2006-11-10

حکایت ستار


یکی از اهداف ازدواج و تشکیل خانواده به دنیا آمدن فرزندان و بقای نسل است . بعد از ازدواج اگر مشکل نازائی از طرف زن باشد . شوهر و خانواده اش خیلی راحت این مشکل را حل می کنند یا باید زن ازدواج مجدد شوهرش را بپذیرد و یا راهش را بکشد و برود . باشماقلاری جوتدو دور ( کفشهایش جفت است ) این سرنوشت زنان ماست و استثنا و دارا و فقیر ندارد . مثل ثریای پهلوی که به جرم نپذیرفتن هوو از خانه رانده شد و جواهراتش که شاواغی گؤز قاماشدیریردی ( که روشنائیشان چشم را می زد ) بی وارث ماند . اما وقتی مرد این مشکل را دارد باز این خانواده محترم مرد هستند که ال آیاغا قالیب ( به دست و پا افتاده ) و برای دوام زندگی زناشوئی مرد به فکر راه چاره می افتند حالا به چه قیمتی باشد و با دل و جان کدام مادر بازی کنند مهم نیست . فقط کودکی را از آغوش مادری بگیرند و مشکل پسر عقیمشان حل شود . در این میان زن صبر و حوصله به خرج می دهد و به خاطر بچه دل نازک نارنجی شوهرش را نمی شکند و تا به حال کمتر زنی را دیده ام که به این سبب از شوهرش طلاق بگیرد . زنی بود که بچه زیاد داشت و یکی از بچه هایش را به محض تولد به خواهرش که شوهرش عقیم بود ، داد . بچه مادر واقعی خود را با جان و دل خاله جان و پدر واقعی اش را پسرعمو صدا می کرد وسرانجام در خانه خاله با ناز و نعمت بزرگ شد و ازدواج کرد . اما وقتی این بخشش به زور و تحمیل یکی دیگر باشد ورق برمی گردد و زندگی را بر هر دو طرف جهنم می کند . مثل حکایت ستار .
آن زمانها که هنوز آدم کوچولو بودم در خانه ای بزرگ مردی با دو پسرش زندگی می کرد . هر دو پسر ازدواج کرده بودند و در خانه پدری زندگی می کردند . در آن دوران هنوز زندگی مستقل مد نبود و تا پدر در قید حیات بود فرزندان پسر در خانه پدری زندگی می کردند . از نظر اتاق هم مشکلی وجود نداشت چون خانه ها بزرگ بودند و در گوشه ای از حیاط اتاقی بزرگ ساخته و به عروس و داماد تحویل می دادند. از بین این دو پسر مختار و زنش بهار هشت بچه قد و نیم قد داشتند و جبار و گلتاج بچه دار نمی شدند . می گویند آن اوایل غرولند پدر شوهر و دیگران آغاز شده بود که زن دم بریده در خانه ما چه کار دارد . اما طولی نکشید که فهمیدند پسر تخم طلایشان عقیم است . زخم زبانها به لطف و عطوفت تبدیل شد و خانواده به فکر راه چاره افتادند . باید کاری می کردند که زندگی پسرجانشان با حضور کودکی شیرین شود . در این حال و اوضاع بیچاره بهار برای بار نهم حامله شد . پدر شوهر و دو پسرش ناگاه راه چاره را یافتند و مشورت کردند و اؤلچوب بیچدیلر ( بریدند و دوختند ) که بعد از به دنیا آمدن فرزند نهم بهار ، این بچه را از مادرش بگیرند و به گلتاج بدهند . می گویند بهار مایل نبود و در جواب آنان که می گفتند تو بچه زیاد داری می گفت هر گل رنگ و بوی مخصوص به خود را دارد . گلتاج نمی خواست بچه جاری اش را از آغوشش بگیرد چون می دانست که مادر طفل مایل نیست . وقتی اعتراض خود را بیان کرد به او نیز توپ تشر گلدیلر ( غرولند و اعتراض ) کردند که چه می گوئی اگر اعتراض کنی و کارت به طلاق بکشد بیوه زن می شوی و مرد بیوه ترا می گیرد و مجبوری بچه های شوهر را تر و خشک کنی . بچه ای مثل دسته گل به تو می دهیم حالا زبانت هم دراز است ؟ دوستان به این می گوئیم قاباقدان گلمه لیک ( دو قورت و نیمشون هم زیاده ) و افسوس که نزدیکان ما زنان نیز همدست و همردیف با این نوع نظرات و تصمیمها هستند . یعنی زن خطاکار باشد و نباشد باید تاوان سرنوشت بد و آقا شوهرش را بپردازد . چه دردسرتان بدهم که بالاخره همان روز اول تولد ، نوزاد را ( ستار ) از بهار گرفتند و به گلتاج تحویل دادند . از ترس سه نره شیر غرنده آب از آب تکان نخورد و کسی حرفی نزد . زندگی مدتها به ظاهر آرام سپری شد . ستار کوچولو روز به روز کنار مادر و زن عمو بزرگ و بزرگتر می شد . خوب دوستان ما می گوئیم بشر قوردونان قیامته جان دیری قالمیاجاق کی ( انسان که تا قیامت زنده نخواهد ماند ) ستار دوازده ساله بود که اجل پدر شوهر رسید و درگذشت و بعد از یکی دو سال مختار نیز به رحمت ایزدی پیوست . بهار که دو نره شیر را رفته دید و فهمید که از دست این نره شیر کاری برنمی آید . بانگ برآورد که آی مردم من ستارم را می خواهم . خواهش و تقاضای بزرگترها بی تاثیر بود . می گفت چرا وقتی بچه ام را از دستم گرفتند به آنها خواهش و تقاضا نکردید که جگرم را نسوزانند ؟ بهار نسبت به اقدام و تصمیم یک جانبه اعتراض داشت و در انتظار چنین روزی بود دلش سوخته بود و اکنون فرصت فریاد یافته بود . در این مورد حق هم داشت نمی دانید وقتی دیگران در مورد آنچه که آدم دارد و نمی خواهد از دستش بدهد تصمیم می گیرند و آن را از او می گیرند و به دیگری می دهند چقدر جگر خراش است . آنها بدون اینکه دل بهار را بدست بیاورند فقط با تکیه بر زور بازویشان بچه را از مادرش گرفته بودند . گلتاج و جبار که به این بچه دل بسته بودند ، نمی خواستند او را از دست بدهند و از طرفی می گفتند اگر بچه در این سن و شرایط موضوع را بفهمد روح و روانش آسیب می بیند صبر کنید تا آرام به او بگوئیم . اما بهار فکر می کرد آنها می خواهند دست به سرش کنند و اصرار داشت که بچه را از آنها بگیرد . وقتی دید کسی اقدام به گرفتن بچه نمی کند خود دست به کار شد . اما تلاش وی بیهوده بود چون در شناسنامه نام پدر و مادر این بچه جبار و گلتاج بودند . او نمی توانست از نظر قانونی کاری از پیش ببرد . بنابر این خود به سراغ بچه رفت و به او همه چیز را گفت . حالا کودکی که در سن بحرانی و نوجوانی خود و در شرایطی که خود را یکی یکدونه پدرو مادر می دانست و با ناز و نوازش زندگی می کرد با شنیدن این خبر چه حالی یافت خدا می داند . روزهای اول باور نداشت و فکر می کرد این زن دروغ می گوید . اما وقتی شهادت بزرگترها را شنید به سراغ گلتاج رفته واز یقه اش گرفت که چرا خودت مرا نزائیدی و دادی این زن بزاید ؟ بهار به پس گرفتن بچه اش پافشاری می کرد و توجهی به احساس او نداشت و می گفت وقتی چند مدتی پیش من بماند چون جگر گوشه ام است و خون من در رگهایش جریان دارد مهر من نیز در دلش می نشیند و همانگونه که به زن عمو عادت کرد و او را بعنوان مادر پذیرفت به من نیز که مادر اصلیش هستم عادت خواهد کرد . او که دستش از قانون بریده بود ریش سفیدان را به قضاوت خواست . ریش سفیدان ناچاراز ستار خواستند که خانه عمو را ترک کند و پیش مادر خود برود . پسر که سن کم و بحرانی داشت تاب این همه فشار روحی را نیاورد و با مختصر پولی که داشت از خانه فرار کرد و حدود دو سه ماهی ناپدید شد امتحانات سپری شد . مادر و زن عمو در فراق دلبندشان خون گریستند و بهار تصمیم گرفت در صورت پیدا شدن بچه دیگر کاری به او نداشته باشد گوئی نذر و نیازش قبول شد مسلمانین سونکو عاغلی منیم اولسون ( فکر و عقل آخری مسلمان مال من باشد ) و ستار بعد از تمام شدن پولهایش و سرگردانی به خانه بازگشت . اما آنچه که با خود به ارمغان آورد، دروغ و دزدی و اعمال زشت پسرهای خیابانی بود . برای ترک عادات زشتی که در این مدت یادگرفته بود باید وقت زیادی صرف می شد . وقتی فرزند مادری را به زور از دستش می گیرند عاقبت چنین می شود . زورنان گؤزللیک اولماز ( زیبائی به زور نمی شود . ) منظورکار با زور گفتن درست نمی شود

