2022-07-02

زبان در دهان ای خردمند چیست

 حضرت مولانا می فرماید:

آدمی مخفی است در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان
چون که بادی پرده را درهم کشید
سرِّ صحنِ خانه شد بر ما پدید
کاندر آن خانه گهر یا گندم است
گنج زر یا جمله مار و کژدم است
*
و ما می گوییم:
باشدان سوروشدولار:« کئفین نئجه دیر؟» دئدی:« بو دیلیم – دیلیم اولموش قویسا یاخجی دیر.»
*

2022-06-28

صدای گریه می آید - 2

همه چیز فدای عشق؟
عصر است، عصر یک روزِ گرمِ تابستان. ساعت حدود هشت و نیم شب است و خورشید دارد یواش یواش از دیوار بالکن به طرف سقف می رود. نعناع های تازه را چیده و چای دم کرده ودر حالی که گرم صحبت هستیم، چای تازه دم نعناع می نوشیم. صحبت از عشق است. از دوست داشتن و فداکاری و غیره. هوا دارد تاریک می شود و بساطمان را جمع کرده، به اتاق می رویم. پنجرۀ اتاق باز است و صدایی به گوش می رسد. می گویم:« صدای گریه می آید.» هاله جواب می دهد:« باز شروع کردی؟ حتما صدای تلویزیون همسایه است.» می گویم:« نه! خوب گوش کن، صدای گریه می آید. زنی التماس می کند.» طفلک هاله از جا بلند شده، پنجره را می بندد. گویی او نیز صدای گریه را می شنود و بروی خودش نمی آورد. داریم سریال تلویزیونی مورد علاقه مان را تماشا می کنیم. چشمانم به تصویر خیره شده و گوشهایم به صدای گریه و التماسی که از بیرونِ خانه می آید و شبم را خراب می کند.
صبح بیدار می شویم و صبحانه را روی میز بالکن می چینیم و سرگرم لذت بردن از یک صبح زیبای تابستان هستیم. باز می گویم:« هاله گوش کن، صدای خفیفِ ناله می آید.» می گوید:« به صداها فکر نکن دختر. صبحانه ات را نوش جان کن.» خاموش می شوم.
هاله آمادۀ رفتن می شود. بدرقه اش می کنم. دو آپارتمان آن طرف تر، درست سرِ راهمان، « دوریس» روی سکوی آپارتمانشان نشسته است. گریه که نه، می نالد. چشمانش از زیادی گریه قرمز و ریز، تن درمانده اش از بی خوابی ضعیف، موهایش از کندنِ بادست، ژولیده و پریشان. در باز می شود و مرد بیرون می آید. دوریس به پایش می افتد و التماس می کند. مرد دسته کلید را از جیبش درمی آورد و به طرفش پرت می کند و می رود. خنده چهرۀ زن را می پوشاند. کلید را برداشته و از جای بلند می شود. « یوتا» جلو در می آید و سلام و علیکی می کنیم و رو به دوریس می کند و می گوید:« خجالت بکش زن، مرد تو را نمی خواهد. هر از گاهی دستت را می گیرد و از خانه پرت ات می کند بیرون. چه سببی دارد زندگی با مردی که تو را نمی خواهد؟» با صدایی بی جان می گوید:« عشق » یوتا عصبانی شده و می گوید:« مگر تو غرور نداری زن؟ مرد تو را نمی خواهد. داد می زند که برو بیرون. اتاقش را جدا کرده.» می گوید؟« در مقابل عشق، گورِ پدرِ غرور.» یوتا:« اما به چه قیمتی؟» دوریس:« به قیمت دیدن چشمانش، قد و قامتش، به قیمتِ فنا شدنم. مردنم زیر پاهایش. آخر شما نمی دانید ما عاشق هم بودیم. او به خاطر من جانش را فدا می کرد. قرار گذاشته بودیم با هم و کنار هم  بمیریم. حالا می گوید پیر و بدترکیب شده ای. حتما یک روزی پشیمان می شود و عشقم را درک می کند.من هنوز عاشقش هستم. دل و جانم فدایش.»
هاله می گوید:« زورلا گؤزللیک اولماز. تو عاشق این مردی اما راحتش نمی گذاری و داری شکنجه اش می کنی. دست از سرش بردار.»
می گویم؟« عشق و تحمّل هم حد و اندازه ای دارد. وقتی موهایت را دور دستانش گره می زند و تو را تا دم در می کشاند و با پیژامه بیرون ات می اندازد، آن وقت گورِ پدر عشق. جدا شو. او به راه خودش برود و تو به راه خودت. با این کارت زندگی را بر هر دوتان جهنم می کنی. »
می گوید:« مگر بمیرم.» یوتا خشمگین می گوید:« ولش کنید. این حرفها ائششکین قولاغینا یاسین اوخوماق دیر. برو تو صبحانه بخور و بخواب که جان بگیری تا روزی که دوباره بیرون انداخته شوی و زاری کنی.»
او می رود و من و هاله در سکوت و غم، خداحافظی می کنیم.
*
در حالی که از خود می پرسم:« آیا واقعا همه چیز فدای عشق؟» زیر لب زمزمه می کنم:
سئوگیمه غم قاتارام من
غم ایچینده باتارام من
بو اورک بیرده سئورسه
کسیب اونو آتارام من
« آقشین فاتح»

