2009-01-04

داستان شب

آن قدیمها که هنوز تلویزیون به بازار نیامده بود و یا هیچ اختراع نشده بود ، ما هم مثل خیلی ها رادیو داشتیم. رادیوی ما شبیه رادیوی خانه نق نقو نبود. بلکه به رنگ طوسی و به شکل مکعب مستطیل و یا بهتر بگویم شبیه کیف سامسونیک بزرگ بود . با این تفاوت که ارتفاعش یک کمی بیشتر ازاین کیف بود. رادیوی ما به دو قسمت غیر مساوی تقسیم شده بود . در قسمت کوچک آن دو تا دگمه بزرگ و یک ردیف درجه و شماره و غیره داشت که امواج نامیده می شد. دکمه سمت راست را که باز می کردیم صدای رادیو شنیده می شد. دکمه سمت چپ هم مخصوص تغییر امواج رادیو بود. قسمت بزرگش هم گرام بود. این قسمت مثل کیف سامسونیک در داشت. درش را که باز می کردیم یک قسمت دایره بزرگ به چشم می خورد. صفحه را روی این دایره می گذاشتیم و بعد نوک سوزن را که مثل دسته قاشق بود روی صفحه قرار می دادیم و صفحه می چرخید و می خواند. صفحه پشت و رو بود و در هر طرفش یک یا دو ترانه ضبط شده بود. در بین آن همه صفحه و ترانه که پدرم می خرید و یا فامیل و در و همسایه هدیه می دادند ، جمیله یکه سوار و رنگ تاجری را از همه بیشتر دوست داشتم . من و مهناز با آهنگ رنگ تاجری می رقصیدیم. گاهی وقتها که با بچه های هم سن و سال دور هم می نشستیم و ائوجیک بازی می کردیم ، مهناز با دهان وزبانش آهنگ رنگ تاجری را می نواخت و ما هم می رقصیدیم. رنگ تاجری یک آهنگ زیبای آذربایجانی است. جمعه ها صبح جمعه را گوش می کردیم.ساعت دو بعد از ظهرمادر و پدرو اورقیه آنا در برنامه گلها به صدای گلپا ، حمیرا ، ایرج و .. گوش می کردند. اورقیه آنای ما مذهبی بود او فکر می کرد هر کس موسیقی گوش کند روز قیامت توی گوشش سیخ داغ فرو می کنند . اما با این حال از برنامه گلها نمی گذشت. این پیرزن بامزه می گفت : گوش کردن به گلها که گناه نیست اینها خودشان مرثیه می خوانند خوب دیگر یک کمی موزیک هم قاطی اش کردن چه اشکالی دارد.تعجبم از این بود که اورقیه آنا که یک کلمه فارسی بلد نیست چه لذتی از این برنامه می برد؟مادرم می گفت : موسیقی نیازی به کلام ندارد خودش حرف می زند. هر نوا و صدا و ریتم ویولن با شنونده هزار رمز و راز می گوید. موسیقی بدون ویلن مانند خورش بدون آب و روغن است. ویلن غذای روح و جان است.شبها داستان شب را گوش می کردیم.گوینده مانی ، گوینده روشنک ، گوینده آذر پژوهش ، گوینده فخری نیکزاد ، گوینده مولود عاطفی.راستی این گوینده ها چه شدند ؟ کنجکاو شدم و خواستم ببینم مانی کیست . در گوگل نوشتم و به اینجا رسیدم.خاکسپاري گوينده ي «داستان شب» در بهشت زهرا19 فوریه 2007 محمد خواجويها معروف به مانی ، تهيه کننده و گوينده با سابقه راديو و تلويزيون ايران که از ديرباز و پس از کناره گيری از تئاتر، راديوتلويزيون و سينما بيشتر وقت خود را به دوبلاژ و مديريت دوبله فيلمهای تلويزيونی و سينمائی ميگذراند، در تهران در گذشت.مانی ، سالها گوينده ی « داستان شب» در راديو ايران بود.مراسم خاکسپاری " مانی " امروز در قطعه هنرمندان بهشت زهرا برگزار شد

*

این متن نق نقو را دیدم که با بیان تک تک برنامه های رادیوئی مرا به سفر در گذشته های نه چندان

دور برد

*



2 comments:

Anonymous said...

chand vaghte neveshtehatoono mikhoonam, kheili ghashang minevisid
Shoaleh

کیانوش رشیدی said...

با درود

خیلی زیبا وروان می نویسی. هنگام خواندن نوشته هایت، خواننده تو را در کنارخویش احساس می کند.

آیا تصمیم داری این نوشته ها را یکجا جمع کنی؟

ودر پایان اینکه به نظرمی آید که همانند دوران دوشیزگی، هنوز دل زنده وجوان هستی.

شاد، تندرست وپیروزباشی.

کیانوش رشیدی