9 comments:

آب معدنی said...

سلام.حال شما؟کم پیدایید!خوب این هم از عوارض تصمیم گیریهای بزرگترها.

mina said...

اینم حکایتی دیگر ..

دختر بختیاری said...

سلام
شهربانو جان
امیدوارم که همیشه شاد باشی
التماس دعاازت دارم شدیدا
سلام به بچه ها برسان
به امید دیدار

sohrab said...

سلام
اولا
خیلی متشکرم که به وبلاگ من سر زدی
ضمنا خیلی برام مهمه که بدونم برای نوشتن چه کارهایی می کنی یعنی وقت خاصی را به این کار اختصاص می دهی یا اینکه وقتی حوصله ات سر می رود چه می کنی.
نوشته هایت را خانم من هم می خونه خیلی علاقه مند نوشته هات شده.
زنده باشی
سهراب

نگین شیراز said...

سلام عزیزم شهربانو جان

مثل همیشه حکایتی تلخ اما با قلمی شیرین...
....

دست نوشته های تو جزو معدود نوشته هایی است که بارها و بارها آن را میخوانم و هربار با میل و اشتیاق بیشتر....
از اینکه دسته گلت را به خانه بخت فرستادی شادی عمیقی در خانه دلم مهمان شد ..خوشبختی دختر عزیزت را که عزیز منهم هست از خدای مهربان آرزومندم..
یک شاخه گل مریم همراه با بهترین آرزوها تقدیم به مریم عزیز

خسرو said...

یک نوع آزادی هست که که به قول سر آیزیا برلین باید گفت -آزادی از- یعنی من برای خودم تصمیم بگیرم نه اینکه کس دیگر یا نیرویی غیر از اراده خودم مرا مجبور کند. خوب وقتی کسی در این شرایط قرار می گیرد یعنی خودش حق خودش را می داند وگرنه احساس اجبار نمی کند و مثلا می گوید طبیعیست که باید فلانی تصمیم بگیرد نه من. اما از نظر احساسی به بجه یا چیز دیگر وابسته می ماند و در زمان مخصوصی نمی تواند خودداری کند و باز هم به قول معروف برخورد احساسی می کند و به قول دیکنز با دلی بی نظم و ریخت و پاش خوب این که بچه رو از همه بیشتر دوست داره اون موقع کاری ترین و بدترین ضربه ها رو خودش به بچه وارد می کنه این مصداق یک ابیوز یا سو رفتاره فکر کردی چطوره شاید همه موارد ابیوز از طرف نزدیکان بچه به اون می شه و هرچی نزدیکتر بیشتر . خیلی خیلی وقت ها از بچه استفاده می شه برای مقاصدی غیر از تحقق خواسته های خود بچه و رشد بچه. این ها خیلی متداوله .
فقط یه چیز دیگه هم اضافه کنم ما با عرف به عنوان تنظیم کننده روابط اجتماعی زیاد رابطه خوبی نداریم به نظر من به خاطر اینکه فرهنگ ما رشد ناهماهنگ کرد و گرنه هنوز هم من دیدم در روستاها چقدر راه حل های خردمندانه هم بکار می رود به صورت عرفی نه که حماقت ها رو ندیده باشم ولی فکرنمی کنم تو هیچ عرفی واقعا این جور کارا رو زورکی بکنن. اولین نکته که ما هممون باید یاد بگیریم اینه که کاربرد زور کجاست خیلی جاها کرامت انسان رو زیر پا می ذاریم چون فکر می کنیم حقیقت نزد ماست. اما این یک نوع تفکر ناپخته و ابتداییه بدون اینکه هیچ تعلیم و تفکری و پرسشی پشت سر این دگم باشه. من خوبی فلانی رو می خوام حتی اگه خودش نخواد این منطق زوره و منطق زیر پا گذاشتن اصل انتخاب که بدون اون هیچ کجا انسان رو نتونستن تعریف کنن.

مامان آوین said...

شهربانو جان خیلی تلخه امامتاسفانه اینها که نوشتی داستان قدیمی نیست که به دست فراموشی سپرده بشه هنوز هم در شکل های دیگر تکرار می شه توی ایران اگر مادری از همسرش جدا بشه هر چند که قانونا می تونه بچه اش رو ببینه اما معمولاً خانواده شوهر نمی گذارند و سعی می کنند نامادری را مهربانتر جلوه بدهندو هزاران نمونه دیگر که باعث می شه همیشه خیال آدم آشفته باقی بمونه

Anonymous said...

خسرو عزیز : با شما موافقم و این منطق زوره که زندگی را سخت می کنه .
شهربانو

فروغ said...

تنهایی و نیاز به محبت از من کودکی سرخورده و ترسو و کند ذهن ساخته بود...
تو بااشاره به همین نکات ریزی که به کاراکتر هایت پیوند می زنی به یک کلیت نهایی می رسی / آفرین متولد ماکو نازنینم عجیب آدم هایت را می شناسی / با آنها آشنایی / همدردی / همدلی / صبوری / عاشقی / محبوبی / تو زیبایی شهربانو جان