییه حیه ط ده کی گوللره باخیریق. گل لرین بیرسینه یئتیریریک ،دورور، اییلیر ودئییر:« بو قارغا بوغازی. بیر باخ ...» . باش بارماقینان ایشاره بارماغین گول یاریاغین ایکی یانینا قویوب یاواشجانا سیخیر. قارقانین آغزی آچیلیب باغلانیر.
*
یازدیر. چوروموش بوزوشموش الی الیمده.خیاواندا بیر باغچانین قیراغیندان کئچیریک. یانیمیزداکی گوللرین بیرسینی گؤرسه دیرم . دئییرم :« قارقا بوغازی». توموب ، مات – مات منه باخیر. بیرآزجا دؤزورم. بیرداها دئییرم. هئچ بیر زاد یادینا گلمیر. باش بارماغیمدان ، ایشاره بارماغیم قورویور.
***

nağılcıqaçıq
bağlıyazar : muna tarurdı
türküyə çevirn : şəhrbanu
yazdır . xırdaca əlım anamın əlində . yol yeriyə – yeriyə həiət də ki güllərə baxırıq . gul lərin birsinə yetiririk , dürür , əylır və deyir: « bu qarğa boğazı . bir bax . . . » . baş barmaqınan işarə barmağın gül yarpağın iki yanına qüyüb yavaşcana sixir . qarqanın ağzı açılıb bağlanır .
*
yazdır . çürümüş büzüşmüş əlı əlimdə . xıavanda bir bağçanın qırağından keçirik . yanımızdakı güllərin birsini görsədirəm . deyirəm : « qarqaboğazı» . tümüb , mat – mat mənə baxır . bırazca dözürəm . bırdaha deyirəm . heç bir zad yadına gəlmir . baş barəmağımdan , işarə barəmağım qürüyür .
*

2011-02-10

فیس بوک

فیس بوک ، بلای جان وبلاک؟

نوشتن سال های سال است که همراه و رفیق و شفیق من است. بچه که بودم وقتی با برادری و دوستی دعوام می شد و زورم به او نمی رسید ، جاهای خالی دفتر مشق کهنه ام برایش ناسزا می نوشتم. دورتادور دفتر رابا کلمات عجیب و غریب پر می کردم و آخر سر هم قبل از این که دفتر و نوشته هایش لو برود و مادر دعوایم کند ، پاره کرده و داخل ظرف آشغال می ریختم. توی دلم می گفتم: « هزار تا بد و بی راه نثارش کردم وجوابم را نداد. آخ که دلم خنک شد.» مدادم ، لای دفتر انشایم ، میان پیک های دانش آموزم و ... و... همیشه می چرخید و چرخید. در عالم رویاهایم سرنوشت قهرمانان قصه های داخل پیک را تغییر می دادم. زیبای خفته به خواب نمی رفت. جادوگر مهربان می شد. گرگ با بچه های بزبزقندی مهربان می شد و تا برگشتن ننه بزی با بچه ها بازی می کرد تا دلشان تنگ نشود. بعد از خواندن قصه هایم ، می دیدم که وای چه قصه های لوس و بی مزه ای نوشته ام. این ها که قصه نیستند. روز مادر برای مادرم مداد و پاک کن و مداد تراش هدیه می خریدم لای کاغذ می پیچیدم. خجالت می کشیدم حرفی بگویم و روی تکه کاغذی برایش چند بیت می نوشتم. « گویند مرا چو زاد مادر.» هدیه را می گرفت وقتی مداد و پاک کن را می دید ، گوئی توی ذوقش زده اند. اما باز لبخند می زد و مداد می رفت لای دفتر یادداشتش که ادرس و شماره تلفن نوشته شده بود. عجب عالمی داشت دنیای کوچک کودکی من ، با قلم و مداد و افکار کودکانه ام. دیگر ننوشتن برایم میسر نیست.

