2026-10-13

قدیم ها یادش به خیر

یادش به خیر

بچه که بودیم، زندگی رنگ و بویی دیگر داشت. رفت و آمد بین فامیل زیاد بود و به هر بهانه ای دور هم جمع می شدیم. خبری از تعارف و تشریفات نبود. شبهای طولانی زمستان پس از صرف شام، برای احوالپرسی به خانۀ یکی از فامیل می رفتیم. صاحبخانه از ما با استکانهای بزرگ و کوچک چایی و تخمه آفتابگردان و سنجد و خرما و به قول خودمان آللاه نه وئردیسه پذیرایی می کرد. روزهای طولانی تابستان بعد از خوردن ناهار و چرتی یک ساعته، خانه یکی از اقوام می رفتیم. بزرگترها از این در و آن در صحبت می کردند. بیشتر وقتها هم به درخواست میزبان برای صرف شام می ماندیم. کته و املت، کوکو و سبزی خوردن، ماست خیار و... چقدر خوش می گذشت. ما با هم سن و سالان خود بازی می کردیم. پسر و دختر تفاوتی نداشت. چون ما همدیگر را خواهر و برادر می دانستیم و مشکلی نداشتیم.
یادش به خیر ما دخترها
آیاق جیزیغی بازی می کردیم و پسرها فوتبال بازی. گاهی هم، بازی هایمان مختلط بود و همگی با هم گیزلن پانج بازی می کردیم. بزرگترها دابرنا بازی می کردند. بزرگترها دابرنا بازی می کردند. راستی که چه سرگرمی هیجان انگیزی بود.
آن روز مهمانی رفتیم و نوه جان ها و بچه های میزبان از دیدن همدیگر بسیارخوشحال شده و پس از صرف غذا کنار هم نشسته و هر کدام موبایل یا لاپ تاپ کوچک در دست سرگرم تماشای فیلم یا بازی مورد علاقه شان شدند. رو به نوه جان کرده و پرسیدم:« عزیزم اینهمه خوشحالی کردی که می روم با دوستان عزیزم بازی کنم، حالا نشسته ای و تنهایی با موبایل بازی می کنی؟»
نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و با لبخندی آنچنانی گفت:« فکر می کنی چه کار می کنم؟ کنار دوست عزیزم نشسته ام و داریم با هم بازی می کنیم دیگر! »
*



No comments: