2006-11-17

بتول

من زاده شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق کافری بی دینم
آثارشب زفاف کامیست پلید
خونی که فسرده در دل خونینم
« کارو »
http://gayagizi.persianblog.ir/در وبلاک پرشین بلوک

حکایت جیران را نوشته بودم .
اکنون حکایت بتول دختر جیران را بخوانید .
من مولود شهوت شب چرکین پدری بودم که هنوز داغ همسر جوانش را بر دل داشت و نگاهش به چشمان دخترکش که همرنگ چشمان زن محبوبش بود ، حسرت و دردش را دو چندان می کرد . هنگامی که دلبندش را روی زانوانش می نشاند و موهایش را نوازش می کرد چشمانش در اثر قطرات اشکش که گوئی دیگر اجازه فرریختن را نداشتند ، برق می زد .
*

عزیزیم منیم کیمی / عزیزم مثل من
اولماسین منیم کیمی / نباشد مثل من
هئچ کافر هئچ مسلمان / هیچ کافر ، هیچ مسلمانی
یانماسین منیم کیمی / نسوزد مثل من
*

عزیزیم بو داغینان عزیزم با این مصیبت
یانارام بو داغینان می سوزم با این مصیبت
گئتدین منی یاندیردین رفتی و مرا سوزاندی
اؤله ره م بو داغینان می میرم با این مصیبت
*از شکم مادری پانزده ساله که عروسک پارچه ای اش را به اجبار در خانه پدرش جا گذاشته بود ، زائیده شدم . عروسک پارچه ای جیران با باقی مانده زوبون ( پیراهن چین دار ) گلی گلی مادربزرگش دوخته شده بود . مادربزرگ داخل عروسک را با پشم لحاف و تشک پر کرده بود . چشمانش را با پولک سفید و منجوق آبی دوخته بود . لبهایش با دو ملیله قرمز خوش رنگ به شکل هفت باز که نشان از لبخند عروسک داشت دوخته بود . بینی و گوشهایش را با نخ کلفت سیاه دوخته و شکل داده بود .موهای عروسک از جنس کاموای باقی مانده از کت پشمی مادربزرگ بود . جیران هنوز از بازی با عروسکش سیر نشده بود که مجبور شد کنارش بگذارد و به خانه بخت برود . آن هم چنان بختی . یازده ماه بعدش نگون بختی به نام بتول را که من باشم زائید . من و عروسک پارچه ای مادرم زمین تا آسمان تفاوت داشتیم . من از گوشت و خون و استخوان بودم و شکستنم اسانتر و التیام زخمم سخت تر و دیرتر از عروسک پارچه ای بود . زخمی که هرگز التیام نیافت .
وقتی بچه بودم این جیران را دوست نداشتم چرا که محبتی از او ندیدم . آن اوایل که موضوع را نمی دانستم زیاد درد کشیدم . جیران مرا به نام صدا نمی کرد وقتی سلامش می کردم سرش را بالا نمی کرد که ببیند این صدای کیست و به اجبار اینکه جواب سلام دادن واجب است جوابم را می داد . می گویند وقتی طفل بودم صبح مرا در اتاق به حال خود رها می کرد و به دنبال کار خود می رفت و از ترس مادرشوهرش شکمم را سیر میکرد . گویا او در عالم کودکانه اش می خواست بچه های آبجی اش را بزرگ کند و سپس به خانه پدرش برگردد و مرا سد را خود می دانست و به این سبب آرزوی مرگ مرا داشت . می گویند هنگام خوابانیدن من لالائی های تلخ و گزنده ای می خواند . می گویند بعد از تولد من وقتی مامای خانه به او نشانم داد به سختی گریست که من نمی خواهمش . راستی چرا آنچه را که من به خاطر نمی آوردم پیشم تکرار می کردند ؟ این آدمها مگر مرض داشتند که دل کوچکم را خون میکردند ؟
آن زمانها سناریو فیلمهای ایرانی و هندی و .. این بود که کودکی را سر راه می گذارند یا می دزدند و ماجرا آغاز می شود . با دیدن این چنین فیلمهائی من نیز نتیجه گیری کردم که فرزند این خانواده نیستم و باید پدر و مادر واقعی خود را پیدا کنم و از این جهنم بگریزم . اما تلاشم بیهوده بود چون فرزند این خانواده بودم و چاره ای جز تحمل این همه بی مهری نداشتم .
بین من و فرزندان آبجی جیران تفاوت فاحشی بود آنها و سپس فرزند پسری که مادرم زائید هر کدام به دلایلی عزیز دردانه اهل خانه بودند و من تنها در کنج خانه به امان خدا رها شده بودم .
...
عزیزیه م اولماسین عزیزم نباشد
یئتیم ، یالقیز اولماسین یتیم تنها نباشد
اؤز ائوینده غریبه در خانه خود غریبه
هئچ کیمسه اولماسین هیچ کسی نباشد
...
تنهائی و نیاز به محبت از من کودکی سرخورده و ترسو و کند ذهن ساخت . گاهی سر سفره به قدری آرام غذا می خوردم و دیرتر از همه غذایم را تمام می کردم که حداقل این بی انصاف یک کلمه با من حرف بزند و بگوید زود باش . اما دریغ از یک کلمه سخن . صبحها برای عزیزدردانه های آبجی اش و پسرکاکل زری های خودش صبحانه درست می کرد و من نان و پنیری داخل کیفم می گذاشتم و راهی مدرسه می شدم . برایم محبت و دست نوازشگر مادرم از هر غذائی لذت بخش تر بود . تشنه محبت مادر بودم و او از من دریغ می کرد . یکی از روزهای آخر خرداد ماه که کارنامه ها را دادند خواهر بزرگم با اخم و تخم و گریان به خانه آمد که تجدید شده است . مادرم دلداریش داد که عزیز دلم قانون تجدید را برای دانش آموزان گذاشته اند این که ناراحتی ندارد . دو ماه فرصت داری خوب می خوانی و قبول می شوی . دو روز دیگر کارنامه مرا دادند من نیز تجدید شده بودم . چشمتان روز بد نبیند موهای بلند و پرپشت مرا دور دستانش حلقه کرد و تا جان داشتم کتکم زد . او در مورد من می گفت کوتک بهشتدن گلیب ( کتک از بهشت آمده است .) با هر خواستگاری که برایم می آمد مادرو خواهرزاده ایش جانم را بر لب می رساندند . چرا که اول باید دختر بزرگتر ازدواج کند . من که قصد ازدواج نداشتم . من که نمی توانستم جلو هر پسری را که نگاهم می کند بگیرم و از او بخواهم که تا خواهرم در خانه پدر است به خواستگاری من نیاید .
این مادر چه راحت حق مرا پایمال می کرد . چه با وجدانی آسوده وسایل مرا از دستم می گرفت و به آنها می داد که نکند دل شکسته شان برنجد . چه با خیال آسوده لباس کهنه آنها را به من می داد و برایشان لباس نو می خرید . در خیالش کودکی بودم که در مقابلم نیازی به توضیح نبود . خیلی از دوستان می گفتند که چادر و پیراهن خواهر بزرگشان را کوچک کرده به آنها می پوشانند و این نباید موجب رنجش خاطرم باشد . اما درد من و تبعیض مادر در این مقوله که خلاصه نمی شد . وقتی صفحات دفتر مشقم تمام می شد از من گرفته و صفحاتش را کنترل می کرد که مبادا صفحه ای خالی بماند . به قول خودش صرفه جوئی می کرد اما چرا صرفه جوئی او در مورد من جدی و دقیق بود ؟ لابد باز هم می خواست دل آنها نرنجد ، اما چرا از دل و روح و احساس و آینده من مایه گذاشت ؟
فرزندان آبجی بزرگتر شدند و مادر در فکر جهیزیه و عروسی و جشن آنها بود و من دختری به سن بلوغ رسیده و تشنه محبت ، سرانجام در دام عشقی گرفتار شدم . سخنان عاشقانه این مرد که بیشتر از شکسپیر به عاریت گرفته بود مرا شیفته خود کرد و دل از من ربود . دستان نوازشگر او ، به جای دستهای مادرم بر موهایم کشیده شد . در شهری وزمانی و موقعیتی که داشتن دوست دختر و دوست پسر در جامعه ضد ارزش بود من و این مرد انگشت شمار خاص و عام شدیم . به دوستانم او را نامزدم معرفی کردم و نزدیکان یکی یکی از راز عشق من و او آگاه شدند و مادر غافل و سرمست از افتخار شوهر دادن و خوشبخت کردن خواهرزاده هایش ، آخرین نفری بود که این خبر را شنید و دودستی بر سرم کوفت . فریاد و فغان کرد . بی فایده بود . از عشق و مهرش نسبت به من سخن گفت . به خیال خود می خواست بعد از فراغت از خواهرزاده هایش از من به خاطر سکوت و وقار بی همتایم تقدیر کند . از کدام وقار سخن می گفت ؟ من از وقار چه می فهمیدم ؟ کودکی بودم مثل همه و احتیاج به مهر مادری حق من نیز بود . او آتشی را که در درونم شعله می کشید با وقار اشتباه گرفته بود . در تمام سالهائی که در خانه پدر زندگی کردم در حسرت شنیدن سخنان پرمهر او بودم .و او چه دیر اعتراف کرد که دوستم دارد . دوستت دارم را از زبان دوست پسرم شنیده بودم که برایم خوشایند تر از صدای مادرم بود . من و او تصمیم خودمان را گرفته بودیم و ازدواج کردیم . نخواسته از مادرم انتقام سختی گرفتم . دئدیم بوینووا نوختا ووروب سوروم سوروم سوروندوره ره م ، دئدی سنده مندن سورونه رسن آس یازیق ( گفتم به گردنت قلاده می زنم و این طرف و آن طرف می گردانم ، گفت تو هم با من می گردی بیچاره ) هم او را و هم خودم را سوزاندم . چون ازدواجمان اشتباه بود من و او از دنیائی متفاوت بودیم و برای هم ساخته نشده بودیم .
*

بیر دونوم وار دارایدان / پیراهنی دارم از جنس دارای
دویموشام دونیالاردان / از همه دنیا سیر شدم
بیرده سئوگی سئومه رم / دیگر دلداری نمی پسندم
من بی وفا یارلاردان / از میان یاران بی وفا

8 comments:

هاپوتی said...

سلام حکایت جیران بسیار زیبا بود. مخصوصا پارگراف آخر منو خیلی تحت تاثیر قرار داد. خواندن سرگذشت چیران برای فهمیدن این پست شما لازم بود ابهاماتی مثل خواهر بزرگتر بتول، یا زن جوان مرگ شده ی پدر که به نظر می رسد مادر بتول بوده با خواندن سرگذشت جیران شفاف میشود. راستی اسم مادر بزرگ منم چیران بوده فکر نمی کردم این اسم رو جای دیگه بشنوم

سهراب said...

سلام این نوشته ی شما خیلی فنی و سنگین تر از نوشته های پیشترتان است. آدم را یاد سبک هدایت می اندازد.
ضمناً از راهنمایی تان متشکرم.
سهراب

پریا said...

عجب سرگذشتی داشتند این مادر و دختر خیلی تلخ بود.

ن said...

عزیزم شهربانو جان سلام

وقتی میام اینجا بیشتر دلم میخواد در مورد خودت بنویسم تا در مورد نوشته هات نظر بدم !

یه چیزی بگم ؟
من فکر میکنم اگه یه وقت تو خدای نکرده بیمار بشی و بری پیش دکتر
اونقدر واضح و ملموس دردت رو برای دکتر تشریح میکنی که دیگه نیاز به هیچ آزمایش یا عکس و سونو گرافی نیست !!!
درد رو اونقدر ماهرانه به تصویر میکشی که آدم با تمام وجودش درد رو احساس میکنه..

من یکی که به نوبه خودم میرم تو جلد شخصیت اصلی قصه و حتی جای کتک هایی هم که می خورم کبود میشه !!

بعنوان یک ترک زبان به وجود گوهر نازنینی مثل تو افتخار میکنم ..
خوشا به حال نوه هایی که روی زانوی تو و با قصه های شیرین تو رشد میکنن و بالنده میشن..
راستی..اون قضیه بیمار و پزشک رو فقط بعنوان مثال آوردم و امیدوارم که تنت همیشه سالم باشه و بی نیاز به ناز طبیبان...
آرزومند بهترین های عالم برای تو مهربان همزبانم
خواهرت نگیـــن

نگیــــــن شیــــراز said...

نوشته بالا مربوط به منه شهربانو جان
که رعایت بزرگتر و کوچکتری رو نکرد و
قبل از اینکه اسمم رو تایپ کنم وارد صفحه نظرات تو شد !!
قربانت..نگین

خسرو said...

چند روزی است که دارم فکر می کنم ما همیشه برای تجزیه و تحلیل سراغ تجزیه و تحلیل افراد می ریم. حالا نه که بی ربط یا غلطه ولی می خوام بگم از دیدن جنبه مهم تری غافل می شیم. و اون موقعیت هاست. حالا با خوندن این قطعه دارم فکر می کنم که حتی نقش ها هم تحت تاثیر موقعیت ها قرار می گیرند. چطور؟
یک پیش فرض به ما می گه مادر چنین و چنان نقشی است در صورتی که باید گفت " مادر بودن در چه موقعیتی " در شرایطی خوب اشتباه اینجاست که فرزند پروری رو مثل جوجه کشی حساب کنیم و زن رو زهدان با این فرض ها وقتی رحم زن رسید و لابد اون هم خیلی ساده و آشکار می شه از مقرر ماهیانه فهمید زن برای فرزند آوری آمادست. اصلا از همون موقع نقش هاش شروع می شه . خوب تعجب نباید کرد که اگر این ها که حتی علامت بلوغ سکسی هم نیستند اینقدر تعیین کننده باشن و روی اون ها تکیه بشه دیگه کجا جای ظرایف مثل نیاز های روانی فرزند و هماهنگی مادر با این نیاز هاست. اول باید از این جا شروع کرد که یک زن چقدر با رحم فرق داره چه چیزایی بیشتر داره و تا چه حد شبیه جنس دیگر انسان یعنی مرده و آیا واقعا نقش تولید مثل برای زن و مرد کجای فعالیت برای انسان شدن و انسانی کردن محیط زندگی قرار می گیره.
لابد یکی می گه انسانی کردن یعنی پر کردن کره ارض با انسان.
این ها به نظر من سکسی دیدن همه دنیاست.
بعد هم لابد یکی از تفسیر عامیانه فروید استفاده می کنه می گه تمام حکمای غربی هم همین رو گفتند.
حالا قانون فقط روی سن و خونریزی ماهیانه مبنا نشده حالا بچه هم صاحب حقوق قانونی مستقل از والدین شناخته می شه . چی بنویسم دیگه شهربانو ... شاید یه روز مفصل روی این گزارش های موردی کار کردیم چون اسمش موردی گفته می شه ولی انباشته از باورهای جمعی ماست یه روزی باید شروع کنیم به رجوع به عقلمون . تا هرجا که می رسه یک روزی باید بدون اینکه فحاشی کنیم از بعضی از تجربه غربی ها به غیر از اتوموبیل و ماشین و بانک و وزارت خونه نیز استفاده کنیم و هر وقت گفتن زن غربی نپرسیم با چند نفر همزمان می خوابه. یه روز باید کلیشه های زنگ زده رو بدون بهانه تمیز کاری کنیم....

خاتونك said...

آدم دلش برای هر دوی اونها میسوزه. چه سرنوشت تلخی

Anonymous said...

خسرو عزیز : من خونریزی ماهانه را دلیل بر آمادگی باروری زن نمی دانم . دختر چهارده ساله هنوز بچه است و بیشتر اوقات در حالت خاص روحی و روانی بلوغ است . این گزارشها نیاز به بررسی کامل دارد تا اشتباهات در آینده تکرار نشود که در این مورد سواد من خیلی ناقص است .
از نظرات مفید شما تشکر می کنم .
شهربانو