امروز چشمم به سمت راست وبلاکم ، آرشیو ، افتاد 2006 – 2007 – 2008 – 2009 – 2010 – و حالا 2011 . با این حساب پنج سال گذشت و شش سالی می شود که وبلاک می نویسم. وبلاک برایم دفتر مشقی است و نظرات همچون تصحیح اوراق. می نویسی و نظر می خوانی و تصحیح می کنی و پند می گیری گه چگونه بنویسی و چگونه ننویسی. الغرض که سراغ اسد علی محمدی رفتم که بگویم برادر ما را هم در لیست کلاسیک ثبت کن ، که این پست اش را خواندم. سراغ دختر همسایه رفتم . این پست اش چشمک زد. سراغ مرجان رفتم کرکره را سفت و سخت و محکم بسته و رفته.اهری رها کرده و رفته. نی لبک وبلاکستان که مدتهاست سکوت اختیارکرده و دیگر کوچکترین خبری از او نیست. نگرانش هستم اگر این پست را می خواند. شهلا باورصاد دل از دنیای مجازی وبلاکستان کنده و رفته. آقا معلم هم قلمش را برداشته و رفته و می گوید که دیگر نخواهد نوشت. و خیلی های دیگر.از میان کسانی که رفته اند بیشترشان فیس بوک را به وبلاک ترجیح داده اند. هر پدیده و اختراع و ابتکار جدیدی به نوبه خود خوب است. فیس بوک هم خوب و مفید و هم مضر است. امکان یافتن دوستان قدیمی. پیدا کردن فامیل و اقوامی که سالهاست ندیده ای . مکالمه اسان و بدون هزینه و مزایای دیگر . اما فیس بوک وبلاک نیم شود.در وبلاک می نویسی و می ماند. مرتب است. آرشیو ، لینک ها ، لوگوها . حیف است جایش را به فیس بوک بدهد. هر کدام سر جای خودشان خوبند. وبلاک نویسان نازنین بنویسید.

2011-02-07

رادیو زمانه

تا آنجائی که به خاطر دارم ، سایت رادیو زمانه در سال 2006 شروع به کار کرد. رنگ صفحه این سایت ( قدیمی ) مناسب است. شکل و شمایل مرتبی دارد. در بخش های خبر و نظر ، برنامه سازان ، رسانه ، هنر و ادب ، اندیشه و جامعه ، نویسنده مشخص است. هر مقاله ای را با هر نویسنده ای که دوست دارم ، انتخاب کرده می خوانم. هر وقت فرصتی شد به آرشیو ها که جداگانه و هر نویسنده ای آرشیو بخصوص خود را دارد مراجعه می کنم. جدول پخش برنامه هم مرتب کار می کند. در بخش خبرها اولین نوشته ها و خبرها درج شده است. از دست ندهید ، تازه ها ، این هفته هم بطور مرتب به اطلاع می رسد. اما دست اندرکاران محترم این سایت ، از اول دی ماه امسال همراه با شب یلدا ، سایت زمانه را نو کرده اند. وقتی وارد سایت جدید می شوم، مقاله ها را مانند بارانی نامرتب و پریشان می بینم که یکی از دیگری سبقت می گیرد و سعی دارد راه را بر دیگری ببندد و خودش به تنهائی خودنمائی کند. عکس ها بر نوشته ها رجز می خوانند و روی کلمه و جمله را می پوشانند گوئی که می گویند:« بکش کنار که من آمدم.» گوئی کاریکاتور مانا نیستانی دست بر دهان مقاله ای گذاشته و می گوید:« تو لازم نیست دیده شوی ، بگذار همه مرا ببینند.» روی هر مقاله ای که کلیک می کنم عکس مانع دید قسمتی از کلمات یا جملات می شود و مجبور می شوم کلمه مخفی شده پشت عکس را خودم حدس بزنم که این حدس حوصله ام را سر می برد. نه برنامه سازان معلومند ، نه صفحه شان و نه لینک ها ، که سر هر فرصتی لینک ها را از طریق سایت رادیو زمانه و لیست وبلاک های بروز شده دنبال می کنم. صفحه سفیدش هم چشمان کم نورم را می زند. اول فکر می کردم مشکل از کامپیوتر و اینترنت من هست. اما گل صنم و هاله و عاطفه نیز چنین مشکلی دارند. ما دوستان بعنوان اولین خوانندگان رادیو زمانه ، این اجازه را داریم که از رادیو زمانه سوال کنیم : سایت قدیمی چه اشکالی داشت که این سایت جدید را راه اندازی کردید؟ البته توضیحی را که آقای فرید حائری نژاد نوشته اند خواندیم و قانع نشدیم. اگر می خواستید تغییر و تحولی ایجاد کنید می توانستید در همان سایت قدیمی کارتان را انجام دهید. می شود درخواست کرد که حداقل تا کامل شدن سایت جدید ، سایت قدیمی را هم بروز کنید.؟
*
*

2011-02-01

سیاه مشق های من در کتابناک

سیاه مشق های یک معلم - جلد اول - در کتابناک
*
سیاه مشق های یک معلم جلد دوم
در کتابناک
*
با تشکر از زحمات دکتر
احمد سیف عزیز

*

2011-01-24

سیاه مشق من

دفتری دیگر از سیاه مشق هایم در کتابناک منتشر شد.
با تشکر از دکتر احمد سیف
سیاه مشق های یک معلم جلد دوم
در کتابناک

2011-01-10

یادی از زنان مؤمن محله ما

راسته کوچه ، یکی از خیابانهای قدیمی شهر تبریز است با کوچه پس کوچه ها و دربندهای طویل و کم عرض و خانه هائی کهنه با درهای خروجی چوبی و قدیم و میدانهای کوچک و بزرگ که وسط یا گوشه هر میدانی درختی کهنسال خودنمائی می کند. محله ای پر از خاطرات تلخ و شیرین ، مهر پدربزرگ و آغوش مادربزرگ ، که هر روز خاطره شان را با یادش به خیر و خدا بیامرزدتان می آمیزم .
بچه که بودیم راسته کوچه پر از زنان مؤمن ، چادرمشکی پوش ، نماز خوان ، اهل منبر و مسجد بود. این زنان مؤمن در ازای تدریس قرآن و موعظه هیچ مبلغی و هدیه ای دریافت نمی کردند. در بین این زنان تعدادی به دانائی و حکمت و معروف بودند و از طرف زنان اهل محل ، لقب مؤمن گرفته بودند. یکی مرحوم مؤمن بتول خانم بود. مؤمن بتول خانم خیلی خیلی مؤمن بود. او زنی میان سال بود و سواد مدرسه نداشت ( به مدرسه نرفته بود.) اما سواد قرآن داشت.( یعنی که پیش ملا یا حاج آقا یا حاج خانمی فقط درس قرآن یاد گرفته بود.) تفاوت سواد مدرسه با سواد قرآنی در این است که کسی که به کلاس قرآن برود نمی تواند بنویسد اما بجز قرآن می تواند هر کتاب و نوشته ای را که به زبان مادری باشد بخواند.برای همین هم او می توانست کتاب نوحه و مثل و شعر و حتی یوسف و زلیخای ترکی و کوراوغلو و را بخواند. مؤمن بتول خانم از همه خوش نام تر بود. سیاه چهره و لاغر اندام ، اما خوش سیما و دوست داشتنی بود. به مجالس قرائت قرآن می رفت و با مهر و آرامش خاصی که در صدایش داشت ، شنونده را به حجب و حسن اخلاق و رفتار تشویق می کرد. مجلس اش آرام و منظم بود. مادربزرگم می گفت :« اگر این مؤمن بتول خانم به مدرسه می رفت ، اکنون یک روانپزشک و روانشناس و مربی بسیار دانا و ماهری می شد و هیچ مشکل تربیتی نبود که به دست او حل نشود.»
مؤمن اکرم خانم زنی خوش سیما و خوش برخورد است که گویا تا کلاس ششم ابتدائی درس خوانده و بچه های تحصیل کرده اش راهنمای خوبی برایش هستند و او با مطالعه بیشتر توانسته مقام و منزلتی بهتر میان زنان کسب کند و لقب مؤمن بر اسمش بیفزاید. زنی خوش بین و بسیار مهربان و با حوصله که هنوز هم روزهای پنج شنبه و جمعه به علاقمندان درس قرآن می دهد و راهنمائی می کند. اهل سیاست و جبهه گیری نیست. اکنون باید خیلی پیر شده باشد. اکثر فعالیتش در زمینه تعلیم و تربیت بود و می گفت :« این ما هستیم که فرزندمان را می سازیم و تحویل جامعه می دهیم . چنان بسازیم که ستمگر نباشند.»
