2009/11/07

که داغ برادرمرده را برادرمرده می داند




عصری می خواستم کیک بپزم. آرد و شکر و تخم مرغ و کره و ... همه را روی میز چیده و دست به کار شدم. داشتم شکر را داخل ظرف می ریختم که انار خاتون زنگ زد. صدای متاثرش خبر از اتفاقی ناگوار می داد. برادر جوان سی ساله یکی از دوستان که دو سه روز پیش سکته کرده و در کما بسر می برد درگذشته بود. چند سال پیش نیز یک برادرجوان دیگرش درگذشته بود. فوری به دوستم زنگ زدم. صدای گریه اش ، ناله های آشنایش دلم را به درد آورد. داغ برادر را در دلم زنده کرده . شریک غم هم شدیم و هر دو در سوگ برادر به تلخی گریستیم.
بعد از خداحافظی ، انار خاتون دوباره زنگ زد . گویا می دانست که بر من و دل من چه می گذرد. در ایام درد و سوگ چه چیزی بهتر از همدردی و هم صحبتی دوستی مهربان.
دیگر حوصله ای برای پختن کیک نداشتم. اما خواستم سرگرم شوم. باز دست به کار شدم. آرد و شکر و تخم مرغ و کره و ... دیگر یادم نیست . شاید آب ، شیر یا ماست ، یا چه می دانم چه اضافه کردم. حالا فرض کنم این کیک خوب هم از آب در بیاید . چه کسی حوصله خوردنش را دارد؟ دلم شیرینی نمی خواهست زیرا که کامم تلخ شده بود. همین طوری روی صندلی نشستم و به دسته گل داخل گلدان خیره شدم. به گلهای پائیزی که از باغچه کوچک جلوی خانه ام چیده ام نگاه کردم . باغچه بزرگ خانه پدری مان پر از گل جعفری و میمونی و همیشه بهار و اطلسی و داوودی بود. برادر کوچک خیلی کم سن و سالتر از من بود . گاهی وقتها دعوایمان می شد و قهر می کردم. او اهل قهر نبود. برای آتشی با من تنها کاری که می کرد ، از باغچه حیاط چند شاخه کوچک گل جعفری و اطلسی می چید و دسته می کرد و با نخ قرقره محکم می بست و سر وقتم می آمد . اول دسته گل را قایم می کرد و بعد رو به صورتم خم می شد و با صدای کودکانه اش می گفت :« ادی » با سرسختی می گفتم :« یالوارما یاخارما آلما کیمین قیزارما ، هئیوا کیمین سارالما/ خواهش و التماس نکن مثل سیب سرخ نشو مثل به زرد نشو» لبهایش غنچه می شد و می لرزید و دسته گلها را به طرفم دراز می کرد و آهسته می گفت :« حالا با من آشتی می کنی ؟» دلم می سوخت راستش می ترسیدم اگر نه بگویم ، گوشه ای بنشیند و بی سر و صدا گریه کند . دسته گل را از دستش می گرفتم ومی گفتم :« دفعه آخرت باشه ها، این دفعه قهر کنم دیگه آشتی نمی کنم.» می خندید و می گفت :« باشه .» داخل استکان آب می ریختم و دسته گل اش را توی آب می گذاشتم . چقدر لذت می برد. مادرم با دیدن دسته گل داخل استکان می خندید و می گفت :« حیاط پر از گلهای رنگارنگ است و یک استکان گل توی تاقچه گذاشته ای ؟» مادربزرگم متوجه ما بود می گفت :« داخل این استکان کوچک یک دنیا صفا و عهد و پیمان و مهر و لطافت نهفته است. تمرین و تجربه محبت به نزدیکان نهفته است.»
قطرات اشک چشمانم را تیره و تار کرد. خاطرات کودکی مثل پرده سینما یکی پس از دیگری همراه با مرثیه ای غم انگیز از ذهنم گذشت. یک لحظه بوی کیک مرا به خودم آورد. عجب کیکی ! به هرچه که فکر کنی شبیه بود بجز کیک . شاید شله زرد یا حلیم شکر و آرد. هر وقت اعصابم داغون است، هر وقت که مضطربم دست پختم زیادی عجیب و غریب از آب درمی آید. کنارش گذاشتم . خواستم با گوش کردن به موسیقی ، تلخی سوگ را از ذهنم پراکنده کنم . نه دیگر، گویا امشب شب حزن بود. داریوش می خواند:
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
*
دلم خوش نیست غمگینم برادر جان
*
و سرانجام آشیق زولفیه با من ناله سر داد
اویان قربان اولوم اویان قارداشیم
*
برای همه عزیزان و هموطنانم که داغ خواهر و برادر و عزیزان دیده اند صبر آرزو می کنم. روح درگذشتگان همه تان شاد. خدا به پدران و مادران داغ دیده صبر عطا فرماید.

