2007-06-15

نمیخواهم بمیرم با که باید گفت ؟

بچه که بودم از عزرائیل خیلی می ترسیدم . مادربزرگم می گفت : وقتی هنگام مرگت می رسد ، دیوار دو شقه می شود و عزرائیل با هیکل درشت و چشمانی از حدقه درآمده وارد می شود . اگر اهل بهشت باشی مثل یک پزشک جلو می آید و دستی بر سر و چشمت می کشد و تو آرام به خواب ابدی می روی . اما وای به حالت اگر اهل جهنم باشی . آن وقت عزرائیل در شکل و شمایلی وحشتناک و با صدائی که کوههاو صخره ها را می لرزاند ، جانت را می گیرد . می گفتم : مادربزرگ جان ، احتیاجی نیست که عزرائیل زحمت بکشد و جانم را بگیرد . چون همان لحظه اول که می بینمش زهره چاک می شوم و رفع زحمت می کنم . در جوابم می گفت : نه دختر جان اگر گناهکار باشی به همین سادگی نمی میری . ذره ذره جان می دهی و درد می کشی . اما نترس من مطمئن هستم که تو کوچولوی نازنین من هستی و اهل بهشتی . آدمهای دروغگو و حقه بازجهنمی هستند . اما آنگونه که آن مرحوم تعریف می کرد از قرار معلوم من در صف اول جهنمی ها بودم . خوب با آن قد و قواره کوچکم سر خانم معلم کلاه می گذاشتم و از جریمه و خط کش خلاص می شدم . خانم معلم اجازه فلانی فوت کرده و در خانه مهمان داشتیم نتوانستیم بنویسیم . خانم معلم اجازه نوشته بودیم داداش کوچکمون پاره کرد . خانم معلم اجازه نوشته بودیم دفتر مشقمان گم شد . طفلکی خانم معلم هم به خیال من باور می کرد . اما نگو که بعضی وقتها از زدنم صرف نظر می کرد و من هم خیال می کردم باور کرده . اما توی دلم خوشحال بودم که با دروغ خود را از کتک خانم معلم نجات دادم . وقتی با پسرخاله هایم منچ بازی می کردم مهره هایشان را یواشکی کش می رفتم و برنده می شدم . اما نمی توانستم به صفیه دوست دوران کودکی و نوجوانیم کلک بزنم . او خیلی زرنگ تر از من بود و بیشتر وقتها سرم کلاه می گذاشت و خیلی تقلب می کرد . خوب دین سیزین الیندن ایمان سیز گلر ( از پس بی دین بی ایمان برمی اید . ) وقتی خاطرات دوران کودکیم را به خاطر می آورم هیچ چیز به اندازه تقلبی که می کردم و از پسرخاله بزرگم بستنی یخی می بردم ،برایم لذت بخش نبود . بقال سر کوچه مان بستنی یخی می فروخت و یعنی همان شکر و رنگ و آب را با هم مخلوط می کرد و در قالب کوچک جایخی یخچال می گذاشت و داخل هر قالب کوچک یک عدد چوب آب نبات چوبی می گذاشت و بعد از یخ زدن آنرا به بچه های محل می فروخت و ما بچه های محل این بستنی را ارزان از او می خریدیم و در واقع یخ شیرین می مکیدیم . در گرمای تابستان روزی یک بار خوردن این بستنی آن هم مجانی عجب لذتی داشت . بیچاره پسرخاله ام خودش هم تعجب می کرد که چرا من همیشه برنده می شوم . خوب چشمش کور می خواست به بهانه روسری کتکم نزند تا اینگونه تاوانش را پس ندهد .
همین خاطرات کودکی و مشابه آنها در دوران جوانی موجب شد که ازعزرائیل به شدت بترسم . تا اینکه شبی از شبهای تیره و تلخ خدا ، که جانم به لبم رسیده بود رو به قبله دراز کشیدم و با خشم فراوان صدایش کردم : آی تو کجائی ؟ می گویند به چشم میت یا رئوفی یا مخوف . برایم مهم نیست با هر چهره ای میخواهی بیا . دیگر نمی ترسم . بیا و جان به لب رسیده ام را بگیر . از این جسم پوسیده رهایم کن . با توام ، مگر صدایم را نمی شنوی ؟ خسته ام ، خسته .
نمیدانم کی به خواب رفتم . میان خواب و بیداری یکی را دیدم چهره اش را به خاطر نمی آورم . صدایش را نیز نشنیدم . اما احساس کردم که می خواهد به من بفهماند که هنوز خیلی زود است . می خواهی بروی این بچه ها را به که می سپاری ؟ اکنون دیگر به قول زنده یاد فریدون مشیری نمی خواهم بمیرم با که باید گفت ؟

3 comments:

sherry said...

شهربانو جان سلام
چقدر کامنت گذاشتن توی بلاگت سخت است عزیز! بارها و بارها اومدم خوندم اما نگذاشته که کامنت بگذارم
فقط خواستم بگم همچنان خواننده ی مطالب زیبا و خوندنیت هستم
و اینکه من در پرشین بلاگ مینویسم آدرس بلاگفای من رو در ایران فیلتر کردند. امیدوارم باز هم بشه برات کامنت بگذارم. سلامت و موفق باشی

علی رادبوی said...

سلام
از طریق وبلاگ شری با وبلاگ شما آشنا شدم.خوب می نویسید .باز هم خواهم آمد.
زنده باشید.

مخمل بانو said...

میدانی بانو ...گمانم هیچوقت زمانی که صدایش میکنیم نمی آید ...آنچنان نا غافل می آید که ...

راستش چند وقت پیش من هم اشاره ای به این داستانها و ترسها داشتم . نه به شیوایی شما لی آن هم داستانی بود در کودکی من ...ترس از اینکه دیگر فرشته نیستم و جایم هم ته جهنم است !!!
داستانش اینجاست اگر خواستید
http://www.makhmalbanoo.blogfa.com/post-147.aspx