مرحوم مؤمن اکرم خانم کور ، نابینا بود. او خیلی خیلی مؤمن و متعصب بود. یک مردسالار به تمام معنی. وقتی سر صحبت اش می نشستی گوئی که می خواست دست و پایت را ببندد و تحویل آقای شوهر بدهد و برده تمام عیارش باشی. آدم سر جلسه اش از سختی گفتارش خفقان می گرفت. گاهی با دوستان قرار می گذاشتیم که تا او آمد جلسه را ترک کنیم. اما مؤمن اکرم خانم مخالف این عمل ما بود. می گفت :« مؤمن اکرم خانم کور، خیلی داناست. او از خانه تا مسجد را تنهائی و بدون کمک دیگران و بدون عصا می آید و داخل مسجد هم مکانها را می شناسد و سر راست می آید سر جای همیشگی خودش می نشیند. ما را با صدایمان ، حتی پچ و پچ هایمان ، می شناسد. ترک مجلس بی احترامی به زنی مؤمن است. بنشینید و یاد بگیرید سخنانی را که باب میلتان نیست تحمل کنید.همیشه که نباید فقط سخن موافق را شنید.»
زنی هم بود که او را خانم ... صدا می کردند. خانم ... میکوفونی با خود داشت. حرفهایش تند و گاهی بی ادبانه بود. حرف می زد، داد می کشید ، پرخاش می کرد ، از زنان جوراب نازک پوش و مو از چادر بیرون مانده و الی آخر می گفت و آخر سر حدیثی می خواند و آیه ای تلاوت می کرد و فاتحه ای می خواند و دستمزدش را می گرفت و می رفت. برای همین هم لقب « مؤمن » از طرف زنان قسمت او نشد. گویا هنوز هم می خواند و می گوید و دستمزد می گیرد.
زنی دیگر بود که مؤمنه خانم بود. مؤمنه خانم خیلی مؤمن بود. او مهربان تر از بقیه و باسواد تر از همه بود. می گفتند پیش یک مجتهد عالی رتبه درس خوانده و رساله را هم تمام کرده است. من هم عالی رتبه بودنش را قبول داشتم. چون شکیات کمرشکن نماز را هرگز یاد نگرفتم اما او ازبر ازبر بود. مؤمنه خانم هم مسن بود. روزی از روزها بیمار شد و بیماری اش پیشرفت کرد. تن و جانش در عذاب بود. گویا سرطان گرفته بود. گاهی به زحمت سر جلسه می آمد. دلمان داشت برایش تنگ می شد. یک سالی نگذشته بود که خبر رسید مؤمنه خانم خودکشی کرده است. باور نکردیم . این امکان ندارد زنی همچون مؤمنه خانم که گناه کشتن را می داند دست به خودکشی بزند. اما این کار را کرده و موفق شده بود. بعد از این که پزشک غیر مستقیم اشاره کرده بود که آماده رفتن از این دنیا باشد ، مدتی با درد سر و پنجه نرم کرده و آخر سر هنگام خلوت شدن خانه دست به کار شده بود. اول گلیم اشپزخانه را تا کرده و کناری گذاشته بود. بعد کنار مجرای فاضلاب نشسته و چاقوی تیز را به قلب خود فرو برده بود. بچه هایش وقتی پیدایش کردند که نیمه جانی باقی مانده بود. در حالی که بچه ها سعی می کردند به بیمارستانش برسانند شکسته و بسته گفته بود که شدت درد به حدی زیاد بود که دلم به حال جان شیرینم سوخت و خواستم راحتش کنم. خدا مرا می بخشد. خدمتی کردم به تن و جان عزیزم. آخر این بدن سالها با من همراهی کرده ، جورم را کشیده ، چگونه می توانستم رهایش بکنم که ناتوان و عاجز و محتاج کمک دیگران شود. او که نگذاشت محتاج کسی شوم ، چرا محتاجش کنم؟
گفتند که در آخرین لحظات زندگی اش پشیمان شده که چرا این تن و جان را می خواهد به آتش جهنم بسپارد ؟ خواسته بود فوری به بیمارستانش برسانند و نجاتش دهند. اما افسوس که دیر شده بود خیلی دیر. نرسیده به بیمارستان جان باخت. هنوز هم وقتی به یادش می افتم دلم برایش تنگ می شود
.

اولین برف زمستانی در وطن - سقوط هواپیما در ارومیه

بارش اولین برف زمستانی در وطن بر هموطنان عزیز مبارک
این هم ابتکار زیبای خانم اهری
*
به راستی که توی نان یاس قارداش دیلار. شادی بارش برف دیری نپایید زیرا که غم سقوط هواپیما مردم ارومیه را داغدار کرد.
خدا به خانواده قربانیان صبر دهد
*

2011-01-07

زرین کلاه

ارسیز قادینلار
سونونجو بؤلوم :
زرین کلاه
یازار : شهرنوش پارسی پور
چئویرن : شهربانو
*
زرین کلاه باغبانا اره گئتدی. بویلو اولدو. بیر لیلی فر دوغدو. اوشاغینی سئویردی و اوشاق چای قیراغینین خیرداجا حاووضوندا بؤیویوردو.
بیر یای گونونده اری دئدی: « زرین کلاه بیز گرک سفره گئدک.»
زرین کلاه ائوی سوپوردو. یئردؤشه یی ییغدی. بوخجاسین باغلادی. اری دئدی:« زرین کلاه ، پالتار لازیمیمیز دئییل. بوخجاوی قویبوردا قالسین.»
آرواد اطاعت ائله دی. بوخجانی قویدی. الین وئردی ارینین الینه. بیرلیکده گئدیب ، لیلی فرین اوستونده ایله شیدلر. لیلی فر گول بوتالارینی اونلارین دؤره سینه دولادی.
اوزاقلاشیب ، گؤیه گئتدیلر.
*
ərsiz qadınlar
sününcü bölüm : zərrin külah
yazar : şəhrnüş parsıpür
çevirən : şəhrbanou
zərrin külah bağbana ərə getdi . büylü oldu . bir lilifər doğdu . oşağını sevirdi və oşaq çay qırağının xırdaca havuzunda böyüyürdü .
« bir yay günündə əri dedi: « zərərin külah biz gərək səfərə gedək zərərin külah
evi süpürdü . yerdöşəyi yiğdi . buxcasın bağladı . əri dedi: « zərərin külah , paltar lazımımız deyil . buxcavı qüy burda qalsın . » arvad itaət elədi . buxcanı qüydi . əlin verdi ərinin əlinə . birlikdə gedib , lilifərin ostündə əyələşidlər . lilifər gül butalarını onların dövrəsinə duladı . uzaqlaşıb , göyə getdilər
*