13 نظرات شما:

قربان زاده said...

سلام خانم شهربانو :
ازدرگذشت برادر دوستتان متاسفم . خدا به این تازه درگذشته و نیز برادر مرحوم شما رحمت نماید . همانگونه که نوشته اید گاهی کسی از دنیا میره آدم را بیاد عزیزان از ست رفته اش می اندازد و خاطرات زیاد عزیزان در زندگی و تجدید آن خاطرات وقتی که میدانی برای همیشه از جمع ما رفته اند واقعا درد آور و طاقت فرسا است .
امیدوارم خداوند به شما و دوستتان که برادر سی ساله اش از دست داده صبر و شکیبایی و تحمل این مصائب را بدهد .

Anonymous said...

برادرم را از دست نداده ام اما داغ پدر عزیزم که برایم مونس و غم خوار بود بر دلم سنگینی میکند میدانم چه میکشی شاید هم ندانم اما غمت را حس کردم و بغضی که از صبح بر دلم سنگینی میکرد اشک شد .

بابک خرمدین said...

درد دل برادر مرده را برادر مرده می داند

مامان دنی said...

شهر بانو جان الهی که هیچ خواهری داغ برادر نبینه که داغش تا زنده هستی‌ و نفس میکشی با‌هات هست .

با نوشته‌های امشبت ضجه زدم کاش میشد کاری کرد کاش میشد یه بار فقط یه بار صورت قشنگ برادرم رو میبوسیدم و بعد اونم بهم میگفت بس دیگه مگه چند وقته ندیدیم

برای دوستت هم صبر از خدا می‌خوام بهش بگو شریک غمش هستم .شهر بانو جان من کوچکتر از این هستم که نصیحت کنم ولی‌ من اینجور وقتها سعی‌ می‌کنم به خاطره‌های خوبی‌ که ازش دارم فکر کنم لطفا تو هم اینجور باش این ترانه هم که دل داغ ندیده رو ریش می‌کنه چه برسه به ما که ..

میبوسمت عزیز

روشنايي صبح said...

شهربانو جان. وقتي مصبتي براي آدم پيش مي آيد خداوند صبر و تحملش را هم مي دهد .از خدا براتون صبر بيشتري رو مي خوام.

بامداد راستین said...

بقای عمر شما

مارال said...

سلام برایتان صبر ارزومندم وسلامتی شما و برای برادرمرحومت از خداوند قرین رحمت برایش

ziya said...

با سلام و تسلیت از غم برادرتان
و سپاس از محبت شما مه وبلاگ مرا به لینکهای خود اضافه کردید
بخشی از نوشته تازه را تقدیم میکنم:
................
به یغما برده اند
عشق و صلح و آزادی را
از سرزمین مهر
اهریمنان خودکامگی
با جنایت و دروغ
با فریب و مکر و خرافه و بیداد
با شکنجه و تجاوز و شلاق
با چوبه های دار

در سرزمین مهر
اشکها ز دل جاریست
درد با رنج و فقر
خشم با نفرت و کین
با نفرین
اشک شادی نمانده است

در کوچه ها
گزمه های دیکتاتوری
برای هر اسیر
از خیل مردمان
که فریاد میکشند
پاداش نقد و جایزه میبرند

ziya said...

با سلام در وبلاگ من به این ادرس سر بزنید و پیش نویس قانون اساسی نوین را برای مطالعه دانلود کنید.

حقوقدانان جنبش سبز مردم ايران
اولين پيش نويس قانون اساسی نوين

تو مرا هرگز نخواهی شناخت... said...

نوازش های پر خواهش بار دیگر نوشت...

گوش کن در پس کوچه اعتراض ها را با گلوله معامله میکنند

آپم [گل]

زن said...

از دست دادن همیشه دردناکه ، چه برسه که اون چیزی که از دست میدی برادرت باشه... یادش که در خاطرت زنده باشه انگار خودش هم حضور داره

فروغ said...

بانو جان
منو در غم خود شریک بدون. می دونم دور از همه عزیزان زندگی کردن در میان این ابر ومه و باد و سرما، تنها اندوه را یاآوری می کنه. اما زندگی کن و طعم شیرین اونو بچش. لذتی داره بانو وقتی کسی نیست تا اشک های آدمو رو از گونه بر گیره. اون وقت خودتی و خودت

شهربانو said...

آنونیوم عزیز
روح پدرتان شاد
*
روشنائی جان
خدا عزیزانت رو حفظ کنه