2007-01-27

چه بنویسم ؟

دوستان می دانید که برای نوشتن به اندازه چهل و هشت سال سخن دارم . امروز هم می خواستم از تاسوعا و عاشورا بنویسم . از هویج پلوی نذری روح انگیز دختر همسایه ، از شبیه خوانی مرحوم حسین آقا داماد عمه ام ، از حلوای عبدالرضا خان مرحوم خاله تامارایم ، از آبگوشت ظهر عاشورای مادرم ، از شعله زرد خوشمزه گل گز خانم زن همسایه مان ، از صبحانه صبح عاشورای شنب غازانیها ، از آش رشته کوره پزلر، از آواز خوش اکرم خانم معلم قرآن محله مان و .... اما نتوانستم اعصابم داغون شد . یاد خاطره تلخی از شب تاسوعا ذهنم را آشفته کرد . یاد قفسی افتادم که موجب تنگی نفسم شده بود . آخر زور گفتن هم حد و اندازه ای دارد . برای اولین بار آرزو کردم که ای کاش آقا شوهره بغل دستم بود و یک سیلی بسیار محکم بیخ گوشش می خواباندم چنان محکم که آغزی دالیسی نا دؤنه ( دهانش به پشت سرش برمی گشت ، همان دهانش کج می شد ) اما باز گفتم لعنت خدا بر شیطان ، صلوات بفرست زن و از این فکرها نکن . فردا و پس فردا و روزهای دیگری نیز هست می نویسی . الله هین گونلری قورتولمویاجاق کی ( روزهای خدا که تمام نخواهند شد . ) پس در این مورد در آینده می نویسم
خواستم موضوع را عوض کنم . از وطن بنویسم ، از ایران ، از دکل برقی که آرامش فردوسی را بر هم می زند ، از خلیج فارسی که دارد خلیج عربی می شود ، از چهارباغی که مترو می شود ، از فریادهائی که در ماه رمضان با دهان روزه و گرمای نیمروز تابستان برای رفتن آن و آمدن این کشیدم
یکی از بناهای عظیم و قدیمی شهر تبریز ارک علیشاه است . ساختمان آن توسط تاج الدین علیشاه جیلانی وزیر سلطان اوبوسعید ایلخانی در سال 716 شروع و در سال 724 به اتمام رسیده است . خرابش می کنند تا به جایش مصلی بسازند . مگر قحطی زمین خداست ؟
در شهر تبریز ارک علیشاه دارد ویران می شود . ارک علیشاه تبریز را نیز دریابید
...
عزیزیم ده ییشمه نه م عزیزم عوض نمی کنم
هئچ زادنان ده ییشمه نه م با هیچ چیزی عوض نمی کنم
دونیا جنت اولسادا دنیا اگر بهشت باشد
وطن نه ن ده ییشمه نه م با وطن عوض نمی کنم
....
گول ایله چمن گؤزل گل و چمن زیباست
اؤلمه یه کفن گؤزل برای مردن کفن زیباست
دونیانی دولان قاییت دنیا را بگرد و بازگرد
گؤر گئنه وطن گؤزل ببین باز وطن زیباست
...

3 comments:

Anonymous said...

سلام شهربانو:
مدتهاست می خوانمت. موندم تو با اين قلم بی کينه، ساده، روان، اگه بخوای يه روزی از خوشی ها و زیبایهای زندگی بنويسی. من حاضرم بهت حايزه ادبی نوبل بدم. شيرينی قلمت اگرحه غمم را بابت نوشته ها و خاطرات غم انگيزت از بين ميبرد.با احترام به اينکه دنيای وبلاگ خصوصی است. ولی قلم تو شايد برای خيلی ها خصوصی نباشد. تاثير گذار است. شادی هم زندگی است.http://nokhostin.blogfa.com /

sherry said...

سلام شهربانو جان. منم دوست دارم قد همه ی اون 48 سال خاطرات و غصه ها و قصه هات رو بخونم
راستی این عاشورا تاسوا هم تو ایران مثل مسابقه آشپزی می مونه، فقط کافی است به همین خاطرات خودت اینجا یک نگاه بندازی متوجه میشی چی میگم. اگر ایرانی ها جای این همه ادا بازی و عزا بازی به آزادمردی و تن به خفت ندادن حسین اهمیت میدادند امروز ایرانی هزاران بار بهتر داشتیم. حیف که همیشه به ظاهر میچسبند و اصل رو فراموش میکنند. دوست دارم نوشته هات رو عزیزم. بازم میام پیشت. سلامت باشی شهربانوی عزیز

Anonymous said...

دوست عزیز نخستین : آدرس وبلاکتان را نتونستم از گوگل پیدا کنم . لطفن دوباره بنویسید .
شهربانو