2011-01-02

سال نوی میلادی

سال نوی میلادی بر هموطنان مسیحی و دوستان و همگان مبارک
شب سر ساعت دوازده ، سال 2010 بار و بندیلش را برداشت و خداحافظی کرد و رفت و سال 2011 پا به میدان نهاد تصمیم گرفتم سر ساعت دورازده در سکوت و آرامش شبانه با خدایم به صحبت و راز و نیاز بنشینم. دعا کنم ، آرزوهایم را بر زبان بیاورم. از او بخواهم آنچه که دلم می خواهد. اما نیم ساعت به وقت مانده صدای تک و توک ترقه و آتش بازی شروع شد و نیم ساعت دیگرش آسمان با ستارگان مصنوعی روشن و به دنبالش هوا مه آلود از دود ناشی از ترقه و غیره شد. صبر کردم تا دوباره سکوت برقرار شود. آخر همه ساله سر سفره هفت سین می نشینم و با سکوت و آرامش خاطر در مقابل خدا می نشینم و حرفهایم را می زنم. چه می دانم ، فکر می کنم اگر سر و صدا باشد حواس خدا را پرت می کند و گوش به حرفهایم نمی کند و آرزوهایم به دلم می ماند . هنگام دعا در سکوت و آرامش، توی دلم حس می کنم که صدایم را می شنود و بیشتر وقتها هم آرزوهایم را برآورده می کند.
بنا به عادت همیشگی ام در آغاز سال نو ، خواستم سال نوی میلادی را نیز با سکوت و آرامش و دعا و آرزو شروع کنم که نشد. اگر چه سال نوی ما نوروز است و مراسم مخصوص و زیبای خودمان را داریم ، اما زندگی در غربتستان موجب می شود آداب و رسوم و اعیاد کشور میزبان در ما اثر بگذارد و همرنگ جماعت شویم.
دلم می خواست درمورد کریسمس و ژانویه و آداب و رسوم مردم اینجا بنویسم. از اورزولا خواستم که در مورد آداب و رسومشان برایم تعریف کند. آنچه که خودم می دانستم تعریف کرد. برای شب کریسمس اردک تو پر را داخل فر می گذارد که بپزد و برشته شود. کیک و شیرینی و تنقلات دیگر نیز تهیه می کند. شب با فامیل درجه یک دور هم می نشینند و نوش جان می کنند و به همدیگر هدیه می دهند. اینها رسم دید و بازدید عید و سیزده روز تعطیلی و سیزده بدر ندارند به جای سفره هفت سین درخت کاج تزئین می کنند. امسال علاوه بر ستاره های کاغذی و آماده ، خودش ستاره های قلاب بافی و مروارید بافی درست کرده و دور و بر درخت اش آویزان کرده بود. زیبا بودند و به درد روتختی و پتو و بالش تزئینی می خوردند. می گفت که بعد از تمام شدن تعطیل و برچیدن درخت ، ستاره های قلاب بافی را درآورده و روبالشی درست خواهد کرد. برای سال بعد خدا بزرگ است ، شاید کار هنری تازه ای دربیاید و درست کند.
روز اول ژانویه شهرمان خیلی ساکت بود. نه دید و بازدیدی ، نه مغازه بازی ، نه اتوبوس و قطاری. گاهی صدای پارس سگی به گوشم می رسید. گویا سگ را تازه خریده اند و با اینکه در اجاره نامه مان نوشته شده که از نگهداری حیوان خانگی خودداری کنیم. اما این سگ گویا هدیه کریسمس است و هدیه عزیز است و نمی شود پس داد. تا زمانی که آزاری به همسایه ها نمی رساند جای کسی را تنگ نکرده است.
همسایه دو کوچه آن طرفی گربه اش را رها کرده بود، تا بیرون گردش کند. گربه یک کمی روی برفها راه رفت. تنها بود . گوئی از تنهائی و سرما ، حوصله اش سر رفت به خانه برگشت و مثل همیشه پشت پنجره اتاق نشست و سرگرم تماشای باغچه یخ زده روبرویش شد.
چندوقتی است که از سنجاب کوچولوی باغچه یخ زده خبری نیست. اما رد پایش روی برفها دیده می شود. شاید او هم سردش شده و لابه لای برگهای سبز سرو و کاج داخل باغچه قایم شده است. بعضی وقتها که هوا گرم و آفتابی است می آید و پشت پنجره می نشیند. تا دوربین به دست می گیرم که عکسی یادگاری ازش بگیرم فوری از پشت پنجره می پرد و لابه لای درختها پنهان می شود.
سال عوض شد و سال جدید شروع شد. به رسم و عادت همیشگی ام دعا کردم . آرزو کردم. مرگ حق است و امر خداست. جان را خدا داده و خدا خواهد گرفت. من آرزو می کنم کشتن نباشد. قتل نباشد. جنگ نباشد.
برای وطنم باران آرزو می کنم تا خاک و دلهای تشنه را بشوید و سیراب کند
.

