2026-10-14

دلی اولماغیما بیر آددیم قالیر

امشب هنوز افسرده ام زان غم که دیشب داشتم
« مهدی اخوان ثالث»

*
تازه از وطن برگشته و من برای خوش آمد گویی و پرس و جو از روزهای خوشی که با عزیزانش گذرانده، به دیدارش شتافتم تا بگویم
یئییب ایشدیغین اؤزوون اولسون ناغیل ائیله گؤروم سفرین نئجه کئچدی؟ که دیدم لباس سیاه بر تن کرده است. پرسیدم:« خدا بد نده، چرا سیاه پوشیدی؟ رنگ و رویت هم پریده و حسابی غمگین و پریشان به نظر می آیی.»
گفت:« نگو که دلخونم. پسر فلان فامیل کشته شده، دختر فلان فامیل همراه با پدر و خواهرش زیر آوار بمب تکه پاره شدند. پسرعمو و دو تا از دوستانش اعدام شدند. روزهایمان نه تنها خوش نگذشت، بلکه با عزا و غم و ماتم سپری شد. مصیبت آن چنان سنگین بود که گریستن نیز فراموشم شد. دلم میخواست چنان بر سرم بکوبم که دنیا جلو چشمانم تیره و تار شود.»
او گفت و گریست و ناله سر داد. می خواستم دلداری اش دهم، اما زبان در دهانم لال شد. فقط توانستم به همراه او اشک بریزم. پس از ساعتی خداحافظی کرده و به خانه برگشتم. این اولین بار بود که دیدار این دوست عزیزم این چنین پریشانم کرد. این همدم و سنگ صبورم خود نیازمند سنگ صبور بود.  
ساعتی با خود کلنجار رفتم. به خود گفتم که خوابی پریشان دیده ام. یا فیلمی فانتزی و غمگین تماشا کرده ام. بیخود و سردرگم و با قدم هایی تند، همچون دیوانه ها، از این سوی اتاق به آن سو رفتم. آنقدر رفتم و برگشتم که سرگیجه گرفته و روی صندلی نشستم. آبی نوشیدم و پی در پی ورد و دعا خواندم. احساس کردم که دارم دیوانه می شوم. راستی که خدا به فریاد داغدیده ها و مصیبت کشیده ها برسد.
امشب نیز همچون دیشب افسرده ام و غمگین.
*
دلی اولماغیما بیر آددیم قالیر
«زلیم خان یعقوب»
*

No comments: