2007-01-06

به بهانه 17 دی و کشف حجاب

در خانه پدریم ار بابت حجاب مشکل نداشتم . نه حسرت چادر بر سر کردن و نه بی چادر بودن را داشتم . مواقعی که هوا بارانی و برفی بود مادرم اجازه نمی داد با چادر به مدرسه بروم و دلیلش این بود که با کیف و چتر نمی توانم چادر را خوب جمع و جور کنم و به گل و لای آغشته اش می کنم و موجب زحمت او می شوم . حق داشت نمیدانید روزهای بارانی چه بر سر چادر و شلوار و جورابم می آمد . عقیده داشت که پالتو و شال خودشان حجاب هستند . با همکلاسانم قلاب بافی می کردیم و شالهای توری می بافتیم و در سرمای زمستان بر سر می انداختیم . مادربزرگم می گفت : این که حجاب نیست موهایتان از سوراخهای شال دیده می شود گرم هم نیست آخه توی این سرما که شال توری به سر نمی اندازند . دستکش را هم خودمان می بافتیم دستکشهای قلاب بافی و توری که دستهایما ن را از سرما حفظ نمی کرد در اصل دبیر خانه داری ما زن خوش ذوقی بود و با تشویق و یاد دادن مدلهای زیبای بافتنی از ما دخترخانمهای با سلیقه ای ساخته بود . خلاصه مادربزرگم با اینکه به نازک بودن و توری بودن چادر و شالمان اعتراض می کرد اما اعتراضش حالت امر و نهی نداشت . هر سال عید مادرم همراه با خریدهای دیگر ، برایمان چادر گلی گلی خوش رنگ می خرید . خاله بزرگم برایم می برید ومی دوخت و از گوشه های باقی مانده آنها برایم دو تا دستمال می دوخت تازه تکه های کوچکش را نیز دور نمی ریخت و به خودم می داد که برای عروسکم لباس بدوزم . آخر چهارشنبه سوری های هر سال مادرم پول می داد که برای خودم عروسک بخرم . عروسکهای آن زمان پلاستیکی و بدون لباس بودند و من با تکه پارچه های رنگارنگی که خاله ام برایم جمع می کرد و می داد لباسهای رنگارنگ می دوختم با خودم به حمامش می بردم و لباسهایش را عوض می کردم . در عالم خودم عجب دنیائی داشتم . آن زمانها مجبور نبودم در خانه چادر سر کنم . پدر و مادرم عقیده داشتند که نامحرم جائی در خانه ما ندارد . هر وقت لازم شد خودمان به شما می گوئیم که وارد اتاق مهمان نشوید . این هم خوب بود . من بعضی وقتها از تصمیمات این پدر و مادر خوشم می آمد . مادرم تابستان که می شد برایمان چادر نازک توری که گلهای ریز خوشگل هم داشت می خرید . به طورکلی سلیقه خریدش خوب بود . دوستان هم به پیروی از او برای دخترهایشان از این نوع چادرها می خریدند . پدربزرگ مرحومم با دیدن چادرهای ما عصبانی می شد که اینها چیست که بر سر دخترها می اندازید اینها به جای اینکه حجاب باشند حاجی منه باخ چاغیریلار ( صدا می کنند که حاجی به من نگاه کن ) اما عقیده مادرم چیز دیگری بود حاجی که به حج رفته و خداشناس است چگونه می تواند به دختربچه ها نظر بد داشته باشد ؟ او که آنقدر ضعیف است که در مقابل یک دختربچه نمی تواند جلو نفس خود را بگیرد چرا پول خرج کرده و به حج رفته است ؟ به نظر او ما هنوز بچه بودیم . در زمان پیامبر اسلام دخترهای عرب بلند قد بودند و زود رشد می کردند و رعایت حجاب برایشان واجب بود . دختر بچه نیم وجبی که دید زدن ندارد . خلاصه تا موقعی که به خانه آقا شوهر نرفته بودم چادر سرکردن و نکردن برایم مشکل نبود که بعدها آن هم خود داستانی و حکایتی دارد . باور کنید که اگر بنویسم خود حکایتی باورنکردنی می شود
...
قیزیدیم سلطانیدیم دختر بودم و سلطان بودم
من اؤزومه بیر خانیدیم برای خودم یک خان بودم
آرواد اولدوم دول اولدم زن شدم بیوه شدم
هر گله نه قول اولدم برای هر کس و ناکس بنده شدم
...
دو کوچه آن طرفتر دوستی به نام ربابه داشتم . ربابه مجبور بود چادر سرش کند . روزهائی که در خانه شان را می زدم که با هم به مدرسه برویم موجب می شد که بعد از زنگ به مدرسه برسیم و خانم معلم دعوایمان کند . آخر او شب چادرش را قایم می کرد و صبح من بیچاره دم در منتظرش می شدم تا پیدایش کند آخر سر هم یا پیدا نمی کرد و در حالی که پدرش عصبانی بود خداحافظی می کرد و با خوشحالی با من به مدرسه می آمد و یا پدر و مادرش چادرش را پیدا می کردند که در این صورت با اخم فراوان سرش می انداخت و تا از کوچه وارد خیابان می شدیم باز کرده داخل کیفش می گذاشت . من باور می کنم که اجبار اکثر اوقات نتیجه منفی می دهد