2010-12-28

هر کجا هستم باشم




هر کجا هستم باشم ، آن وطن مال من است
آخرین بار که دیدمش ، گویا بیست و هشت سال پیش بود. پسرکی سه ساله بود. نمی توانست اسمم را به درستی تلفظ کند. حتی بلد نبود بگوید که اسمم طولانی است و تا بخواهم حروف را تمام کنم نفسم می برد. اما امروز برایم عکس هائی بسیار زیبا از نفاط مختلف آن خانه و کاشانه دور مانده فرستاده است. یعنی که هر کجا هستم باشم. آن وطن مال من است. آن اقوام متعلق به من هستند. یعنی که روح بدن دن آیریلار ، قان قاندان آیریلماز / روح از جان جدا می شود ، اما خویشاوندی و نزدیکی هرگز. به شرطی که دلی نشکنی که دل شکسته را درمان نمی شه کرد. آن قدیمها که چینی بند زن به کوچه مان می آمد و صدا می کرد آی چینی بند زن آمده ، در و همسایه دورش جمع می شدند هر کسی کاسه یا پیاله یا یشقاب و چیزهای دیگر چینی اش را که ترک خورده یا شکسته می آورد و چینی بند زن بند می زد و دستمزدی می گرفت. یک روز در مقابل سوال فاطمه بیکم خانم که دیس چینی یادگار مادرش از چهار جا ترک خورده بود ، گفت :« مهم نیست از صد جا هم ترک بخورد بند می زنم بهتر از روز اولش ، فقط قلب شکسته را نمی توانم بند بزنم.» او ظروف چینی را از طرف آستری اش بند می زد. ظاهر ظرف را اگر دقت نمی کردی ، به شکل سابق درمی آورد.ظروف قدیمی ، یادگار مادرها و مادربزرگ ها خیلی عزیز بودند.
اما این عکس زیبای ارسالی چندین و چند قصه دارد. درخت سبزی که سایه زیر سر گربه ای شده است. راننده ای که رحم و مروت را فراموش نکرده و منتظر بیدار شدن و پیاده شدن از اتومبیل شده ، تا بیدار شدن جناب گربه از خواب فرصت را مغتنم شمرده و عکس های زیبائی از او گرفته است. به محض سر بلند کردن جناب ، با او به مکالمه ای دوستانه پرداخته.
راننده : سلام جناب گربه.
گربه : سلام از ماست جناب راننده.
راننده : ناوار نه یوخ ؟ کئف مئف نئجه دی؟ نئینیسن نئینه میسن؟ بالا - بولا نه کئفده دی؟ سازسان دا انشالله؟ کئفین یاخجی دی دای؟ / چه خبر ؟ حال و احوال چطوره؟ چه می کنی و چه نمی کنی؟ بچه مچه در چه حالیه ؟ کیف ات کوکه انشالله؟ حالت خوبه دیگه؟
گربه :
کئفین خبر آلان چوخ اولسون . وارام دای شوکورآللاها
راننده : این بالا خوش می گذرد دیگر؟ جایتان که تنگ و ناراحت نیست؟
گربه : الحمدالله خوب است. چرت وسط ظهری حالم را حسابی جا آورد.
راننده : الحمدالله ، گرسنه که نیستید؟
گربه : نه ! خدا را شکر یک بچه تپل مپل خیلی ناز برایم یک تکه گوشت داد. البته دست مامان و باباش درد نکند که از بچه شان خواستند از گوشت همبرگر ساندویچ اش تکه کوچکی به من هدیه کند.
راننده : معلوم است که اینجا خیلی به شما خوش می گذرد. با مردم مهربانش حسابی کنار می آیی.
گربه : بله جناب راننده. خوش می گذرد. البته یعضی ها هستند که به محض دیدنم داد و هوار راه می اندازند که پیش ده پیش ده ( برو گم شده به زبان گربه ) بچه هاشان هم با سنگ و چوب می زنندمان . اما همه که بد خلق نیستند.
راننده : خوب مردم اخلاق و رفتارشان متفاوت است. خدا را شکر که شما سیاه نیستید وگرنه مادرم می ترسید و می گفت که شما جن هستید و به شکل گربه درآمده اید.
گربه با ترس و تعجب : استغفرالله! این چه حرفی است که مادرتان می زند؟ خدا نکند من جن باشم !
راننده : حالا می شود خواهش کنم از اتومبیلم پیاده شوید؟ می خواهم بروم.
گربه : چرا با این عجله؟ داشتیم خوش گپ می زدیم!
راننده : آخر دیرم می شود.نیم ساعتی می شود که اینجا هستم . نخواستم چرت شما را به هم بزنم.
گربه : ای وای ببخشید جناب راننده ! به خدا خیلی شرمنده ام.
راننده : دشمن ات شرمنده باشد . جناب گربه.
گربه پایین می پرد و بعد از خداحافظی و خیر پیش گفتن ، برای گردش و سیر و سیاحت و تماشای تاب بازی و چرخ فلک بازی بچه ها وارد پارک می شود.
*