*
می گویم:« یادش به خیر!» هاله جواب می دهد:« چی چی رو یادش به خیر؟ خط کش خانم ناظم؟ تک پا ایستادن جلو تخته سیاه؟ تنبل کشیدن سرِ صف؟ یا کتک های مامان به سبب تجدید؟ چه می گویی؟» می گویم:« خوب درسایۀ این تنبیه ها بود که درس خواندیم و به جایی رسیدیم. مامان های امروزی اتاق بچّه هایشان را از اسباب بازی های مختلف پر می کنند. کیف مدرسه شان را از خوردنی های مختلف و مضرّ پر می کنند. بچّه می خورد و چاق می شود. مگر ما نان و پنیر و آب می بردیم ، سیر نمی شدیم؟ تازه کسی حق ندارد به نازپرورده شان، بالای چشمت ابروست بگوید که برای سلامتی روح و روانِ شازده خانم یا گل پسر خوب نیست. حالا بزرگ که شد و کنکور قبول نشد دست ببرد به طناب و خود را حلق آویز کند که چه؟ »   
 

2022-06-16

پدربزرگ

 



اواخر خرداد بود. امتحانات ثلث سوم تمام شده و منتظر کارنامه بودیم. برایمان نمره عالی و بسیار خوب و... مهم نبود. مهم نمرۀ بالاتراز ده و قبولی خرداد بود. بالاخره روز موعود رسید و کارنامه ها را دریافت کردیم. من و مهناز و مهری و مهرناز، از خوشحالی توی پوست خود نمی گنجیدیم. خدا را شکر رنگِ نمره ها همه سیاه یا آبی بود و از رنگِ قرمز خبری نبود. رنگِ قرمز، این رنگ دوست داشتنی اما خطرناک،  نمرات کمتر از ده با این رنگ نوشته می شد و این یعنی تجدیدی و سه ماه تابستان زهرِ مار.
خدا را شکر که همگی قبولی خرداد و چمدانها آماده برای سفر بود. همان روز پدر به ترمینال رفت و برای روز بعد بلیط اتوبوس گرفت. اوّلِ صبح روز بعد، سواراتوبوس شده و به دیدار پدربزرگ و مادربزرگ می شتافتیم. یادش به خیر که شب تا صبح نمی توانستم راحت بخوابم. اگر زنگِ ساعت به موقع به صدا درنیاید. اگر سر وقت بیدار نشویم، اگر دیر کنیم و اتوبوس بدون ما راهی شود... اگر و ده ها اگر دیگر. خوب حق هم داشتیم. مثل حالا نبود که هرزمان اتوبوس و تاکسی تلفنی و ماشین شخصی و قطار و هواپیما در دسترس باشد. اتوبوس که رفت، باید منتظر فردا می شدیم.
صبح زود با شکم گرسنه، قرص ضد استفراغ ( آن هم چه قرصی سفید و بزرگ و بسیار تلخ و بدقواره) را با لیوان آب می خوردیم و با پای پیاده به طرف ترمینال حرکت می کردیم. از سه راه خوی که می گذشتیم، سنگ ها و صخره های ماکو نمایان می شدند. همراه با رودخانه ای که از وسط شهر می گذشت و با شتاب و خروشان حرکت می کرد تا خود را به ارس برساند. بالاخره به مقصد می رسیدیم و خسته و گرسنه و تشنه، خود را در آغوش گرم و لای بازوهای فرسوده و نرم مادربزرگ رها می کردیم.  آری از طلوع صبح تا موقع ناهار که به خانۀ مادربزرگ برسیم، از ترس حالت تهوّع چیزی نخورده بودیم.