من از مرحوم رضا شاه پهلوی راضی بودم . اعمال درست یا نادرستش به جای خود که سوادم برای بررسی اش قد نمی دهد . اما او را مسبب پیشرفت زنان می دانستم . نظر مادربزرگ پیرم درست برخلاف نظر من بود . او این شاه مرحوم را دوست نداشت و او را ایرضا قولدور ( رضا قلدر ) خطاب می کرد . او نیز برای خودش دلیل داشت . مادربزرگم بی سواد بود . حتی سواد قرآنی هم نداشت می دانید سواد قرآنی چیست . آن قدیمها دخترها به کلاس قرآن می رفتند هم قرآن یاد می گرفتند و هم الفبا را یاد می گرفتند و می توانستند متنهای ترکی را بخوانند . اما به علت آموش ندیدن نوشتن ، عاجز از نوشتن بودند . مادربزرگم در مورد هفده دی و کشف حجاب می گفت : چند روز به هفده دی مانده ریش سفیدان شهر را به شهرداری فراخواندند و به آنها اطلاع دادند که در هفده دی همراه همسرانشان در شهرداری حاضر باشند . به آنها موضوع را گفته بودند .زنان نیز برای خود لباس گشاد و چارقد آماده کرده و آن روز با شوهران خود به شهرداری رفتند . چه درد سرتان بدهم که در این روز چادر از سر زنان برداشتند و در حالی که مردانشان پشت سرشان می آمدند در کوچه و خیابان گرداندند تا پیر و جوان و کوچک و بزرگ ، با چشمان خود نظاره گر بزرگان خود باشند و از آنها پیروی کنند . نمی فهمم چطور به عقل این آدم رسید که می تواند یک شبه باورها و اعتقادات مردم را از مغزشان پاک کند ؟ در شهر و دیار خودمان زندانی شدیم . ما که راحت از خانه بیرون می رفتیم و در مجالس عروسی و عزا و.... راحت شرکت می کردیم یک دفعه خانه نشین شدیم . حالا فرض کنیم شرکت در این مجالس ضروری نبود . به حمام رفتن که واجب بود . در زمان ما خانه ها یک طبقه و کنار هم ساخته شده بود اول یاد گرفتیم برای رفتن به حمام از پشت بامها به جای کوی و برزن استفاده کنیم . بعد هم برایمان عادی شد و راه راست را ترک کرده و از بیراهه رفتیم . این مشکل ما هم به پدران و برادران و شوهران ما ربط زیادی نداشت و قادر به اعتراض و اظهار نظر نبودند چون ایرضا قولدور قلدر تر از آن بود که یکی بخواهد جلویش حرفی بزند . او ما را توی دردسر انداخته بود . به این هم بسنده نکرد و دستوری دوباره رسید که زنان چارقد نیز بر سر نکنند. ماموران هم مجبور بودند به رن و دختری که چارقد برسر در کوی و برزن ظاهر می شود تذکر بدهند و یا با جسارت فراوان چارقد را از سرش باز کنند . آن زمان بود که بایاتیهای مخنلف ار ربان زنان سروده شد .
...
زنجیر آچارام زنجیر را باز می کنم
خویدان قاچارام از شهر خوی فرار می کنم
آچما باشیمی سرم را باز نکن
اؤزوم آچارام خودم باز می کنم
...
نه قولدوردو بیزیم خان چقدر قلدر است خان ما
جیگریم اولدو بریان جگرم از دستش کباب شد
گؤروم بوینو بورولسون الهی گردنش بشکند
ائیلیر باغریمیزی قان دلمان را خون می کند
...
مرحوم مادربزرگم ، چقدر بدش می آمد از رفتار برادر و پسرخاله هایم وقتی که موهایم از روسری بیرون بود و آنها دعوایم می کردند که حجابت کامل نیست . موهایت را بپوشان که گناه است . می گفت : به شماها چه سن نه ن منی بیر قبیره قویاجاقلار ؟ ( من و تو را داخل یک قبر خواهند گذاشت ؟ منظور گناه مرا به حساب تو نخواهند نوشت ) خود سراپا گناهید و مفهوم پاکی و غیرت رانمی دانید وآنرا در آزار خواهر و مادرتان معنی می کنید . به جای این آزار و اذیتها بروید به کارهای عقب افتاده خودتان برسید . شما که نمی توانید ایکی ائششه گین آرپا پایین بؤله سیز ( سهم جو دو تا خر را قسمت کنید ) چه کار به تار موی زنها دارید ؟ بروید وظایف اصلی تان را انجام دهید . پنج مردید و در خانه نان نیست
حالا دوستان خودتان قضاوت کنید به این مادربزرگ مرحوم که فقط سواد خواندن و نوشتن نداشت میشود بیسواد گفت ؟

10 comments:

اهري said...

سلام
نثر زيبايت و تداخل ضرب المثلهاي تركي در داخل مطالبت ستودنيست
سرفراز بماني
ضمنن اين وبلاگت را هم لينك دادم

خاتونك said...

به نظر من رضا شاه تنها ظاهر جامعه رو سر و سامان داد آنهم با زور. این شد که پس از انقلاب مردم به راحتی حجاب را پذیرفتند چون در درون به بی حجابی عقیده ای نداشتن. مادر بزرگتون خانم فهمیده ای بودن

pooneh said...

hamishe har che zoor ghavi tar bashad moghavemat bishtari ham daryaft mikonad.che be zoor hejab bardashtan va che be zoor hejab gozashtan hardo manfoor ast .

sherry said...

شهربانو جان به راستی که فهم و شعور به سواد خواندن و نوشتن نیست. استادی داشتم که دکتر بود ایشون گاهی که باهم گپ میزدیم از دردهای جامعه میگفت. روزی از یک دکتر دیگر حرف به میان آورد و گفت فلانی دکتر و البته با سواد هم هست و منظور ایشون از باسواد بودن فهم و شعور بود که با طنز و کنایه به دکترهای بی دانش اینگونه بیانش کرده بود.
عزیزم من آدرس بلاگم رو میگذارم برات اما نوشته های من هرگز مثل نوشته های تو این همه دوست داشتنی نیست. دوست دارم داستان و خاطرات زندگی خودت رو بیشتر بخوانم. شاد و سلامت باشی

sherry said...

من آدرس بلاگم رو ثبت کردم اینجا اما نمیدونم چرا نشون نداده! حالا همینجا مینویسمwww.barsavoush1977.blogfa.com

عمو اروند said...

بزرگترین خیانت رضاشاه یا همان"ایرضا قولدور" که مادر بزرگ شما به حق خطابش می‌کرده‌است، تعطیل پروسه‌ی دموکراسی و کشتن آزادی‌خواهی در کشور ما بود. او چادرها را به زور از سر مادران برداشت ولی اجازه‌ی نشر آزاد خبر را گرفت، هر نفسی کشی را کشت یا به زندان انداخت و اجازه‌ی رشد فرهنگ آزادی‌خواهی را بما نداد. حیف از چنان دیکتاتوری با صفت مرحوم یادکنیم. او سرجوخه‌ئی بود، به قدرت رسید و با ۷۰ میلیون دلار از ایران خارج شد ووو

خسرو said...

اون هایی که حجاب رو فقط در سطح لباس بررسی می کنند به نظر من اشتباه می کنن.
دلایلی واضحی هست که حجاب تبدیل به یک نماد - سمبل- شده. بنابر این باید این رو در نظر گرفت.
اگر این مطلب رو قبول کنیم به نظر من ذهن ما روشن تر می شه.
اول این که چادر سمبل غربی شدنه. در اون کانتکست که شما کمی اشاره کردی.
دوم حجاب و بی حجابی بیرون از غربی شدن و حتی در خود غرب سمبل آزادی زن هست. من می گم سمبل نمی خوام غیر از شرح پیوند سمبلیک واقعا موجود چیزی رو به چیزی پیوند بزنم.
سوم حجاب نماد فردیت هست یا به عبارت دیگر درجه همرنگی با همه دیگران.

به نظر من قدم اول باز کردن مطلب با این روشه و بعد تحلیل هر سطح رو نباید با سطح دیگه مخلوط کرد گرچه به هم بی ربط نباشند.
این بحث خیلی خیلی خوبیه . خیلی دلم می خواست که همه ادامه بدیم به این بحث. من هم طبق معمول حجیم تر از حد خودم نوشتم. ولی دوست دارم ادامه بدیم.
یکی از شاخص های رشد فرهنگی درجه آزادی زنانه.
امیدوارم منظورم رو رسونده باشم. برای ما یک تداعی مسموم باعث شده فورا یک چیزهای کلیشه رو به آزادی وصل کنیم که پیوند اساسی ندارند.

پر یا said...

اونقدردلنشین می نویسی که من محو میشم.به نظر من تجربه دانش بزرگیه که تو هیچ دانشگاهی تدریس نمی شه و هیچ مدرکی جاشو نمی گیره.

خسرو said...

شهربانو از خصوصیات نوشته هات اینه که انگشت رو مطالب مهم می گذاری.
در این نوشته که به قولی چند صدایی هست نشون دادی که ایده مردم ما یک دست نیست این نکته مهمیه گرچه ساده اما خیلی ها که به روش بزرگان استناد می کنند این بدیهی رو ندید می گیرند. از جمله سرژ موسکویچی معروف می گه همه جامعه رو می شه با مفهوم - باز نمود اجتماعی - یک دست کرد. چیزی که لااقل در مورد جامعه فعلی ایران کمتر قابل کاربرده.
این شخصیت ها هر کدوم متعلق به یک طبقه فکری متفاوت هستند و حجاب رو از دید خودشون نگاه می کنند.
به احتمال زیاد تو سفارش قبول نمی کنی ولی اگر می پسندی بازم بیشتر رو همین تم بنویس.

Anonymous said...

خسرو عزیز : این قصه سر دراز دارد و حرف و شکوه زیاده که باز هم خواهم نوشت .
شهربانو