2006-11-28

حکایت آخوند آقا و خاتون


این حکایت را حدود شانزده سال پیش از یکی از همکاران عزیزم شنیدم . و خواستم بگویم هر جا هستی شاد و سلامت باشی
می گویند زمانی که مدارس به شکل کنونی دایر نشده بود ، کودکان به مکتب می رفتند . پدری نیز هر روز صبح کودکش را به مکتب می رسانید و از آنجا سر کار خود می رفت . روزی از روزها که پدر گرفتار بود لاجرم مادر دست دلبندش را در دست گرفت و او را به در مکتب خانه رسانید . از قضای روزگار چشم آخوند آقا به جمال خاتون که سراپا پوشیده و فقط دو چشم شهلایش نمایان بود افتاد . عصر بعد از تعطیل مکتب خانه آخوند آقا کودک را فراخواند و گفت : به مادرت سلام مرا برسان و بگو آخوند آقا گفت هی هی ؟ کودک در خانه پیام آخوند آقا را به مادر رسانید . خاتون متوجه منظور وی شده شب موضوع را به شوهر گفت و زن و شوهر تصمیم گرفتند آخوند آقا را قولاغینی ائله بورالار کی اوغلاخ کیمی بعیلده سین ( چنان گوشمالی دهند که مانند گوسفند نر فریاد بکشد
صبح روز بعد خاتون به فرزند سفارش کرد تا به آخوند آقا بگوید ، مادرم گفت : هی هی ، بوقلمونی درشت و چاق و چله به خانه ام بفرست و شب بیا . آخوند آقا با شنیدن این خبراز خوشحالی قویروغوینان گیردکان سیندیردی ( با دمش گردو شکست ) بوقلمونی خرید به خانه خاتون فرستاد و خود آماده برای بزم شب شد . از این طرف خاتون بوقلمون را بریان کرده و سفره ای مفصل و اشتها آور پهن کرد و شوهر لباس نوی پلوخوری اش را پوشید و کفشهای کهنه اش را به پا کرد و از خانه بیرون رفت و پشت درخت چنار پنهان شده منتظر آخوند آقا شد . آخوند آقا گئیینیب گئچیندی ( لباس میهمانی پوشید و شک کرد ) عبای زردش را به شانه انداخت و راهی منزل خاتون شد و در را به صدا درآورد . خاتون در به روی وی گشود . آخوند آقا داخل شد . از طرفی بوی بوقلمون بریان و سنگک تازه تبریز و از طرف دیگر نفس عماره مستش کرده بود . کنار سفره نشست و در حالی که چشمانش از شهوت سرخ شده بود پرسید : خاتون اول هی هی بعد بوقلمون ، یا اول بوقلمون بعد هی هی ؟ خاتون جواب داد : چه عجله داری اول بوقلمون نوش جان کن و بعد هی هی و .. هنوز حرف خاتون تمام نشده بود که در به صدا درآمد و زن با دستپاچگی و لکنت گفت : ای وای خاک توی سرم شد شوهرم آمد . حالا چه خاکی به سرم بریزم. آخر قرار بود نصف شب به خانه بیاید . و آنگاه سعی در مخفی کردن آخوند آقا که از ترس کم مانده بود تومانینی به لییه ( به شلوارش گیش کند ) نمود . جائی برای مخفی کردن او پیدا نکرد ناگاه چشمش به صندوق خالی لباس که در گوشه ای از اتاق قرار داشت افتاد و گفت : آقا بیائید داخل این درش را می بندم و وقتی شوهرم بیرون رفت درت میارم که اگر حالا شما را اینجا ببیند خون به پا می کند . و سپس آخوند آقای ناچار را با سر توی صندوق چپاند صندوق کوچک بود و آخوند اقا سر پائین و باسن بالا و به زحمت آن تو جا شد و خاتون در صندوق را بست وگوشه ای از عبای زرد آخوند بیرون ماند . خاتون در را برای شوهر باز کرد . شوهر داخل آمد و گفت : با عجله لباس پوشیدم و فراموش کردم کفش تازه ام را بپوشم وآمدم کفشهایم را عوض کنم . حرف زنان وارد اتاق شد و سفره را که دید به به و چه چه کرده کنار سفره نشست و دو تائی شروع به خوردن بوقلمون بریان کردند . مرد پرسید : خاتون چه عجب سفره ای چنین رنگین درست کرده ای ؟ خاتون جواب داد : نذر کرده بودم گاو زردمان بزاید و بوقلمون بپزم . برای ادای نذرم این سفره را پهن کرده ام . مرد گفت : من نیز نذر کرده بودم گاو زردمان بزاید و من او را هی هی . خلاصه کلام که چشمتان روز بد نبیند که مرد به سراغ آخوند آقا که داخل صندوق حبس و کیپ شده بود رفت و ... طرف با هزار زحمت و مشقت خود را از چنگال مرد رهانید و پا به فرار گذاشت . صبح روز بعد خاتون به فرزند سفارش کرد که به آخوند آقا بگوید : مادرم سلام میرساند و می گوید هی هی ؟ کودک پیام را به آخوند آقا رساند نامبرده فریاد برداشت که : گئت کؤپک اوغلو آنان هئشترخان اتینه یئریکلیر ، آتان موللا .... ؟ ( برو فلان فلان شده مادرت ویار بوقلمون دارد و پدرت ویار ... ملا ؟
....
اؤزگه نین ناموسونا به ناموس دیگران
گؤرون تیکمه آی آقا چشم طمع نیاندازای آقا
ایناندیغین تانری دان از خدائی که باورش کردی
بیرگه اوتان آی آقا خجالت بکش آی آقا
...
آخوند آقام یاناسان آخوند آقا بسوزی
باشی داشلی قالاسان خاک بر سر بمونی
بلکی بو حیکایه دن بلکه از این حکایت
یاخجی بیر درس آلاسان درس خوبی بگیری
...
سن دوز کیمی بیرزادسان تو چیزی مثل نمکی
کوفله نمیشه درمانسان برای گندزده ها درمانی
وای ملته او گونکی وای به حال ملت زمانی که
سن اؤزون کیف توتاسان تو خودت گند بزنی

16 comments:

خسرو said...

در گذشته های نه چندان دور،ادبیات برای ما نقش های بیشتری داشت . فرض کن به ما یاد می داد که هیچ فردی به صرف تعلق به طبقه ای مصون از معایب نمی شود. همین اندرزنامه هایی که ما پیش پا افتاده تلقی کردیم و در موارد سرنوشت ساز جوری عمل کردیم که گویا هرگز این داستان ها را نشنیدیم. البته حالا دنیا عوض شده نقش خیلی چیزها را نهادهای اجتماعی ای که مخصوص برای اطلاع رسانی و نظارت (در نهایت نظارت مردم، نه نظارت بر مردم) تدبیر شده اند گرفته اند. ما همیشه حرف از انسان کامل زدیم و کمتر به جامعه سالم فکر کردیم. فکر کردیم انسان های کامل جامعه مقدس باید بسازند و چه ها که به خاطر این تئوری عامه پسند نکردیم و نرخ فساد و ناراحتی ها را بالا بردیم و خوب ماندن و سالم ماندن را برای افراد عادی مشکل کردیم. این حکایت پندآموز هم روایت خیلی ملایمی از تلخی های جاریست.

خاتونك said...

حکایت خیلی جالبی بود. آخوندک بی حیثیت! قدیمها انگار مردم عاقل تر بودن و گول ریاکاریها رو نمی خوردند.

pooneh said...

hekayat in baar kheili jaaleb bood :)ham tanz aamiz bood ham masal ziaad dasht faghat kheili sakht bood masaal ha ..man ye chand bar bayad biam bekhonam ta yad begiram.

Nilufar said...

Yazgilarizi choxdan oxuyuram,chox gözel yazirsiniz. Hemde gözelcesine shirin shirin ata sözleri va bayatilari yazgilarizda ishledirsiniz, eleki bayati xatirlamax isteyende sizin yazgilarazi axtariram. Gechan yazginizi(hazian name) oxudugumda uregim sixildi, umudum var ki hemishe shad olup shad yazasiz. Bu commenti turkce yazdigimda amacim sadece urek sözumu urekden demakiydi.

عمو اروند said...

روش خانم و شوهرش نیز متاسفانه پسندیدهتر از روش ملا نبوده است. شوهر او نیز مرتکب جرمی سنگین شده‌است، خانمش نیز شریک جرم است. چرا که کار بد، فی نفسه بداست و آن که مدعی سالم سازی جامعه‌است، نباید دست به ارتکاب عمل متقابل بزند. همین نوع طرز تفکر است که صدها تن آدم ساده، به تماشای نمایش اعدام روانه می‌‌شوند و یا بدتر با در عمل سنگسار زن یا مردی شرکت می‌کنند. دوای درد ما، جامعه‌ی مدنی و قانون سالار است

هاپوتی said...

سلام. این حکایت در زمان خودش یه طنز اجتماعی بوده لابد نه سیاسی عمو اروند به نکته قابل توجه ای اشاره کرده که حرف منم بود. سعی میکنم ضرب المثلایی که مینویسید بخونم ولی مطمئن نیستم تلفظم درست باشه. این کارتون خیلی جالبه و نشون میده برای زبان مادریتون ارزش قائلید

فروغ said...

کلی خندیدم شهر بانو جان
طنز سیاه تو حسابی مرا خنداند و از طرفی خوشحال از اینکه
برای اولین بار یه مرد همراه زنش بود و زنش را جلوتر از همه به مسلخ نبرد

ناهيد said...

خيلي جالب بود.. خندوندي ما رو..
انگار قديمتر ها مردها بيشتر به زناشون اعتماد داشته اند..

نگیـــــن شیـــراز said...

عزیزم شهربانو جان سلام

حکایت شیرین و بامزه ای بود
خوشحالم که حال و هوای این حکایت شاد است..این نشان می دهد که خودت هم سر حال و با نشاطی گلبانو
گرچه نگین شیراز می فرماید !!!
طنز پردازان که دنیا را منور میکنند
خلق را خندانده و خود خنده کمتر میکنند
با نظر فروغ عزیز هم موافقم
خدا رو شکر که مرد قصه در کنار همسرش بود...
همیشه شاد باشی و با نشاط ، مهربان همزبان عزیزم

دختر بختیاری said...

سلام شهربانو جان
حالت چطوره ؟
امیدوارم که هر جا و مشغول هر کاری هستی شاد و پر انرژی باشی

Anonymous said...

خسرو عزیز: متاسفانه این تلخی ها پایان نمی پذیرند .
شهربانو

Anonymous said...

نیلوفر جان : سیزین محبتیزدن تشکور ائلیرم . دوغوردان دا بیزیم گرزل آتا سؤزلری و بایاتیلاریمیز واردیر کی حیفیم گلیر اونلاری حکایه لرده ایشله تمیه م . بلکی بو جورسی سؤزلریمیز یادلاردان چیخماسین . سیز منه اوره ک وئریرسیز تا بؤیوک آنامدان اورگه شدیغیملری یازیلاریمدا ایشله دم .
چوخ ساغ اولاسیز
شهربانو

بهمنیار said...

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
داستانک عبرت آموزی بود برای کسانی که به دنبال عبرتند
آرزوی سلامتی برای شهربانوی عزیز

بهمنیار said...

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
داستانک عبرت آموزی بود برای کسانی که به دنبال عبرتند
آرزوی سلامتی برای شهربانوی عزیز

بهمنیار said...

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
داستانک عبرت آموزی بود برای کسانی که به دنبال عبرتند
آرزوی سلامتی برای شهربانوی عزیز

بهمنیار said...

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
داستانک عبرت آموزی بود برای کسانی که به دنبال عبرتند
آرزوی سلامتی برای شهربانوی عزیز