2010-12-21

شب یلدا

آی چله چله قارداش ، آتین قمچیله قارداش
روزی از روزها یوسف علیخانی در پستی به نام « گپی با راویان فرهنگ مردم» گفت : این روزها آمده ام اینجا بنویسم و دعوت تان کنم برای دیدن و خواندن و همکاری با صفحه ای که قرار است به زودی دنبالش کنم و ... و ..و
پست اش تشویقم کرد ، تا درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ولایتم بنویسم. چند صفحه ای نوشتم و به ایمیلش فرستادم. کافی نبود. به پدرم زنگ زدم . از او خواستم تا جائی که امکان دارد برایم بنویسد و بفرستد.عکس پدربزرگها و مادربزرگها را خواستم. چند صفحه دیگر نوشت و همراه عکسها برایم فرستاد و گفت :« آنچه که به خاطر دارم نوشته ام . اما باز هم کامل نیست خودت هم هرچه به خاطر داری اضافه کرده بفرست تا ویرایش کنم. » خواندن دستخط اش برایم کار ساده ای نبود . در چند صفحه نوشته اش به همه چیز اشاره کرده بود . از غذاها و مواد غذائی مانند : خشیل و هاستا و قئیقاناخ ، اوه لیک و آغ پئنجر ، چوبان کبریتی ، داغ گشنیشی ، کهلیک اوتوو ... ، از مردمش سردارماکو که رو در روی رضا شاه ایستادو سرش را به باد داد، از سنبل بنیادی و همت اش ، ازدکتر ندیم و محبوبیتش ، از حامد ماکوئی و اشعار دلنشین اش ، ازعباس پناهی و نقش هایش و خانیم ننه اش و ... . از جاهای دیدنی اش مثل باغچه جوق ، قره کلیسا و ... عکس اورقیه آنای بامزه مان را هم فرستاده بود. پیرزن قصه گوی کودکی هایم ، گوئی که هنوز هم زنده است و همراه خاله سوسکه دنبال شوهر می رود ، همراه با روباه و گرگ در جنگلهای خطرناک می گردد. تار موی زمرد قوشو را آتش می زند تا فوری پیدایش شود و به داد ملک محمد برسد. گویی هنوز هم شب یلدا کاسه و دو سوزن را می آورد تا فال سوزن بگیرد. دفتر قصه های قدیمی و کودکانه و مثل هایم پر شده از صدای خنده هایش. خدا به همه رفتگان خوابی آرام عطا فرماید.
دختر و پدر حسابی سرگرم نوشتن بودیم. از شب یلداو سینی مسی بزرگی که با هندوانه و پشمک و نخود و کشمش و انار پر می شد . رویش بقچه سفید گلدوزی شده می انداختند و به خانه تازه عروس می فرستاد. از بقچه دیگری که بجز هندوانه و پشمک و نخود کشمش و انار یک دیس کشمش پلوی داغ هم برای عمه خانم ها می فرستاد و به داداش بزرگ سفارش می کرد که بین راه بازی گوشی نکند وتا سرد نشده به خانه عمه خانم ها برساند و داداش بزرگه غر می زد که با این سینی سنگین روی سرم چه حوصله ای برای بازیگوشی دارم. آخر داداش بزرگه خیلی وقتها توی کوچه آششیق بازی می کرد و یادش می رفت که دنبال کارش فرستاده اند.
اجل مهلتش نداد . حرفهایش را زد و خداحافظی کرد و آرام و بی دردسر چشمانش را بست و رفت. دستخط اش داخل پوشه باقی است. روزی کاملش خواهم کرد.
شب یلدا باشد و فال حافظ نگیرم؟
*
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق گل به ما دیدی چه ها کرد
از آن رنگ و رخم خون در دل انداخت
در این گلشن به خارم مبتلا کرد
به هر سو بلبل بیدل در افغان
تنعم در میان باد صبا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
خوشش بادا نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
وفا از خواجگان ملک با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد