امشب هنوز
افسرده ام زان غم که دیشب داشتم
« مهدی اخوان ثالث»
*
تازه از وطن برگشته و من برای خوش آمد گویی و پرس و جو از روزهای خوشی که با
عزیزانش گذرانده، به دیدارش شتافتم تا بگویم یئییب ایشدیغین اؤزوون اولسون ناغیل
ائیله گؤروم سفرین نئجه کئچدی؟ که دیدم لباس سیاه بر تن کرده است. پرسیدم:« خدا بد نده،
چرا سیاه پوشیدی؟ رنگ و رویت هم پریده و حسابی غمگین و پریشان به نظر می آیی.»
گفت:« نگو که دلخونم. پسر فلان فامیل کشته شده، دختر فلان فامیل همراه با پدر و
خواهرش زیر آوار بمب تکه پاره شدند. پسرعمو و دو تا از دوستانش اعدام شدند.
روزهایمان نه تنها خوش نگذشت، بلکه با عزا و غم و ماتم سپری شد. مصیبت آن چنان
سنگین بود که گریستن نیز فراموشم شد. دلم میخواست چنان بر سرم بکوبم که دنیا جلو
چشمانم تیره و تار شود.»
او گفت و گریست و ناله سر داد. می خواستم دلداری اش دهم، اما زبان در دهانم لال شد.
فقط توانستم به همراه او اشک بریزم. پس از ساعتی خداحافظی کرده و به خانه برگشتم.
این اولین بار بود که دیدار این دوست عزیزم این چنین پریشانم کرد. این همدم و سنگ
صبورم خود نیازمند سنگ صبور بود.
ساعتی با خود کلنجار رفتم. به خود گفتم که خوابی پریشان دیده ام. یا فیلمی فانتزی
و غمگین تماشا کرده ام. بیخود و سردرگم و با قدم هایی تند، همچون دیوانه ها، از
این سوی اتاق به آن سو رفتم. آنقدر رفتم و برگشتم که سرگیجه گرفته و روی صندلی
نشستم. آبی نوشیدم و پی در پی ورد و دعا خواندم. احساس کردم که دارم دیوانه می شوم.
راستی که خدا به فریاد داغدیده ها و مصیبت کشیده ها برسد.
امشب نیز همچون دیشب افسرده ام و غمگین.
*
دلی
اولماغیما بیر آددیم قالیر
«زلیم
خان یعقوب»
*
No comments:
Post a Comment