پدربزرگ کارمند ادارۀ ثیت احوال بود و حدود ساعت دو و نیم یا سه، ظهر به خانه برمی گشت. از آمدن ما خبر نداشت. به خانه که رسید با شنیدن سر و صدای ما بچه ها و دیدن مادرم، چشم و دلش روشن شد. به ظاهر اخمو بود اما برق چشمانش و صدای بلند و پرشورش خوشحالی را فریاد می زدند. آن روز هم مثل عادت همیشگی، دستمال بزرگ اش پر بود. از چه؟ نمی دانیم. قدیم ها پاکت کاغذی یا نایلونی نبود. پدرها نان و پنیر خود را داخل دستمال گذاشته و می بردند تا در محل کار بخورند. موقع برگشت میوه های فصلی مثل آلبالو یا هلو یا زردآلوو... خریده و داخل دستمال ریخته و به خانه می آوردند. مادربزرگ دستمال را از او گرفت و با خود به آشپزخانه برد. میوه ها را شست و آورد. به به عجب آلبالوهایی! اما این زیبایان خوش رنگ کم بودند و دهان ها زیاد. خلاصه که دورتادور مادربزرگ نشسته و منتظر سهم مان شدیم و او آلبالو ها را با دقت و حوصله شمرد و اوّل سهم ما را داد. آلبالوهایی که دوتایی کنار هم بودند و دلمان می خواست قبل از خوردن گوشواره مان باشند. چقدر خوشمزه بودند این گوشواره های ترش مزه و تازه.
راستی که ما چه کودکان خوشبختی بودیم. با یک جفت آلبالو، چهار دانه زردآلو، دو عدد گردو و یک قاچ هندوانه، دنیا زیرپایمان و به فرمانمان بودند. برای خوشحالی به اینترنت و عروسکهای سخنگو و ماشین های اتوماتیک و اسباب بازی های فانتزی، احتیاجی نداشتیم. خوشبختی ما دستان نرم و چروکیدۀ مادربزرگ، دستمال پر از میوۀ پدربزگ و قصه های ملک محمدِ پدر بود و بس. راستی که ما چه کودکان خوسبختی بودیم.
*
داش ماکونون داغلاری
داغا یاغان قارلاری
گئنه گؤیلومه دوشوب
ماکونون زنگیماری

2022-05-26

هوشنگ سیحون - مرد بناهای ماندگار

 هوشنگ سیحون

در تقویم امروز چشمم به اسم « هوشنگ سیحون» افتاد. اسمی که متاسفانه برای اوّلین بار به گوش و چشمم خورد. مردی که در 31 مرداد 1299 در تهران به دنیا آمد و در تاریخ 5 خرداد 1393 در ونکوور کانادا چشم از جهان فرو بست. کنجکاو شدم که بشناسمش. او کیست و چه کارها انجام داده که اسمش در تقویم، آن هم فقط تقویم اینترنتی آمده است. شروع به جستجو کرده و در ویکی پدیا پیدایش کردم.او  معمار، نقّاش، طرّاح، تندیس سازِ سرشناس ایرانی بود. طراحِ آرامگاه ابوعلی سینا، آرامگاه عمرخیّام، آرامگاه فردوسی، آرامگاه نادرشاه، آرامگاه کمال الملک، ساختمان بانک سپه در میدان توپخانه و...است. او را بشناسیم و به هنگام تماشای آثار زیبا و چشم نواز معماری، بر روحش آرزوی شادی کنیم و فاتحه ای بفرستیم بر این برندۀ جایزۀ بیتا و افتخار کنیم به داشتن چنین استادانی.


2022-05-24

آبادان تسلیت

 چقدر دلم می خواست بعد از چند روزی تاخیر سری به این کلبه ام بزنم و از شادی و جشن و دلخوشی بنویسم. اما افسوس و صد افسوس که از وقوع حادثه ای تاسف بار و دردناک خبردار شدیم که ظهر روز دوشنبه دوّم خرداد 1401 ساختمان پلاسکو، در خیابان امیرکبیر آبادان فرو ریخت. آبادانی های عزیزمان داغدار شدند و « غم اوستونه غم قالاندی»
برجی ریخت و تعدادی از هموطنان آبادانی زیر آوار ماندند و کشته و مجروح شدند.  هموطنان عزیز، 
داغداران، ما را در غم خود شریک بدانید.

*

2022-05-15

امان از اخبار

 این روزها حال و احوال خوشی ندارم. اخبار خوب نیستند و دلخراشند و دل شکن. 
این روزها عجیب از شنیدن اخبار می ترسم.
جن دمیردن قورخان کیمی 

2022-04-12

صبر - مولانا

بگرفت دُمِ مار را یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دَغا
آن مارِ ابله خویش را بر خار می زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
بی صبر بود و بی حِیَل خود را بکُشت او از اجل
گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
بر خارپُشتِ هر بلا خود را مَزَن تو هم هَلا
ساکن نشین و این وِرد خوان جاءَالقضا ضاق الفضا
فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین 
ای همنشینِ صابران افرغ علینا صبرنا
رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را می رسان هر دم سلامی تو ز ما
*

2022-04-09

یک بیت از حافظ

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقۀ رند شراب خوار
حافظ 

2022-04-06

به یاد پروین اعتصامی

صبحِ یک روزِ سردِ زمستانی بود. راهی مدرسه شدم. شبِ قبل، هنوز برف های چند روزِ پیش ذوب نشده، برف باریده بود، آن هم چه برفی! روی یخ های کهنه را پوشانده بود. به سختی روی برف های تازه قدم می گذاشتم. ذرّه ای بی احتیاطی همان و لیز خوردن وبه سختی زمین خوردن و درد گرفتن دست و پا و کمر همان. به زحمت خود را به مدرسه رساندم. مثل بقیّۀ همکلاسانم، چادر از سر باز کرده و پالتو را در آورده و با عجله به طرف بخاری کلاس که بابای مدرسه داشت روشن می کرد، رفتم. بابای مدرسه در حال روشن کردن بخاری نصیحتمان می کرد که زیاد به بخاری نزدیک نشویم لباسمان آتش می گیرد و چنین و چنان می شود. طفلک پیرمرد، حتما خودش هم می دانست چه بخاری، چه آتشی، چه حرارتی. دست های یخ زده مان را به بخاری چسبانده بودیم تا گرمایی از بدنۀ فلزی اش را حس کنیم و دستهای ننه مرده مان گرم شود. چیزی نگذشته مبصر داد زد:« خانم معلِّم می آید سر جایتان بنشیندی.» با عجه سر جایمان دویدیم. مبصر داد زد:« برپا! برجا!» همگی بلند شده و با اشارۀ خانم معلم نشستیم. طبق معمول قبل از شروع درس خط زدن به مشق ها و سپس درسِ سخت و شیرینِ ریاضی. طفلک خانم معلم تا متوجه دستها و قیافه مان شد،  گفت:« دستهایتان را به هم بمالید تا گرم شود. می توانید دست هایتان را زیر بغل ببرید تا گرم شود.» با سرما و یخبندان آن زمان می ساختیم و کسی صدایش درنمی آمد. کسی نمی گفت:« روی گنجی به نام نفت نشسته ایم، این همه خسیسی برای چه؟ 3 لیتر نفت برای هر کلاس یعنی چه؟ آن هم کلاسی که شب تا صبح روی گرما به خود ندیده؟» بله ما این چنین درس خواندیم.

سرما خورده بودم. تا بعد از ظهر که به خانه برگردم، سرماخوردگی شدید و تب و گلودرد و... نیز به آن اضافه شد. به زحمت خود را به خانه رساندم. پدر، همسایۀ آمپول زن را صدا کرد. طبق معمول هر روز یک بار آمپول پنی سیلین. آمپول های قدیمی درد داشت چنان دردی، بعد و قبل تزریق گریه می کردی چنان گریه ای. در میان آن همه درد و تب، خوشحالِ چند روزی بودم که باید خانه می ماندم و استراحت می کردم و مشق نمی نوشتم. دوست جان گفت:« خوش به حالت که خانه ای و جایت را کنار بخاری انداخته اند و حسابی گرم می شوی.» خانه هم دست کمی از مدرسه نداشت. نفت گران بود. حلبی ده ریال. آن زمان ده ریال هم برای خودش پولی بود. شبها برای این که قناعتی بشود، بخاری را خاموش می کردیم. اما تفاوت خانه با مدرسه در این بود که در خانه لحاف و پتو به اندازۀ کافی داشتیم و در سایۀ قناعت و خانه داریِ مادر و آشِ داغِ زمستانی اش، از سرما نمی لرزیدیم. راستی که عجب لذّتی داشت آشِ داغِ مادر. دل و جانمان را گرم می کرد، گرمی آشِ مادر و صفای دلِ پدر. خلاصه که هر روز آمپول و دواهای تلخ تر از زهر کار خود را کرد و کمی بهتر شدم. اما هنوز در رختخواب بودم. یک روزعصر پدر، کتابی در دست به خانه آمد. روی جلدِ کتاب، عکسِ زنِ جوانی با روسری بود. پرسیدم:« این زن کیست؟»
پدر گفت:« این زن رخشنده اعتصامی، دختریوسف اعتصام الملک تبریزی است. شاعری توانا بود که با نام « پروین» شعر می سرود. حیف که در سنین جوانی درگذشت. »
سپس کتاب را باز و شروع به خواندن کرد:
عدسی وقت پختن، از ماشی
روی پیچید و گفت: این چه کسی است
ماش خندید و گفت: غرّه مشو
زانکه چون من فزون و چون تو بسی است
*
سیر یک روز طعنه زد به پیاز
که تو مسکین چقدر بدبویی
گفت: از عیب خویش بی خبری
زان ره از خلق عیب می جویی
*
نخودی گفت لوبیائی را
از چه من گردم این چنین تو دراز
گفت: ما هردو را بباید پخت
چاره ای نیست با زمانه بساز
*
همچنین درد دل دیوانه با زنجیر و سنگ، درد دل دخترک یتیم ، درد دل نخ و سوزن و پیرزن ، مست و هشیار، دزد و قاضی ، بلبل و مورو… پدر می خواند و ما لذّت می بردیم. مادر هر از گاهی « خدا رحمتت کند زن، نور بر قبرت ببارد. عجب حق گفته است.» می گفت.
بعد از نیم ساعتی، پدر کتاب را بست و گفت فردا هم می خوانیم. مادر شعر« لطف حق» را بیشتر پسندید. آبجی بزرگ« اشک یتیم» و برادر«گفتار و کردار» و من خاموش ماندم. آن شب تا صبح بین خواب و بیداری به « آشیان ویران » می اندیشیدم. به مرغی که از ساحت پاک آشیانش به پرواز درآمد تا برای جوجه هایش غذا تهّیه کند و گرفتار صیاد افتاد و جوجه هایش در انتظار مادر گرسنه خوابیدند و خاموش شدند و من بین خواب و بیداری و تب و لرز، در عزایشان گریستم. صبح روز بعد در حالی که زمزمه می کردم« فرزند مگر نداشت صیّاد؟» از جای برخاستم.


2022-04-03

نادر ابراهیمی

 چهاردهم فروردین زاد روز نادرابراهیمی

چهاردهم فروردین 1315 در تهران چشم به جهان گشود. پسرعطاء الملک ابراهیمی و از نوادگان ابراهیم خان ظهیرالدوله بود.نویسنده، فیلمساز، ترانه سرا و مترجم بود. حدود سال های 1353 و 1354 با خانواده دور هم می نشستیم و سریال « آتش بدون دود» را تماشا می کردیم. داستان از « گالان اوجا و سولماز اوچی» آغاز و با آشتی دو قبیلۀ « یموت و گوگلان» خاتمه می یابد.
گالان اوجا، پسر بزرگتر یازی اوجا، سرور جنگجویان یموت بود. شاعر و وحشی، یکه تاز و بی پروا، سرسخت و کینه جو...
مرا به شعرهای خوبم بشناس و به صدای خوش سازم،
مرا به کینه ی کهنه ام بشناس و به صدای داغ تفنگم،
مرا به اسبم بشناس و به آتشی که در صدها چادر انداخته ام
مرا به نامم بنام:
گالان اوجا، گالان اوجا، گالان اوجا
سولماز دختر بیوک اوچی، بزرگِ قبیلۀ گوگلان و آق اویلر گومیشان بود. سولماز نگین صحرا بود.
*
پدرم می گوید:« از سولماز بگذر، که رنج می آورد.»
مادرم گریه می کند:« از سولماز بگذر، که مرگ می آورد.»
خواهرهایم به من نگاه می کنند، با خشم، که ذلیلِ دختری شده ام.
آه سولماز... اینها چه می دانند که عاشقِ سولماز بودن چه دردِ شیرینی است.
*
و ما این چنین میخکوب می شدیم روی صفحۀ سفید و سیاهِ تلویزیون.
*
آتش بدون دود توسط انتشارات روزبهان در هفت جلد به چاپ رسیده است.
*
چهل نامۀ کوتاه به همسرم
عزیزِ من!
« شب عمیق است ، امّا روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است امّا شادی از آن هم عمیق تر است.»
بانوی بزرگوار من!
به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چقدر خوب است که ما – تو و من – هرگز خوشبختی را در خانه ل همسایه جستجو نکرده ایم.
این کتاب نیز توسط انتشارات روزبهان به چاپ رسیده است.
*
یک عاشقانه ی آرام
عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.
عشق به وطن، ضرورت است، حادثه نیست.
عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه
*
حافظه ، برای عتیقه کردنِ عشق نیست، برای زنده نگه داشتنِ عشق است.
اگر پرنده را به قفس بیاندازی، مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی. و پرنده ل قاب گرفته، فقط تصوّرِ باطلی از پرنده است.
*
نادر ابراهیمی 72 سال در این جهان زندگی کرد. هفتاد و دو سال پر بار. سرانجام در 16 خرداد 1387 چشم از جهان فرو بست. روحش شاد و یادش گرامی.
-
تعدادی از کتابهای نادر ابراهیمی
1 – آتش بدون دود
2 – چهل نامه ل کوتاه به همسرم
3 – یک عاشقانه ل آرام
4 – بار دیگر شهری که دوست می داشتم
5 – آرش در قلمرو تردید
و ...


2022-04-02

سیزده بدر 1401

 هوا سرد است. برف به آرامی و همراه  با باد، رقصان و پایکوبان بر زمین می نشیند. کلاغ ها دور لانۀ پرندگان جمع شده وروی شاخه های درختِ آلبالو نشسته اند. دلم می گوید که گرسنه اند وچشم به پنجره ام دوخته اند. نانهای مانده از دیشب را خرد کرده و برایشان می برم. هوا سرد است و فوری به خانه برمی گردم و از پشت پنجره تماشاگر خوردن آنها می شوم. هرکدام تکّه ای نان به منقار گرفته و بالای شیروانی نشسته و سرگرم خوردن می شوند. سیر شده و آبی می نوشند و پی کارشان می روند. زیاده خواه نیست. هیچ یک از این ها تکّه ای خورده و تکّۀ دیگر را زیر بغل نمی زند. راستی که چه دنیای عادلانه ای دارند این حیوانات زبان بسته.

حوصله ام سر می رود و اینستاگرام را باز می کنم.عدّه ای در راه برگشت از شمالند. گروهی همراه با خانواده به مناطق دیدنی کشور رفته اند و گروهی دیگر، سفرۀ رنگین و پر از ناز و نعمت باز کرده و قبل از خوردن، عکس گرفته اند. این روزها مدِ روز است، رفتن و گشتن و عکس گرفتن و به اشتراک گذاشتن و پز دادن. با دیدن این عکس ها، دلم نه برای سفر و سیر و سیاحت، نه سفرۀ رنگین تنگ می شود و نه بزن و برقص. من دلتنگِ سیزده بدر در کنارِ پدر هستم. پدری که همیشه به فکر ما بود. پدری که با کمترین امکانات، آتش چهارشنبه سوری را برایمان فراهم می کرد. پدری که دوست داشت سیزده بدر را در خانه و حیاط بزرگمان بدر کند. او سرگرم آماده ساختن منقل برای کباب می شد و بوی پلو اعلای رشتی از آشپزخانۀ مادر مشاممان را نوازش می کرد. گاهی مهمان هم می آمد و دور هم جمع می شدیم.
غربتستان سیزده بدر ندارد. در این سیزده بدرِ ساکت و سوت و کور، چقدر دلم برای پدر تنگ شده.

2022-04-01

زنگ تفریح


 

مگسی را کشتم - حسین پناهی

مگسی را کشتم  

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم یه دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد ، گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

*

بیر میلچک اؤلدوردوم

نه کی چیرکین دی بیر پیس حیواندی

نه کی منفعتی یوزده بیردیر

یازیق حیوان باشیما دولانیردی

دئییردی بس قندم

اولوکی مشهور یئمیشیکی کیمی چوخ گندم

آی ! قبرینه نور یاغسین

یاخجی بیر میلچه ییدی

نئیسه کی سنی یادیمدان چیخارتدی 

بیر میلچک اؤلدوردوم

* 

 



 

ببار ای برف



 

Berjinia