2007-10-03

خیردا خانیم : خانیم کوچک


از اول صبحی که بیدار شده ام یاد خیردا خانیم ، یکی از شاگردانم افتادم . چهره اش از جلو چشمم دور نمی شود . جوان و کم تجربه بودم و خیردا خانیم شگردم بود . دختر خوب و با ادبی بود . موهایش کوتاه بود و همیشه قسمتی از موها جلوی چشم چپش می افتاد و جلوی دیدش را می گرفت و هر روز تذکر می دادم که دخترجان موهایت را مرتب کن . چشم می گفت و دستی به مقنعه اش می کشید وهیچ نمی کرد . چند روزی از مدرسه گذشت تذکر من بی فایده بود . یک روز اول صبحی که حضور و غیاب می کردم باز چشمم به خیرداخانیم و موهایش افتاد . از جایم بلند شدم و در حالی که خشمگین بودم جلو رفتم و دست به طرف موهایش بردم . موهایش رامرتب کرده از جلوی چشمش عقب بردم . دخترک سرخ سرخ شد و من احساس کردم که گونه هایم آتش گرفته است از خجالت هم سرخ شدم ، هم سوختم . چشم چپ دخترک سفید بود و متوجه شدم که عمدی موهایش را روی چشمش می اندازد . در حالی که خیلی خیطی بالا آورده بودم ، آهسته گفتم : موهایت را مرتب کن . برگشتم و سر جایم نشستم . نمی دانم همکلاسیهایش در مورد رفتار من و عکس العمل او چه فکری کردند . دوستان نزدیکش گفتند خیردا خانم این طوری بهتر است وقتی موهایت را جمع می کنی بهت میاد . بیشتر اوقات بچه ها با معرفت تر از بزرگترها هستند .
روز بعد مادرش به مدرسه آمد و چون وقت نداشت تا زنگ تفریح در دفتر بنشیند و منتظر من باشد به او اجازه داده بودند که به کلاسم بیاید . در کلاس را زد و در را باز کردم و به محض دیدنش از کلاس بیرون آمدم و در را بستم . به ظاهر برای پرسیدن وضع درسی بچه اش آمده بود . اما من می دانستم که حرف دیگری دارد . گفت : دیروز خیرداخانیم در خانه خیلی گریه کرد دیگر نمی خواست به مدرسه بیاید . می گفت خانم معلم پیش بچه ها خرابم کرد همه دیدند که یک چشم من کور است . خیلی دلداریش دادم . گفتم : ببخشید من نمی دانستم . گفت : تقصیر شما نیست من می بایستی قبلن به شما موضوع را می گفتم . حالا کار خوبی کردید درسته که دیروز خیلی گریه کرد ، اما حالا موهایش را شانه زدم و اجازه داد سنجاق سر بزنم تا روی چشمهایش نیفتد . آخه میدانید خانم من شش دختر داشتم و این هفتمی را نمی خواستم . آخر میدانستم این هفتمی هم دختر خواهد شد . برای همین هم هر روز صبح روی زمین دراز می کشیدم و به بچه بزرگترم می گفتم به شکمم لگد بزند و روی شکمم بنشیند و بعضی وقتها هم یک چیز سنگین به دستش می دادم و توی شکمم می کوبید . امید داشتم که بچه سقط شود که نشد و به دنیا آمد . قابله روستایمان هم گفت : آن ضربه هائی که به شکمت وارد شده یکی به چشمش خورده و کورش کرده است . اما خوب چه کار می توانستم بکنم اتفاقیست که افتاده است . گفتم : اتفاق نیست بلکه ستم است . می بینید که این بچه چه می کشد . گفت : والله چاره ای نداشتم . مادرم هم شش تا دختر داشت برای بچه هفتمی حامله بود پدرم گفته بود اگر این دفعه بچه دختر باشد هر دوتان را خانه پدرت می فرستم . بیچاره مادرم هم که مطمئن بود بچه هفتم هم دختر خواهد شد به هدف سقط جنین یک کاسه حنا را توی آب حل کرده و نوشیده بود . نگو که مقدار حنا زیاد بوده و دل و جگر و روده اش را تکه پاره کرده بود . هم خودش مرد و هم بچه ای که در شکمش بود . خوب چه کار کنم من هم ترسیدم حنا بنوشم ... و
در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود خواند
کاش بو قیزی دوغمایایدیم / کاش این دختر را نمی زائیدم
گؤزو گیریان اولمایایدیم / کاش چشمانم گریان نمی شد
بئله بریان اولمایایدیم / کاش اینچنین بریان نمی شدم

کاشکی آرواد اولمایایدیم / کاشکی زن نمی شدم

1 comment:

Anonymous said...

من چند تا از نوشته های شما رو خوندم . بنظرم واقعا جالب این جندتایی که من خوندم.
شما نظر من رو در مورد وبلاگ خانمها عوض کردید. دیر وقت فردا برمیگردم و دوباره میخوانم.